تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (15)
 
ماه نو
پنجشنبه 23 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام سلاممم
اینم ایلای بازیگوش ما


روی مبل ولو شدم و چشم به تلویزیون دوختم. باب اسفنجی پخش می کرد. سرم را روی پای ایلای که روی پشتی مبل نشسته بود گذاشتم. تنش بدجوری بوی خاک میداد.

_: تو باغچه غلت زدی توله شیر؟ پاشو برو حموم.

+: نمی خوام.

_: ایلای پاشو.

+: کارتون می خوام.

_: هزار تا کارتون داری. از دست نمیدی. پاشو. اگه بری حموم بعدش...

+: کیک می پزیم.

_: نه ایلای... یه بار پختیم آشپزخونه رو به گند کشیدیم. اگه دوباره سعی کنیم مامان پرتمون می کنه تو کوچه.

_: از تو کوچه میریم پارک؟

خندیدم و نالیدم: ایلای پاشو برو حموم.

بالاخره رفت. توی کمد مامان یک چمدان لباس داشت. برایش لباس تمیز حاضر کردم. نگاهی به ردیف لوازم آرایشی بهداشتی جلوی آینه انداختم. از کجا می دانستم آن همه خرت و پرتی که مامان به کله ی توله شیرم می زند چی هستند؟ علاقه ای هم نداشتم که بدانم. اصلاً اگر موهایش وز می کرد چی میشد؟

سشوار را از کشوی میز آینه برداشتم و روی میز گذاشتم. توی آشپزخانه رفتم و کتری برقی را روشن کردم. چای دم کردم.

کمی بعد با حوله پالتویی که روی کلاهش دو گوش گرد داشت بیرون آمد. از توی آشپزخانه صدا زدم: توله شیر بدو لباس بپوش تا سرما نخوردی.

مامان خوشش نمی آمد ایلای را توله شیر صدا بزنم. بهش برمی خورد انگار. اما دور از چشم مامان گاهی اینطوری صدایش می زدم و یواشکی می خندیدیم.

برایش توی فنجان سرامیک قرمز خال سفید چای ریختم. این فنجانها را دوست داشت. توی بشقاب دو تا قند و یک تکه کیک گذاشتم. پشت در اتاق مامان پرسیدم: ایلای؟ پوشیدی؟

+: پوشیدم.

در اتاق را باز کردم. داشت آب موهایش را با یک تکه پارچه ی نرم می گرفت. مامان می گفت اگر با حوله خشک کند وز می کنند. ولی من دلم برای آن موهای وحشی تنگ شده بود.

چای و کیک را جلوی آینه گذاشتم. چهارپایه را عقب کشیدم و گفتم: بیا اینجا بشین. می خوای موهاتو شونه کنم؟

چشمهایش گرد شد و حیرت زده گفت: پف میشه.

_: بده؟

گیج سر تکان داد و گفت: نمی دونم.

از لب تخت برخاست و آمد نشست. موهایش را با برس مامان شانه زدم و سشوار کشیدم. عین ابر توی هوا رفتند! کلی خندیدیم.

مداد چشم مامان را برداشتم. سر دماغش را قهوه ای کردم و برایش سبیل کشیدم. پنجه هایش را بالا آورد و توی آینه غرّش کرد.

دور چشمهای خودم را سیاه کردم و دماغ و سبیل کشیدم. حالا هر دو شیر شده بودیم. کلی عکس سلفی و توی آینه ای گرفتیم.

با صدای مامان به خود آمدیم: سلام. اینجا چه خبره؟

هردوتامون ترسیدیم. ایلای به موهایش چنگ زد و وحشتزده نگاهم کرد. مثل هربار که می ترسید او را پشت خودم راندم و سپر بلایش شدم.

مامان وارد شد و متعجب پرسید: چکار می کنین؟

مکثی کردم و بعد گفتم: سلام.

ایلای هم از کنار پهلویم سر کشید و با ترس گفت: سلام.

مامان دوباره سوالی نگاهم کرد. بابا هم وارد شد و از همان دم سلام شاد و بلندی کرد.

دوباره سلام کردم و بعد به مامان گفتم: الان صورتمونو می شوریم. خب... حوصله مون سر رفته بود داشتیم بازی می کردیم.

دست ایلای را گرفتم و بدو از کنار مامان و بابا رد شدیم. بابا غش غش خندید و مامان گفت: نگاش کن! موهاشو چرا اینجوری کردی؟ خوبی تو؟

حالا مگر پاک میشد؟ گمانم جنس لوازم آرایش مامانم خیلی خوب بود! کلی صابون زدیم. توی چشممان رفته بود و میسوخت ولی مثل دیوانه ها می خندیدیم.

مامان دم در ایستاد و پرسید: چکار می کنین؟ بیاین اینجا ببینم. تو که کروکودیلی ولی پوست این بچه خشک شد. اینقدر صابون نزن. بیا با کرم پاکش کنم.

بیرون آمدیم. صورت من هم پاک نشده بود. مامان در حالی که حرص می خورد و غر میزد با کرم و دستمال کاغذی به جان صورت ایلای افتاد. من هم سعی می کردم هرکار می کرد بکنم.

=: حالا شیر پاک کنم هم تموم شده. باز اگه بود...

بابا نشست و خندان گفت: چیزی نشده که اینقدر حرص می خوری...

=: چیزی نشده؟ قیافشو ببین! من دوباره باید تو این سرما موهاشو خیس کنم.

بابا شانه ای بالا انداخت و گفت: خب نکن. دم موشی ببندشون. چی میشه؟

مامان عصبی گفت: من حالم خوب نیست تو هم هی بخند.

بابا نیشخندی زد و جوابی نداد. بلند شدم و توی آینه ی هال نگاه کردم. هنوز دور چشمهایم کمی سیاه بود.

مامان از اتاقش کش مو آورد. نشست و با خشونت مشغول بستن موهای ایلای شد. عذاب وجدان گرفتم و با ناراحتی گفتم: مامان موهاشو نکش.

=: تقصیر توئه. تقصیر توئه دیگه. می خواستی اینجوری نکنی. تو چکار به این بچه داری؟ من فقط گفتم مواظبش باش. همین. هیچی دادی بخوره؟ ندادی که.

سر کشیدم. بشقاب و فنجانش هنوز جلوی آینه بود. مامان اینقدر عصبانی بود که آنها را ندیده بود. از جا برخاستم و آنها را برداشتم و در حالی که به آشپزخانه می بردم گفتم: بهش چایی کیک دادم.

=: شیر می دادی. چایی چه فایده ای داره؟

لبهایم را بهم فشردم و گفتم: معذرت می خوام.

=: پیمان اینا به جای این که بشینن تو خونه با عروس حرف بزنن راه افتادن رفتن تو خیابون. دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه. اگه به توافق نرسن چی میشه؟ اگه برسن چی؟

دستی به دم موشی پفکی ایلای کشیدم و گفتم: اگه به توافق نرسن که هیچی... اگه برسن هم ایلای یه خواهر پیدا می کنه. وضعش از من بهتره.

=: باز شروع نکن آیهان. می زنمت ها. هی چیه افتاده ورد زبونت خواهر می خوام خواهر می خوام؟ فکر می کنی آسونه؟ می دونی چقدر سخته؟ حاملگیش؟ زایمان؟ بچه داری؟ نمی تونم. نمی کشم. بفهم اینو!

بعد هم به من چشم غره رفت هم به بابا. طوری که نتوانستم نخندم. سر به زیر انداختم و سعی کردم خنده را در گلویم خفه کنم. بابا هم همین تلاش را داشت.

مامان عصبی گفت: بخندین بخندین. دو روز دیگه افتادم اینجا با سرم، مجبور شدین نه ماه پرستاری کنین می بینم چطوری می خندین.

با چشمهای گرد شده پرسیدم: واقعاً؟

بابا گفت: به جای این همه حرص خوردن بیا بریم آزمایش بدیم. هم تکلیف تو معلوم میشه هم ما.

ذوق کردم و هیجان زده گفتم: آخ جون!

در خانه باز شد. کیهان بود. پرسید: چی آخ جون؟ سلام.

از جا پریدم و گفتم: اگه بشه چییییی میشه؟ من خودم نوکرتم مامان جون! دربست!

مامان عصبی گفت: بشین بچه هنوز هیچی معلوم نیست.

کیهان پرسید: داریم میریم سفر؟ میریم کیش؟

مامان عصبانی گفت: نخیر هیچ جا نمیریم. اصلاً نمی تونیم جایی بریم حالا حالاها...

بابا از جا برخاست. دستش را به طرف مامان دراز کرد و با مهربانی گفت: پاشو بریم.

=: با این قیافه؟ با این لباس مهمونی؟

بابا با همان ملایمت گفت: با هر لباسی که دوست داری بیا. ولی بیا الان بریم.

=: من این بچه رو بسپرم دست این دوتا؟ بلکه پیمان تا آخر شب نیومد. ندیدی چه قیافه ای براش درست کرده بود؟

=: طوری نشده عزیزم. پاشو بریم.

کیهان دوباره پرسید: کجا؟ منم بیام؟

کنارش کشیدم و گفتم: نه. تو بمون خونه.

مامان بالاخره مغلوب مهربانی بابا شد و رفت که آماده شود. چند دقیقه بعد هم از در بیرون رفتند. قبل از خروج برگشت تا دوباره سفارشی بکند، اما سری با تأسف تکان داد و بیرون رفت.

من هم به طرف ایلای برگشتم. گوشی ام را برداشته بود و داشت با مادرش تماس تصویری می گرفت. آهی کشیدم و لبخند زدم. به کیهان گفتم که کجا رفته اند و با لبخندی رویایی روی مبل ولو شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 آذر 1396 06:56 ب.ظ
سلام علیکم
خوبی شاذه جونم
چه شیطون بلاییَن این دوتا..ولی خوشم اومد از بازیشون
میبینم که خواهر آیهانم داره وارد داستان میشه
به به
دیگه میتونه با خیال راحت به ایلای فکر کنه
طفلونکی ایلای..چقد قراره حس تنهایی و حسودی داشته باشه
طفلونکی مامان‌آیهان...چقد قراره سختی بکشه..دلم براش کباب خواست انقد که غر زد
عالیه...خدا قوت
بوس بوسی
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟

خیلی
بلی بلی
آخ آخ... تا بیاد به سن عشق و ازدواج برسه چقدر حرص بخوره از دست خواهر آیهان و دختر شهناز
منم کباااااب
متشکرم عزیزم. سلامت باشی
بوس بوسی
پنجشنبه 23 آذر 1396 11:02 ب.ظ
سلام شاذه جانم . امیدوارم ایامت سراسر خوش وشیرین بوده باشه .
خیلی هم ممنون برای پست جدید . چه شیطون بلایی هستن این دو تا . تیم خوبی میشن کنار هم .
این داستان خواهر خواستن آیهان انگار داره به واقعیت میرسه . یادم میاد خودم وقتی سال آخر دبیرستان بودم برادرم دومم دنیا اومد . چه ذوقی هم داره . حالا خدا کنه دختر بشه .
فقط امیدوارم باعث حسادت ایلای خانوم نشه چون احتمالا توجه آیهان حسابی اونطرفی جلب بشه !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . شبت خوش و ستاره بارون ان شاءالله .
شاذه سلام سهیلاجانم
خیلی ممنونم. انشاءالله برای شما هم همینطور باشه
خواهش می کنم عزیزم. بله باهم می تونن دنیا رو بهم بریزن
بله اگر خدا بخواد. چه جالب! اینقدر فاصله سنی بین خواهر برادرا بامزه است :)
حتماً حسابی حسودیش میشه

سلامت باشی و خوشحال عزیزم. شب تو هم به خیر و شادی
پنجشنبه 23 آذر 1396 09:15 ب.ظ
سلام داستان جدید و نو با موضوعی منخصر به فرد خسته نباشی ، رابطه آیهان و ایلای خیلی مهربانانه است اما ببخشید میگم یکمی کارای آیهان طوری که انگار خودشو خیلی بزرگ میدونه البته نگفتید چتد سالشه؟ قطعن بالای ۲۰ سال که نیست همچین یکم خودشو دانای کل میدونه اما عاشق ایلای ام توله شیر با نمک مو فرفری که من عاشق مو فرفری ام.. ببخشید اگر انتقاد کردم
شاذه سلام صباجان
متشکرم. خوشحالم که برات جالبه
آیهان شونزده سالشه. اوائل داستان درباره ی سنش و ریش تازه درآمده اش نوشتم. اعتماد بنفس آیهان مربوط به بچه ی اول خانواده و اعتمادیه که پدر و مادرش بهش کردن که باعث شده احساس بچگیش کم بشه. یه دلیل دیگه اش هم راوی بودنشه. مجبوره کمی به حالت دانای کل نزدیک باشه که بتونه تا حدودی ابعاد مختلف ماجراهای اطرافش رو شرح بده. نه این که از خودراضی باشه.
خوشحالم که توله شیرمونو دوست داری :)
لطف کردی که نظرتو نوشتی
پنجشنبه 23 آذر 1396 07:46 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
به به قدم نو رسیده مبارک آیهان
انقدر گفت گفت تا بالاخره مامانه تسلیم شد
ایلای حسابی راه افتاده ها! صاحبخونه شده
عالی بود شاذه جانم, ممنون
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی عزیزم؟ روزگار بر وفق مراده؟
بلی بلی بالاخره موفق شد
بس که راحتش گذاشتن
متشکرم عزیزم. لطف داری
پنجشنبه 23 آذر 1396 07:06 ب.ظ
شاذه عزیزممم
پنجشنبه 23 آذر 1396 04:49 ب.ظ
سلام ، چه شیر تو شیری شده این قصه خیلی هیجان داره
متشکرم شاذه نازنینم
شاذه سلام شهر مهربونم
خوشحالم که لذت می بری عزیزم
پنجشنبه 23 آذر 1396 02:26 ب.ظ


سلام

میبینم که آیهان داره خواهردار میشه .


شاذه سلام
بلی بلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :