تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (7)
 
ماه نو
جمعه 3 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

صبح زود شهرام بیدارباش زد و مشغول آماده شدن شدیم. مامان شیوا بی توجه به ما کنار چومیچا نشسته بود و مجله ای قدیمی را قیچی می کرد تا باهم کاردستی بسازند. یک قیچی و مجله هم به چومیچا داده بود. چومیچا اگرچه هنوز چهره اش ناراضی و عصبانی بود ولی آرام به نظر می رسید.

وسایل را جمع کردیم و توی ماشین گذاشتیم. برگشتیم بالا که با مامان شیوا خداحافظی کنیم و چومیچا را ببریم. چومیچا باز هم بازی در می آورد و نمی خواست بیاید. من که به او حق می دادم که نخواهد همراه سه تا لندهور بیاید! اما طفلک چاره ای نداشت. پیمان هیکل نحیف دخترک را زیر بغل زد و به طرف آسانسور برد. او هم تا دم ماشین فقط جیغ زد و لگد پراند.

داشتم خل می شدم. دخترک را توی ماشین انداخت و در را بست. عصبانی گفتم: پیمان حالیت هست چکار می کنی؟ مثل بچه دزدا باهاش رفتار نکن!

در جلو را باز کرد و گفت: دیوونه ام کرده.

سوار شدیم. جیغ نمیزد ولی گریه می کرد و هق میزد. شهرام نگاهی توی آینه ی بغل انداخت و در حالی که دور میزد گفت: یه سوالی از ننه اش بکن ببین درباره ی تو چی بهش گفته که اینقدر ازت متنفره؟

پیمان دستی به پیشانی دردناکش کشید و گفت: چه می دونم. من فقط بهش گفتم رسیده و سالمه. دیگه نه می خوام باهاش حرف بزنم نه یادم بیاد که یه روزی چه غلطی کردم.

شهرام خندید و پرسید: یعنی با وجود این توله شیر ممکنه فراموش کنی؟ البته ببخشیدا...

پیمان کلافه گفت: خواهش می کنم. توله شیر کاملاً برازندشه. هم قیافه اش هم وحشی بودنش. واقعاً نمی دونم باید باهاش چکار کنم. کاش فقط یه ذره آرومتر بود.

به دخترک نگاه کردم. دلم برایش می سوخت. اگر فقط کمی آرامتر و زیباتر بود همه چیز خیلی ساده تر میشد.

دستی به موهای زبر وز کرده اش کشیدم. دستم را پس زد و مشتی به بازویم کوبید. فرو خورده خندیدم و نگاهش کردم. انتظار خندیدنم را نداشت. جلوتر آمد و دوباره مشت زد. یک بار دوبار سه بار. دستم را کشید و با دندانهای یک درمیانش گاز گرفت. نصف زشت بودن صورتش هم مال دندانهای تازه افتاده اش بود.

پیمان برگشت و دعوایش کرد. گفتم: پیمان ولش کن. من خوبم. عصبانی ترش نکن.

پیمان به روبرویش چشم دوخت و غرید: حوصله داری تو ام.

_: یکیمون باید حوصله داشته باشه دیگه. و الا با این دسته گلت چکار کنیم؟

شهرام پخش ماشین را روشن کرد. چومیچا توجهی نکرد. چند بار دیگر هم مرا زد و گاز گرفت تا بالاخره دستهایش را گرفتم. توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: بسه چومیچا. آروم باش.

پیمان پوزخندی زد و گفت: اونم میگه چشم.

با کمی خشونت دست دور بازوهای لاغرش انداختم و به طرف خودم کشیدم. پنجه توی موهایش انداختم و سعی کردم کمی مهارشان کنم ولی غیر ممکن بود. حداقل نه تا وقتی که شسته نشده بودند. سر برداشت و نگاهم کرد. برقی توی نگاه قهوه ایش دلم را لرزاند. بالاخره آشنا شد!

با تردید لبخند زدم. او هم برای اولین بار لبخند زد و دهان گشادتر از معمولش را با آن دندانهای طاق لنگی به نمایش گذاشت. دو تا چال خوشگل روی گونه های لاغرش افتاد. اولین زیبایی چهره اش! جای امیدواری بود.

خندیدم و انگشتم را روی گونه اش کشیدم. توله شیر مسخره!

تمام راه به من چسبید و جدا نشد. مگر یکی دوبار که به زور توی دستشویی فرستادمش و خودم پشت در منتظر ماندم و حرف زدم تا خیالش راحت باشد که نمی روم.

پیمان برایش خوراکی خرید ولی اصراری به نزدیک شدن به او نکرد. هر دو انگار مثل دو قطب مشابه همدیگر را دفع می کردند. موقع ناهار هم کنار من نشست.

نزدیک غروب به خانه رسیدیم. خسته و کثیف و بی حوصله. از شهرام تشکر کردیم. لبخندی زد. دستی به سرش کشید و گفت: قابلی نداشت. خودم می خواستم بیام. سفر هیجان انگیزی بود.

دستش را به طرف چومیچا دراز کرد و با لبخند گفت: خداحافظ مادموازل.

چومیچا اما اخمی کرد و پشت پاهای من پناه گرفت. لبخندی زدم و به جای چومیچا دست شهرام را محکم فشردم. پیمان هم در آغوشش گرفت و صمیمانه تشکر کرد.

بعد وارد خانه شد. ساکها را همان دم در رها کرد و به طرف خانه دوید. می دانستم بی تاب دیدن خانم جون است. ولی چومیچا...

نگاهی به او انداختم و گفتم: بیا چومیچا... فکر کنم من و تو باید بریم خونه ی ما... شاید بهتر باشه خانم جون فعلاً چشمش به تو نیفته. خدا رو چه دیدی؟ شاید مامان حریفت شد و تونست حمومت کنه. بلکه قیافت قابل تحمل بشه.

چمدانها را برداشتم و به طرف خانه رفتیم. در آسانسور باز بود. چمدانها را توی آسانسور گذاشتم. چومیچا دستم را کشید و با ترس چیزی گفت. نگاهی به آسانسور انداختم و گفتم: می ترسی. می دونم. با پله میریم. بذار اینو بزنم بره بالا. دیگه اینا رو نمی تونم کول کنم!

از آسانسور بیرون آمدم. دستش را گرفتم و بالا رفتیم. جلوی خانه ی آقاجون مکث کردم. قدمی تو گذاشتم و از همان دم در سلام کردم.

خاله مهدیه با کنجکاوی پرسید: اون بچه پیش توئه؟

زرین و سیمین هم بلند شدند و گفتند: ببینیمش...

در را نزدیک به خودم نگه داشتم و گفتم: صبر کنین. می ترسه. بذارین از راه برسه. آروم بگیره. چشم. به همتون معرفیش می کنم.

خاله مهدیه پشت چشمی نازک کرد و گفت: چه دفاعیم می کنه! اون که باباشه اینقدر تعصب نداره.

سعی کردم آرام باشم. گفتم: خاله جون از راه دور امده. نمی تونه راحت آشنا بشه. بذارین یواش یواش. با اجازه.

در را دوباره پیش کشیدم و با چومیچا بالا رفتیم. از آسانسور باز چمدانهایمان را برداشتم و در واحد خودمان را با کلید باز کردم. صدا بلند کردم: سلام.... مهمون نمی خواین؟

مامان خندان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: سلام. حالا دیگه تو مهمونی؟

بابا هم جلو آمد و گفت: سلام. رسیدن بخیر.

کیهان هم از اتاقش بیرون آمد و گفت: سلام. خوش اومدی. سوغاتی آوردی یا نه؟

چومیچا را که مثل یک گربه پشت سرم می لولید جلو آوردم و گفتم: سوغاتی که نه. یه بچه شیر کوچولو آوردم.

مامان ناباورانه نگاهش کرد. با ناامیدی خندید و گفت: ای خدا عمه... تو چقدر زشتی!

بابا هم به لحن مامان خندید و گفت: بیچاره بچه! چه استقبال گرمی!

کیهان غش غش خندید و گفت: واقعاً عین بچه شیره! موهاشو!!! چشماشم مثل شیرا کجه!

همه می خندیدند. چومیچا چند لحظه گیج نگاهشان کرد. بالاخره با تردید شروع به خندیدن کرد. واقعاً خندید. لبخند زده بود ولی صدای خنده اش را نشنیده بودم. از ته دلم خوشحال شدم.

به مامان گفتم: فکر می کنین بتونین حمومش کنین؟ مامان شیوا موفق نشد.

مامان خندان گفت: تلاشمو می کنم.

تلاش خوبی بود ولی می ترسید که از من جدا بشود. جلوی در حمام نشستم. چمدانش را باز کردم و گفتم: ببین چومیچا اینجوری نمیشه. باور کن باید بری حموم. چی می خوای بپوشی؟ کاش یه لباس خوشگل داشتی...

چند تا لباس نشانش دادم. یک بلوز راه راه سبز صورتی سفید رنگ و رو رفته با یک شلوار کتان صورتی برداشت. طوری نگاهم کرد که همان جا به دیوار حمام تکیه زدم و نشستم.

_: خیلی خب من همینجا هستم. برو تو. خواهش می کنم. دیگه واقعاً تحملت داره سخت میشه ها!

در حمام را نشانش دادم و با اشاره به بینیم گفتم که تنش بوی بدی می دهد. از اداهایم خنده اش گرفت و بالاخره راضی شد که با مامان برود.

بابا و مامان و کیهان ریسه می رفتند و مسخره ام می کردند.

کیهان می گفت: بابای خوبی میشی آیهان. بریم برات زن بگیریم.

مامان می خندید و می گفت: آخه کی به این جوجه ما زن میده؟

بابا می گفت: جوجه ی صد و هشتاد سانتی...

بالاخره مامان با چومیچا به حمام رفت. من هم همانجا نشستم و تکان نخوردم.

_: کیهان پاشو. بسه. به اندازه ی تمام عمرت منو مسخره کردی. یه دست لباس خونه ی تمیز و لباس زیر و حوله برای من آماده کن. چومیچا که امد ازش اجازه بگیرم برم حموم. می ترسم از جام پاشم بفهمه نیستم دیوونه بشه.

کیهان با تنبلی از جا برخاست و پرسید: نمیشه یه اسم آدمیزادی براش بذارین؟

_: پیمان میگه معنی اسمش خورشیده. ولی الان که نمیشه خورشید صداش کنیم. همینجوری هم اعصاب درست و حسابی نداره. چه برسه که اسمشم عوض کنیم.

مامان لای در را باز کرد و گفت: کیهان یه مسواک نو تو کشو بالای میز آینه هست بده. آیهان جایی نری ها. این بچه همه اش حواسش به دره.

سری تکان دادم و گفتم: هستم همین جا. چقدر دیگه کار دارین؟

=: شاید یه ربع دیگه.

_: اوه پس من می پرم تو اون حموم یه دوش می گیرم میام. سعی کنین نفهمه.

کیهان مسواک را برای مامان آورد. خودم توی اتاقم رفتم و با عجله لباس و حوله برداشتم و به حمام رفتم. وقتی برگشتم چومیچا چند لحظه ای بود که بیرون آمده بود و با نگاهی ترسیده به دنبال من میگشت.

مامان گفت: بفرما. اینم آیهان. جایی نرفته بود. تحویل شما.

خندیدم. جلوی پایش زانو زدم. بو کشیدم و لبخند زدم. گفتم: عجب خوشبو و تمیز شدی! خیلی عالیه.

مامان او را جلوی پایش نشاند. موهایش را سشوار کشید و شانه زد. با کمی سرم مو نرمشان کرد و دم موشی بست. البته بیشتر شبیه دو تا گلوله ی پفکی بودند تا دم موش! خوشگل شده بود. زیبا که نه ولی از آن وضع فجیع خیلی بهتر بود.

با صدای ضربه ای که به در خورد از جا برخاستم. چومیچا ترسیده نگاهم کرد.

_: نترس. جایی نمیرم. می خوام ببینم دم در کیه.

پیمان بود. با ناراحتی گفت: سلام. خیلی زحمتت دادم.

چومیچا جلو آمد. نگران بود که بروم. خصمانه به پیمان نگاه کرد و پشت سرم پناه گرفت. دستی به موهایش کشیدم و گفتم: بابا امده. چومیچا... بابا... ددی... پاپا... چی میگین شما؟

چرخیدم و بغلش کردم. به پیمان اشاره کردم و گفتم: بابا امده دنبالت.

پیمان ملتمسانه گفت: بیا چومیچا.

و دستهایش را به طرفش دراز کرد. چومیچا به من چسبید و خودش را عقب کشید.

مامان جلو آمد و گفت: بذار همین جا بمونه. بیاد اونجا خواب و آسایش برای خانم جون نمی ذاره. کم کم عادتش بده بعد ببرش پایین.

=: زحمتتون میشه.

=: نه اشکالی نداره. من که دختر ندارم. این طفلک جای دخترم.

بینی به بینی چومیچا مالیدم و با خنده گفتم: ولی این وحشی کوچولو خیلی شبیه دخترا نیست. به پیمانم نرفته. غلط نکنم مادرش خیلی قلدره.

مامان خندید و به پیمان گفت: بیا تو می خوایم شام بخوریم.

=: شام خوردم. مزاحم نمیشم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: با زبون خوش میای یا به زور بیارمت؟ این بچه چه جوری باید بهت عادت کنه وقتی همه اش فرار می کنی؟

=: من که فرار نکردم. امدم دنبالش مامانت میگه بذار باشه.

_: بیا تو حرف نزن. کاریش نداشته باش ولی بشین اینجا.

آهی کشید و قبول کرد.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 آذر 1396 01:06 ب.ظ
وایییی خاله عالیه این داستان تند تند پست بذاربن
شاذه متشکرم عزیزمم
یکشنبه 5 آذر 1396 01:22 ب.ظ
خدایااااا
اصلن عجیب مهر این داستان به دلم نشسته
کلی به لحن "ای خدا عمه ... چقدر تو زشتی" خندیدم
عالی عالی ... خسته نباشی
شاذه عزیزمممم
حیرون مونده بود نمی فهمید چی بگه! از زبون نفهمی بچه سوءاستفاده کرد
متشکرم عزیزم. سلامت باشی
یکشنبه 5 آذر 1396 12:29 ب.ظ
وای چقد خوبه این داستان
مرسی شاذه جونم
شاذه متشکرم مینا جونم
یکشنبه 5 آذر 1396 09:48 ق.ظ
این خانواده عروس نمیخوان؟!
شاذه چرا چرا حتما می خوان
شنبه 4 آذر 1396 10:19 ب.ظ
سلام شاذه جون
میبینم که توله شیرمون کم کم داره رام میشه !
دلم براس میسوزه بهش بگیم توله شیر .
ایهان چه درگیر شد .
راستی پیام خصوصی من اومد ؟ فکر کنم ده روزی میشه .
شاذه سلام عزیزم
بله اگر خدا بخواد
آخه طفلک عین شیره
آیهان عادت داره جور دایی پیمان رو بکشه
امده. الان متنش یادم نیست. هرچیم گشتم ندیدم تو کدوم پست بود.
شنبه 4 آذر 1396 09:36 ب.ظ
سلام شاذه جون خیلی باحال بود
شاذه سلام عزیزممم
مرسی
کامنت قبلیت اشتباها خصوصی شده بود نتونستم جواب بدم
شنبه 4 آذر 1396 04:10 ب.ظ
اخییی بچه طفلکی یکم خوشگل شد. چه نامردیه که بچه خوشگل محبوب تره حتی اگه اخلاقش جالب نباشه بچه زشت رو همه بد نگاه میکنن! ولی خب هست دیگه زحمت بکش چومی جون بلکه تو دلشون جاباز کنی
شاذه کم کم بهترم میشه
واقعاً نامردیه. اغلب همینطوره
تمام تلاششو می کنه
شنبه 4 آذر 1396 03:02 ب.ظ

یعنی دختره جوجه اردک زشته ؟
یا همینجور زشت زشت خاطرخواهش میشن ؟
یا اصلا بیخود پی عشق میگردم و این داستان خانوادگی خیلی روتین تر میگذره ؟
شاذه یه چیزی تو همون مایه ها
نه خوب میشه. میشه این
https://i.pinimg.com/736x/ae/83/ea/ae83eac9d659dccf6a4c1f12be00587a--beautiful-eyes-beautiful-people.jpg
عشق و عاشقی هم داریم
شنبه 4 آذر 1396 02:52 ب.ظ
واااای خدا چقدر کیوت شده این داستان
شاذه متشکرم عزیزمممم
شنبه 4 آذر 1396 02:13 ب.ظ
خیلی هیجان انگیزه و قشنگتر اینکه موضوع و محتواش جدیده. هرچند کمی به تم داستان نگاهخودت نزدیکه ولی عاااالیه.
بیصبرانه منتظر بقیشم.
نمیشه یکم طولانی تر بنویس شاذّه جان؟
شاذه خیلی ممنونم عزیزم. لطف داری. جدی؟ باید سرچ کنم بخونم ببینم چی بوده. بهرحال که تشابه اتفاقیه.
ناهیدجان لطف داری. من هرقدر که بتونم می نویسم. ولی قبل از نویسندگی باید به آقای همسر و چهار تا فرزندم رسیدگی کنم و کلی مسئولیتهای دیگه... با تمام اینها نوشتن رو خیلی دوست دارم و هر جوری هست سعی می کنم بهش برسم
شنبه 4 آذر 1396 12:46 ب.ظ
سلام عزیزدلم
خیلی وقته اینجا نیومدم
میدونم که دنیای قشنگ قصه هات را از خودم دریغ کردم... میدونم که یه عالمه چیزای خوشگل از دست دادم
خوشحالم که همچنان مینویسی ... همچنان زیبا مینویسی.. همچنان خوبی... خدا را شکر
به زودی باید بیام و جبران کنم همه ی نبودن ها را
شاذه سلااااام تیلوجانم
خوش برگشتی عزیزم
شنبه 4 آذر 1396 12:14 ب.ظ
اولین داستانیه که دلم می خواد عکس داشت، چقدر خوبه ای ول
شاذه متشکرم عزیزممم
https://i.pinimg.com/736x/ae/83/ea/ae83eac9d659dccf6a4c1f12be00587a--beautiful-eyes-beautiful-people.jpg
اگه می خواستم براش عکس بذارم این عکس جلدش بود. سرچ کردم دختر مراکشی، عاشق این شدم
شنبه 4 آذر 1396 10:23 ق.ظ
سلام شاذه عزیز، چطوری عزیزم؟ امیدوارم همه چی خوب و روبراه باشه
اومدم بگم این داستان خیلی دوست داشتنیه! دستت مریضاد!
شاذه سلام مریم جان
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
خیلی متشکرم. سلامت باشی
شنبه 4 آذر 1396 02:37 ق.ظ
وایییی خاله عالیه این داستان تند تند پست بذاربن
شاذه متشکرم عزیزمممم
جمعه 3 آذر 1396 11:30 ب.ظ
سلام شاذه گلی
خوبی؟ چه داستانی شده تازه داریم وارد جاهای خوب و هیجان انگیز میشیم
شاذه سلام سکوت جونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
متشکرممم
جمعه 3 آذر 1396 09:18 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ رضا جونم خوب شده؟
واااای خیلی جیگره این داستان
من عاشق این خورشید خانم شدم, وحشیم باشه وحشی قشنگیه
آیهان شناگر خوبیه فقط دریا نداشته که بهش تقدیم کردن
کیف کردم از خوندن این قسمت, عالی بود,ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟ رضا هم الحمدالله. خیلی بهتره. گاهی صداش یهو می گیره ولی نه شکر خدا شدید نشده.
متشکرمممم
زیبای وحشی قصه ی یه اسب بود؟ ها؟ به نظرم حالا ما ورژن شیرش رو نوشتیم
همون دریا واقعاً! با این همه موقعیت اسم استخر براش کمه
متشکرم عزیزم. خوشحالم لذت بردی
جمعه 3 آذر 1396 09:17 ب.ظ
یعنی عاشق مامان بابای ایهان شدم
گلن ...گل
شاذه مرسی! خوشحالم که دوسشون داری
جمعه 3 آذر 1396 08:56 ب.ظ
سلام شاذه نازنینم
بالاخره کور سوی امیدی دیده شد
خیلی قشنگه ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
بالاخرههه
خیلی ممنونم عزیزممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :