ماه نو
یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلااام
ربیع الاول مبارک


مامان شیوا یک ظرف شیرینی تازه روی میز گذاشت. بعد به آشپزخانه رفت و مشغول ریختن چای شد. از جا برخاستم. به دنبالش رفتم و گفتم: بدین من می برم.

هنوز داشت استکانها را پر می کرد. با متانت ترسناک همیشگی اش پرسید: چرا اینقدر بی قراری؟ دیدن یه بچه اینقدر ترسناکه؟

وحشتزده پرسیدم: ب ب بچه؟ کدوم بچه؟

سر برداشت و با نگاهی مچ گیرانه زمزمه کرد: خودتی بچه! شهرام اینقدر آسمون ریسمون بافت که گفتم یه خبری شده. زنگ زدم از بابات پرسیدم که چرا دارین میاین.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بشود به طرف هال رفت. آب دهانم را به سختی فرو دادم و به دنبالش رفتم. تا کی باید جواب خرابکاری نابغه ی فامیل را می دادیم؟

مامان شیوا به پشتی صندلی تکیه داد و با لحنی فاخر به پیمان گفت: خیلی خوش اومدین. بهجت خانم بهترن ان شاءالله؟ مثل این که بستری شده بودن.

رنگ نداشته ی پیمان بیشتر پرید. این روزها به مرده ی متحرک شبیه شده بود. به زحمت گفت: ب بله... زنگ زدم خواهرم... مامانِ...

با چشم به من اشاره کرد. گفتم: آیهان هستم.

تلاش ضعیفی بود. خنده اش نگرفت. فقط شهرام لبخند کجی زد.

پیمان ادامه داد: حمیده گفت بهترن شکر خدا.

=: خب خدا رو شکر. ان شاءالله به زودی با صحّت کامل به خونه برگردن.

=: ان شاءالله.

بشقاب گذاشتم و شیرینی گرفتم. پیمان برنداشت. اصرار کردم. با صدایی گرفته گفت: از گلوم پایین نمیره.

آهی کشیدم و ظرف را روی میز گذاشتم.

با خودم فکر کردم: آخه چرا پیمان؟ یکی این غلط رو می کرد که به قیافه اش بیاد. بتونه جمعش کنه! این طفلک که...

خب اشکال همین بود. اگر زرنگ بود که به اینجا نمی رسید.

شام زرشک پلو با مرغ بود. با سالاد فصل و ترشی و مخلفات... وسط ایستادم و برای همه کشیدم. برای پیمان زرشکهایش را کنار زدم. دوست نداشت. این بچه کوچولو...

زبانم را گاز گرفتم. بشقاب خودم را پر کردم و به خودم تشر زدم: بشین غذاتو بخور. بسه دیگه!

سفره را جمع کردیم و بالاخره به اتاق مهمان رفتیم که بخوابیم. یک اتاق دو تخته ی کوچک. بین دو تا تخت رخت خواب انداختم و دراز کشیدم. پیمان به دقیقه ی دوم نکشیده بیهوش بود. اصولاً اولین عکس العملش در برابر نگرانی خواب بود. بچه که بودیم همیشه از این حالتش حرص می خوردم. دلم می خواست پا به پایم بیدار بماند و کارهای مهیجی بکنیم، اما هرچه ماجرا مهیج تر بود او زودتر و عمیق تر خواب می رفت!

شهرام هم که از رانندگی خسته بود سرش به بالش نرسیده خواب رفت. من ماندم و سقف سفید اتاق مهمان مامان شیوا. حتی جرأت نداشتم دور خانه راه بیفتم. نباید مامان شیوا را بدخواب می کردم.

شب تابستانی به اندازه ی یلدا طولانی شده بود. کلی پهلو به پهلو شدم، با گوشی بازی کردم. آب خوردم و دستشویی رفتم تا بالاخره سپیده زد. حالا باید تا ظهر هم صبر می کردم ولی اقلاً مامان شیوا بیدار بود. چای را گذاشت و با لباس ورزشی از خانه بیرون رفت. کیف می کردم از این همه انرژی!

کمی صبحانه با یک لیوان چای پررنگ خوردم و از خانه بیرون زدم. هوای خنک اول صبح را به جان کشیدم. همان اطراف قدم زدم تا به یک بقالی رسیدم. فروشنده داشت کرکره ها را بالا میزد. دستهایم را توی جیبهایم فرو بردم و منتظر ماندم تا مغازه اش را باز کند.

با لبخند گرمی سلام و علیک کرد و طوری که انگار مرا می شناسد گفت: بیا تو. چی می خواستی؟

یک بستنی برداشتم و حسابش را کردم. کمی به دور و برم نگاه کردم. بد نبود کمی خوراکی برای آن توله شیر افریقایی بخرم. در حالی که بستنی چوبیم را کم کم می خوردم دور مغازه چرخیدم. پفک پاستیل بیسکوییت چیپس لواشک شکلات آدامس... همه را روی پیشخوان گذاشتم.

_: این خوراکیها خیلی سالم نیستن کوچولو.

با قد صد و هشتاد سانتی متری من شوخی می کرد. حوصله ی صمیمیتش را نداشتم. زیر لب گفتم: برای خودم نمی خوام.

خندید و دوباره شوخی کرد. بالاخره قیمت را گفت و پرداختم. بیرون آمدم.

به خانه که رسیدم پیمان و شهرام صبحانه می خوردند. مامان شیوا هم کنار پنجره نشسته بود. پا رویهم انداخته بود و گلدوزی می کرد. عاشق این همه ژست و کلاسش بودم!

صبحانه را که خوردند راه افتادیم. شهرام از پشت فرمان گفت: خسیس اون بسته چیپسو باز کن.

_: اینا رو برای تو نخریدم. گفتم اون بچه از راه می رسه یه چیزی داشته باشه.

ابرویی بالا انداخت و گفت: بابای خوبی میشی. میشه من بیام بچه ی تو بشم؟

پیمان با لحن پرنفرتی گفت: غلط کرده الان بخواد بابا بشه.

شهرام با لبخند گفت: همسن آیهان بودی نه؟

سری با تاسف تکان داد و گفت: آیهان یه زنگی به مامانت بزن. من دیگه روم نمیشه زنگ بزنم. ببین خانم جون و آقاجون چطورن؟

گوشی را در آوردم و به مامان زنگ زدم. توی بیمارستان منتظر دکتر بودند که بیاید و خانم جون را مرخص کند. حال آقاجون هم خوب بود. پیمان کمی آرام گرفت.

توی ترافیک گیر کرده بودیم که شهرام پرسید: ببینم عکسی از دخترت داری؟ ما باید دنبال کی بگردیم؟ نکنه باید پلاکارد بگیریم دستمون؟ اسمش چی بود؟

پیمان گوشی اش را در آورد و زیر لب غرید: چومیچا.

=: می خوای چومیچا صداش کنی؟ باید شناسنامه ایرونی بگیری براش.

پیمان بدون این که سرش را بلند کند با همان لحن تلخ این روزهایش گفت: تو صداش کن خورشید. معنی اسمشه.

گوشی را به طرف شهرام گرفت. من هم سر کشیدم و دو تایی به عکس پیش رویمان چشم دوختیم.

پیمان گفت: دو سه تا دیگه هم هست.

شهرام با تردید عکسها را جابجا کرد. حرفی برای گفتن نداشتیم. شهرام زودتر خودش را جمع و جور کرد و گفت: بچه ی بانمکیه. کاش بیشتر به تو می رفت.

پیمان گوشیش را پس گرفت و گفت: خیلی زشته. خودم می دونم.

سعی کردم کمکش کنم. گفتم: نه خیلی زشت نیست. تازه هنوز بچه است. خوب میشه. اصلاً شاید تو عکس خوب نیفتاده.

پیمان با همان تلخیش گفت: آیهان رفیق خوبی هستی ولی ساکت باش.

شهرام خنده اش را فرو خورد و سعی کرد موضوع را عوض کند: بچه ها ماشین کناری رو! کمِ کم دویست تا می ارزه. به نظرتون می تونم مخ دختره رو بزنم؟ خوشگله ها! نگاه. رو دندونش نگین داره.

سعی کردم خوش باشم. گفتم: یه بوق بزن براش. شاید زد و  عاشقت شد.

شهرام بوق زد و خندید. صدای آهنگش را بلند کرد و مشغول هم خوانی با شعر طنز خواننده شد.

به ترافیک بدی خوردیم. وقتی به فرودگاه بین المللی رسیدیم پرواز مادرید به زمین نشسته بود و مسافران داشتند وارد می شدند. با کنجکاوی از هر طرف سر کشیدیم و بالاخره شهرام بود که توله شیرمان را پیدا کرد. با انگشت نشانش داد و پرسید: اون نیست؟

به هشت ساله نمی خورد. ریزه بود. لاغر و زشت. موهای وز کرده کوتاه فرفری که عین یال شیر دور سرش توی هوا بودند. موهایش، چشمهایش و پوست صورتش همه یک رنگ قهوه ای روشن کدر و بدرنگ بودند. از آن سیاه براقهای خوشگل نبود. لبها و بینیش هم در حدی که نژادش مشخص باشد کلفت بود ولی زیاد نه؛ باز جای شکرش باقی بود! لباسش هم یک سارافون چرک قلاب بافی بود که معلوم نبود از کی بهش به ارث رسیده است!

این هم از توله شیر افریقایی ما! چشمهای کجش عین شیر وحشی و رام نشدنی بودند. دستش توی دست مهماندار خوشگل تیتیش مامانی به سختی گیر افتاده بود.

پیمان جلو رفت. خودش را که معرفی کرد، مهماندار گفت: تحویل شما. خدا می دونه این پرواز چطور گذشت. کاش اقلاً زبون می فهمید!

پیمان شروع به عذرخواهی کرد. مهماندار که معلوم بود حسابی کلافه شده است به من گفت: شما دستشو نگه دار تا پدرش امضاهای لازم رو بکنه.

سر پا نشستم و سعی کردم مهربان باشم. پیمان که اینقدر پریشان بود که فراموش کرده بود به بچه توجه کند. مشغول کار خودش بود. دستهایم را روی بازوهای لاغر دخترک گذاشتم و با لبخند گفتم: سلام چومیچا. من آیهانم.

چومیچا با اخم نگاهم کرد. شهرام هم لبخند زد و دست تکان داد. به او هم اخم کرد. نگاهش روی پیمان ماند. پیمان کارش را تمام کرد و با سرگشتگی به طرف چومیچا برگشت. سعی کرد لبخند بزند اما موفق نشد. چومیچا هم مثل شیری که به حریفش نگاه می کند بررسیش کرد. نه... انگار تشخیص داد که نمی تواند حمله کند پس... باید فرار کند!

نفهمیدم چطور از زیر دستم در رفت و شروع به دویدن کرد. به آنی وسط جمعیت فرودگاه گم شد. ما سه تا هم شروع به دویدن کردیم. پیدا شد ولی دستمان به او نمی رسید. مثل یوزپلنگ می دوید. ما هم می دویدیم. قشنگ یک ساعتی ما را علاف کرد تا گیرش انداختیم. شهرام راهش را بست و من محکم بغلش کرد. پیمان رسید و نفسی به راحتی کشید.

اما خیلی آرام نگرفتیم چون همان لحظه پلیس فرودگاه بالای سر من که از خستگی روی صندلی افتاده بودم ایستاد و پرسید: این بچه ی کیه؟ می تونم مدارکتونو ببینم؟

همین مانده بود که به جرم بچه دزدی دستگیر شویم. با بیچارگی به پیمان نگاه کردم و گفتم: دختر اینه.

چومیچا زیر دستهایم تقلا می کرد. پلیس هم ول کن نبود. یک پلیس دیگر هم رسید. سر تا پای پیمان را زیر و رو کردند. بالاخره هم رضایت ندادند. ما را تا حراست بردند و کلی سوال جواب کردند.

غروب بود که بالاخره آزاد شدیم و چمدان کوچک چومیچا را گرفتیم و او را که هنوز دست و پا میزد به ماشین رساندیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1396 12:55 ب.ظ
سلااام
خداقووت
توله شیر زشششت دوس دوس
شاذه سلااام
سلامت باشی

مرسییییی
سه شنبه 30 آبان 1396 05:11 ب.ظ
سلام دوباره
منم خوبم خداروشکر
قربون محبتت مهربونم
۲۸ صفر نذری داشتیم سرم شلوغ بود اینه که نبودم
نمیدونم و یادم نمیاد چرا داستان آشناس برام! شاید تو زندگی قبلیم خونده باشمش یا تو زندگی موازی
با خبط پیمان کار ندارم که خودش حرص دربیاره
زیادی شفته و وارفتس
ولی به خاطر توله شیرش میبخشمش! سعی میکنم ازش خوشم بیاد
بوس و بغل محکم
شاذه سلام به روی ماهت
خدا رو شکر که خوبی
چقدر خوب! قبول باشه ان شاءالله
دنیاهای موازی خیلی جذابن! اینقدر دلم می خواد همت کنم بیشتر درباره شون بخونم و بعد یه قصه ی توپ بنویسم. ولی هنوز نشده که درست بشینم بخونم
ها این پیمان خیلی شل و وله...
مرسی که می بخشی
عزیزممممم
دوشنبه 29 آبان 1396 07:10 ب.ظ
سلام ماه ربیع الاول بر شما عزیز دل هم مبارک ان شاالله پر از شادی و روزهای خوب
داستان هم خیلی جذاب و جدید دوستش دارم
شاذه سلام ستاره ی نازنینم
متشکرم عزیزم. به همچنین برای شما
دوشنبه 29 آبان 1396 06:17 ب.ظ
سلاااااام بر شاذه جانم
خوبی؟
واااااااهی ۵تا پست؟؟ اونم داستان جدید!!! من و این همه خوشبختی محاله محاله
ماه ربیع و اعیادش هم مبارک
نمیدونم چرا احساس میکنم داستان برام آشناسانگار قبلا خوندمش یا یکی شبیهشو! عجیبا غریبا
ولی دوسش دارم به خاطر آیهان
برعکس پیمان حرص درآر
عاشق توله شیر شدم چه فرز و بلا هم هس
دستت ممنون عزیزم
بوووووس بوسی
شاذه سلااااام ارکیده جانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
کم کم می خواستم بفرستم دنبالت. اصلاً داستان بدون ارکیده خیلی نمی چسبید.
متشکرم عزیزم. بر شما هم مبارک
نمی دونم والا.... یادم نمیاد. اگه یادت امد بگو
پیمان بچه ساده... طوریش نیست. یه غلطی کرده توش مونده
ببین اگه پیمان اشتباه نکرده بود این توله شیر نبود که عاشقش بشی
خواهش میشه گلم
بوووس بوووسی
دوشنبه 29 آبان 1396 05:49 ب.ظ
سلام شاذه جون
هیچی شیرین تر از خوندن چند قسمت یه داستان داغ داغ پشت سر هم نیست .
امیدوارم این سرعت همینجور ادامه دار باشه .
از همین الان عاشق این قصه و خورشید خانمش شدم !
شاذه سلام عزیزم
متشکرممم
منم امیدوارم. صبحی که رضا یه نمه تب داره. مدرسه حسن هم باید سر بزنم. نمی دونم. اوضاع چه جوریه...
دوشنبه 29 آبان 1396 02:51 ب.ظ
سلاممم عیدتون مبارررک

خدااایاااا بدبختااااا گیر چه شیر زیبایی هم افتادن
مادر نامردش نشسته هرهر میخنده به اینااا
شاذه سلامممم
متشکرمممم عید شما هم مبارککک

ها بیچاره هااا
اون با شوهرش رفته عشق و حال
دوشنبه 29 آبان 1396 02:18 ب.ظ
این بچه شیر چرا زشته؟ من توقع داشتم خوشگل باش. زودباش خوشگلش کن وگرنه می زنم پاندورا رو دوباره درب و داغون می کنم
شاذه اگه خوشگل بود که از راه می رسید همه عاشقش می شدن قصه تموم میشد! باید یه کم چالش برانگیز باشه. بعدش خوب میشه
وای نه.... پاندورا طفلکیییییی
دوشنبه 29 آبان 1396 11:21 ق.ظ
این داستانت دیگه خیلی خاصه !
اصلا به ذهنم نمیرسه میخوای ازش چی بسازی!
نگو که آیهان قراره از چومیچا یک عشق عجیب غریب کشف کنه !
شاذه قرار نبود خاص بشه نمی دونم چی شد که خاص شد
می خواستم یه داستان طولانی خانوادگی بنویسم. از عاشق شدن و ازدواج پیمان شروع کنم و به نوه ها برسم. گاهی فلاش بکی به بزرگترها بزنم و همینطور نرم نرم یه چی بگم و برم... بعد یه توله شیر غرش کنان وارد شد. گردن ما هم که از مو باریکتر!
دوشنبه 29 آبان 1396 10:27 ق.ظ
سلام دوستم خوبی؟

همچین عاشق این سوژه عجیب و غریبت شدم، بسی هیجان انگیز است.

دوست میداریم

تند تند بنویس، میدونم مامانی و کلی مسئولیت داری ولی مامان که مهربونه

قربونت برم
شاذه سلام اشرف جانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟

مرسی مرسی. شما لطف دارین

اوکی اوکی. فقط دوستان همگی لطف کنین باهم بیان امور خونه ی ما رو به عهده بگیرین لطفا دیگه به سلیقه ی خودتون، هرکی آشپزیش خوبه ناهار بپزه، هرکی وسواسی تره رفت و روب کنه، هرکی اهل لباس اتو کردن و تازدنه دستش درد نکنه به این قسمت رسیدگی کنه و... منم چشم براتون قصه می نویسم

سلامت باشی
دوشنبه 29 آبان 1396 03:32 ق.ظ
وات د فاز رفیق؟ اصلا خود چالش و هیجانه. ممنون عالی بود
شاذه اگه فهمیدی به منم بگو متشکرممم
دوشنبه 29 آبان 1396 12:18 ق.ظ
سلام ، عیدتون مبااارک
خدااای من باورم نمیشه ، بعد از این همه تعطیلی اینقدر برامون پست بزارین ، مرسی خیلی زیاد ادامه
بدین خیلی جالب بود
من خیلی فاز عاشقانه ام بالاست ، قبلش بگم من عاشق طنز و داستان کلا موضوع همه چی ام ، فقط نمیشه زیرزیرکی یه راهنمایی بکنین این آیهان قراره به کی برسه ؟ نکنه چوچیما؟
شاذه سلاممم، متشکرم
خدا رو شکر الهام جان همکاری کرد. گاهی هیچی برای نوشتن ندارم :(
متشکرمممم
اوووه آیهان که هنوز خیلی بچه است. خدا بخواد این داستان قراره کلی عاشقانه داشته باشه تا نوبت به آیهان برسه....
یکشنبه 28 آبان 1396 10:53 ب.ظ
سلام شاذه جون
خوبی؟
اول از همه خسته نباشید به خاطر داستان قبل
بعدشم ی جیغ و دست و هورا برای داستان جدید
شروع طوفانی و جذابی داشته بی صبرانه منتظر ادامه اش هستیم
شاذه سلام سکوت جونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
سلامت باشی
مرسی مرسی عزیزم
یکشنبه 28 آبان 1396 10:00 ب.ظ
قهوه رو دوست نداشتین؟:/ هیچ ربطی به اونی ساختیم نداشت كه تمام قسمتای خنده دارش حذف شد:/ من قهرم:(((( حیف اون همه ظرف شیتن و اتو كردن:((((
شاذه اوا چرا خودم درست کرده بودم. خیلی خوشمزه بود :دی
نخیرم همه خنده داراش ذکر شد. قهر نباش بیا با ما :***
عوضش خونه ات تمیز شد عین دسته گل :دی
یکشنبه 28 آبان 1396 09:54 ب.ظ
شاذه
یکشنبه 28 آبان 1396 08:30 ب.ظ
سلام شاذه جون ، ربیع بر شما و همگی دوستان مبارک باشه .
خیلی داستان جالبیه ، به نظر رگه هایی از طنز هم داره ، اصطلاح توله شیر هم عالیه . موفق باشی عزیزم
شاذه سلام شهر نازنینم
متشکرم عزیزم. بر شما هم به همچنین
ممنونم. تمام سعیم رو می کنم که طنز باشه و در عین حال واقعی و ملموس. سلامت باشی.
یکشنبه 28 آبان 1396 07:57 ب.ظ
سلاممم
این داستانو هزار برابر بیشتر از داستان قبلی دوست دارم :دی
خواهشمندیم که روزی سه قسمت جدید برامون بنویس لطفاااا ^_^
شاذه سلام عزیزممم
مرسی :دی
چش :دی
فقط خواهشا یکی رو بفرست به زندگی من برسه من قصه بنویسم :دی
یکشنبه 28 آبان 1396 06:41 ب.ظ
ممنون خوبم عزیزم
واویلا اینو کی میخواد کنترل کنه :/
عمرا خونه بزارنش باید ببره یه خونه دیگه نگه داره والا همه رو میخوره
مامان شیوا دلش از من جوون تره یاد مادربزرگ همکارم افتادم که میگفت همیشه صبح که از خواب بیدار میشه کت و دامن میپوشه و موهاشو شونه میکنه و همونطور تا اخر شب واسه خودش میچرخه. فکر کنم من پیر بشم تیپم چیزی در حد چومیچا بشه
شاذه خدا رو شکر
خدااای من
فکر کنم باید زنجیرش کنن. نه که توله شیره، از اون لحاظ
از منم همینطور آخیییی چه مادربزرگ نازی چومیچا
یکشنبه 28 آبان 1396 06:09 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
اول تبریک بگم بعد برم بخونم, ان شالله این ماه پر باشه از شادی و خوشی و برکت
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
خیلی ممنونم. الهی آمین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :