تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (20)
 
ماه نو
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
الهام بانو رو ندیدین؟ نوشتنم نمیاد...
این باشه خدمتتون
بعداً انشاءالله ویرایش می کنم.


صبح ایلای به زمزمه بیدارم کرد: عیهن... عیهن... برام شیر می ریزی؟ پارچ سنگینه.

خواب آلوده نشستم. سردم شده بود و تمام تنم درد می کرد. به زحمت از جا برخاستم و هیکل خسته ام را به آشپزخانه رساندم. برایش شیر ریختم و روی میز گذاشتم. توی کتری برقی آب ریختم و روشنش کردم. صبحانه چیدم و چای دم کردم. کنار ایلای نشستم و برایش لقمه های کره عسل گرفتم.

خندان زمزمه کرد: خودم می تونم.

یک لقمه دیگر گرفتم و غمگین گفتم: می دونم که می تونی.

لقمه را نخورد. حیرتزده پرسید: عیهن؟

لقمه را روی میز گذاشتم. چه اهمیتی داشت که عسل بریزد؟ از جا برخاستم و خودم را با آماده کردن لیوان چای سرگرم کردم. برای ایلای فنجان قرمز خال سفید را گذاشتم. چای نیمه دم کشیده را توی فنجان و لیوان ریختم و سر میز برگشتم.

دست روی دستم گذاشت و نجوا کرد: آیهان؟

نگاهش کردم. جدی گفت: می تونم بگم آیهان.

جرعه ای چای داغ و تلخ نوشیدم. زبانم را سوزاند. چند قند برداشتم و گفتم: همه میگن آیهان ولی تو هرجور دوست داری بگو.

+: بگم آیهم؟

_: بگو.

+: یعنی...

فکر کرد. به دنبال کلمات می گشت.

_: اسم مراکشیه؟

سر به تأیید تکان داد و گفت: پسر همسایه بود. بازی می کردیم. می گفت یعنی... یعنی... خواب خوب... یعنی خیال... یعنی...

درس ادبیات را پیش چشمم آورد. متعجب گفتم: یعنی ایهام. عربیه. وهم یعنی خیال. ایهام تو شعر فارسی یعنی دوپهلو.

نگاهم کرد. چند بار پلک زد. معنی حرفم را نفهمیده بود. بالاخره پرسید: دوسش نداری؟ نگم؟

لبخند زدم و گفتم: چرا. بگو. از خدامه که رویای تو باشم.

+: یعنی چی؟

لقمه ای را به طرفش گرفتم و گفتم: یعنی خواب خوبت باشم.

خندید و خجالت زده گفت: هستی.

لب زدم: می دونم.

کاش نبودم. اینطوری وضعیتش خیلی عجیب غریب میشد. هیچ وقت نمی توانست یک خانواده ی متعادل را تجربه کند. نمی دانستم چه عواقبی دارد ولی می دانستم که درست نیست.

 

ساعتی بعد پیمان به دنبالش آمد. نمی دانم عروس بلوری چه ترفندی زد که در خانه نگهش داشت. شب هم نیامد. چند بار به پیمان پیام دادم و حالش را پرسیدم. هربار نوشت: خوبه. داره با شاینا بازی می کنه. خوبه داره تلویزیون می بینه. خوبه. رفته بخوابه...

کلافه بودم. از بی قراری رفتم بخوابم. پتو را که کنار زدم عروسکش را دیدم. ساعت ده شب بود. این ساعت نمی توانستم در خانه ی عروس و داماد را بزنم و عروسک را پس بدهم. دراز کشیدم و دست دور عروسک پارچه ای حلقه کردم. موهای کاموایی اش را نوازش کردم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. نفهمیدم کی خوابم برد.

 

برای سال تحویل خانه ی عموشاهرخ بودیم. مامان شیوا و عمه شهره هم از تهران آمده بودند. بعد از تحویل و تبریک و دیده بوسی و البته عیدی... دور هم نشستیم. نمی دانم از کجا بحث به کنکور من رسید. مامان شیوا به بابا گفت: نظرت چیه برای سال چهارمش بیاد پیش من؟ تو خونه ی شما با بچه ی کوچیک و ساختمون شلوغ امکان درس خوندن نداره.

ساختمان شلوغ را خوب گفت. بهانه ی همیشگی ماندانا برای قبول نشدنش شلوغی خانه و رفت و آمد دائمی بچه ها بود. ولی مگر می توانستم بروم؟ ایلای چی؟ خواهر نوزادم...

نگاهی به مامان انداختم. حسابی ضعیف شده و هنوز شکمش صاف بود. مثل قبل از بارداری که باشگاه می رفت و ورزش می کرد. ولی بهرحال خواهر من آنجا بود. شاید هم برادرم...

بابا نگاهی به من انداخت و گفت: نمی دونم. برای شما هم زحمت میشه.

مامان شیوا قاطعانه گفت: نه زحمتی نیست. آینده ی این بچه مهمتر از این حرفاست. درسش اونقدر خوب نیست که بگم همینجا هم بخونه قبول میشه. بیاد اونجا خیالم راحتتره. یه دبیرستان عالی نزدیک خونمونه. کلاس کنکورم ثبت نامش می کنم. این یک سال خیلی مهمه. قبول داری؟

=: بله بهرحال که مهمه.

شهرام به شانه ام کوبید و گفت: پسر عجب شانسی! مامان شیوا آیا آیهان از من قشنگتره که همچو تعارفی به من نکردین؟

=: اولاً که تعارف نیست و یه درخواسته. بعد هم این که تو این خونه بدون بچه کوچیک و همسایه های پر سر و صدا تو براحتی امکان درس خوندن داشتی. و خوندی و قبول هم شدی شکر خدا. ولی وضعیت آیهان فرق می کنه. هیچوقت هم که خیلی درسخون نبوده. اگه با این وضع "ولش کن" ادامه بده محاله قبول بشه.

با ناراحتی گفتم: ولی من نمی تونم بیام.

همهمه ای در گرفت. به نظر همه این پیشنهاد عالی بود و من باید خیلی احمق می بودم اگر رد می کردم.

خب من هم می دانستم که درسم خیلی خوب نیست. که خانه ی شلوغی دارم. اینها که جزو اسرار نبود! فکر کرده بودم یک رشته ی ساده توی یکی از دانشگاههای بدون کنکور بخوانم و در کنارش برای خرج تحصیلم کار کنم. ولی ظاهراً بقیه اینطور فکر نمی کردند و مرا لایق بهترین دانشگاهها می دانستند! حالا چرا؟ خدا می دانست!

تصویب شد. بدون این که حق رأی داشته باشم. بدون این که بتوانم بگویم که دلم برای ایلای تنگ می شود. و برای کودکی که هنوز نیامده بود و به این ترتیب نمی توانستم وقت تولدش اینجا باشم و نوزادیش را لحظه لحظه لمس کنم.

وقت ناهار رسید. داشتیم به طرف میز می رفتیم که مامان کنارم مکث کرد. آرام گفت: در کنار تمام محسناتش، این که علاقه ی تو و ایلای هم تعدیل میشه خیلی خوبه.

خوبه؟! واقعاً مامان اینطور فکر می کرد؟ نمی دید چطور دلم برایش پر می کشد؟ حتماً می دید که اینطوری می گفت. او هم نگران بود. مثل من...

در طول شش ماه اول سال مشغول آماده کردن مقدمات انتقال من به پایتخت شدیم. نمی خواستم بروم. واقعاً نمی خواستم. ولی راه دیگری نداشتم.

ایلای به شهناز و دایی عادت کرده بود. هنوز مرا دوست داشت. خیلی دوست داشت ولی خانه و خانواده اش را پذیرفته بود.

امتحانات آخر سال را به سختی دادم. مدرسه ی بعدی شرط معدل داشت و باید بیش از تمام سالهای تحصیلم درس می خواندم که با نمرات عالی قبول بشوم. تنها دلخوشی من در آن روزها سر زدن گاه گاه ایلای بود و البته خبر دختر داشتن مامان! هرچند دومی بیشتر دلم را سوزاند. من که نمی ماندم که ببینم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 دی 1396 06:20 ب.ظ
خدا رو شکر . همیشه خوب باشی الهی !!!
خب هوای بهاری واقعا همیشه دلچسبه . اینجا هم همونجور که گفتی برف تا زانو .
آخر هفته ی گذشته رفتیم خارج از شهر . جدا با اون توصیفی که کردی کاملا مطابقت داشت . فقط حیف که تعداد زیاد بود و اون آرامشی که دلخواهه کامل بدست نمیاد ولی در کل عالی بود .
فقط وقتی میخواستیم برگردیم تمیز کردن ماشینها و راه خروج یه ساعتی وقت گرفت . آخرش هم مجبور شدن از تراکتوری که برای تمیز کردن راه دسترسی عمومی اومده بود خواهش کنن راه خروج ما رو هم تمیز کنه ... بس که برف بود .
جای برف دوستان بسیار بسیار خالی بود ....
شاذه سلامت باشی عزیزم :)
ای جان... منم از راه دور یه چیزی میگم. و الا اصلاً سرما دوست نیستم ولی با وجود این که دلم می خواست آخر هفته ای اونجا باهاتون بودم. خدا رو شکر که خوش گذشته بهتون
اوه اوه باز خدا رو شکر کمک رسید!
سه شنبه 5 دی 1396 06:45 ق.ظ
سلام شاذه جانم ، خوب و خوشی ان شاءالله ؟
طفلك آیهان ! چه وضعی شد !!! هم از ایلای محبوبش دور میشه و هم خواهر كوچولوش !!! ولی خب عوضش فكر كنم با دست پر برگرده خونه !!!
خوبه كه عروس بلوری هم راه بدست آوردن دل ایلای رو بلده ، اینطوری شرایط برای ایلای هم راحتتر میشه !
خوش بحال الهام بانو كه زود به زود میره مرخصی !!! دست راستش بالای سر ما !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین
شاذه سلام سهیلای مهربانم
خوب و خوشم الحمدالله. تو خوبی عزیزم؟ ما اینجا با آفتاب مطبوع بهاره ای داریم زندگی می کنیم و هنوز رنگ زمستان را ندیدیم. شما چطورین؟ برف تا زانو؟
ها خیلی طفلکی شده. دلم براش سوخت ولی بنظرم برای آینده اش لازمه.
بله همینطوره. عروس بلوری پرستاره و صبر و حوصله ی خوبی داره.
والا! همینو بگو! منم مرخصی می خوام!مثلا چند روزی برم روی یه تپه ی پربرف تو یه کلبه ی چوبی کنار آتش بشینم و قهوه بخورم و قصه بنویسم و وقتای بیکاری هم تو برفا خرچ خرچ قدم بزنم....

سلامت باشی و دلشاد مهربانم
دوشنبه 4 دی 1396 04:55 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
تب آیهان خیلی تنده ها! ترسناک شده
الهام بانو با پسرای محل نشسته بود سرکوچه تسبیح میچرخوند نشنیده بگیر الهام بانو
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم الحمدالله. تو خوبی عزیزم؟ سرحال و سلامت؟
خیلی! گمونم عوارض دوران بلوغ باشه
ای خدا! خجالتم خوب چیزیه!! حداقل با زنهایی که داشتن سبزی پاک می کردن و کله پاچه ی این و اون رو بار میذاشتن میشست آبروی منو نمی برد، چار تا سوژه هم پیدا می کرد تو زندگی مردم!
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
دوشنبه 4 دی 1396 02:25 ب.ظ
شاذه جان

الهام بانو تشریف بردن تعطیلات کریسمس، فکر نمیکنم تا چند روز آینده پیداش بشه

باید رو خودت فقط حساب کنی خانم

تو میتونی دوستم که تنهایی بنویسی من به تو ایمان دارم
شاذه جداً اینطوره؟ خدا کنه جای خوبی رفته باشه. ارتفاعات پربرف مثلاً... یه جایی که اقلاً چند تا سوژه ی ناب و درست و درمون پیدا بشه. دست خالی برنگرده!

متشکرم عزیزم
دوشنبه 4 دی 1396 02:11 ب.ظ
اخ اینم مث من دلش گرفته اااا لطف زورکی اخههه
اخی خواهر کوشولووووو
شاذه آخ آخ.... شما در چه حالین؟ هی می خوام احوال بپرسم هی دست و دلم پیش نمیره
دوشنبه 4 دی 1396 01:54 ب.ظ
فوق العاده لود خیلی خوب حس ایلای و آیهان قابل درکهمرسی عزیزم
شاذه خیلی متشکرم نگین جانم
دوشنبه 4 دی 1396 01:10 ب.ظ
اوه اوه ! پس ترشیدم رفت شاذه جان !
چهار ماه دیگه 30 ساله میشم
حالا نه 24-5 اما الان دیگه همه ی همسن و سال های من هم متاهلن تو فامیل !
شاذه ای بابا ای بابا... حالا چکار کنیم؟
سلامت باشی عزیزم
دلتو یه دل کن خانم خوشگله
دوشنبه 4 دی 1396 12:48 ب.ظ
خوبه نوشتنت نمیاد...خیلی خوب بود...دوباره هیجانش شروع شد
شاذه آخه وقتی میاد همچین روون و راحت میشه که خیلی مزه میده
مرسی مرسی
دوشنبه 4 دی 1396 12:46 ب.ظ
بنویس هرکی الهامُ پیدا کرد گوششو بگیره بپیچونه کت بسته بیاره تحویلت بده ! خجالت نمیکشه هی میذاره میره؟آخه وسط داستان کجا میره این بشر؟

من واقعا مخالف اینم که آیهان بره تهران پیش مامان شیوا خانومش ولی بهرصورت راه خوبیه که بپری چندسال بعد.با آرامش و نرمی...تا قبولی کنکور و تولد نینی خانومم نرم و آروم بنویس...بعد دیگه بپر یه 4 سال بعد که بچه لیسانس گرفته...حتی خواستی بفرستش یه چندسالم خارج وقتی برگشت ایلایم بزرگ شده باشه.

یا نه مث عروس کوچک میتونی زودم مزدوجشون کنی.
شاذه والا! خجالتم خوب چیزیه!

منم همینطور. نمی دونم مامان شیوا این پیشنهاد رو از کجا آورد!

اوه اوه چه شود

اینم یه راهشه
دوشنبه 4 دی 1396 11:54 ق.ظ
سلام شاذه جون
آخی آیهان بیچاره .
دلم براش کبابه, حداقل تا شش سال دیگه تهران موندگاره حتما , تا لیسانس بگیره و برگرده .
به به حتما اونوقت ایلای خانومی شده دیگه .
شاذه سلام حانیه جون
آخی آخی :دی
اصلاً نمی دونم قراره چی بشه :))
دوشنبه 4 دی 1396 10:10 ق.ظ
عزیز دلم خوب داری مینویسی اما...
دور و دلچسب !
من تا 25 سالگی به نظرم خواستگاری ها خنده دار بود تا واقعی !
خودم رو تو سن این حرف ها نمیدیدم !
حالا برام جذابه این پسر تو این سن ....
شاذه متشکرم عزیزم
تو هر خونه و خونواده و طایفه ای فرق می کنه. من 25 سالگی سومین بچه رو باردار بودم. همسن و سالام دیگه تا 24 سالگی همه ازدواج کرده بودن. پسرا هم بین 20 تا 30. اگه کسی از 30 رد کنه دیگه به سختی دختری که مناسبشه پیدا می کنه.
دوشنبه 4 دی 1396 01:49 ق.ظ
شاذه
دوشنبه 4 دی 1396 12:55 ق.ظ
سلامممم شاذه جوونم
آخییی ایهانِ بیچاره این کنکور لعنتی عامل همه ی بدبختی هاست
الان حتما آیهان میره ، بعد دانشگام همون تهران قبول میشه و بعد از چندسال میاد با یه آیلای دیگه مواجه میشه نه خب بالاخره عیدا سر میزنه هیچی پس این فرضیه منتفیه
وااای الهام بانووو کجااایی ؟؟ خواهشا زود بیا
شاذه جوونی مررررسییی کلی ذوق دارم واسه خوندن بقیش
شاذه سلااامممم عزیزممم
والا! واقعاً مرحله ی مزخرفیه!
منم نمی دونم می خواد چطوری بشه! الهام بانو هم که نم پس نمیده. کلاً داستانی شده
خواهشاً بدو الهام جان! گردش بسه
خواهش می کنم عزیزممم
یکشنبه 3 دی 1396 10:15 ب.ظ
سلام شاذه خیلی دوست داشتنی من
عجب ملغمه ای شده این قصه ، عجیبه نوشتنت نمیاد من که خیلی خوندنم میاد .
متشکرم از زحمتی که میکشی
شاذه سلام شهر خیلی مهربونم
بله حسابی قاطی پاتی شده
خیلی بده که نوشتنم نمیاد. ساعتها می شینم و آخرش چند خط بیشتر نمیشه
خواهش می کنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :