تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (14)
 
ماه نو
سه شنبه 21 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
اینم قسمت بعدی
آیهان همیشه هم بی اعصاب نیست


خانم جون از یکی از دوره های زنانه اش برگشت. از آن مهمانی های ساعت ده صبح تا ظهری که درک نمی کردم به چه منظور تشکیل می شود! گویا خیلی خوش می گذشت که خانمهای خانه مخصوصاً مامان و خانم جون مرتب از این برنامه ها داشتند.

خانم جون سلام کرد و همان دم راهرو مشغول تا کردن چادرش شد.

پیمان از جا پرید و با عذاب وجدان گفت: من که امروز خونه بودم، می گفتین بیام دنبالتون.

=: احتیاجی نبود. با اشرف خانم برگشتم. دخترش شهناز امد دنبالش به منم تعارف کردن که باهاشون بیام.

آقاجون چشمهایش را باریک کرد و پرسید: خوشگله؟ مثل پنجه ی آفتاب؟

خانم جون تند شد و پرسید: کی؟

=: شهناز دختر اشرف خانم. چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟ برای خودم نمیگم که! به چشم پدرشوهری خیلی هم خوبه حتماً. یعنی غلط بکنیم رو نظر شما رأی دیگه ای بدیم!

خانم جون چند لحظه رنجیده نگاهش کرد. بعد زیر خنده زد و گفت: ا! پس اینجوریه! من تا حالا به پسرام حرفی رو تحمیل کردم؟ هان؟

آقاجون با دستپاچگی ساختگی نگاهی به دور و بر انداخت و با همان لحن طنزش جواب داد: به پسرا که نه.

خانم جون به طرف اتاقش رفت و در همان حال گفت: خیلی خب... خیلی خب... به هم می رسیم.

آقاجون هم خطاب به در بسته ی اتاق گفت: رسیدیم شکر خدا. پنجاه سالی هست.

زیر گوش پیمان گفتم: شهناز خوبه؟

گیج نگاهم کرد و گفت: قیافشو اصلاً یادم نیست.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: منم خیلی یادم نیست. فقط یادمه یه بار که دیدمش حیرون موندم که یه آدم چه جوری می تونه اینقدر سفید باشه. تقریباً به سفیدی ماست بود.

آقاجون از جا برخاست و به دسشویی رفت.

دور از چشمش بشکن زنان برای پیمان خواندم: عروس بلوری... به به... ناز دکوری... به به!

و افزودم: ببخشید دیگه قافیه ی بهتری یادم نیومد. استعداد شعر منم که می دونی. دومی نداره!

=: خل شدی به جان خودت. کی میاد به من زن میده آخه؟ خانم جون هم صداش از جای گرمی میاد.

_: حالا شایدم دادن. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید دختره از بچگیش عاشق تو بوده. یه عشق یه طرفه ی شکست خورده. آه پیمان جان... بیا باهم پیمان ببندیم...

چپ چپ نگاهم کرد و پرسید: دیشب تو آب نمک خوابیدی؟

خانم جون به هال برگشت و گفت: پاشین پاشین سفره بچینین. من که خیلی خوردم. ولی آقاجون و این بچه گشنه ان.

از جا برخاستم و با تأسف گفتم: ما هم که در نقش رباتهای سفره انداز به غذا احتیاج نداریم. پیمان جان شارژرت دم دسته؟ گمونم باید خودمو بزنم به برق. لوباتری می زنم ناجور جون داداش.

=: نمکدون گرامی جمع کن هیکل نانازتو ببر خونتون. ما ربات مفتخور نمی خوایم.

_: اههه خانم جون... این پسرتون هی منو اذیت می کنه.

=: منو قاطی دعواهاتون نکنین. داری میری آشپزخونه از تو یخچال ماست و خرما رو هم بیار. ترشی هم بالای کابینته. اون لیته ها رو بیار برای آقاجون، برای ایلای هم شور بیار. دیروز خورد خوشش امد.

_: خانم جون واقعاً به نظر میاد من دارم میرم تو آشپزخونه؟! و یه سؤال دیگه... من و پیمان سرراهی هستیم؟ یا بدتر از اون از زن پدریم؟! ها آقاجون؟

آقاجون خندید و پرسید: صبح میومدی از پله ها نیفتادی پایین؟ به نظر میاد ضربه ی بدی به سرت خورده. می خوای ناهار نخور. اول برو دکتر. برای عکس و اینا باید شکمت خالی باشه.

_: آقاجون ضربه مغزی چکار به شکم؟ شما اقلاً بذارین من ناهار بخورم. شما که مهربون بودین.

خانم جون در حالی که خنده اش را می خورد گفت: خوبه خوبه دیگه لوس شدی. پاشو. پاشو برو کمک پیمان. پیمان چرا سه تا بشقاب آوردی؟

پیمان متعجب گفت: خب شما گفتین نمی خورین. من و آقاجون و ایلای.

با دلخوری ساختگی پرسیدم: دایی پیمان.... داشتیم؟ اینه مزد این همه سال رفاقت؟ ایلای گلم بیا بریم. این بابات پس فردا از دنده ی چپ پا میشه می ذارتت سر کوچه. سنگین تری که از همین الان بری.

ایلای خندان نگاهم کرد. لابد بیشتر حرفهایم را نمی فهمید. نگاه جستجوگرش بین ما می چرخید و نمی دانست چه بگوید. ولی در نهایت دفتر و عروسکش را برداشت و بلند شد. آمد دست مرا گرفت و گفت: بریم.

پیمان با خشونت دستش را کشید و گفت: بابا این یه مزخرفی میگه تو چرا باور کردی آخه؟

بالاخره دست از مسخره بازی برداشتم. به آشپزخانه رفتم و ماست و خرما و ترشی و شور را سر سفره آوردم. آقاجون هم برایم بشقاب آورد. کمی شرمنده شدم.

ناهار را آوردیم و مشغول شدیم. خانم جون هم نشست و گفت: شهناز از شوهرش جدا شده. یه دختر دو ساله هم داره که حضانت دائمش رو گرفته. برای این که شوهر سابقش می خواسته بره خارج، شهناز هم نمی تونسته مادر مریضشو ول کنه بره. تک دختره و نگران مادرشه. با شوهره هم خیلی اختلاف داشتن. اصلاً بهم نمی خوردن.

سرم توی بشقابم بود. ولی گفتم: یا خدا پیمان! یه ایلای دیگه... ببین من این یکی رو می برم خونمون. می ترسم تو رودل کنی. باور کن برای خودت میگم.

پیمان از بین دندانهای بهم فشرده اش غرید: میشه خفه شی؟

_: پس فردا در آرزوی یه خواهر کوچیک دق می کنم و اون وقت دیگه آه و افسوس تو و خواهر بزرگه ات که برای من خواهر نمیاره به هیچ جا نمی رسه!

آقاجون گفت: تو همون یقه ی مادرتو بچسب. بچه ی مردمو می خوای کجا ببری؟

_: بچه ی مردم آقاجون؟ من اندازه ی پیمان این بچه رو دوست دارم. تازه مامانم که گوش بحرف من نمی کنه.... هعی... زندگی سخته آقاجون.

بعد از ناهار سفره را جمع کردیم و به بهانه ی خوابیدن آقاجون و خانم جون بالاخره ایلای را با خودم بردم. ولی زهی خیال باطل. بابا ظهر نمی آمد و مامان بیکار و بی حوصله نشسته بود. با دیدن ایلای یهو ذوق کرد و گفت: وای عمه چه خوب شد امدی. بیا حمومت کنم. یه آنتی فریز تازه هم خریدم می خوام بزنم به موهات ببینم چی میشه.

چشمهایم را باریک کردم و با غر و لند گفتم: مامان جون اگه اینقدر دختر داشتن خوبه...

=: باز شروع نکن آیهان... گم شو تو اتاقت. امتحانات نزدیکه. یه کم حواستو بده به درسات.

پوفی کشیدم و پرسیدم: واقعاً منو از تو جوب پیدا نکردین؟

=: دررررس!

 

 

بحث شیرین و ساده ی خواستگاری پیمان با سرعتی باورنکردنی جدی شد. هنوز سه روز نگذشته بود که پیمان بالا آمد. ایلای را تحویل داد و از مامان پرسید: کت شلوارم خوبه؟ کراواتم بهش میاد؟

مامان در حالی که سیاهی گوشه ی چشمش را توی آینه بررسی و تمیز می کرد گفت: الان نگاش می کنم. این ریمله اصلاً خوب نیست ها. باید از همون مارک قبلی می خریدم. پیمان گل سفارش دادین؟

=: وای حمیده نگو! مهدیه ما رو کشته سر گل! کراواتم خوبه؟ جرأت نکردم از مهدیه بپرسم. گفتم الان منو می فرسته یکی دیگه بخرم.

=: بذار ببینم. بد نیست. فقط این گره اش...

کراوات را باز کرد و دوباره بست. ایلای وارد شد و با یک جهش روی پشتی مبل نشست. کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد.

مامان در حالی که به کراوات و یقه ی پیمان رسیدگی می کرد گفت: آیهان حواست به ایلای باشه. اگه گشنه اش شد تو یخچال همه چی هست. بستنی هم تو جایخیه. بهش کاکائویی نده هایپر میشه. هی نگاش کن. حواست باشه از رو مبل نیفته.

_: مامان همیشه همین جا میشینه. عادت داره. نگران نباشین. برین که سفید برفی منتظره.

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: دیگه اینجوری درباره اش حرف نزنی ها! ناسلامتی داره عروسمون میشه!

_: حالا هنوز کو تا به توافق برسن. بعد از اون... مگه سفید برفی حرف بدیه؟ بگم عروس بلوری خوبه؟ شهنازخانوم عیال آق پیمان صداش کنم؟

=: اینم باز دور برداشته. بریم پیمان دیر شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 آذر 1396 03:33 ب.ظ
حالا هی آیهان خواهر خواهر کنه پس فردا که جوجمون بزرگ شد خوشگل شد هی بگه غلط کردم من خواهر نمیخوام
خب مثکه یه عروسی افتادیم..حتما با اومدن شهناز خانم وضعیت ایلای بهتر میشه
حیف شد توله شیرمون از شیری دراومد
سلامت و شاد باشی عزیزم
شاذه والا. خواهر چیه؟ می خوام چکار؟
بله خدا بخواد عروسی داریم. بریم تو فکر لباس و آرایشگاه
ها حیف شد
متشکرم. تو هم همینطور
چهارشنبه 22 آذر 1396 03:29 ب.ظ
سلام شاده جونم
خوبین؟؟ سلامتین؟؟ خدایی نکرده آسیب ندیدین از زلزله که؟؟ ان شاالله سلامت باشید
شاذه سلام عزیزم
شکر خدا خوبیم. مرتب داره می لرزه. می ترسیم. ولی الهی شکر. هنوز جایی تخریب نشده. انشاءالله خدا رحم کنه و بسلامت تموم بشه
چهارشنبه 22 آذر 1396 10:49 ق.ظ
ما رو نمی بینی خوشی؟
واسه مو فرفری یه مامان خوب بنویس ها
شاذه نه بابا دلتنگیم حسابی!
حتما
چهارشنبه 22 آذر 1396 12:18 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 21 آذر 1396 09:47 ب.ظ
به به آیهان شاد و شنگول و شوخ و سرحال
از زرین خبری نبود، نه؟ چقدر آدم باید تو این قصه سر وسامون بگیرن
معلوم میشه زلزله امروز اصلا نفهمیدی
اعصاب الهام بانو سرجاش بود خداروشکر
شاذه بلی بلی
زرین هم هست همون دور برا
قصه تو قصه یه
مشخصه؟ از کجا فهمیدی؟
ها خدا رو شکر
سه شنبه 21 آذر 1396 06:34 ب.ظ






سلام شاذه جونم ... کلا این پست رو با این استایل صورت خوندم ....
این آیهان هم واسه ی خودش یه گلوله نمکه و رو نکرده بوده ....
خب خدا رو شکر پیمان خان هم داره سر و سامان میگیره .. خدا کنه سفید برفیمون خوش اخلاق هم باشه و نقش خود سفید برفی رو بازی کنه نه نامادریش رو !!!
احتمالا برای ایلای خانوم ما هم بد نشه . یه خواهر کوچولوی خوشگل داشته باشه خوبه دیگه . شاید هم زد و یه داداش هم خدا بهشون داد . دیگه کلکسیونشون کامل میشه !

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه بکام و شیرین .
شاذه سلام عزیزم... خوشحالم... خدا رو شکر...
اینم یه زاویه اش بود
نه خودشه. خیالت راحت. ما نامادری بدجنس نداریم
حتماً کلکسیونشون کامل میشه. منتها نمی دونم به قصه ی من برسه یا به قصه ی بقیه

سلامت باشی و دلشاد نازنینم
سه شنبه 21 آذر 1396 06:00 ب.ظ
:))) دیشب خوش گذشته هاا:)))
شاذه شک نکن که آثار همونه. الحمدالله
سه شنبه 21 آذر 1396 04:39 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خیلی قشنگ بود ، کلی خندیدم ، خیلی متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
خوشحالم که بهت خوش گذشته
سه شنبه 21 آذر 1396 10:26 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 21 آذر 1396 09:59 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 21 آذر 1396 07:35 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
من الان بجای اینکه پاشم حاضر شم برم سرکار, نشستم داستان میخونم
آیهان چقدر بانمک شده :| ولی قشنگ بود خوشمزگیاش
چه زود رفتن زن بگیرن برای پیمان! اصلا زن میخواد چیکار ؟!
من دیگه برم واقعا دیر شده
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ یارجانت خوبه؟ امسالی عروسی ندارین؟
خیلی هم ایده ی قشنگیه. اصلاً به رئیس جانم بده بخونه شاد شه
آیهان تشکر می کنه
اینا که داشتن قبلش زن می گرفتن. یه سه چار ماهی وقفه افتاد حالا دوباره با یه استراتژی جدید
برو بسلامت. خواهش می کنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :