ماه نو
جمعه 1 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یه پست کوچولو هدیه ی یلداتون

عروسی دایی پر از احساسات عجیب و غریب بود. این که بهترین دوست آدم که از قضا داییش هم هست ازدواج کند هیجان انگیز است ولی وقتی داستان اینطور پیش رفته بود بیشتر نگران بودم تا خوشحال.

دایی ماسک بی خیالی زده بود. می گفت و می خندید و با همه عکس می گرفت. می فهمیدم چه آشوبی درونش دارد و حالم بدتر میشد. گاهی از سالن بیرون می رفتم. ایلای سر قولش مانده بود. توی محوطه با بچه ها می دوید و بازی می کرد. به نظر خوشحال می رسید.

آخر شب عروس کشان کردیم و بوق بوق کنان عروس بلوری را به خانه بردیم. البته دم در ضمن عذرخواهی مهمانها را مرخص کردیم. آقاجون و خانم جون و مادر مریض احوال من دیگر تحمل سر و صدا را نداشتند.

شاینا تو بغل خاله اش خواب رفته بود. خاله اش گفت: امشب می برمش خونه.

شهناز اما پیش آمد. دخترک را در آغوش گرفت و گفت: تا حالا از من دور نبوده. می ترسم بیدار شه بترسه. پیش خودم باشه بهتره.

اقوام نزدیک هم داشتند خداحافظی می کردند. مامان و بابا رفته بودند بالا. دست ایلای را گرفتم و به پیمان گفتم: امشب می برمش بالا.

شهناز گفت: نه چرا ببرینش؟ بذارین سر جاش بخوابه راحت باشه.

پیمان هم جلو آمد. دست ایلای را گرفت و گفت: بیا بریم باباجون.

چشمهای ایلای رنگ غم گرفت. دلم برایش کباب شد. اما من چکاره بودم؟ نمی توانستم اصرار کنم.

عروس و داماد و بچه هایشان توی آسانسور رفتند. همه خداحافظی کردند و ایلای به دیوار عقب آسانسور تکیه زد و برایم دست تکان داد. در آسانسور که بسته شد فکر کردم کاش با پله او را به خانه ی دایی می رساندم. طفلک از آسانسور می ترسید.

کتم را درآوردم. با یک انگشت روی شانه ام نگهش داشتم و پله ها را با غصه بالا رفتم.

لباس عوض کردم، دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. نه خوابم میبرد نه کاری می کردم که اقلاً سرگرم شوم. یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت...

بالاخره برخاستم که چیزی بخورم. بی سروصدا در یخچال را باز کردم. یک تکه کوکو که ظهر بابا درست کرده بود برداشتم و خوردم.

با صدای تق تق ملایمی متفکرانه برگشتم. در یخچال را بستم و گوش دادم. واقعاً صدای در بود؟ ریز و کم صدا و دنبال هم می کوبید.

در را باز کردم. ایلای بود. چند لحظه بهم نگاه کردیم. بعد بدون هیچ حرفی وارد شد. عروسک پا بلند پارچه ای که چند وقت پیش برایش خریده بودم را در آغوش داشت. صاف به طرف اتاقم رفت و سر جایم دراز کشید.

تعجب کردم. آرام گرفتم و بالاخره خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و در را با احتیاط بستم.

بابا توی هال آمد و به نجوا پرسید: صدای در بود؟

با سر به اتاقم اشاره کردم و زمزمه کردم: ایلای امد.

=: به پیمان خبر بده نگران نشه.

_: نگران نمیشه. ببینه نیست می فهمه کجا رفته. تو کوچه که نمیره.

=: وابستگیتون داره عجیب غریب میشه.

_: خیلی!

=: اگه خواستی از تو کمد بالش برداری سر و صدا نکن. مامانت تازه خواب رفته.

_: برنمی دارم.

روی نیمکت هال دراز کشیدم. پتوی کوچکش را روی کمرم انداختم و زیر سرم کوسن گذاشتم. چندان راحت نبود ولی وقتی صدای نفسهای منظم ایلای را شنیدم که حکایت از خواب رفتنش می کرد، من هم آرام گرفتم و خوابم برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 01:38 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ...داره حسودیم میشه به ایلای که یکی اینقدر حواسش بهش هست و دوسش داره...خسته نباشی عزیزم
شاذه خیلی ممنونم. خیلی ها دوستمون دارن. مشغله ها محبتامونو کمرنگ کرده. کاش یادمون بیاد که بیشتر به هم محبت کنیم
یکشنبه 3 دی 1396 10:25 ق.ظ
رسما معتادش شدم روزی شصت بار میام صفحه رفرش میزنم :)))))
شاذه نازیی:)))) کاش فرصت داشتم بنویسم :))
شنبه 2 دی 1396 10:56 ب.ظ
سلااام
خداقوت
چقد خوووبه این قصه
دلم داداشی مث آیهان خواست
متشکرم که مینویسی
شاذه سلااام
سلامت باشی
متشکرممم
خیلی داداش خوبیه
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 2 دی 1396 04:28 ب.ظ
سلام ! من ممکنه نظر ندم ولی اولین نفری ام که می‌خونم ، واقعا تنبلیم میشه ، از یه جایی به بعدم فکر می‌کنم دیگه خودتون میدونین چقدر عالی مینویسین . خیلی زیبا مینویسین
تو‌پستای قبل ناامیدی دیدم ازتون ، آخه چرا؟؟
من یه دوستی داشتم فن فیکشن می‌نوشت هی ناامید می‌شد که هیچکس دوسش نداره و برای چی مینویسم؟؟ خب البته اون حقم داشت تو کانال یه دونفر میومدن نظر میدادن و لایکم که نمی‌شد ! ولی مگر غیر از این نیست که این داستان قبل از اونکه برای ما باشه برای خود نویسنده است ، که روحش با نوشتن آروم میگیره .
کسی باید ناامید بشه که نویسنده ی چیپ و مزخرفی باشه ، نه نویسنده ی به این قدری که نوشته هاش فوق العاده است و روحو جلا میده . خدا خواست این وب رو پیدا کنم ، حالم بد باشه حالمو خوب می‌کنه و هرگز ناامید نشین
شاذه سلام عزیزم
مرسی. تو لطف داری. نه واقعاً فکر نمی کنم عالی می نویسم. برعکس مدام دارم برای خودم ایراد می گیرم. وقتی هم لایک و نظر افت کنه فکر می کنم حتما اشکال از قصه است.

داستان البته که برای نویسنده است ولی حس این که مخاطب داره لذت می بره و همراهی می کنه فوق العاده است. یعنی اینقدر برام ارزش داره که حتی فکر چاپ کردن کتاب رو هم نمی کنم. دلم می خواد اینجا باشم و از همراهی دوستام انرژی بگیرم.
خیلی خیلی متشکرم عزیزم. منم خوشحالم که همراهمی و لذت می بری و بهم انرژی میدی
شنبه 2 دی 1396 04:11 ب.ظ
جان دلم آخه به این دختر. دلبری هاش بی نظیره. خوشوم میاد ازش
طفلی پسر مردم گرفتااار شد :))
یه قانونی تصویب کنیم. هر روز یه قسمت. تحت هر شرایطی. قشنگ دیگه زدم به پررو بازی که بیشتر بنویسی
آخه مرسی ازت خاااانوم ^_^
شاذه مرسی مرسی. خوشحالم که دوسش داری
رسما هلاک شد :))
امروز صبح و عصر و شب سه جا مهمون بودم. وسطشم کارای خونه
خواهش می کنم گلم
شنبه 2 دی 1396 02:30 ب.ظ
مامانی این داستان دوست دارم ها، اما این فقط 9 سالشه دختره، کلا چه می فهمه خب اولین نفری که باهاش خوب برخورد کرده همین آیهان بوده، زودشه بابا، شوهرش ندی
یک مخالف ازدواج زود
شاذه دارم تمام سعیم رو می کنم که با یه سیر منطقی پیش بره. نگران نباش قرار نیست یهو شوهرش بدم. ولی دوست دارم یه راهی براش پیدا کنم که خیلی منطقی باشه
امان از این رفقای مجرد
شنبه 2 دی 1396 10:35 ق.ظ
شاذه
شنبه 2 دی 1396 07:29 ق.ظ
سلام
هعیییی میگم عجب داستانی شده ها...حالا هر وقت دیگه بود من از این حس و حال بین دوتا جوجه این سنی عصبانی میشدم ببین داستانت با من چیکار کرد که منقلب شدم
شاذه سلام عزیزمم
الان فردا دو تا دختر رو شوهر میدی میرن
جمعه 1 دی 1396 10:27 ب.ظ
سلاااام شاذه جووونم
من عاااااشق این داستانم بی اندازهههه میگم نمیشه اینا بهم محرم بشن ؟
مررررسی که مینویسی و اینقدر جذااب مینویسی شاذه جونِ عزیزم
انشالله همیشه دلت شاد و تنت سلامت باشه
خیلی دوسِت دارم شاذه جوونی
من یکی که طرفدار پروپاقرصتم
شاذه سلااااااام روجای خوشگلممم
متشکرم عزیزممم دنبال راهیم که بشه ولی هنوز یه راه خوب که به دل همه بشینه نیافتم
مرسی که می خوانی و همراهمی عزیزممم
انشاءالله برای تو هم همینطور باشه
منم دوسِت دارم عزیزممم
متشکرممممم
جمعه 1 دی 1396 06:30 ب.ظ
سلام بر مهربان بانوی عزیز و نازنین که خوندن نوشته هاش آرامش رو به روح و روانمون تزریق میکنه !!!
شب یلدای شما با تاخیر مبارک . البته اینجا اولین صبح زمستانیمون شروع شده و هنوز برای گفتن تبریک شروع یک زمستان جدید از زندگیمون دیر نیست . صمیمانه آرزو میکنم زمستانی پر بار برای همه ی هموطنان عزیزمون باشه .
امیدوارم شب خوشی رو کنار عزیزانتون گذرونده باشین و بدور از دغدغه های معمول ساعاتی شاد رو پشت سر گذرونده باشین .
ما هم به لطف یکی از دوستان خوب دور همی خوبی داشتیم و بعد از سالها کنار یه کرسی نسبتا سنتی شب یلدامون سپری شد .
خدا رو شکر که عروس و داماد با دل خوش راهی خونه و زندگی مشترک جدیدشون شدن و ظاهرا به ایلای بانو هم خیلی بد نگذشته . خصوصا که آخرش هم به مراد دلش رسیده و سرش رو روی بالش آیهان جانش گذاشته !!!
کاش میشد این دو تا رو به حال خودشون بزارن که از این کنار هم بودن سالم بیشتر لذت ببرن .
دو روز دیگه که ایلای بزرگتر بشه و سنش بلوغش کامل بشه احتمالا خودش دیگه کم کم از آیهان فاصله بگیره . البته شاید برعکس هم بشه و بیشتر از قبل بهش بچسبه !!! اونوقته که دیگه مامان جان باید رسما دست به کار بشن ....
حالا از شانس گلشون مامان جان دچار ویار شدید هم هست و کار سختر شده .
ان شاءالله که این روزها هم به خیر و خوشی بگذره .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه گرم و سبز و شیرین .
شاذه سلام بر سهیلای نازنینم همراه مهربانم
متشکرم عزیزم. انشاءالله برای همه زمستونی عالی لبریز از شادی و سلامتی باشه
خیلی ممنونم. خوب بود شکر خدا
ای جان! چه بامزه! خدا رو شکر
بله همینطوره. حسابی با بچه ها بازی کرد و آخرش هم همون جایی که دوست داشت خوابید
منم هی دنبال راهی هستم که بشه. هنوز که نشده

بله انشاءالله می گذره

متشکرم. سلامت باشی و دلشاد عزیزم
جمعه 1 دی 1396 03:05 ب.ظ
سلام ، ان شاءالله یلدا بهتون خیلی خوش گذشته باشه ، ما که تنها بودیم ، همسر در دیار کریمان بود ، خوششششش به حالشون .
خیلی قشنگ بود ، متشکرم شاذه عزیزم
شاذه سلام. خوب بود الحمدالله. جاتون خالی... آخی کاش تو هم میومدی
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 1 دی 1396 11:14 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
یلدا که گذشت, دی ماهت بخیر و خوشی ان شالله
دیشب هی میومدم اینجا,هی میگفتم چرا شاذه به ما هدیه شب یلدا نداد, صبح واسه نماز بیدار شدم دیدم نوشتی ذوق کردم
عروسی دوستان نزدیک همیشه حس های متفاوت داره, خوشحالی اما ته دلت یه جوریه.
ایلای چه فلسفی کرد این ازدواجو بگیر بخواب بچه
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
متشکرم. انشاءالله برای همه
مهمون رسید فرصت نشد زودتر آپ کنم. بدون مراسم یلدا نون پنیر چایی خوردیم
همینطوره... وقتی یه کم داستان غیر عادی هم پیش بره، احساسات بیشتر قاطی میشن.
خیلی. خوابید دیگه
خواهش می کنم عزیزم. نوش جان
جمعه 1 دی 1396 02:05 ق.ظ
یلدای تو ام مبارک مهربون
شاذه متشکرم ندای نازنینم
جمعه 1 دی 1396 01:55 ق.ظ
نم نم داره به ایلای حسودیم میشه ! :|

من یه عمر عشق این مدلی دلم خواسته حالا باید با خواستگاری سنتی یقین شوهر کنم !

خوش به حالش واقعا !
اینقد این آیهان محبتش به ایلای خوشگله من هی حسودیم میشه.حالا میدونم داستانه ها ! ولی دست خودم نیست !
شاذه ایشالا خدا یه عشق پاک و عالی نصیبت کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :