تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (13)
 
ماه نو
شنبه 18 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
شب و روزتون بخیر
ببخشید چند روز تعطیلی شلوغ بودم اصلاً تمرکز نوشتن نداشتم



روی مبل قالی خانه ی عمو شاهرخ کمی جابجا شدم. مبلهای قرص و محکمی که جزو افتخارات زن عمو پروین بودند. دستم را روی دسته های چوبی براق تراش خورده کشیدم و به بابا که داشت درباره ی مسابقات اخیر والیبال با عمو شاهرخ حرف میزد چشم دوختم.

شیدا دخترعمویم جلویم میوه گرفت. با بی حواسی یک سیب توی بشقابم گذاشتم و تشکر کردم. چشم از بابا نگرفتم.

صدای جلینگ پیامک شهرام حواسم را پرت کرد. صدای افتادن سکه داشت.

_: صدا از این مزخرفتر نبود بذاری؟ بابا قیافشو! ضایع! نیشتو جمع کن. الان همه می فهمن کیه.

نیشش را جمع نکرد. با ذوق جوابش را نوشت و در حالی که چشم از گوشیش برنمی داشت گفت: جون داداش راستشو بگو. تو بهش شماره دادی؟

_: پس می خواستی بهش الهام شده باشه؟ شهرام... حواست هست این بچه خیلی خنگه؟ من یه شکری خوردم تو خرابترش نکنی ها! از عذاب وجدان میمیرم.

=: چی رو خراب کنم؟ خوبی تو؟ اگه یه خراش بهش بیفته اولین کسی که میمیره منم!

رو گرداندم و طوری که کسی نفهمد ادای عق زدن در آوردم.

شهرام غش غش خندید و گفت: نوبت تو هم می رسه گل پسر. اصلاً ما زاده شدیم تا گوشامون دراز بشه واسه اینا.

آب دهانم را قورت دادم و طوری پلک زدم که انگار باز هم دارد حالم بهم می خورد.

ایلای یک خیار از توی ظرف برداشت و به طرف من آمد. پیمان برای یک سمینار دو روزه به اصفهان رفته بود و دخترک را به ما سپرده بود.

از عجایب روزگار این که ماندانا در روزهای ناخوش پشت کنکوری و بدون خواستگار مناسب ماندن! آموزش این بچه را به عهده گرفته بود. روزی چند ساعت با او کار می کرد تا دخترک فارسی یاد بگیرد.

خیار را گرفتم و پرسیدم: این چیه ایلای؟

شهرام به او رساند: خیاره.

چپ چپ به شهرام نگاه کردم و گفتم: موش تو رو بخوره عزیزم. یاد گرفتی؟

تحفه فقط خندید. ایلای هم خندید. توی این دو سه ماه خیلی پیشرفت کرده بود. تقریباً فارسی را می فهمید. هرچند هنوز خیلی خنده دار حرف میزد.

کارد را برداشتم و پرسید: خودت نمی تونی پوست کنی؟

گردن کج کرد و ملتمسانه گفت: من بد، تو بکن.

خوشگل شده بود. این را به جرأت می توانستم بگویم که جوجه اردکمان داشت پوست می انداخت. دندانهایش در آمده بود. موهایش کمی بلند شده بود و مامان دیگر آنها را شانه نمیزد. بلکه با هزار جون لوسیون و خدا می داند چی، فرهایش را خوشگل و مرتب می کرد و دورش می ریخت. گاهی می بست و گاهی باز می گذاشت. یا مثل حالا که فقط جلوییها را عقب برده بود و با یک روبان بسته بود.

لباسهایش هم که حرف نداشت. مامان تمام آرزوهای دخترانه اش را در آنها به کار می برد. و پیمان دیگر از خدا چی می خواست؟ بچه اسماً مال او بود و شبها کنارش میماند ولی رسماً توی خانه ی ما بزرگ میشد. دلش که برای مادرش تنگ میشد دست به دامن من میشد. به چایما زنگ می زدم و اجازه می دادم حسابی درد دل کند.

پیمان فهمیده بود. حتی راضی بود خرج اینترنت تماس تصویری را بدهد که من ادامه بدهم. می گفت احساس خوبی ندارد که مدام با همسر سابقش تماس بگیرد. درکش نمی کردم. خیلی هم اهمیت نمی دادم. پول اینترنت را هم نمی گرفتم. بابا همیشه حجم بالایی می خرید و به راحتی توی خانه تماس می گرفتم. همینقدر که دخترک خوشحال باشد کافی بود.

گوشی ام زنگ خورد. پیمان بود. در حالی که خیار پوست می کردم، دکمه ی هدستم را زدم.

_: سلام دایی.

چشمهای ایلای درخشید: بابا؟

لبخندی زدم و سر به تأیید تکان دادم.

شهرام به ایلای گفت: نه بابا خل شده. داره با خودش حرف می زنه. نگاه.. گوشیش رو میزه.

ایلای ریز خندید. خیار را توی بشقاب خرد کردم و نمک پاشیدم. یک حلقه برداشت و خورد. ناخنهایش چند رنگ لاک داشت. حتماً زرین زده بود. این یک قلم در تخصص او بود.

=: سلام آیهان. چطوری؟ با زحمتای ما؟

_: خوب. چه زحمت؟ تو چطوری؟ چه خبر؟

ایلای زیر چشمی نگاهم کرد و یک برش دیگر برداشت. از ادایش خنده ام گرفت و لب به دندان گزیدم.

=: ایلای خوبه؟ به نظرت براش سوغاتی چی بیارم؟

_: ایلای سوغاتی چی می خوای؟

شهرام اظهار کرد: منم سوغاتی می خوام.

سرش را جلو آورد و گفت: هی پیمان مدیونی برای من سوغاتی نیاری!

ایلای از مسخره بازی او خندید و با نگاهی درخشان پرسید: سوگاتی چیه؟

شهرام دست او را گرفت و در حالی که به طرف خودش می کشید گفت: بیا من روشنت کنم. اولاً که اسمش سوغاتیه نه سوگاتی. بعدشم خوب چیزیه. می تونی حسابی پدر جان رو سرکیسه کنی.

ایلای گیج و سردرگم پلک زد. بیشترش را که نفهمیده بود. نمی دانست بخندد یا جدی بگیرد. دستش را کشیدم و گفتم: بیا این ور شهرام مزخرف میگه. سوغاتی یه جور کادوئه. جایزه.

خوشحال شد و گفت: جایزه می دونم. بده بگم.

بلوتوث را قطع کردم و گوشی ام را به او دادم تا با پیمان حرف بزند. کلمات را به زحمت پیدا و ادا می کرد. گاهی اینقدر سختش میشد که چهره درهم می کشید و عصبی میشد.

شهرام پرسید: مدرسه ی جدید چطوره؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: مزخرف. مثل بچه دبستانیا مشق داریم. خل میشم بس که باید بنویسم.

=: پس از قبلی بهتره که هیچ کار ازتون نمی خواستن.

_: چه می دونم. اینقدر اعصابمونو خرد می کنن که فکر نمی کنم نتیجه ی بدرد بخوری ازش در بیاد. بابا هم همه اش میگه حالا تا آخر سال تحمل کن. البته از نظر اونم اینجا خیلی بهتره. من نمیگم پارسالی خوب بود ولی اینم خیلی بده.

=: تحمل کن داداش من. زندگی فقط صد سال اولش سخته.

پوزخندی زدم و به تعارف زن عمو برای شام از جا بلند شدم. حاضر بودم یک گاو درسته را بخورم. داشتم به این فکر می کردم که چطور به طرف میز بروم که خیلی نامعقول جلوه نکنم!

خوشبختانه یا متأسفانه زن عمو اینقدر به زور تعارفمان کرد که حسابی سیر شدم! در واقع از سیر هم گذشته بود. بعد از شام نمی توانستم تکان بخورم. طفلک ایلای هم از دلدرد شکایت داشت.

آخر شب توی خانه از سنگینی خوابم نمی برد. نصف لیوان آبغوره ریختم و روی صندلی آشپزخانه نشستم. ایلای با بلوز شلوار خواب زردی که پر از قلبهای سفید بود به آشپزخانه آمد و نالید: دل درررد...

لیوان را به طرفش گرفتم و گفتم: یه کم از این بخور.

کمی نوشید و با لبخند گفت: خوبه.

خواست بیشتر بنوشد که لیوان را پس کشیدم و گفتم: هی... بقیه اش مال خودمه. می زنی معده تو سوراخ می کنی من نمی تونم جواب بدم.

متعجب پرسید: چی سوراخ؟

بقیه اش را لاجرعه توی گلویم خالی کردم و گفتم: هیچی. بریم بخوابیم.

+: من آب.

_: بخور. به منم بده.

لیوانی برایم پر کرد و دستم داد. روی پنجه اش ایستاد و لیوان دیگری از ظرف شسته ها برداشت. برای خودش هم آب ریخت.

از جا برخاستم و گفتم: شب بخیر.

خواهش کرد: ماما زنگ بزن.

با خستگی گفتم: تو که دیشب با مامانت حرف زدی.

سر تکان داد و با لجبازی گفت: تو دیشب هر شب با مامانت حرف زدی.

مامان وارد آشپزخانه شد و پرسید: چرا شماها نمیرین بخوابین؟

_: می خواد با مامانش حرف بزنه.

مامان نگاهش کرد و گفت: دیروقته ایلای. یه کوچولو. فقط یه شب به خیر بگو.

درست نفهمید. نگاهش بین من و مامان چرخید و پرسید: حرف زد؟

_: گوشی منو بیار.

مثل فشنگ بیرون پرید و گوشی ام را آورد. شماره را گرفتم و گفتم: کم. یه ذره.

با دستم هم اشاره کردم و گوشی را به او سپردم. ذوق زده مشغول جیک جیک کردن شد. من هم بیرون رفتم تا مسواک بزنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1396 12:34 ق.ظ
سلام شاذه جانم . خسته نباشی . ان شاءالله که همیشه شلوغیها به شادی باشه و خوشی .
خیلی هم ممنون برای پست جدید . خوشبختانه همه چی انگار داره خوب پیش میره .
جوجه اردکمون هم که داره پرو بال تازه در میاره . خیلی هم عالی .
میگم این آقا شهرام چقدر از آیهان ما بزرگتره که تند تند دست به کار شده ؟ چه ذوقی هم میکنه !!!‌
آفرین به این مادر و پسر مهربون که دل ایلای خانوم رو هم شاد میکنن .

دست گلت سلامت شاذه جانم . بسیار بسیار متشکر از بابت زحماتی که میکشی . روز و روزگارت همیشه خوش و شیرین .
شاذه سلام سهیلای نازنین مهربانم
سلامت باشی. انشاءالله برای شما هم همینطور باشه
خواهش می کنم. بله بله عالی
کم کم داره گردن می کشه و قو میشه. چیزی نمونده
شهرام بیست سالشه، زرین چهارده، فعلاً مشغول تفریحن
بله همه ی تلاششون رو می کنن

خواهش می کنم مهربونم. همین جا بمون که پست بعدی هم آماده است. ایام به کامت باشه انشاءالله
دوشنبه 20 آذر 1396 11:51 ب.ظ
سلاااام
خداقوت
جیک جیک دوس ایلای دوس ایهان دوس پیمان دوس مامان ایهان دوس
شما دوس دوس دوس
شاذه سلاااام
سلامت باشی
مرسی مرسی بوس بوس بوس بوس
دوشنبه 20 آذر 1396 04:49 ب.ظ
سلاااااام علیکم
خوبی شاده جونم؟؟
چه خبرا؟
آخی جوجمون داره قو میشه دلبری کنه ها
ببینیم حالا پیمان سوغاتی چی میاره!
بازم دم‌ماندانا گرم که بچه رو نجات داد بهش فارسی یاد داد!
ببینیم شیطنت شهرام به کجا میدسه
دستت سلامت شاذه جونم
دلشاد و تندرست باشی
شاذه سلاااااااااام ارکیده جانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
سلامتی شکر خدا
بلی بلی
خیلی زحمت نکشید. عروسک آورد
ها خدا خیرش بده. از این آیهان پرادعا این کار برنمیومد
به جاهای خوب
سلامت باشی و دلشاد عزیزم
یکشنبه 19 آذر 1396 11:10 ب.ظ
عاشق اینجاشم که ایلا گفته
تو دیشب هر شب با مامانت حرف زدی
شاذه متشکرممم.... منم از این جمله اش خوشم امد
یکشنبه 19 آذر 1396 06:32 ب.ظ
چقدر دلم برای ایلای میسوزه.همینطور برای پیمان.
شاذه بنظرم الان که هردوشون به ثبات رسیدن خوبن. مشکلی نیست. تو قصه های منم اتفاقات بد راه ندارن :)
یکشنبه 19 آذر 1396 02:05 ق.ظ
سلام.بسیار دلچسب بود.خدا قوت
شاذه سلام
خیلی ممنونم. سلامت باشی
شنبه 18 آذر 1396 09:28 ب.ظ
شاذه
شنبه 18 آذر 1396 08:34 ب.ظ
سلام سلام صدتا سلام خوبی؟خوشی؟ سلامتی شاذه جانم؟
خدا قوت
ماندانا پشت کنکور چه مقطعیه که به خواستگار فکر میکنه؟! دکترا؟
ایلای بیچاره گیر کرده دست این پسرای خل
پیمان بابا شده حسابی! سوغاتی میخره
عالی بود شاذه جانم,ممنون
شاذه سلام سلام به روی ماهت
خوب و خوش و سلامتم به لطف پروردگار
سلامت باشی و دلشاد مهربونم
ای آقا... دخترا تو شهر ما هفده هیجده سالگی هم ازدواج می کنن. چیز عجیبی نیست. منم که می دونی. کلاً طرفدار ازدواج تو سن پایینم
راه پس و پیشم نداره طفلک
دیگه زندگی چه می کنه با آدم
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
شنبه 18 آذر 1396 08:08 ب.ظ
قشنگ بود مثل همیشه
ممنون
شاذه متشکرم عزیزممم
شنبه 18 آذر 1396 07:52 ب.ظ
سلام شاذه جان
خیلی داستان قشنگ و عالیه ، احسنت
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
شنبه 18 آذر 1396 07:42 ب.ظ
سلام شاذه جون ، داستانش پر جاذبه است و خواندنی ، متشکرم منتظر بقیه اش هستم
شاذه سلام شهر نازنینم
خیلی از لطف و همراهی و محبتت ممنونم
کرمون نمیای؟ اگه امدی حتما خبر بده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :