ماه نو
چهارشنبه 15 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلامممم
عیدتون مبارک. دلتون خوش. لبتون خندون در پناه پیغمبر رحمت صلوات الله علیه و آله اجمعین


آبی نوشت: الهام بانو رو ندیدین؟ خورده به تعطیلات پاک رفته مرخصی! هی گفتم عیده دلم می خواد یه عالمه بنویسم. دیروز... امروز... کلی التماسش کردم شد این. اعصاب نداره طفلک. شما ببخشینش

شهرام توی گاراژ بود. چند تا کارتون برای ایلای دانلود کرده و آورده بود. بچه ها توی حیاط بازی می کردند. ایلای هم پا بپایشان می دوید و بازی می کرد. صدای خنده ی زنگ دارش دلم را خوش می کرد.

زرین در راه پله را باز کرد و بی توجه به ما صدا زد: سیمین؟ بیا تلفن کارت داره.

سیمین نفس نفس زنان دوید و گوشی بیسیم را از او گرفت. نگاه شهرام رنگ عوض کرد. لبخند کجی گوشه ی لبش نشست. در حالی که زیر چشمی زرین را می پایید گفت: از این دختره خوشم میاد.

متعجب چرخیدم. با چشمهای گرد شده پرسیدم: از کدوم؟

شهرام تند بازویم را کشید و گفت: دیوونه چرا ضایع بازی در میاری؟

زرین چپ چپ نگاهمان کرد. بعد هم چهره درهم کشید و با عشوه رو گرداند. در پشت سرش با صدای بلندی بسته شد.

فروخورده خندیدم و پرسیدم: خوب خوردی؟

=: تقصیر تو بود. یک کلمه حرف زدم بلکه کمکم کنی، یه کاری کردی که همونیم بود پرید.

_: شهرام تو که جدی نمیگی؟

=: شوخیم کجا بود؟ خیلی لونده.

آب دهانم را طوری که انگار چیز تلخی خورده باشم قورت دادم. نگاهی به حیاط انداختم و دوباره رو به شهرام کردم.

_: منظورت زرّینه؟

=: ببین می دونم تو بهش حسی نداری. از این موضوع هم خیلی خوشحالم. ولی خواهشاً مسخره نکن. یه کمکی بکن، شماره تلفنی چیزی...

ایلای در حالی که غش غش می خندید از دست بچه ها فرار کرد و پشت سرم پناه گرفت. دستهایش را محکم دور پاهایم حلقه کرد.

_: شهرام دخترداییمه. یه گندی می زنی آبروریزی میشه.

دستهای ایلای را باز کردم و آرام به طرف بچه ها هلش دادم.

=: نه دیگه اگه کمک کنی میشه خیلی هم تمیز پیش بره. من که نمی خوام گولش بزنم. واقعاً قصد ازدواج دارم.

_: از لطفتون متشکرم ولی برین وقتی که قصدتون جدی شد با خانواده تشریف بیارین.

=: خیلی ضد حالی آیهان. من فقط یه شماره تلفن ازت خواستم.

_: شماره شو ندارم.

=: ولی می تونی برام پیدا کنی.

بله می توانستم. دیروز شماره ی چایما را کش رفته بودم، امروز هم می توانستم مال زرین را پیدا کنم. پیمان داشت.

شهرام کول دیسک محتوی کارتون را توی جیب پیراهنم گذاشت. ضربه ی ملایمی به گونه ام زد و گفت: نه نیار داداش دیگه. پنجاه و سه تا کارتون، کول دیسکشم مال خودت. فقط شماره رو به من برسون. نوکرتم.

پوفی کشیدم و چپ چپ نگاهش کردم. لبخندی زد و در حالی که به طرف در خروجی می رفت گفت: برام اس ام اسش کن. مرسی .

_: بچه است شهرام. می فهمی چی می خوای؟

دستهایش را باز کرد و با خوشی گفت: منم بچه ام. باهم بزرگ میشیم.

آهی کشیدم و سرم را تکان دادم. از در که بیرون رفت چرخیدم. ایلای از تاب افتاد و زانویش زخم شد. به طرفش دویدم. یک گریه ای می کرد که ترسیدم پایش شکسته باشد. ولی نه. خیلی زود از جا برخاست و اشک ریزان زخمش را نشانم داد.

زیر لب شکری گفتم. بغلش زدم و بالا رفتیم. توی خانه کسی نبود. لب سکوی حمام نشاندمش و سعی کردم زخمش را بشویم. یک داد و هواری راه انداخته بود که بیا و تماشا کن. در دل هرچه بد و بیراه بلد بودم نثار پیمان کردم. آن گوشه و کنار شهرام را هم بی نصیب نمی گذاشتم!

بهربدبختی بود زخم را شستم و بستم. بعد هم او را به اتاقم بردم. کول دیسک شهرام را به کامپیوتر وصل کردم و نشاندمش تا کارتون ببیند.

یک لیوان شیر و یک کیک هم جلویش گذاشتم و نفسی به راحتی کشیدم. با صدای ضربه هایی که به در می خورد هیکل خسته ام را از روی تختم بلند کردم و به طرف در رفتم.

=: سلام. ایلای اینجاست؟

_: علیک سلام. پیمان برو پایین. اعصاب ندارم.

=: باشه. امدم ایلای رو ببرم.

_: پدر فداکار مهربان... ایلای الان آروم گرفته. داره کارتون می بینه و عصرونه می خوره. یه میلیمتر جابجاش کردی من می دونم و تو.

=: ای بابا! تو چته؟

در آسانسور باز شد. هر دو به طرف آن برگشتیم. زرین بود. با دیدن پیمان جا خورد. لبش را گاز گرفت و گفت: اممم... چیزه... ایلای خوبه؟ پاش زخم شده بود؟

سرد و خشن نگاهش کردم. پیمان گفت: ها مثل این که زخم شده بود. زخمشو شستی آیهان؟ چرک نکنه.

و از کنارم رد شد و رفت تا به دخترش برسد. زرین سر کشید تا از دور شدن پیمان خیالش راحت بشود.

با همان حالت خطرناکم زیر لب از زرین پرسیدم: چی می خوای؟

دوباره سر کشید و گفت: اممم... هیچی...

_: زرین اعصاب ندارم. حرفتو بزن برو.

اخم کرد. نگاهم کرد و یک دفعه پرسید: پسرعموت پشت سر من چی می گفت؟

با حرص نفسم را رها کردم.

زرین ادامه داد: چی گفت که قیافه ات اونجوری شده بود؟ گفت من شکل کروکودیلم؟

قاه قاه خندیدم. خنده ای عصبی و طولانی.

=: هی با تو ام. چرا جواب نمیدی؟ از اون وقت تا حالا داره خون خونمو می خوره که بدونم چی بهت گفته.

شماره ی شهرام را حفظ بودم. دو قدم عقب رفتم و یک کاغذ از کنار تلفن برداشتم. شماره را روی آن نوشتم و در حالی که به زرین می دادم گفتم: زنگ بزن از خودش بپرس.

پیمان با ایلای از اتاقم بیرون آمد. پرسید: از کی بپرسه؟

زرین با چشمهایی گرد شده و ترسیده نگاهمان کرد.

غرغرکنان پرسیدم: بچه رو کجا می بری؟

=: ببرمش دیگه. خیلی ممنون. گفتی زخمشو شستی یا نه؟

زرین کاغذ را توی دستش مچاله کرد و یواشکی جیم شد.

_: بله شستم.

شانه اش را گرفتم و به طرف در هل دادم. بالاخره رفتند و خانه در سکوت فرو رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 آذر 1396 01:53 ق.ظ
سلام
خدا قوت. تو این روزهای شلوغ و پردرد فقط خواندن رمانهی شما کمی بهم آرامش میده مرسب که هیچ وقت آدم بدی تو قصه هاتون نیست.
شاذه سلام
سلامت باشی
ممنونم. خوشحالم که آرومت می کنه
جمعه 17 آذر 1396 05:26 ب.ظ
ببخشید ببخشید آیهان و ایلای قاطی شد آیلا ازش دراومد
شاذه خواهش می کنم :)
جمعه 17 آذر 1396 10:55 ق.ظ
عید گذشتت مبارک . تعطیلات سرد پاییزی ات به خیر و خوشی
پس تو این قصه کلی سر و سامون گرفتن پیش رو داریم
شاذه متشکرم نداجانم. ممنون. خوب بود شکر خدا.
بله اگر خدا بخواد :)
پنجشنبه 16 آذر 1396 08:30 ب.ظ
سلام شاذه عزیزم عید شما هم مبارک
عیدی از این بهتر مگه داریم
شاذه سلام ستاره مهربونم
متشکرم. مبارک باشه عزیزم
پنجشنبه 16 آذر 1396 06:48 ب.ظ
سلام خوبی؟ الهام بانو با اعصاب آیهان گذاشتن در رفتن
میخوای آیلارو بفرست پیش یه خانم معلم خوشگل که بهش فارسی یاد بده بعد عاشق بچه شیر و باباش بشه بعد حالا مامانه از اونور دلش بخواد بیاد و گیس و گیس کشی
فک کنم منم اعصاب نداذم
شاذه سلام عزیزم
الحمدالله خوبم. تو خوبی؟
ها دوتایی باهم
آیلار یعنی مهتاب. اسم این دختر هست ایلای. یعنی ماه ایل :) ایل آی
اینم فکر خوبیه
چهارشنبه 15 آذر 1396 11:38 ب.ظ
عیدت مبارک شاذه جان
شاذه متشکرم مینوجانم
چهارشنبه 15 آذر 1396 07:05 ب.ظ
سلام دوست خیلی عزیزم
عیدتون مبارک
جالب بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
متشکرم عزیزم. مبارکتون باشه
خواهش می کنم
چهارشنبه 15 آذر 1396 06:50 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
عیدت مبارک
اعصاب نداره ها بچمون قاطی کرده! الان چشه دقیقا؟!
الهام جان مهربون تر باش
شهرام این وسط چی میخواد
ممنون شاذه جانم, خیلی قشنگ اعصاب نداشتن
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
متشکرممم
اون طوریش نیست. اشکال از نویسنده و تاریخ ماه و این حرفاست. به گیرنده های خود دست نزنید
چشم چشم از فردا
عاشق شده بنده خدا. نذر کردم اهالی این خونه رو یک به یک سر و سامون بدم فقط الهام جان چار تا پاشو کرد تو یه کفش که داستان از زبون آیهان باشه برای همین خیلی سخته برم تو بحر اونای دیگه. مگه این که وسط راه راوی عوض بشه که اونم از روال من بعیده. دیگه نمی دونم
بی اعصابهای نازی بودن
چهارشنبه 15 آذر 1396 06:47 ب.ظ
سلام شاذه جانم . عید شما هم بسیار مبارک . امیدوارم به حق این روز عزیز آرزوهای خوبتون برآورده بشه و همیشه با تنی سلامت و دلی خوش کنار عزیزانتون باشین.
هر وقت هم که فرصت کردین به ما از این عیدیهای خوشمزه بدین !!!
الهام بانو هم حق داره دلش هوس تعطیلات بکنه . اشکالی نداره . ان شاءالله بزودی با انرژی بیشتر برمیگرده خونه ش !!!
هر چند که توی پست تمام مدت آیهان جانمان حرص خورد ولی همین حرص خوردنش هم بامزه ست .
چقدر این دختر بلا آتیش پاره ست . خوب بلد شده دل آیهان رو بلرزونه !!!‌
خدا رو شکر که زرین هم دلش با شهرامه . همه ش نگران بودم آیهان توی مثلث عشقی گیر کنه !!!
آفرین به پیمان خان که نگران شدن هم بلده !!!
بعد از اونهمه سر وصدا این سکوت باید خیلی به آیهان بچسبه !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . سلام گرم ما رو هم به الهام بانو برسون لطفا !

پ ن : خیلی ببخشید اسم ایلای خوشگل رو اشتباهی آیلار نوشته بودم .
شاذه سلام سهیلای مهربونم. خیلی ممنونم. انشاءالله برای شما و خانواده ی عزیزتون هم همینطور باشه
حتماً. دلم که خیلی می خواد
والا! تو این سرما منم اگر می تونستم حتماً می رفتم یه جای گرم که مثل الان دماغم قندیل نبنده
مرسی مرسی. آیهان تشکر می کنه
ایلای عزیز تا جگر آیهان رو در نیاره بذاره کف دستش ول کن نیست
نه خیالت راحت. مشکلی نیست
غلط نکنم آسوده خوابید
سلامت باشی و دلشاد مهربونم اگه دستم بهش رسید حتما

خواهش میشه
چهارشنبه 15 آذر 1396 05:12 ب.ظ
شاذه عزیز عیدت مبارك
از پست عیدى لذت بردم ❤️
شاذه متشکرم دوست من
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :