ماه نو
شنبه 25 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم


کیهان یک لیوان شیرکاکائوی داغ برای خودش درست کرد. کنار من نشست و پرسید: یعنی واقعاً حامله است؟ میشه؟

_: چرا نشه برادر من؟ نازا نبوده. من و تو رو قبلاً زاییده.

نگاهی به درهای اتاقهایمان انداخت و پرسید: یعنی باید بیاد تو اتاق من یا تو؟

_: شرمندتم داداش با این اخلاقایی که من از مامان می شناسم خواهر ما نه با من هم اتاق میشه نه تو. مجبوریم من و تو هم اتاق بشیم.

=: اگه پسر شد چی؟

از جا برخاستم و در حالی که به سراغ ایلای می رفتم گفتم: اون وقت که معلومه باید بیاد تو اتاق تو.

کیهان پشت سرم گفت: عمراً بذارم. تو همه اش اصرار داری یه بچه بیاد. پس میاد تو اتاق تو.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: حالا کو تا بیاد...

صدای چایما را شنیدم که با ذوق می گفت: چومیچا...

مدتها بود که دیگر چومیچا صدایش نکرده بودیم. روی تختم نشسته بود و گوشی را روی بالش گذاشته بود. با هیجان به آن زبان عجیب غریبش حرف میزد. یک بلوز شلوار خواب گرم قرمز تنش بود که روی بلوزش عکس یک گل بزرگ زرد داشت. خودم برایش انتخاب کرده بودم. هم الان که دادم بپوشد هم وقت خریدش با مامان که دست گذاشتم روی آن و گفتم اینم بخرین.

فکر کردم اگر ایلای نیامده بود زندگی ام چقدر بی رنگ و بو بود. حالا با امدن ایلای زمزمه ی اضافه شدن یک بچه ی دیگر هم به خانواده به گوش می رسید. مطمئن بودم از پا قدم ایلای است. دلم می خواست بغلش کنم و آن لپهای گل انداخته را محکم ببوسم. حیف که نمیشد.

با صدای زنگ در چرخیدم و به طرف در رفتم. پیمان بود. با یک پیتزای خانواده و یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه. از خوشی می درخشید!

از جلوی در کنار رفتم. سلامش را جواب دادم و گفتم: انگار دنیا بر وفق مراده شکر خدا. عروس بلوری خوب بودن؟

وارد شد و گفت: درباره ی ناموس من درست صوبت کن. ایلای کجاست؟

ایلای توی قاب در اتاق من حاضر شد. دستهایش را پشتش گره زد و با لبخند دلبرانه و گردن کج گفت: سلام بابا.

سر به زیر انداختم و خندیدم. یعنی الان می خواست تلفن به مادرش را پنهان کند؟ یا کلاً دل پدر را ببرد؟ هرچه بود موفق بود. پیمان خوراکی ها را روی میز وسط هال گذاشت و به طرفش رفت. او را که دیگر حسابی سنگین شده بود از زمین کند و در آغوش گرفت. با خوشی گفت: سلام گل دخترم. از امشب دو تا دختر دارم.

خندیدم و گفتم: قیافه ات دیدنیه دایی! تو دماغتو می تونی بکشی بالا که می خوای زن و دو تا دختر رو جمع کنی؟

=: معلومه که می تونم. این چه حرفیه؟

جدی شدم و پرسیدم: نظر ایلای چیه؟

جا خورد و جویده جویده گفت: درباره اش باهاش حرف نزدم. البته حتماً شنیده. اصلاً چرا مخالف باشه؟ من و شهناز توافق کردیم که بین بچه هامون فرق نذاریم و قلباً دوسشون داشته باشیم.

روی مبل نشستم. یک سیب زمینی سس زدم و به ایلای دادم. در همان حال پرسیدم: مگه دوست داشتن اختیاریه؟ بچه شو دیدی؟ مطمئنی که مهرش به دلت میشینه؟

کیهان جعبه ی پیتزا را باز کرد و گفت: ایلای پیتزا هم بخور. ببین چه کرده خان بابات.

پیمان متفکرانه گفت: دیدمش. ازش خوشم امد. بچه است دیگه. طوریش نبود.

_: ببین آدمیزاده دیگه. من چند تا دختردایی دارم ولی هیچ کدوم ایلای نمیشن. مگه میشه فرق نذاشت؟

=: مادرا چکار می کنن؟ آقاجون چکار می کنه؟ من و تو فرق می کنیم براش؟

_: خب ها. تو دردونه تری.

پیمان خندید و گفت: حسود چشم تنگ. تقصیر خودته اینقدر شری. و الا برای آقاجون چه فرقی می کرد؟

_: اصلاً رو پیشونی تو نوشتن آروم، رو پیشونی من شر. لازم نیست کار خاصی بکنیم ها. کنار هم نشستیم تو پسر خوبه ای من پسر بده.

=: به این شدت و غلظت که نیست اونم بعد از شاهکار زن یواشکی من. آقاجون و خانم جون هم بد ضربه خوردن. من می خوام هرجوری هست این وصلت رو قبول کنم که راضی بشن.

_: شهناز خانمم می دونه دردت چیه؟

=: ها بهش گفتم. اونم تقریباً همین مشکل رو داره. پدر و مادرش از وضعیت بیوه بودنش و بچه کوچیک و اینا خیلی خیلی ناراحتن. حاضره هرکاری بکنه که خوشحال بشن.

_: ولی هرکاری که نمیشه. نه برای تو نه برای اون. اگه از هم خوشتون نیومده فقط به خاطر خانواده ها نمیشه قبول کنین. پیمان از بس همیشه پا رو دلت گذاشتی تو سفر پرماجرات یهویی یاغی شدی. یه بارم گوش کن ببین حرف دلت چیه؟ شاید الان آمادگیشو نداری. یعنی پیمانی که می بینم... معذرت می خوام. ولی واقعاً نمی تونی یه زن و دو تا بچه رو جمع کنی.

=: من می خوام اونا راضی باشن. شهناز هم به اندازه ی من خسته است. بعدش یه جوری باهم کنار میاییم. یعنی همین قدر که الان اینقدر حرف همو می فهمیم خوبه دیگه.

به نظر من درست نبود. من با اینجور زندگی کنار نمی آمدم. مطمئن بودم تا عاشق نشوم ازدواج نمی کنم. ولی پیمان اینطوری نبود. آرامشش را با عشق معاوضه می کرد. همیشه همینطور بود. کلاً اهل هیجان و خطر نبود. یک عمر از دستش حرص خورده بودم این هم روی بقیه.

از جا برخاستم. از آشپزخانه سس تند آوردم و مشغول خوردن پیتزا شدم. ایلای اصرار داشت سس تند بزند. اجازه دادم کمی بخورد. پیمان اما چندان راضی نبود. ولی به دخترک سخت نمی گرفت.

شاممان را که خوردیم، پیمان و ایلای رفتند. کمی بعد مامان و بابا رسیدند. مامان بی اندازه خسته بود. دست و رویش را دم در شست و به اتاقش رفت.

از جا پریدم. قبل از این که در را ببندد پرسیدم: چی شد؟

=: چیزی نشد. هنوز که جواب نداده. هیچی معلوم نیست. ولی وای به حالت آیهان...

بیحال لب تخت نشست. بابا با لبخند پرمهری کنارش نشست و پرسید: تقصیر آیهان چیه حالا؟

مامان حرصی گفت: بس که هرجا نشست گفت خواهر می خوام. بس که دعا کرد. آخه الان وقتش بود؟ عروسی پیمانه. کلی کار دارم. خانم جون که نمی تونه. با مهدیه هم که همه اش دعواشون میشه. همه کارا با منه. بعد منم هیچ کار نمی تونم بکنم. خونه زندگی خودم چی؟ این دو تا بچه رو کی جمع می کنه؟ ایلای چی؟

پشت گوشم را خاراندم و گفتم: این دو تا بچه منظورتون من و کیهانیم؟ فکر کنم بتونیم خودمونو جمع کنیم. نگران ایلای هم نباشین. خودم مواظبشم.

بابا یک دست دور بازوهای مامان حلقه کرد. با دست دیگر شانه اش را نوازش کرد و گفت: ناشکری نکن. خدا خواسته. حتماً خیلی خوبه.

=: بله. تو می تونی اینو بگی. خوشیش مال تو... سختیش مال منه.  

به آشپزخانه رفتم و لب به دندان گزیدم. چی باید آماده می کردم؟ یک لیوان شربت؟ چند لقمه نان و پنیر؟

داشتم گیج می زدم که بابا آمد. در فریزر را باز کرد و شروع به گشتن کرد.

_: دنبال چی می گردین؟

=: کباب دیگی داریم؟ ها یه کم هست. بیا اینو بذار تو ساندویچ میکر برای مامانت بیار.

مامان گاهی گوشت چرخی را با پیاز رنده شده و چاشنی، ورق ورق توی فریزر می گذاشت که برای کباب دیگی آماده باشند.

ساندویچ میکر را به برق زدم و درجه اش را تنظیم کردم. تا داغ شود مشغول مرتب کردن دور آشپزخانه شدم. اگر می خواستم مامان راضی و خوشحال باشد باید مقر فرماندهی اش را تمیز می کردم. می آمد و میدید جعبه پیتزا یک طرف و قوطی سس یک طرف است، سرمان را گوش تا گوش می برید.

کباب را با نان داغ و یک لیوان شربت برایش بردم. کلی ناله کرد که میل ندارد. حالا نوبت بابا بود که ناز بخرد و لقمه لقمه به خوردش بدهد. من به آشپزخانه برگشتم و شروع به نظافت کردم که حداقل از این قسمت خیالش راحت باشد و اینقدر ناله و نفرینم نکند.

آخر شب به اتاقم رفتم و شروع به مشق نوشتن کردم. پشت میز خوابم برد. ساعت دو بود که از درد گردن از خواب پریدم. به تختم رفتم و بیهوش شدم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 آذر 1396 02:49 ب.ظ
وای شاذه جان سلام

وای نی نی

آخ آخ آیهان بالاخره به آرزوش رسید پسرمون

نی نی خوبه، دوست دارم

خدا واسه همه بخواد، مال همه رو در کنار پدر و مادرا سلامت نگه داره

دوست جان

شاذه سلام عزیزممم

مرسییی. منم نینی دوست دارمممم

بله بله

واسه هرکی که آرزوشو داره بخواد به سلامتی انشاءالله ... خیلیا رو دیدم که اصلاً دلشون نمی خواد

عزیزم
یکشنبه 26 آذر 1396 01:25 ب.ظ
سلام شاذه جونم
این آیهان قصه شما یکی یدونه است ، منظورم اینه که از سرش پیدا نمیشه ، چطور به شرارت مشهور شده ، بچه به این عاقلی
مثل همیشه ، قشنگ و خواندنی ، متشکرم عزیزم
شاذه سلام شهر نازنینم
والا! حتماً بچگیاش خیلی شرارت کرده
نظر لطفته مهربونم
یکشنبه 26 آذر 1396 11:04 ق.ظ
چه خوبه که تو حال آدم های مختلف رو میتونی بفهمی و میتونی تصور کنی ها !
من نمیدونم چجور پسر نوجونی دلش بخواد مامانش نی نی بیاره

فدات مهربون ! خواستم اعلام حضوری بکنم بیشتر ...کامنت حاشیه اس
اصل شمایی
شاذه خیلی کنجکاوی می کنم. خیلی می پرسم از حال آدمای مختلف...
دیدم که میگم

زنده باشی گلم. لطف داری عزیز
شنبه 25 آذر 1396 07:37 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
آشپزی با مامان آیهان
آیا ما به شکمو بودن نویسنده ایمان بیاریم؟ آخه بهت نمیاد شکمو باشی
آیهان سکته میکنه بچه پسر باشه
آیهان عاقل, پیمان بی فکر, و این داستان ادامه دارد
مامان آیهان چرا یهو انقدر سوسول شد!
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
امدی کلاس؟ یاد گرفتی عزیزم؟
شکمو؟ من؟ کی؟ کجا؟ هرگزززز
شک نداره که دختره
ادامه داردددد
سوسول نشد. واقعاً دلش بچه نمی خواست. بعدم اول حاملگی یهویی آدم ضعف می کنه. تا سه ماه که به وضعش تقریباً عادت کنه. ماه چهار و پنج و اوائل شش خوبه. بعد دوباره ضعف و سنگینی و خستگی و کمردرد و ایناااا.... هعییی.... با تمام اینا عاشق بچه ام
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 25 آذر 1396 06:57 ب.ظ
سلام شاذه جون
خوبین ؟
وای بابای ایهان چه باحاله
ولی چیزی که برام جالبه اینه که هیچ وقت به فاصله بین بچه هاش اشاره نکرده , همه ی استرسش مال عروسی و سختی بارداری ایناست !
پیمان خدا کنه دوباره گند نزنه , همه چیز به خیر خوشی بگذره .
الهی , ایهانمون چقدر خوبه , چقدر مهربون و زرنگه .
سپهر منم اگه اینقدر با مسیولیت بشه , شونزده سالش شد , براش یه خواهر یا برادر میارم . البته اگه باباشم اینقدر مهربون باشه
شاذه سلام حانیه جونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
خعیلی
خب مشکل اصلیش همونه! فاصله بین بچه ها به مادر فشار نمیاره که
خدایا خواهش می کنم
آخی آخی آیهان گله
حالا یه کم زودتر تلاش کن. بچه آرزو به دل نمونه
شنبه 25 آذر 1396 06:47 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :