ماه نو
سه شنبه 28 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

خوبین انشاءالله؟

همه میگن بیا کانال تو تلگرام بزن به نظرم سخت میاد. کامنت و لایکم نداره دیگه انگیزه برام نمی مونه. همین جا هم هی کامنتا و لایکا دارن کم میشن. لابد دوستش ندارین... نمی دونم...


اوضاع خانه حسابی بهم ریخته بود. خانم جون می خواست بدون فوت وقت عروسی را برگزار کند. مامان ویار داشت و بدحال افتاده بود. تقریباً هرروز سرم داشت. عروس بلوری که پرستار بود، علاوه بر کارهای عروسی اش می آمد و به سرمهای مامان هم رسیدگی می کرد. زن مهربانی بود و خیلی زود با همه راحت و صمیمی شد.

جهاز ماندانا و وسایل بقیه را از خانه ی دایی خالی کردیم و این طرف و آن طرف جا دادیم. نقاش رنگ میزد. کابینت ساز کابینت می ساخت. کارگرهای مختلف می آمدند و می رفتند.

من هم مدرسه می رفتم. امتحان داشتم. درس می خواندم. نمی خواندم. ایلای از همیشه تنهاتر شده بود. هیچکس فرصت رسیدگی به او را نداشت. اگر سر شب خانه بودم به اتاقم می خزید. گوشی ام را برمی داشت و با مادرش تماس می گرفت.

تولد 9 سالگی اش بود ولی دایی فرصت سر خاراندن نداشت. وسط شلوغی ها مقداری از پولش دست من بود که برای عروسی خرید کنم. خرید را که کردم کمی زیاد آمد. واقعاً آن همه تور و ساتن به چه درد می خورد؟! پارچه ها را به خانه رساندم. باز خوب بود که با پارچه فروش هماهنگ کرده بودند. و الا من چه می فهمیدم تور چی هست؟ ساتن چی هست؟

پارچه ها را خانه ی خانم جون گذاشتم و دوباره بیرون رفتم. با بقیه ی پول دایی و پولهای خودم برای ایلای کیک و ریسه و شمع و یک تبلت خریدم. با عجله برگشتم. ایلای پیش مامان نشسته بود و داشت نقاشی می کشید.

سر برداشت و پرسید: چی خریدی؟

در حالی که به آشپزخانه می رفتم، تند گفتم: مال عروسیه. پاشو برو پایین خانم جون کارت دارن.

به دنبالم آمد و پرسید: بعدش چی؟

جعبه ی کیک را توی یخچال گذاشتم و پرسیدم: بعد از چی چی؟ برو دیگه خانم جون کارت دارن.

+: میرم.

جلو آمد. لب به دندان گزید و نگاهی به هال انداخت. سعی کرد مامان صدایش را نشنود. آرام پرسید: بابام... شهناز که امد...

دنبال کلمات می گشت. کیسه های خریدم را طوری روی کابینت گذاشتم که داخلشان را نبیند. روی صندلی نشستم. جلو آمد. دستهایش را گرفتم و آرام پرسیدم: شهناز که امد چی؟

با ناراحتی گفت: شهناز خوبه. تو نگو که خوبه.

سر برداشت و با غصه پرسید: وقتی امد کجا برم؟

چشمهای قشنگش تر شده بود.

آهی کشیدم و پرسیدم: دوست داری کجا باشی؟ پیش بابات یا خانم جون؟

شانه ای بالا انداخت و زمزمه کرد: نمی دونم.

_: هرجا دوست داری بمون.

+: اینجا بمونم؟

لبم را گاز گرفتم. مگر میشد؟ با آن همه عقاید سفت و سخت مامان چه می کردیم؟ همین الان اگر حالش را داشت که بیاید ببیند دستهای دختر 9 ساله را گرفته ام آه از نهادش بلند میشد.

_: یه دقه برو پایین ببین خانم جون چی میگن. بعدش زود بیا بالا به مامانت زنگ بزن.

با بی میلی بیرون رفت. قلبم درد می کرد. یک لیوان آب نوشیدم و از آشپزخانه بیرون آمدم. از مامان پرسیدم: چیزی می خوای برات بیارم؟

چشم به سقف دوخته بود. پرسید: زنجبیل پرورده هام کجاست؟

کاسه را از آن طرف میز برداشتم و جلویش گرفتم. کنارش نشستم و پرسیدم: حاملگی همیشه اینقدر سخته؟

=: برای همه نه. من بد ویارم.

سری تکان دادم و آرام گفتم: تولد ایلایه. براش کیک گرفتم و ریسه. بزنم به اینجا تا میاد؟

=: کادو چی؟ گرفتی؟

_: یه خرده از پولای پیمان پیشم بود. مال خودم هم گذاشتم روش یه تبلت ساده گرفتم که راحتتر بتونه با مامانش حرف بزنه.

با بی حالی گفت: کاش منم می تونستم براش یه چیزی بگیرم.

_: شما هر کار تونستین براش کردین مامان. نگرانش نباشین.

=: یه عروسک براش سفارش دادم. تو کمدمه. می خواستم وقتی بچه به دنیا امد بدم بهش. برو بیار الان بهش بده.

_: ایلای بچه نیست که قرار باشه نینی براش جایزه بیاره. میرم میارمش. کجاست؟

=: آخر کمد. تو چمدون قهوه ای.

سری تکان دادم و رفتم. با عروسک برگشتم. آن را کنار مامان گذاشتم و تند تند ریسه ها را به دیوار چسب زدم. هنوز کارم تمام نشده بود که ایلای برگشت. مامان عروسک را زیر پتویش برد و به او لبخند زد.

ایلای متعجب پرسید: چکار می کنی؟

روی چهارپایه ایستادم و در حالی که ریسه را چسب می زدم گفتم: امروز تولد یه خانم خوشگله.

مامان سرزنشگرانه گفت: این خانم خوشگل دیگه داره بزرگ میشه. حواست هست؟

نگاهش کردم و فقط سر تکان دادم.

ایلای پرسید: امروز... اممم.... فبریه....؟

با انگشت توی هوا عدد 21 را کشید.

لبخندی زدم و گفتم: بله دوم اسفنده. 21 فوریه. تولد ایلای 

مامان پرسید: پیمان نیست؟ بگو اونم بیاد بالا.

_: خونه نیست.

=: بچه ها چی؟

_: ولش کنین. شما حال ندارین. سه تایی جشن می گیریم. چی میشه مگه؟ ها ایلای؟ خوبه؟ من و تو و مامان. می تونیم به مامانتم زنگ بزنیم تو جشن باشه.

خندید و گفت: خوبه.

_: کادو تولد چی دوست داری بگیری؟

جوابم را نداد. کنار مامان زانو زد و با التماس گفت: بگم چی می خوام؟

مامان موهایش را نوازش کرد و گفت: بگو عزیزم.

+: می خوام... بچه ی شما باشم.

نفسم را رها کردم و از اتاق بیرون رفتم نماندم تا ببینم مامان چطور حواسش را پرت می کند. توی آشپزخانه تبلت را در آوردم و روشنش کردم. رمز ویفی را زدم و برنامه ای که می خواست را برایش نصب کردم. شماره ی چایما را هم دادم و همه چیز که آماده شد به اتاق برگشتم. پاکت را روی میز گذاشتم. کیک را هم روی میز گذاشتم. یک کلاه بوقی سرش گذاشتم و ازش عکس گرفتم.

تبلت و عروسک را به او دادیم. با همان تبلت با چایما تماس گرفتم. با هیجان با چایما حرف میزد و تعریف می کرد. دوربین را به طرف مامان گرفت. مامان لبخند زد و دست تکان داد. به طرف من نگرفت.

با خنده گفتم: ا بده منم به مامانت سلام کنم.

نرم و طولانی خندید. بین خنده گفت: روسری نداره. میگه آیهان نبینه. میگه تو هم نه ساله شدی باید روسری بپوشی. باید...

دلم گرفت. از جا برخاستم و گفتم: بله بزرگ شدی.

=: آیهان؟ کجا میری؟

_: میرم کارد و بشقاب بیارم.

عمداً طولش دادم. ناراحت بودم. این که به زودی کودکی به خانواده اضافه میشد خیلی خوب بود ولی جبران دوری کردن از ایلای را نمی کرد. توی این چند ماه خیلی خیلی بهش وابسته شده بودم.

وقتی برگشتم مامان آرام گفت: آیهان ببین فقط من نمیگم. مامانشم...

حرفش را قطع کردم و رو به ایلای گفتم: ایلای بیا کیک ببر. تبلتت رو هم بده ازت عکس بگیرم.

مامان لبهایش را بهم فشرد و دیگر ادامه نداد.

بابا از راه رسید. بستنی خریده بود و کلی ایلای را خوشحال کرد. این روزها به عشق ایلای بستنی می خرید و از خوشحال شدنش ذوق می کرد. مامان هم بین ویار سختش گاهی چند قاشق می توانست بخورد و همین بابا را آرام می کرد. بس که همیشه و هر لحظه نگران مامان بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 بهمن 1396 05:50 ق.ظ
سلام شاذه جان من الان دانشجوام ، از ،مان راهنمایی رمان های شما رو دانلود میکردم ، هرکدوم رو بالای ۱۰،بارخوندم ، عاشق این ساده نویسی شمام ❤ تا حالا هیچوقت نظر ندا ه بودم چون به نظرم اینجا یکم داستان داره ، همچه چی، کلی مرحله داره ، اگه میشه حتما کانال تلگرام بزنید ، لایک هم میشه کرد فقط قابلیتش رو باید اضاله کنید ، خیلی خیلی خوشحال و ممنون میشم اینکا و کنید ، همه تلگرام دارن این روزا ، با،دید خیلی راحت تره ، بذزم م سی و خداقوت
شاذه سلام عزیزم
چه حس شیرینیه این که همراهی به این وفاداری داشته باشم
تلگرام هنوز برام سخته. به این قالب و شکل عادت کردم و توش جا افتادم. شاید چند وقت دیگه بتونم از این محیط دلچسب دل بکنم و برم تلگرام.
سلامت باشی. ممنون
چهارشنبه 29 آذر 1396 06:31 ب.ظ
شاذه جونم سلام. شما ادامه بده. دلیل این کاهش درگیری این روزهای همه برای امتحانات هول هولی میانترم و در ادامه پایان ترم بچه هاشون یا خودشونه. اما مطمئنم همه مثل من لابه لای کاذاشون حتما حتما اینجا سرمیزنن و منتظر ادامه این داستان جذابن.
ایشالا سالم و خوش باشی و قلمت مستدام گلم.
شاذه سلام عزیزم
ممنونم از لطفت. بله همینطوره. متشکرم. سلامت باشی
چهارشنبه 29 آذر 1396 02:54 ب.ظ
اصلا ناامید نشی ها، خیلی هم خوبه. کلا قصه هایی که راوی پسره خیلی بامزه تره بابا ادامه بده حتما
من مخالف کانال هستم خیلی لوسه :))
شاذه مرسی مرسی که پشتمی. منم مخالفم :))
چهارشنبه 29 آذر 1396 12:46 ب.ظ
سلام شاذه جون بعد چند سال دوباره دارم کامنت میزارم اما همیشه همراه وبلاگتون بودم خیلی خوشحالم که این جا رو نگه داشتید همین شکلی و به کانال کوچک نکردید تنها یادگار دوران وبلاگ خونی من همین صفحه شداین قصه رو هم شدیدن دوست دارم یه جور خاصیه دوست ندارم زودی تمام بشه تقریبا هر روز سر میزنم ببینم پست میزارید یا نه
شاذه سلام عزیزم
ممنونم که دوباره برام کامنت گذاشتی. خوشحالم که هنوز سر می زنی و لذت می بری. منم اینجا رو خیلی دوست دارم
چهارشنبه 29 آذر 1396 11:57 ق.ظ
سلام شاذه جون
دست شما و الهام بانو درد نکنه این قصه خیلی شیرین و دوست داشتنیه!D:
میشه آیلای خونه ی آیهان اینا زندگی نکنه؟ ممکنه قسمت های عشقی کمتر بشه اما آیلای و باباش حق دارند پیش همدیگه باشند تا دایی جان یکم احساس مسئولیت کنه.من به جای آیلای حسودیم میشه بابا رو دودستی تقدیم دختر عروس بلوری کنم!
فقط پیشنهاد بود، هر چی که الهام بانو صلاح میدونند.
همیشه شاد و پرانرژی باشید.
شاذه سلام عزیزم
خیلی خیلی متشکرم
به نظر منطقی می رسه. درباره اش فکر می کنم. ممنون از نظرت
سلامت باشی
چهارشنبه 29 آذر 1396 09:22 ق.ظ
سلام خوب هستید خدا قوت
چرا درباره مدرسه رفتن ایلای چیزی نمینویسن؟بعد این گناه داره خیلی طفولونکیه بزار پیش آیهان بمونه مامانش که دوستش داره
شاذه سلام
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
ایلای هنوز فارسی رو خوب یاد نگرفته و الان اسفنده. از مهر آینده میره مدرسه
منم دلم می خواد بمونه پیششون :)
چهارشنبه 29 آذر 1396 01:16 ق.ظ
سلام خاله...
من و یادته؟!
نمیدونم ولی امیدوارم هنوز فراموش نشده باشم.
خیلی درگیر بودم ولی از وبلاگت غافل نشدم. هر چقدر داستان قبلی برام روتین بود و بی انرژی این یکی داره بدجور با دل و دینم بازی میکنه... هر روز به وبلاگ سر میزنم تا ببینم آیهان و ایلای قراره به کجا برسن... امروز وقتی به اینجا رسید که آیهان با درد بلند شد تا کارد و بشقاب بیاره یه لحظه دلم لرزید و آرزو کردم کاش ایلای می شد همین لحظه، همین الان بشه محرم آیهان...
دلم لرزید براش خاله...
خودت خوبی خاله؟!
میشه بیشتر و بیشتر بنویسی؟ میدونم پرروییه ولی واقعا این داستان عجیب غرقم کرده تو دنیای خودش!
سعی میکنم از این به بعد بازم باشم... بیشتر باشم و کمتر بی معرفت باشم امید که گره از مشکلات منم باز بشه
شاذه سلام عزیزم
بله یادمه :)
خیلی ممنونم. خوشحالم که دوسش داری
خوبم شکر خدا.... تو خوبی عزیزم؟
خیلی دوست دارم که بیشتر بنویسم. اما می دونی که قبل از نویسندگی یه همسر و یه مادرم...
لطف داری. انشاءالله که خدا مشکلات همه رو حل کنه
سه شنبه 28 آذر 1396 10:52 ب.ظ
اتفاقا من خیلی دوست دارم این قصه ات رو
از زندگی خودم دوره و این بهم لذت بیشتری میده
شاذه چه جالب که این دور بودن بهت لذت میده
خوشحالم که دوسش داری
سه شنبه 28 آذر 1396 07:49 ب.ظ
پر احساس بودا پر
شاذه متشکرمممم عزیزمممم
سه شنبه 28 آذر 1396 07:37 ب.ظ

ما همیشه میخونیم
همینجا بهتره انگار میایم مهمونی
شاذه خیلی ممنونم عزیزم
چه خوب! خوشحال میشم
سه شنبه 28 آذر 1396 06:11 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 28 آذر 1396 05:35 ب.ظ
دوسش نداریم؟ مگه میشه؟ من به شخصه حداقل روزی سه بار وبلاگو برای پست جدید و ادامه داستان چک میکنم. مگه میشه داستانهای شما رو دوست نداشت آخه؟ :(
شاذه خیلی ممنونم هیس مهربونمممم
سه شنبه 28 آذر 1396 05:16 ب.ظ
سلام سلام صدتا سلام خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
من که عاشق این داستانم, مطمئنم همه دوسش دارن اما به لطف همین شبکه های اجتماعی تنبل شدن و کامنت نمیزارن
من فکر میکردم ایلای 6 سالشه چرا واقعا؟!
آیهان بیچاره, اسلام دست و پاشو بست
ما بچه بودیم همچین از پسرای فامیل دوری میکردیم که انگار جزام دارن
خوبه حداقل آیهان هوای ایلای رو داره, والا بچه دق میکرد. چه خوبه یکی باشه هوای آدمو داشته باشه.
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام سلام به روی ماهت
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی گل دختر؟ سر حال؟ سلامت؟
متشکرم عزیزم. احتمالا همینطوره
چون اولش یه کم مشکل سوءتغذیه داشت و زبون هم نمی فهمید. این بود که کمتر از سنش میزد. ولی تو پست اول گفته بودم هشت سالشه.
بیچارهههه
من وقتی پسرخاله ام نامحرم شد اینقدر غصه خوردممم... خیلی باهم بازی می کردیم. دو سال هم از من کوچیکتره. دیگه بعدش تموم شد.
ها خیلی خوبه. همیشه یه همراه خوبه...
خواهش می کنم عزیزم
سه شنبه 28 آذر 1396 03:39 ب.ظ
سلام شاذه جان.طفلکی ایلا.واقعا نمیدونم بچه نه ساله چیزی میفهمه ؟
ممنون از زحمتی که میکشی شاذه جان.
شاذه سلام عزیزم
بله خیلی تنها شده. چرا نفهمه؟ احساسات بچه ها خیلی خیلی قویه.
خواهش می کنم عزیزم
سه شنبه 28 آذر 1396 03:31 ب.ظ
سلام شاذه عزیزم
خیلی رمان عالی و جذابیه مثل تمام رمان هات
شاذه سلام ستاره جونم
خیلی از لطف و محبتت ممنونم
سه شنبه 28 آذر 1396 02:51 ب.ظ
شاذه بانو داستان خیلیم خوبه...فقط نه که امتحانا شروع شده... نت گردا هم مجبوری نتو ول کردن و رفتن پا درساشون:)))
شاذه خیلی ممنونم عزیزم
درست :)))
موفق باشین :*
سه شنبه 28 آذر 1396 02:43 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 28 آذر 1396 02:39 ب.ظ
من که مرتب سرمیزنم اما انرژیه کامنت نداشتم راست میگین کار بدی شد. الان میگم که متشکرم که اینقد آرامش داره داستان تون
طفلکی بچه ها که بزرگ میشن. خیلیم زود
وای چقد راحتن هاااا مامانه با دوتا پسردراز گنده حامله اس هیچ کسم شاخ در نیاورد
شاذه متشکرم عزیزم. آخ شما هم که حسابی گرفتارین. واقعاً توقعی نیست. انشاءالله خاله خوب باشن و خدا خوشحالتون کنه
ممنون از محبتت
از بس آیهان همیشه جو داده بود کسی خیلی تعجب نکرد ضمناً سرشون شلوغه. عروسی دارن فرصت ندارن به این گیر بدن
منم پسر بزرگ دارم. اگر زورم می رسید حتماً میزاییدم. هرکی هرچی می خواد بگه. خیلی دوست دارم....
سه شنبه 28 آذر 1396 02:24 ب.ظ
من دوسش دارم.خیلی خوشگله.
همیشه هم بهت امتیاز میدم چون نمیرسم کامنت بذارم شدیدا سرم شلوغه.
الان عذاب وجدان گرفتم اینقد غمگین شدی.

بقیشو تند تند بنویس.من هی اینجا رو نیگا میکنم ببینم کی قسمت جدید میادش.
شاذه خیلی متشکرم عزیزم
عذاب وجدان نگیر. امروز دلم گرفته بود. فکر کردم اگر کامنت داشتم با انگیزه ی بیشتری می نوشتم و بهتر می تونستم خودمو خوشحال کنم. شکر خدا یه عالمه کامنت رسید و شاد شدم
سه شنبه 28 آذر 1396 01:37 ب.ظ
سلام شاذه جون
بی خیال همه ...
شما به عشق همون چند تا لایک بیا بنویس .
تا اخرش باهاتیم .
دوره ی امتحاناست , احتمالا همه درگیرن .
ولی من تقریبا روزی چهل بار صفحه رو رفرش میکنم .
یه حاجت سخت دارم , دعا کنید برام .
بیچاره ایلار چقدر تنها شده .
ما هم شب یلدا تنهاییم , از الان کلی دارم غصه میخورم .
همه فامیلا تهران دور هم جمع شدن , مامانم تینا هم دارن میرن مشهد .
راستی اون هفته کربلا بودم , یکی از پستاتون رو اونجا خوندم و حسابی یادتون کردم .
اینم یکی دیگه از خوبی های نوشتنه .
بی صبرانه منتظر پست بعدیم .
شاذه سلام عزیزم
ممنونم عزیزم. مرسی که همراهمین
بله همینطوره. اینقدر دور از امتحانم که حواسم نیست. از امتحانای پسر بزرگه خبر ندارم. حسن هم که تمام سال امتحان و درسه. فرقی نداره.
خیلی ممنونم. حاجت روا باشی انشاءالله
ها خیلی طفلکی شده. برای اولین بار دلم براش سوخت.
ما اصلاً رسم یلدا دور هم بودن نداریم :) من جات باشم سعی می کنم با یه ماجرای دیگه خاطره انگیزش کنم. مثلاً شام برین بیرون. مثلاً از این شهربازیای سرپوشیده که سپهر بازی کنه و عکس بگیرین و خوش بگذره و شام بخورین...
به به زیارت قبول. خیلی ممنونم که به یادم بودی. لطف داری عزیزم
سه شنبه 28 آذر 1396 01:35 ب.ظ
اتفاقا خیلی رگان دوست داشتنی هست عزیزم ❤
شاذه خیلی ممنونم نرجس جان. لطف داری
سه شنبه 28 آذر 1396 01:34 ب.ظ
سلام شاذه جون
خوبی؟
بچه ها خوبن؟
الهام بانو اعصاب نداشته همه جا را ریخته بهم عروسی و نی نی و تولد
منم فکر کنم اینجا بهتر از تلگرام باشه
بی صبرانه منتظر ادامه گل کاری های الهام بانو هستیم
شاذه سلام عزیزم
خوبیم شکر خدا. ممنونم. تو خوبی؟
همه چی باهم
گرمتره به نظرم
متشکرم
سه شنبه 28 آذر 1396 01:22 ب.ظ
هر روز به عشق خوندن یه قسمت جدید میام سر میزنم.وسط کار شرکت و خونه و سر وکله زدن با دوتا بچه شیطون داستانای قشنگتون حسابی میچسبه. مثل خوردن چای ت یه روز باروونی. ممنون از داستانای قشنگتون
شاذه خیلی ممنونم آوا جان. چقدر خوب که اینقدر برات دلچسبه :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :