تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (9)
 
ماه نو
پنجشنبه 9 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
نصف شبتون بخیر و شادی
پر از رویاهای رنگی


بیشتر مهمانها رفته بودند که از اتاق بیرون آمدیم. بچه ها هم توی حیاط بودند.

پیمان به خانم جون گفت: می خوام یه تخت برای چومیچا بخرم. اگه شما ناراحت میشین اینجا بمونه، بالا برای دوتاییمون یه اتاق آماده می کنم.

از گوشه ی چشم نگاهی به خاله مهدیه انداخت و گفت: وسایل همه رو می برم تو مهمون خونه و درشو قفل می کنم که کسی نگران نباشه.

خانم جون اخمی کرد و گفت: لازم نیست. بیارش همینجا. روزا میری سرکار. نمیشه که بچه تنها بمونه.

لبخندی زدم. خانم جون با تمام غر و لندش، با اون همه غش و ضعفش، آخرش هم دلش نمی آمد بچه تنها بماند.

=: تختم نمی خواد. تخت بچگی خودت تو انباره. برو بیارش. میخاشو محکم کن. یه تشک بذار روش.

آب دهانم را قورت دادم. خدا می داند چند نسل روی آن تخت خوابیده بودند و مال چند سال پیش بود. اگر بچه ی من بود می گفتم می خواهم برایش تخت نو بخرم. اما پیمان اینقدر شرمنده و ناراحت بود که فقط چشم گفت.

با پیمان و چومیچا رفتیم تخت را از انبار کنار گاراژ پیدا کردیم. پایه های لقش را با میخ و تخته محکم کردیم. البته آقاجون هم یادمان داد که چطور تخته را سوراخ کنیم که میخها کج نشود و کجاها تخته اضافه کنیم که تخت محکمتر بشود.

=: خیلی خب سرشو بگیر ببریمش تو.

_: عمراً بذارم اینجوری ببریش.

پیمان ناباورانه نگاهم کرد و پرسید: چه جوری؟

_: بابا حداقل رنگش کنیم! یه تشک نو براش بخریم.

=: این همه تشک. برای چی تشک بخریم؟ رنگشم از اول همین بوده. طوریش نیست.

_: بابا این بچه دل داره. از اون سر دنیا پستش کردن پیش باباش. یه ذره بهش محبت کن.

=: چی داری میگی؟ تو که تو همین خونه بزرگ شدی. فکر کن یه تخت صورتی بذارم کنار اتاقم! جواب خانم جون رو چی بدم؟

_: اولاً که تخت صورتی اشکالی نداره. اگه خانم جون حرفی زد که نمی زنه، جوابش با من. بعد از اون به نظرم چومیچا زرد دوست داره. دیشب تو لباس نوهاش صورتی هم بود ولی لباس زرد رو برداشت.

به شوخی گفت: کلاً به دختر من نظر داری ها!

_: پیمان مزخرف بگی جفت پا میام تو دهنت! بچه است! یه کم باهاش راه بیا.

نگاه کلافه ای به چومیچا انداختم. دایی ایمان برای بچه ها آبنبات چوبی خریده بود. یکی هم به چومیچا داده بود. با حالت بامزه ای آن را نگه داشته بود و می مکید.

چند لحظه نگاهم کرد. بعد آبنبات را در آورد و با آن دهان گشاد و دندانهای طاق لنگی به رویم خندید. خنده ام گرفت. عمیق و از ته دل. دوستش داشتم. نه از آن جنس مزخرفی که پیمان به مسخره گفت. این دخترک را فقط به خاطر خودش و به خاطر این که دوستم داشت، دوست داشتم. نه برای این که دختر بود.

دستم را توی موهای پفکی اش کشیدم و دوتایی خندیدیم. پیمان هم خندید.

بعد رفتم و دوباره تو انباری مشغول جستجو شدم. سمباده و پودر بتونه پیدا کردم. آوردم و کمی خمیر کردم. بعد مشغول بتونه کاری و سمباده کشیدن تخت شدم. پیمان هم وسایل اضافی را جمع می کرد. چومیچا چشم به تاب دوخته بود اما از ما دور نمیشد.

پیمان که کارش تمام شد یک تکه سمباده برداشت ولی گفتم: ولش کن دایی. خودم می زنم. تو برو با چومیچا تاب بازی.

پیمان متعجب نگاه چومیچا را دنبال کرد. بعد دستش را گرفت و گفت: بیا بریم تاب بخوریم. خدا می دونه من و آیهان چقدر تو این تاب بازی کردیم.

تا کارم تمام بشود عصر شده بود. پیمان و چومیچا مدتی بود توی اتاق رفته بودند. من هم رفتم. آقاجون و خانم جون تازه بیدار شده بودند. پیمان چای ریخت و دقت کرد برای من لیوانی بریزد.

فضا سنگین بود. آقاجون و خانم جون سعی می کردند عادی برخورد کنند ولی هنوز به حضور چومیچا عادت نکرده بودند.

یک لیوان پر از مداد و خودکار روی میز بود. همینطور دسته ای کاغذ که معمولاً خرج بچه ها میشد که نقاشی کنند. یکی را برداشتم. یک تخت کج و کوله کشیدم. نقاشی ام تعریفی نداشت.

چند رنگ مداد جلوی چومیچا روی میز عسلی ریختم. روی زمین کنار میز نشستم و گفتم: ببین چومیچا... این تخت توئه. می خوایم رنگش کنیم. چه رنگی بزنیم؟ ببین تخت... لالا... خواب...

با اشاره، با نقاشی و با کلی دلقک بازی منظورم را رساندم. اینقدر ادا در آورده بودم که همه می خندیدند. بیشتر از همه چومیچا بود که روی زمین پهن شده بود و چشمهایش به اشک نشسته بودند.

بالاخره هم مدادها را یکی یکی برداشت و تخت را رنگین کمانی رنگ زد.

با ناامیدی خندیدم و گفتم: آخه قربون اون دندونای طاق نیم طاقت! من گفتم تختتو رنگ می کنم. ولی... رنگین کمانی؟!

مدادها را بالا گرفتم و با اشاره و با زبان و التماس گفتم: فقط یکی! نمی تونم چند رنگ بزنم.

زرد و سبز را برداشت و گردنش را کج کرد. آقاجون غش غش خندید و گفت: چه دلبری هم می کنه جن بوداده! پاشو پیمان. ماشین بردار برو ببین این فیوضی رنگ فروش بازه یا نه. دو تا قوطی رنگ روغنی سبز و زرد بخر که قابل شستشو هم باشه.

خندیدم و سر تکان دادم. مدادها را جلوی چومیچا رها کردم تا نقاشی بکشد. از جا برخاستم. فنجانهای خالی چای را برداشتم و به آشپزخانه بردم. در ماشین ظرفشویی را باز کردم و فنجانها را توی سبدش چیدم.

چومیچا به دنبالم آمد و گفت: عیهن...

لیوان را نشانم داد و چیزی گفت که نفهمیدم. پرسیدم: آب می خوای؟

به اتاق برگشتیم و از توی ترموس لیوانش را پر کردم.

کمی بعد پیمان با رنگها رسید. آقاجون یادمان داد که چطور رنگها را به اندازه ی کافی رقیق کنیم و بزنیم. چومیچا هم یک برس کوچک گرفته بود و با شوق و ذوق رنگ میزد. آقاجون یادمان میداد که چطور بزنیم که خط نیفتد و یک دست رنگ بخورد.

بچه ها دوباره توی حیاط آمده بودند و با هیاهو بر سر یک دست برس کشیدن دعوا می کردند. خنده ام گرفت. یاد داستان تام سایر افتادم. آقاجون به نوبت برس را به آنها می داد و اجازه می داد کمی رنگ بزنند.

اینقدر دعوا راه انداختند که خانم جون گفت: آیهان یه کشو چوبی کنار تخت منه خالیش کن بیارش اونم بچه ها رنگ بزنن؛ هم سرشون گرم بشه هم ست بچه تکمیل بشه. برای منم اون کشو پلاستیکیای کنار پنجره رو بذار کنار تختم.

طفلک خانم جون! با آن دل مهربانش نتوانست دو روز قهر بماند. خندیدم و گفتم: چشم.

نگاهی به چومیچا انداختم. یکی از کشهای مویش باز شده و کمی سر موهایش رنگی شده بود. داشت می خندید و منتظر نوبتش بود که یک برس رنگ بزند.

به طرف اتاق رفتم. پیمان دم در ایستاده بود و با گوشی چیزی تایپ می کرد.

_: میگم دایی نمی خوای یه تماس تصویری بگیری این بچه با مادرش حرف بزنه؟ حتماً دلتنگه.

=: می ترسم هوایی بشه بیشتر غصه بخوره. بذار یه خرده به اینجا عادت بکنه بعد...

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هرجور می دونی.

توی اتاق رفتم. کشوی خانم جون را خالی کردم و بردم تا بچه ها رنگش بزنند. بعد هم پیمان را مجبور کردم تا یک تشک نو فنری هم برای دخترک بخرد. همینطور چند دست ملحفه ی رنگی. با وجود این که عصر جمعه بود، مغازه ها باز بودند و توانست خرده فرمایشات مرا تهیه کند.

وقتی رسید شب شده بود و بچه ها رفته بودند. فقط من و چومیچا مانده بودیم که داشتیم توی حیاط و باغچه می گشتیم. با مرغ و خروسهای خانم جون بازی کردیم. گلها را تماشا کردیم و کمی حرف زدیم. چومیچا خیلی حرف نمیزد. ولی من به زور سعی می کردم فارسی یادش بدهم. اسم همه چیز را می گفتم و مجبورش می کردم تکرار کند.

وفتی پیمان برگشت به استقبالش رفتیم. کمکش کردم تشک را از روی سقف ماشین باز کند. ملحفه ها را هم برداشتیم و به اتاقش بردیم. رنگ تخت هنوز خشک نشده بود و همان توی حیاط ماند. تشک را کف اتاق گذاشتیم و رویش ملحفه کشیدیم. از خانم جون بالش و پتو هم گرفتیم و جای خوابش آماده شد. ولی به جای آن که بخوابد با خوشحالی مشغول پریدن روی تشک تازه اش شد.

پیمان لب تختش نشست و در حالی که با لبخند نگاهش می کرد گفت: اینقدر ذوق کرده که دلم نمیاد بگم تشک خراب میشه، روش نپر.

_: یعنی اگه بگی جفت پا میام تو دهنت ها!

=: ببینم تو عضو سازمان یونیسفی؟ مدافع حقوق کودکان؟ دم به ساعت می خوای جفت پا بیای تو دهن من! دختره امده به کلی از چشمت افتادم!

_: تو از چشمم نیفتادی حسودخان. ولی وقتی خودمو میذارم جای این بچه دلم کباب میشه. عمه شهره هم از شوهرش جدا شده. بچه هاش نمی دونی چه حالی هستن! ولی پدر و مادرشون تو یه شهرن! می تونن دلتنگ هرکدوم باشن برن پیشش. ولی مادر این بچه اون سر دنیاست. کِی می تونه دوباره ببیندش؟

=: خیال می کنی خودم به این چیزا فکر نمی کنم؟ تا منو ندیده بود زندگیش خیلی ساده تر بود. ولی الان...

آهی کشید و به دخترک چشم دوخت. من هم لب به دندان گزیدم و دیگر ادامه ندادم. به طرف در اتاق رفتم و گفتم: من دیگه برم. چومیچا خداحافظ.

هنوز داشت می پرید. خندان سر برداشت و از روی تشک پایین پرید. به طرفم آمد و دستم را کشید.

_: باید برم چومیچا... نمیشه اینجا بمونم.

پیمان گفت: بمون خواب بره بعد برو.

_: بعد نصف شب بیدار شه فکر می کنه گولش زدم. بذار همین الان خداحافظی کنم.

نمی خواست بروم. خانم جون هم اصرار کرد اول شام بخورم. بعد از شام دوباره جلسه ی توجیهی داشتیم تا چومیچا رضایت بدهد که بروم. دست آخر هم با چشمهای پر اشک و لبهای برچیده رهایش کردم.

همین که وارد خانه شدم مامان پرسید: چومیچا رو نیاوردی؟ حالش خوب بود؟

غمزده و ناراحت با پا در را بستم. سر به زیر گفتم: خیلی بد نبود. پیمان براش تشک خرید. قرار شد همونجا بمونه.

مامان جلو آمد. چانه ام را بالا کشید و رویم را به طرف خودش کرد. آب دهانم را قورت دادم و به سختی نگاهش کردم. لازم نبود نگاهش کنم. بهر حال لو رفته بودم.

=: تو که از اون بدتری. چته؟

چانه ام را عقب کشیدم. دمپاییهایم را کنار دیوار رها کردم و در حالی که از کنار مامان رد می شدم گفتم: من خوبم.

=: قبول کن که نمیشد اینجا بمونه. اگر پسر بود شاید، ولی...

نگاهش کردم. دستهایم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم و گفتم: همه ی اینا رو خوب می دونم مامان جون. خواهش می کنم جلسه توجیهی راه ننداز. من الان با کلی زحمت چومیچا رو راضی کردم پیش باباش بمونه. شما دیگه هیچی نگو. جا ندارم بشنوم.

به اتاقم رفتم و با همان لباس بیرون روی تخت ولو شدم. خودم هم نمی دانستم چرا اینقدر عصبانیم. از این همه جنگیدن بر سر این بچه خسته شده بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1396 10:26 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 9 آذر 1396 07:53 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
پیمان غیرتی میشود فکرش خرابه ها پسرای همسن آیهان به شدت بچه های کوچیکو دوست دارن, خصوصا که دختربچه شیرین تره.
ممنون از نکات تربیت کودک ,قول میدیم بچه گول نزنیم
تخت رنگین کمانی بهتره که!
آیهان بیچاره خسته میشود
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف پروردگار. تو خوبی عزیزم؟ سلامت و سرحالی ان شاءالله؟
خودشم نفهمید چی گفت همشون نه ولی آیهان خیلی بچه دوسته
آفرین گول نزن جیزه
خیلی بهتره ولی سخته
طفلکی آیهااان
خواهش می کنم عزیزمم
پنجشنبه 9 آذر 1396 07:45 ب.ظ
اخییی چه جالب پیش رفتهههه. دخترخوبیه ها خداییش بد ادایی نکرده تاحالا. ولی آیهان هم حتنا خیلی مهریونه
شاذه متشکرم عزیزممم. ها طفلکی. اولش یه کم سخت بود ولی بعدش بچه خوبی شد. آیهان ماهه
پنجشنبه 9 آذر 1396 06:39 ب.ظ
سلام شاذه جونم . پست نیمه شبیتون خوراک صبونه ی من شد ... دست گلت سلامت . خیلی هم چسبید.
عاشق کارهای تمیز کاری و نوع آوریم . چه خوب که از یه تخت کهنه تونستن یه تخت قشنگ و دلچسب برای بچه شیر درست کنن .
حتما کلی خوشحال میشه وقتی که بتونه روش بخوابه .
چه پروژه ی خوبی هم بوده که کل بچه های خونه رو هم سرگرم کرده .
شکر خدا مثل اینکه داره کم کم بین پدر و دختر هم ارتباطات شیرین برقرار میشه .
طفلک آیهان یا بقول بچه شیر عیهن !!! چه داره دلبسته ی این دختر بچه ی بقول خودش زشت میشه .
غلط نکنم جریان این دختر بچه ی زشت هم مثل همون جوجه اردک زشت بشه .
احتمالا بعد از یه مدت چنان زیبا بشه که همه تعجب کنن . فقط کافیه اون دندونای یه در میون کامل بشه و موهای فر خوشگلش رو یاد بگیره که با کرم مو حالت بده . پوست تیره هم که الان تو بورسه و ملت کلی خرج میکنن تا پوستشون رو برنزه کنن !!! مبارک آیهان خان باشه !!!

خیلی ممنون شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه شاد و سبز و شیرین ....
شاذه سلام عزیزم
نوش جانت
منم همینطور. فقط صورتی آبی رو ترجیح میدم. ولی بچه شیرمون زرد و سبز دوست داره
حتماً همینطوره. اگر بتونه از عیهن جونش دل بکنه
این سیستم تام سایری همیشه جواب میده
بله خوبه. کم کم دارن همدیگه رو می پذیرن.
همینطوره. اصلاً تو برنامه اش نبود که اینطوری حیرون دخترداییش بشه
خود خودشه
توصیفت عالی بود! دقیقا همینطوره

خواهش می کنم عزیزم. به همچنین شما
پنجشنبه 9 آذر 1396 01:38 ب.ظ
تروخدا قسمت بعدی رو بزارین
شاذه عزیزممم... به محض این که بتونم بنویسم میذارم
پنجشنبه 9 آذر 1396 12:59 ب.ظ
سلام شاذه جون
شاذه سلام عزیزممم
پنجشنبه 9 آذر 1396 11:59 ق.ظ
سلاااام
آخی دلم واسه عیهن سوخت
شاذه جوونی عجیب این داستانو دوس دارم ، خیلی هیجان انگیز به نظر میاد . میگم چومیچا چجوری میخواد فارسی یاد بگیره ؟؟
مرسیییی که مینویسی شاذه جونم
شاذه سلاااام عزیزم
آخی آخی
مرسی گلم. لطف داری. عیهن یادش میده
خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 9 آذر 1396 07:17 ق.ظ
چقدر متفاوته این داستان ایول ، می‌بینم ژانر داستان داره می‌ره جاهای خوب خوب
شاذه متشکرم عزیزممم
امیدوارم
پنجشنبه 9 آذر 1396 03:50 ق.ظ
افرین به این سلیقه چومیچا:) اصلا مگه رنگی زیباتر از زرد هست؟

داستان بسیار زیباییست. ممنون از تلاشتون و البته ذهن خلاقتون.
شاذه مرسی که باهاش موافقی :) من آبی دوست دارم :) و البته صورتی :)
متشکرم شاسا جان
پنجشنبه 9 آذر 1396 01:35 ق.ظ
سلام ، شاذه جونم
چه جالبه این داستان ، پر احساسات مخفیانه !
متشکرم عزیزم
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی ممنونم. امیدوام احساساتش رو خوب نشون بدم
خواهش می کنم گلم
پنجشنبه 9 آذر 1396 01:08 ق.ظ
با این اوصافی که من میبینیم داستان قراره به چندسال بعد برسه که چومیچا با آیهان عروسی میکنه.

خداوکیلی هشت ساله کمه...میشه کودک آزاری.تا 16 برسه خوبه...آیهانم قشنگ کار و بارش مرتب شده میذارن باهم عروسی کنن..
پیمانم خدا خیرش بده همینطور عذب بمونه خوبه.
همون یه دفه که زن گرفت واسه هفتاد پشت خاندانش کافیه.
شاذه سعی می کنم خیلی با شتاب نرسه

نه بابا هشت که خیلی کمه. ببینم حالا تا چند سال میریم

البته عزب
طفلکییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :