ماه نو
جمعه 10 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
صبح جمعه تون بخیر
حالتون خوبه ان شاءالله؟
ما هم خوبیم شکر خدا. امروز دو سه تا زلزله ی پنج شش ریشتری داشتیم که خدا رو هزار مرتبه شکر بخیر گذشت. ولی از روستاهای اطراف خبر ندارم. جرأت هم ندارم اخبار نگاه کنم.
خونمون خشتیه. چند تا ترک جدید خورده ولی خدا رو شکر... به خیر گذشته الحمدالله...


صبح نیمه بیدار بودم. سر و صدای اهل خانه را می شنیدم ولی دلم نمی خواست از جایم بلند شوم. دلم بدجوری گرفته بود. من که کاری به آن بچه نداشتم. چرا مامان اینقدر سخت می گرفت؟ بچه است!

+: عیهن... عیهن...

بقیه ی حرفهایش را نفهمیدم. به زبان خودش گفت. اول فکر کردم توی خواب صدایش را شنیده ام. اما وقتی چشم باز کردم کنار تختم بود. آن هم با چه قیافه ای! موهای آشفته اش توی هوا، لباسش چروک و بهم ریخته، دندانهایش هم که گفتن نداشت با آن دهان گشادش.

خندیدم و روی تخت نشستم. دست دور شانه هایش انداختم. فشارش دادم و گفتم: سلام زشتالو!

تا فارسی بلد نبود خوب بود. ناراحت نمیشد. مامان به درگاه اتاق تکیه داد و با لبخند نگاهمان کرد. با احتیاط رهایش کردم و گفتم: سلام. صبح بخیر.

=: سلام. نمی خوای بلند شی؟ کلاس داری.

خمیازه ای کشیدم و گفتم: هنوز یه ساعت دیگه. چه عجله ایه؟

چومیچا تند تند یک ماجرا برایم تعریف کرد. دستهایش را تکان می داد و چشمهایش را گرد می کرد. با مامان غش کردیم از خنده. یک کلمه هم نفهمیدیم. چومیچا اول نفهمید چرا می خندیم. ظاهراً حرفش خنده دار نبود. کمی با ناراحتی نگاهمان کرد ولی بالاخره شروع کرد به خندیدن.

موهایش را بیشتر بهم ریختم و گفتم: ریختشو! خوش تیپ تر از تو، تو این طایفه نبوده و نخواهد آمد!

بابا هم دم در ایستاد و گفت: آذریا بهش میگن ایلآی.

از جا برخاستم و خندان پرسیدم: به کی؟

=: ایل- آی. ماه ایل. تو پادشاه ماهی، اینم اینجوری که تو داری میگی ماه طایفه.

کیهان کولی باشگاهش را روی شانه هایش مرتب کرد و گفت: داداشم شاه ماهیه.

خندیدم و گفتم: ماه! نه ماهی.

شانه ای بالا انداخت و گفت: جفتش یکیه. خداحافظ.

_: کجاش یکیه برادر من؟

بابا انگار خوشش امد. رو به چومیچا گفت: ایلای؟

بدون این که نگاهش را بگیرد خطاب به من گفت: بیا به جای خورشید بهش بگین ایلای.

قشنگ تلفظش می کرد. به دلم نشست. گفتم: قشنگه. به پیمان میگم. بذاریم روش بلکه زد و بچه خوشگل شد.

بابا از طرف پدری ترک بود و کمی لهجه داشت. اسم من را هم از روی پدر مرحومش گذاشته بودند. ولی خودم اصلاً ترکی بلد نبودم.

بابا کیفش را برداشت و در حالی که به طرف در می رفت گفت: خوشگل میشه. مطمئن باش. چه اسمش ایلای باشه چه چومیچا.

برای چومیچا دست تکان داد، او هم با خوشحالی بای بای کرد.

بابا که رفت دست و رویم را شستم و برگشتم. به مامان گفتم: فکر کردم صدای پیمانم شنیدم.

=: صبح داشت می رفت سر کار چومیچا رو آورد بالا. گفت هنوز خیلی به خانم جون عادت نداره، دل نمی کنم بذارمش برم.

در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم پرسیدم: از پیمان راحت جدا شد؟

=: فقط به عشق تو. آیهان از زبونش نمیفته.

خندیدم و با شوق به دخترک که مثل جوجه دنبالم می آمد نگاه کردم. باز هم داشت چیزی تعریف می کرد. وقتی گیج نگاهش کردم لحنش را عوض کرد و شروع به توضیح دادنی کرد که هیچی نفهمیدم!

در یخچال را باز کردم و پرسیدم: تو صبحونه خوردی چومیچا؟ ایلای؟

برگشتم و نگاهش کردم. پرسیدم: بهت بگیم ایلای؟

بهش اشاره کردم و تکرار کردم: ایلای؟

متعجب به خودش اشاره کرد و پرسید: ایلای؟

عین بابا تلفظ می کرد. نامرد! همه را غلط می گفت غیر از این یکی. دو سه بار هی باهم گفتیم و تمرین کردیم. بدش نیامد. آخر خندید و با اشاره به خودش گفت: ایلآی.

مامان گفت: پیمان گفت هرچی اصرار کرده چیزی نخورده. ببین حریفش میشی؟

نان و پنیر و گردو و کره و شیر روی میز گذاشتم. شیشه ی مربا را هم در آوردم و همراه با اشاره پرسیدم: کدومشو می خوای؟

دانه دانه نشانش دادم. اما برای همه سرش را به نفی بالا برد و تکان داد.

_: اینجوری که نمیشه. باید یه چیزی بخوری. شما تو مملکتتون صبحونه چی می خورین؟

=: با این هیکل نحیفش بعید می دونم اونجا هم چیزی می خورده. ولی اینجوری نمیشه. مخصوصاً صبحونه خیلی مهمه.

_: ایلای... راه نداره. باید صبحونه بخوری.

=: به این اسم عادتش نده. بذار اول ببینیم پدرش چی میگه.

_: مامان فکر کنم ما اینقدرا به گردن پیمان حق داریم که بتونیم اسم این وروجک رو بذاریم. به اون باشه میذاره خورشید. زحمت فکر کردن هم نمی کشه. ترجیح میده شبانه روز به فرمولای ریاضیش فکر کنه.

=: اوهوی اونی که داری درباره اش حرف می زنی برادر منه ها.

_: حرف بدی نزدم مامان جان... ایلای... دهنتو باز کن.

نخورد. سرش را عقب کشید. یک دسته کاغذ و خودکار روی میز بود که مامان یادداشتهایش را روی آنها می نوشت. چومیچا یک کاغذ سفید برداشت. یک دایره کشید. یکی دیگر هم وسطش کشید و وسطی را رنگ کرد.

_: نقاشیتم به خوشگلی خودته جیگر! این چیه حالا؟

از روی صندلی پایین پرید. با خوشحالی در یخچال را باز کرد و مشغول جستجو شد.

_: دنبال چی می گردی بچه؟

چند لحظه بعد ناامید شد و با ناراحتی در یخچال را بست.

_: چی شد؟ چی می خواستی؟

مامان نگاهی به کاغذ و نگاهی به یخچال انداخت. در را باز کرد و از لبه ی بالای در یخچال دو تا تخم مرغی که داشتیم را بیرون آورد. نشان چومیچا که داد، دخترک از خوشحالی شکفت!

با حیرت نگاهی به خط خطی خودکاری چومیچا انداختم و پرسیدم: آخه از تو این نقاشی هنرمندانه شما از کجا نیمرو رو تشخیص دادین؟!

=: خب اون دایره دوری سفیده وسطی رو رنگ کرده.

_: با خودکار آبی رنگ کرده!

مامان خندید و در حالی که توی ماهیتابه کره می انداخت گفت: امکاناتش همین قدر بود.

سر تکان دادم و روی میز ضرب گرفتم. چومیچا خندان نگاهم کرد. تشر زدم: ایلای!

خندید و با ناز تکرار کرد: ایلای...

وای این بچه دو روزه مرا می کشت. حتماً می کشت!

یک تکه نان توی دهانم چپاندم و از پشت میز بلند شدم. همه ی خوراکیها غیر از نان و عسل را توی یخچال گذاشتم و به طرف در رفتم.

مامان با ماهیتابه ی نیمرو به طرف میز چرخید و گفت: اوا تو که هیچی نخوردی!

کمی عصبی گفتم: نگران این کوچولوی هشتاد وپنج کیلویی نباشین. ضعف نمی کنم.

مامان چشمهایش را گرد کرد و عصبانی پرسید: هشتاد وپنج کیلو شدی؟! بیشتر برو باشگاه. شکمت امده وسط! خجالت بکش. ریشتم که بلند شده. وحشتناک شدی!

غش غش خندیدم و گفتم: تا نگفته بودم شکمم وسط نبود ها! ریشمم چشم. الان می زنم. امر دیگه باشه؟

کمی جا خورد ولی موقعیتش را حفظ کرد و با همان تندی ادامه داد: به این بچه هم اینقدر ور نرو. هشت سالشه. دو روز دیگه قد می کشه. زشته.

_: نه قراره خوشگل بشه. بابا گفت.

=: برو حرف نزن بچه!

عصبانی بود ولی وقتی پشتم را کردم فهمیدم که خنده اش گرفت. خودم هم خندیدم و رفتم تا ریش چند روزه ام را اصلاح کنم.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آذر 1396 02:10 ب.ظ
اتفاقا برادر خودم هم 17-18 ساله اس و واقعا پخته و آروم عمل میکنه !
خیلی قبولش دارم و میفهمم چی میگی ...

بیشتر حسودی بود تا نقد به داستان !
باز به مرد های قصه هات حسودی ام شد !
مردهای ذهنت خیلی خوبن
شاذه چه عالی! خوشحالم که اینطوره

حسودی
سعی می کنم آدمها رو خوب ببینم مگر این که خلافش ثابت بشه. در اون صورت دیگه کلاً نمی بینمشون!
یکشنبه 12 آذر 1396 09:02 ق.ظ
سلام بهتری شازه جان
شاذه سلام
ممنون. خوبم شکر خدا
یکشنبه 12 آذر 1396 01:44 ق.ظ
یه اعترافی بکنم؟ من کامنتای بقیه رو که میبینم فکر میکنم چی مینویسن اینقد طولانی؟ بعد میخونم میبینم جمله جمله قصه تو نقد کردن؛ هر دفعه میگم منم قسمت بعدیو آرومتر و باحوصله تر میخونم موقع خوندن با خودم میگم یادم باشه اینجاش قشنگتر بود یا اینجاش بنظر من غیر واقعی بود ولی هر دفعه قسمت جدید میبینم از ذوقم اینقدر با هیجان همه شو یه نفس میخونم که وقتی میرسم خط آخر تنها چیزی که برای کامنت گذاشتن دارم بگم اینه که حالم با خوندن قصه ت خوب شد؛ چسبید، قشنگ بود و پر از احساس
موفق باشی دوست عزیز
شاذه سلامت باشی رفیق جانم
تو هرجور راحتی بنویس
شنبه 11 آذر 1396 03:39 ب.ظ
خدا را شکر که سلامت هستید.این روزها مدام خبر زلزله میرسد.خدا به خیر کند.
شاذه سلامت باشید ان شاءالله
مرتب داریم می لرزیم. هم ما هم کرمانشاه... خدا رحم کنه
شنبه 11 آذر 1396 03:02 ب.ظ
سلام دوستم

بعد از چند روز اومدم دیدم چند تا پست گذاشتی خوشحال شدم.

این پیمان رو هم ادب کردی بسی خرسند گشتیم.

خوشحالم که همگی سالمین، امیدوارم واقعا همانطور که میگن کسی آسیب ندیده باشه. مواظب خودتون باشین عزیزم

شاذه سلام رفیق جان

خوش اومدی

طفلکییی

سلامت باشی عزیزم. مرتب داریم می لرزیم. هم ما هم کرمانشاه... الهی خدا رحم کنه

شنبه 11 آذر 1396 01:28 ب.ظ
سلام شاذه جونم خدا رو شکر که خوبین، و همین طور چه خوب و صد البته خدا رو شکر که خونتون هم حاش خوبه. امیدوارم واقعا خرابی زیاد نباشه.
پی نوشت: عاشق خونه خشتی ام. خونه مادبرزگ خدا بیامرزم خشتی بود :))
شاذه سلام مریم جونم
خیلی ممنونم. سلامت باشین.
منم خیلی دوست داشتم ولی از بس این چند روز زلزله داشتیم دارم نگران میشم. هرچند بهرحال خدا باید حفظ کنه :)
شنبه 11 آذر 1396 10:43 ق.ظ
میگما این همه ریلکسی و آرامش داشتن به بچه ی 16 ساله خیلیه ها !

انقد گرفتارم که نرسیده بودم ...
الان بی وقفه 3ه قسمت خوندم... چه چسبید !
شاذه پسر من پونزده سالشه. نمیگم هیجانات بلوغ نداره. منفجر هم میشه ولی به طور کلی آرومه.

آخی... خدا قوت...
نوش جانت عزیزم
شنبه 11 آذر 1396 09:06 ق.ظ
آخیش سه تا پست خوشمزه با هم خوندم
دستت درد نکنه خیلی از ایهان و این وز وزو خوشم اومد
شاذه نوووش جانت
مرسی مرسی. خوشحالم که دوسش داشتی
شنبه 11 آذر 1396 08:20 ق.ظ
سلام شاذه نازنینم
دل منم هر دفعه همراه شهر میلرزه ، الحمدلله که همگی سالمین
دیشب کلی یادتون کردم و یک دنیا احساس دلتنگی ، ان شاءالله هر جا هستین سلامت و شاد باشین
اسم دختر پسر عمه ام همینه ، خانمش آذری هستن ، ارومیه . منتها اِلای تلفظ میکنن ، کمی سخت به ذهن میاد ، همون ایلای بهتره .
پدر جان تضاد غریبی بین ماه و خورشید درست کردن
متشکرم عزیزم ، خیلی خوندنی بود
شاذه سلام شهر مهربونم
عزیییزم.... سلامت باشی ان شاءالله
آخی... منم دلتنگتم حسابی... کاش اینجا بودی یه بغل سیر فشارت می دادم
چه جالب! ممنون که برام نوشتی. به نظر منم ایلای بهتره
بله همینطوره :)
خواهش می کنم گلم
شنبه 11 آذر 1396 02:00 ق.ظ
سلااام به شاذه جووون گل گلابم
خداروصدهزار مرتبه شکر که حالتون خوبه . کلی نگران شده بودم حسابی مواظب خودتون باشین .
عاشق این تیکه شدم که ایهان میگه این بچه دوروزه مرا میکشت وای خیلییی خوبهه این داستان ، از بقیه داستانا بیشتر دوسش دارم البته نه بیشتر از بگذار تا بگویم ایلای هم که عالی ، تازه به ایهانم میخوره
شاذه جوونم دستت طلا
شاذه سلااام به روجای خوشگل نازنینم
آخی عزیزم خوبیم خدا رو شکر. ان شاءالله تو هم خوب خوب باشی
منم از این جمله اش خوشم امد مرسی مرسی
هردوتاشون ماه دارن
سلومت باشی
شنبه 11 آذر 1396 12:32 ق.ظ
سلام شاذه جونم
خداروشکر که سلامتید
الحمدلله که بخیر گذشت
صبح اومدم سر زدم که حالتونو جویا شم دیدم‌پست گذاشتی و نوشتی خوبین خیالم راحت شدولی فرصت نشد دیگه کامنت بذارم
واقعا آیهان ۱۶ سالشه؟؟ من فکر میکردم ۱۸ سالشه میخواد کنکور بده
چه بده هیشکی زبون دخترکو نمیفهمه طفلکی
چه تخت خوشگلی شد از نوشم بهتر
چه به بچه ها خوش گذشت
مامان آیهان یه مامان واقعیه..چون به پسر نوجوونش خیلی گیر میده
ممنون که به فکرمون بودی..نوشتی تا از نگرانی دربیاییم
آرزوی سلامتی و شادی برای شاذه جانم
شاذه سلام ارکیده جانم
متشکرم. سلامت باشی
ممنونم که به یادم بودی
نه بابا هنوز بچه است. می خواستم فاصله سنیشون زیاد نباشه
بچه کوچیک اونم تو محیط فارسی زبان زود یاد می گیره
خیلی خوب شد
دقیقاً بیا یه دقه بشین پای درد دل نوجوونای من
خواهش می کنم عزیزم. سلامت باشی و دلشاد
جمعه 10 آذر 1396 07:50 ب.ظ
ه به ... چه پست شیرینی !!! عصر جمعه تون به خیر و شادی شاذه جانم .
منم خبر زلزله رو دیشب شنیدم و خیلی متاسف شدم . تا الان که شکر خدا خبری در مورد تلفات جانی نشنیدم . امیدوارم خطر رفع شده باشه از سرتون .
اینجور که پیداست دخترمون احتمالا یه نقاش ماهر بشه با این نقاشی کشیدنش .
راستی اسم ایلای خیلی قشنگه ! چه پدر خوش ذوقی هم داره آیهان خان !!!
من عاشق اسم خورشیدم . آخه اسم مادر بزرگم بوده !!! دخترم یه وقتهایی میگه اگه دختر دار شدم حتما اسمش رو میزارم خورشید .
حالا ولی از اسم ایلای هم خیلی خوشم اومده . بهش میگم شاید اونم نظرش عوض شد !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . همیشه سایه ی آرامش و آسایش روی سر شما و همه ی عزیزانتون باشه ان شاءالله !!!
جمعه 10 آذر 1396 03:00 ب.ظ
سلام شاذه جون
چه بابابزرگه باکلاس بوده , اون سالها اسمش ایهان بوده , من اگر ترک بودم اسم سپهر الان ایهان بود
دخترمم اگر کرد بودم عطرین یا اوین (به ایهانم میومد , حیف که دیگه ترک نبودم و باید اسم کردی میذاشتم )
چقدر دلم برا ایلای میسوزه , این که نتونی ارتباط برقرار کنی خیلی سخته .
چقدر ایهان گندست ! شونزده سالشه اینقدره , خدا به داد جوانیش برسه !
ایلای باید چشمای خاصی داشته باشه .
از مامان ایهانم خوشم میاد . پایست ! فقط اگه کمتر گیر بده بهتره
راستی شانسی اومدم , تقریبا مطمین بودم دو تا پست با این فاصله کم نداریم الان .
بسی شاد شدم , حوصلم سر رفته بود .
خدا را شکر که زلزله به خیر گذشت .
شاذه سلام عزیزم
شاید اصلاً ترک ترکیه ای بوده. ایرونی نبوده حتی!
اسمهای کردی هم خیلی قشنگن. چه کار داری کجایی هستی؟ هممون ایرانی هستیم. هر اسمی دوست داری بذار
خیلی هیکل عجیبی نداره. شونزده ساله این هیکل زیاد دیدم. با قد 180، 85 کیلو چاق نیست.
چشماش کجه. مثل شیر
درباره ی مامان ایهان باهات موافقم
می خواستم خبر بدم که خوبیم
خوشحالم که شادی
جمعه 10 آذر 1396 01:54 ب.ظ
اخبار زلزله رو ک شنیدم اولین نفر یاد ما افتادم
خدا رو شکر ک سالمید
شاذه متشکرم از محبتت. ممنون که به یادم هستی
جمعه 10 آذر 1396 01:42 ب.ظ
شاذه میم جانممم
جمعه 10 آذر 1396 12:47 ب.ظ
واااای خدا خیلییی بامزه شده
احسنتتت
شاذه متشکرم عزیزممم
جمعه 10 آذر 1396 11:39 ق.ظ
ببخشید سلام یادم رفت.
سلام شما خوبین؟
ایلای چه اسم قشنگی.
چه گیری دادن به این آیهان بیچاره! خب بچه بانمک و دوست داشتنیه!
فکر نمیکردم امروز بنویسی. خیلی ذوق کردم.
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه خواهش می کنم. سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
مرسی چند وقته ایلای تو ذهنمه. بعد آپارتمان خونوادگیشون رسید. بعد شخصیت دایی پیمان و بالاخره عجیبترین هنری که بتونه بکنه و این که کی روایت بکنه.... الان که فکرشو می کنم می بینم شاید تو ناخودآگاهم از سعید دایی جان ناپلئون ایده گرفتم که آیهان داره قصه میگه!
ها.... همینجور الکی گیر دادن
خودمم فکر نمی کردم. گمونم تقصیر زلزله شد که زود بیدار شدیم و بعدم کارای اول صبحم زودتر تموم شدن
البته گذشته از این گفتم ممکنه از خبر زلزله دوستان نگران بشن، بیام بگم ما خوبیم الحمدالله
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
جمعه 10 آذر 1396 11:25 ق.ظ
خدا رو هزار مرتبه شکر. ان شالله که پس لرزه ها هم تموم شده. مراقب خودتون باشید
الان اخبارو خوندم هیچ خسارت جانی نداشته فقط مردم ترسیدن و گویا تو خیابون ها هستن.
شاذه خدا رو شکر. دیگه به پس لرزه های سه چهار ریشتری توجه نکردیم
سلامت باشی
متشکرم از اطلاعت. من که از فرط شجاعت اصلاً نگاه نکردم چه خبره. گفتم خبر بد بهرحال می رسه. خبر خوبم که تو اخبار نمیگن!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :