ماه نو
دوشنبه 13 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
این هم قسمت یازده تقدیم به خانم دکتر عزیزم


لباس عوض کردم و خواستم بیرون بروم که چومیچا با بغض و چشمهای پر آبش مانعم شد. آهی کشیدم و گفتم: باید برم ایلای... ظهر میام.

موهایش را بهم ریختم و صدا بلند کردم: مامان کاری با من نداری؟

=: نه. برو بسلامت.

_: خداحافظ.

دخترک دست تکان نداد. عصبانی هم نبود. اینقدر نگاهش غم داشت که دچار عذاب وجدان می شدم. ولی نمیشد نروم. امروز نمی رفتم، بقیه ی روزها چکار می کردم؟

دو ساعت کلاس زبان و دو ساعت باشگاه. ظهر با بچه ها ساندویچ خوردیم و نزدیک ساعت دو برگشتم. چومیچا توی تاب نشسته بود و با عروسکی که نمی دانم کی بهش داده بود بازی می کرد. به نظر می آمد از عروسکهای دخترهای خانه باشد.

با دیدن من عروسک را رها کرد. طول گاراژ را دوید و دست دور پاهایم حلقه کرد. خم شدم و بغلش زدم. موهایش را بهم ریختم و انگشت روی چال گونه اش کشیدم.

در خانه دوباره باز شد. آرام چومیچا را زمین گذاشتم و برگشتم. دایی پیمان بود. لبخندی زدم و دست بلند کردم: سلام.

دستش پر بود. با پا در را بست و گفت: سلام.

جلو رفتم. کیسه های خرید را از دستش گرفتم. چومیچا هم خندان جلو آمد. یک کیسه ی کوچک هم به او دادم.

پیمان را نگاه کرد. لبخند زد و سلام کرد. پیمان ذوق کرد و خوشحال نشست و صورتش را بوسید.

کاغذهایی که دستش بود داشت می ریخت. به زحمت مرتبشان کرد و دوباره ایستاد. پرسید: چه خبر؟ از صبح خونه بودی؟

_: نه. کلاس داشتم و بعدشم باشگاه بودم. ایلای پیش مامان بود.

متعجب پرسید: ایلای؟!

خندان گفتم: اوا تو نمی دونی؟ اسمشو گذاشتیم ایلای! بس که بچه ات خوشگله!

=: منظور؟

خریدهایش را توی آسانسور گذاشت. من هم کیسه ها را گذاشتم ولی چومیچا دستم را کشید که سوار نشوم.

جلوی آسانسور ایستادم و با خنده ماجرای صبح را تعریف کردم.

نگاهی به من و دخترش انداخت و بالاخره گفت: چون که بابات گفته قبوله، بهرحال آدم عاقلیه. خورشیدم قشنگه ها... ولی حالا که فکرشو می کنم می بینم ایلای جالبتره. بلکه به قول تو زد و بچه ام خوشگل شد. نشد هم خیالی نیست. جاش همیشه تو قلب باباشه.

و با لبخندی پر مهر به دخترک چشم دوخت. در آغوشش کشید و گفت: بیا بغل بابا. آسانسور که ترس نداره.

طبقه ی اول آسانسور توقف کرد. خداحافظی کردم و گفتم: من میرم بالا.

پیمان ایلای را زمین گذاشت و وسایلش را از کف آسانسور جمع کرد. همین که چرخید تا آنها را جلوی در خانه بگذارد، ایلای دوباره توی آسانسور پرید و پشت سر من قایم شد.

پیمان خندان نگاهش کرد و در حالی که سعی می کرد صدایش را بلند نکند تا مبادا مزاحم خواب بعدازظهر پدر و مادرش بشود، گفت: بیا اینجا ببینمت وروجک. کجا رفتی؟

دکمه ی آسانسور را زدم و گفتم: می برمش بالا. اگه خواستی تو هم بیا.

باهم وارد خانه شدیم. با دیدن ایلای مامان گفت: با تو امد؟ به زرین گفتی؟

در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم: به زرین؟ مگه من با زرین حرف می زنم؟ زرین یه دختره مامان خانم. یادت رفته؟

=: برو خودتو مسخره کن بچه. من این بچه رو سپرده بودم دست زرین تو حیاط مواظبش باشه یه وقت راه نیفته تو کوچه. حالا میگم فهمید تو آوردیش بالا؟ نگرانش نشه.

_: هان از اون لحاظ؟ زرین پیشش نبود.

=: نبود؟ تنهاش گذاشت رفت؟ چرا آخه؟

_: آخه چی فکر کردین که سپردینش دست زرین؟ معلومه که حوصله شو نداره.

=: تا وقتی نمی دونی چی شده قضاوت نکن. بلکه بچه یه لحظه کاری براش پیش امده.

_: شما صحیح می فرمایید. ولی... پوه...

حوصله ی بحث نداشتم. حوله ام را برداشتم و به طرف حمام رفتم.

ایلای دستم را کشید و ناراحت نگاهم کرد. دستش را گرفتم و به اتاقم بردم. کامپیوتر را روشن کردم و وارد یک سایت بازی کودکانه شدم. وقتی مشغول شد به حمام رفتم.

وقتی برگشتم بابا هم رسید. کیهان هم از اتاقش بیرون آمد و همه دور هم نشستیم که ناهار بخوریم. ایلای را هم آوردم.

مامان گفت: ولش کن. بذار بازی کنه. ناهارشو قبلاً دادم.

_: حالا شاید یه کم خواست.

 

اسمش شد ایلای. یک هفته ای طول کشید تا بالاخره برایش شناسنامه صادر شد و رسماً ایلای شد. به محیط اطرافش عادت کرده بود. با بچه ها بازی می کرد. چند کلمه ای هم فارسی یاد گرفته بود. ولی شاد نبود. نمی دانستم از دلتنگی است یا این که کلاً غم دارد.

_: پیمان؟

=: هوم؟

_: ده روزه که اینجاست. مادرش هیچی نمیگه؟ دلش تنگ نشده؟

=: یه بار پرسید میشه باهاش حرف بزنم؟ گفتم دو هواییش نکن. به وقتش خودم بهت زنگ می زنم.

_: وقتش یعنی کی؟

=: نمی دونم. من الان کلی کار دارم. نمی رسم بهش فکر کنم.

و دوباره تا گردن توی مانیتور فرو رفت. اما خانم جون صدایش زد و نشد ادامه بدهد. همین که از اتاق بیرون رفت گوشی اش را برداشتم. به ایلای اشاره کردم ساکت باشد. رمزش را می دانستم. به سرعت اعداد را ردیف کردم. یک بار اشتباه شد و بار دوم توانستم وارد شوم.

توی لیست مخاطبینش گشتم. شماره ای که می خواستم را پیدا کردم و برای خودم فرستادم. بعد تند تند آثار جرم را پاک کردم و گوشی را کنار کامپیوتر انداختم.

پیمان به اتاق برگشت. هنوز حواسش به خانم جون بود. گفت: چشم. چشم. می پرسم حتماً.

بعد دوباره نشست و با گیجی گفت: آیهان با ایلای میرین بیرون؟ کار دارم. حواسم جمع نمیشه.

_: البته. تو راحت باش.

از پله ها بالا رفتیم. توی خانه سر کشیدم. مامان داشت خیاطی می کرد. بابا و کیهان خانه نبودند. با ایلای به اتاقم رفتیم و در را بستم. اینترنت را چک کردم. وارد لیست مخاطبینم شدم. با کمی ترس و لرز دکمه ی تماس تصویری را لمس کردم.

تا ارتباط برقرار شود ایلای را روی تخت نشاندم. قطع شد. نگرفت. دوباره سعی کردم. این بار وصل شد و زنی را دیدم که داشت روسری اش را مرتب می کرد.

ایلای روی دستم سر کشید و ناگهان ذوق زده جیغ زد: ماما...

گوشی را به او سپردم و اجازه دادم با آن زبان عجیب و غریبش هرچه می خواهد دل تنگش به مادرش بگوید.

دخترک جیغ جیغ می کرد و غش غش می خندید. گوشی را به طرف من گرفت و مرا به مادرش معرفی کرد. فروخورده خندیدم و دستی تکان دادم.

دوباره گوشی را به طرف خودش برگرداند و تند تند مشغول حرف زدن شد. مثل یک پرنده بی وقفه جیک جیک می کرد.

مامان در اتاق را باز کرد و متعجب پرسید: چی داره میگه یه بند حرف می زنه؟

لبخندی زدم و گفتم: داره با مامانش حرف می زنه. به نظرم همه ی پته هامونو ریخته رو آب.

مامان خندید و گفت: طفلکی. بیا بیرون بذار راحت باشه.

_: مگه ناراحته؟ من که یک کلمه هم از حرفاشو نمی فهمم. اونم که خوشحال داره گپ می زنه.

مامان در را باز گذاشت و رفت. من هم کامپیوترم را روشن کردم و مشغول بازی شدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 آذر 1396 03:42 ب.ظ
شاذه
چهارشنبه 15 آذر 1396 03:14 ب.ظ
وایییی خیلیی خوبهه
چکار خوبی کرد زنگ زد مامانشش
شاذه متشکرم عزیزمممم
سه شنبه 14 آذر 1396 08:44 ب.ظ
وایییی خیلیی خوبهه
چکار خوبی کرد زنگ زد مامانشش
شاذه متشکرم عزیزمممم
سه شنبه 14 آذر 1396 10:51 ق.ظ
سلام عزیزم

خوبی؟ خوشی؟ بچه ها و همسر جان خوبن؟ زلزله تموم شد؟

مرسی که با این همه شلوغی و مسئولیت پست میذاری.

کلا این داستانت رو دوست دارم، خیلی

همیشه برام جالب بود که چطور داستانت رو تو حجم کم ( البته از نظر ما که میخونیم نه شما که زحمت فکر و تحقیق و نوشتنش رو میکشی) تموم می کنی.
به خاطر همین از نودوهشتیا سراغ وبلاگ خودت اومدم.

لطفا این داستانت رو زود تموم نکن

موفق باشی عزیزم
شاذه سلام دوست جان

خوب و خوشیم به لطف خدا. انشاءالله تموم شده. خیلی پس لرزه داشتیم. تو خوبی عزیزم؟ خانواده خوبن؟ شب عیدی عروسی دامادی ندارین؟

خواهش می کنم عزیزم. لطف داری

من اون قسمتایی که تو داستانای دیگرون نمی خونم رو نمی نویسم بس که تنبلی و عجله دارم

سعی خودم رو می کنم
ممنونم عزیزم
سه شنبه 14 آذر 1396 12:20 ق.ظ
اخییی چه پسرباهوشی خب بیچاره مامانشو میخواد بابای خنگ عالیه. زود زود بنویسیییییین
شاذه بچه مون نابغه اس. اشتباهی پیمان رو فرستادن انگلیس. باید اینو می فرستادن
دوشنبه 13 آذر 1396 11:44 ب.ظ
سلام شاذه جون
متشکرم که وقت میذاری .
قبول که آیهان کار خوبی کرد ولی احتمالا باباش ناراحت میشه که فرصت خوشحال کردن بچه رو ازش گرفته
ببخشید یهو موضوع رو خیلی جدی گرفتم
خیلی پر جاذبه و جالبه .
متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
خواهش می کنم عزیزم
منم نمی دونم چی بشه! به نظرت دعوا میشه؟
خیلی از لطف و همراهیت ممنونم
دوشنبه 13 آذر 1396 10:51 ب.ظ

سلام شاذه جانم . امیدوارم خوب و خوش باشی . خانواده ی گرامی هم همچنین .
خیلی هم ممنون برای پست جدید . آیلار خانوم حسابی دلبسته ی آیهان شده .
چه کار خوبی کرد آیهان که باعث دیدار مادر دختر شد . چه ذوقی هم کرد آیلار کوچولو .
فقط کاش پیمان هم در جریان بود . امیدوارم مشکلی از این بابت پیش نیاد . هر چند اون پیمانی که ما دیدیم اونقدر درگیر کارهای خودش هست که بعید میدونم خیلی اهمیت بده به این موضوع .فکر کنم دلیل مخالفتش احتمالا بخاطرنگرانیش از به ریختن این آرامش نسبی بوده باشه .
اصلا مگه میشه کسی جای مادر رو بگیره .موندم اون خانوم چطور دلش اومده دخترش رو بفرسته فرسنگها راه دور . اونم به امید شوهر موقت و کوتاه مدتش .
خدا رو شکر که دخترمون جای خوب افتاده .
بنظر میرسه که کاملا مورد تایید قرار گرفته و بقیه با حضورش کنار اومدن . خیلی هم عالی .
کی بشه بزرگیهاش رو هم ببینیم !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلای مهربانم
متشکرم. ان شاءالله شما و خانواده ی گرامی هم سلامت باشین
خواهش می کنم. ایلای البته آیلار یعنی مهتاب. ایلای یعنی ماه خانواده
طفلکی حسابی دلتنگ بود. آی گفتی! اصلاً نمی دونم عکس العمل پیمان چی باشه. شاید به قول تو هیچی
شاید حسابی عاشق شده. شاید هم می خواد انتقام زحمتاشو از پیمان بگیره.
بله خدا رو شکر جاش خوبه. کم کم بزرگ میشه

سلامت باشی و دلشاد نازنینم
دوشنبه 13 آذر 1396 10:40 ب.ظ
ممنون سلامت باشی شاذه جانم. خوبم شکر خدا.
الهام جان ببینم چطور شگفت زدمون میکنی, احتمالا با کد *4#
شاذه خدا رو شکر که خوبی
کد خوبیه باهاش موافقم
دوشنبه 13 آذر 1396 09:25 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 13 آذر 1396 08:09 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
بعد 10 ساعت کار چی میچسبه جز داستان؟!
عالی بود, چسبید شاذه جانم ممنون
آیهان دیگه واقعا باباش شده اسم میزاره, به مامانش زنگ میزنه, احتمالا چند وقت دیگه شوهرشم میده
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی عزیزم؟ خدا قوت!
نوش جانت مهربونم
نه وقت شوهرش که بشه عاشقش میشه
مگه این که الهام جان با شوت چرخشی قشنگ بزنه داستانمون رو وسط راه پشت و رو کنه
دوشنبه 13 آذر 1396 06:55 ب.ظ
سلام
خوبین؟ سلامتین؟
منم خوبم خداروشکر
آخی چه کار خوبی کرد گذاشت با مامانش حرف بزنه!
بچه ۱۶ ساله عقلش از بابای بچه بیشتر بود
ببین میگم پیمان اعصاب خرد کنه میگی نه
دستت سلامت شاذه جونم
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. خدا رو شکر که خوبی
از بس خودش مامانیه حدس زد که طفلک باید دلتنگ باشه
بیا شبونه برو یه فصل بزنش. خوابشم سنگینه. می تونی تا می خوره بزنیش
سلامت باشی عزیزم
دوشنبه 13 آذر 1396 05:18 ب.ظ
آخی...
چقدر آبهان یا بقول ایلای، عیهان گله.
خدا حفظش کنه.
شاذه
دوشنبه 13 آذر 1396 04:03 ب.ظ
سلام شاذه جون
مرسی که هستی و می نویسی عزیزم
شاذه سلام ستاره ی خوشگلم
مرسی که می خونی و همراهمی عزیزم
دوشنبه 13 آذر 1396 03:14 ب.ظ
وااای خیلی جالب بود
من روزی شصت بار چک می‌کنم که شما پست گذاشتین یا نه لطفا تند تند بزارین ممنونم
شاذه متشکرممم
مرسی که سر می زنی. هرکی میگه بیشتر بنویس میگم تو بیا به خونه زندگی من و چهار تا بچم رسیدگی کن، درس و مشق و کفش و لباس و خورد و خوراک و... منم صبح تا شب می شینم می نویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :