ماه نو
پنجشنبه 7 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
اینجا کرمان... من بدو الهام بدو
اگه منظورش از حضور این شخصیت جدید رو فهمیدین به منم بگین

آبی نوشت: این پست تقدیم به رفیق جانم fve60. عزیزم تولدت مبارک

در طول تابستان چند بار من و بابا برای ثبت نام و هماهنگ کردن مدرسه به تهران سفر کردیم. هر بار یکی دو روز میماندیم و برمی گشتیم. هربار بیشتر دلتنگ دخترکی که جا می گذاشتم می شدم.

شهناز خانم به ایلای خوب می رسید. با دوستهای تازه آشنایش کرده بود. برایش مهمان دعوت می کرد. او را کلاس نقاشی می فرستاد و همه جوره نازش را می خرید. ایلای هم خیلی دوستش داشت. طوری که احساس می کردم محبتش به من کمرنگ می شود.

شاید اینطوری بهتر بود. با خیال راحتتری می رفتم. اما یک حفره ی عمیق در دلم باقی میماند. حفره ای که نمی دانم از کی و چرا ایجاد شده بود.

اوائل شهریور بود که بار و بندیلم را به قدر یک سال جمع کردم. مدرسه از پانزدهم شروع میشد تا این سال آخر را بی وقفه کار کنند. کمتر از صنعتی شریف را قبول نداشتند انگار! من یکی که دانشگاه باهنر کرمان از سرم هم زیاد بود.

با یکی یکی اهالی ساختمان خداحافظی کردم. برای ماندانا که تازگی خواستگار خوبی پیدا کرده بود، آرزوی خوشبختی کردم. با مجید دست دادم و کیهان و پیمان را محکم بغل کردم. خانم جون و آقاجون را بوسیدم و طلب دعای خیر کردم. با دایی ایمان و دایی احسان هم دست دادم و روبوسی کردم. جلوی زرین مکثی کردم. از وقتی که با شهرام می گشت بیشتر دوستش داشتم. خلق و خوی نرم و خوش شهرام را گرفته بود. لبخندی زدم و برای او در دل آرزوی خوشبختی کردم. عمو شاهرخ و زن عمو پروین و شیدا و شهرام هم آنجا بودند. دل کندن از همه ی عزیزانی که با آنها بزرگ شده بودم کار آسانی نبود.

نگاهم روی همه چرخید. از شهناز خانم و شاینای کوچکش گذشت و بالاخره به ایلای رسید. لبخند به لب داشت. اگرچه چشمهایش تر بودند ولی حالش آنقدر که ته دلم می خواست بد نبود. می خواستم حالش بد باشد؟ واقعاً این را می خواستم؟ نه اینقدر بد نبودم.

نفس عمیقی کشیدم که گریه نکنم. با همه خداحافظی کردم. بابا و مامان و کیهان و شهرام همراهم تا فرودگاه آمدند. بارهایم را کیهان و شهرام برداشتند و من فقط گیج و منگ عزیزانم را نگاه می کردم.

وقتی به سالن ترانزیت رفتم گوشه ای نشستم و به اشکهایم اجازه دادم که بی صدا جاری شوند. در تمام طول پرواز به روبرو چشم دوختم. حتی نگاه نکردم ببینم کی کنارم نشسته است.

پایم که به زمین تهران رسید به خودم قول دادم که دیگر عزاداری نکنم. بی وقفه درس بخوانم و یک سال نشده برگردم.

بارهایم را جمع کردم. تاکسی گرفتم و نشانی خانه ی مامان شیوا را دادم. این چند وقت مرتب آمده و رفته بودم و خیلی به محیط آشناتر شده بودم. ولی اینجا جای من نبود. این همه دود و ترافیک را دوست نداشتم. دلم خانه ی شلوغ خودمان را می خواست.

مامان شیوا با خوشرویی از من استقبال کرد. کمک کرد که وسایلم را جا بدهم. لباسهایم را توی اتاق مهمان گذاشتم. کتابها و لپ تاپ را هم گفت به اتاق کارش ببرم. فکرش را هم نمی کردم که اتاق کارش را با آن میز تحریر سلطنتی در اختیار من بگذارد. نیمی از کتابخانه را خالی کرده بود. گفت کتابهایم را آنجا بچینم. حسابی شرمنده شده بودم.

با وجود این که از راه رسیده و حسابی خسته بودم اما به سرعت مشغول جا دادن وسایلم شدم. لحن جدی مامان شیوا جایی برای تردید نمی گذاشت. لباسها را توی کمد آویختم و کتابها را توی کتابخانه ردیف چیدم. کارم که تمام شد مامان شیوا شام کشید و بالاخره فرصتی شد که بنشینم. بعد از شام اجازه نداد کمک کنم. گفت تو خسته ای و خودش میز را جمع کردم. من هم از خدا خواسته دوشی گرفتم و روی تخت جدیدم که ملحفه اش بوی تمیزی می داد خواب رفتم.

صبح که بیدار شدم مامان شیوا نبود. احتمالاً برای پیاده روی روزانه اش رفته بود. به آشپزخانه رفتم و یک لیوان چای ریختم. پشت میز نشستم و به گوشه ای چشم دوختم. یاد سفری که برای بردن ایلای آمده بودیم افتادم. الان دخترک چکار می کرد؟ بیدار شده بود؟

با صدای تقه ای که به در خورد از جا برخاستم. در را که باز کردم با دختری تقریباً همسن خودم روبرو شدم. بلند و باریک بود. پوست سفید و موهای صاف سیاه داشت. دلم برای موفرفری یک دست قهوه ایم تنگ شده بود.

=: سلام. من ساریناام. تو باید آیهان باشی. اومدم باهم درس بخونیم.

چند بار پلک زدم و حیرتزده نگاهش کردم. خیلی منتظرم نماند. کنارم زد و در حالی که وارد میشد پرسید: چکار کردی؟ کلاس کنکور ثبت نام کردی؟ برنامه ریزیت دقیقه؟ اگه یه برنامه ی منسجم بریزیم و دوتایی شروع کنیم بهتر پیش میریم.

آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم. راحت وارد اتاق کار مامان شیوا شد و کیف بزرگش را روی مبل انداخت. بعد چرخید و پرسید: تو چرا ماتت برده؟

بلوز سفید راحتی با شلوار جین مشکی تنگ پوشیده بود. پاچه هایش را کمی تو زده بود و صندل سیاه سفید لاانگشتی به پا داشت. موهای صافش را هم دم اسبی بسته بود.

در را بدون بستن رها کردم و پرسیدم: گفتی کی هستی؟

عاقل اندر سفید نگاهم کرد و گفت: ساریناام. همسایه روبروییتون. امسال میرم پیش دانشگاهی. شیواخانم بهم گفت از امروز بیام اینجا باهم درس بخونیم برای کنکور.

مامان و تمام تنبیهاتش پیش چشمم آمد. گفتم: لطف کردین ولی من ترجیح میدم تنها بخونم. بفرمایین.

به در باز اشاره کردم که برود. اما حتی از اتاق هم بیرون نیامد. اخمی کرد و گفت: وا... یعنی چی؟ من و شیواخانم کلی باهم حرف زدیم. گفت تو درسات مشکل داری و بهتره یکی باهات بخونه که پشت گوش نندازی.

_: آهان! که اینطور. ولی با وجود این من ترجیح میدم تنها بخونم.

این بار جلو آمد و یک قدمی ام ایستاد. چشمهایش را باریک کرد و گفت: ببین خوشگل پسر من نه می خوام قاپ تو رو بدزدم، نه دامی برات پهن کردم. ما یه هدف مشترک داریم که قطعاً دو نفری بهتر بهش می رسیم. من دلم می خواد جزو نفرات اول کنکور بشم. پس خیالت راحت... این یه معامله ی دو سر بُرده. هر دومون به دانشگاهمون می رسیم.

یک دسته مو را که از کش رها شده بود پشت گوشش زد و پرسید: نظرت چیه؟

مثل یک نوار ضبط شده تکرار کردم: تنهایی راحتترم.

پوف کلافه ای کشید و گفت: من کلی رو این همراهی حساب کردم.

بدون جواب نگاهش کردم بلکه از رو برود. با صدای مامان شیوا چشم از او گرفتم.

=: وا! چرا در بازه؟

سر برگرداندم و گفتم: سلام. باز گذاشتم که ساریناخانم برای رفتن به زحمت نیفته.

بر خلاف انتظارم سارینا فروخورده خندید. چقدر رو داشت این بشر!

مامان شیوا  در را بست و پرسید: بره؟ کجا بره؟ بشینین برنامه هاتونو هماهنگ کنین. خیلی وقت ندارین.

قدمی به طرفش برداشتم و گفتم: مامان شیوا من می خوام تنها درس بخونم.

=: که نخونی. پسر مامان من تو رو می شناسم. یه عالمه استعداد داری اما امان از بازیگوشیات. باید زور بالا سرت باشه. برین تو اتاق شروع کنین.

لحنش اینقدر قاطعانه بود که جای حرف نمی گذاشت. هرچه بود اینجا خانه ی او و مقرّ فرماندهی اش بود. من هم که چهار و دست پا اسیر شده بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 دی 1396 07:16 ب.ظ
لطفا زود بنویسین، خواااهش
من برای الهام دعا خواهم کرد
شاذه تمام سعیم رو می کنم. فقط الهام نیست. هزار تا مانع ممکنه برسه. دعا کن خدا همه ی شرایط رو جور کنه و بتونم خوب بنویسم. من که آرزومه :)
شنبه 9 دی 1396 12:36 ب.ظ
اووه این مهمون جدید از کجا پیداش شد.... دستت درد نکنه عزیزم مثل همیشه عالی ولی عادت نداریم توی پست یه داستانی از ایلای و ایهان با هم نباشن
شاذه یهو از راه رسید بیکار نباشیم
خواهش می کنم عزیزم
دیگه قصه زیر و بالا داره
جمعه 8 دی 1396 09:27 ب.ظ
سلام علیکم
وااای ۳ تا پست
چه کیفی داد
دختره بلا بلده بگه آیهان اونوخ با ناز میگه عیهن؟؟ دهه نودیه ها
ای طفلونکی آیهان ای مظوم آیهان ای دلداده آیهان
رفته تهنایی مثلا درس بخونه
چقدرم گذاشتن تهنایی بخونه چه معنی داره مامان بزرگ انقد اپن مایند باشه
مامان بزرگ باید فقط چارقد سرش باشه قصه بگه از گره دسته چارقدش نقل و آبنبات بده به نوه ها
اینکارا ینی چی
سارینا چه پرروئه!! چه اعتماد به سقفی داره!! دختر یه ذره خجالت..حیا..دخترام بودن دخترای قدیم
دستت سلامت شاذه جان
خیلی خوب بود
بوس بوسی
شاذه سلام به روی ماهت
نوش جانت
تا نازش خریدار داره چرا نه؟ اواخر هشتاد
هی هی هی ... زندگی سخته
دیگه دیگه... بعضی مادربزرگا هم اینجورین
والا مادربزرگ سنتیش قشنگه
خودش پررو، مامان شیوا هم که حسابی روش داده حالا دیگه آسترم می خواد
زنده باشی گلم
مرسی عزیز
بوس بوسسس
جمعه 8 دی 1396 08:33 ب.ظ
سلام ، تولد خانم fve60 مبارک ، چه جالب که تولد منم همین روزه ، البته من دیروز اصلا فرصت نکردم سر بزنم ، جلسه آقای همسر بود . چه تولدی !
خیلی متشکرم شاذه جون ، مثل همیشه خوندنی . منتظر بقیه قصه ام
شاذه سلام شهر عزیزممم
تولدت مبارککککک
جلسه دوست دارم. خدا قوتتت
جمعه 8 دی 1396 11:54 ق.ظ
سلام شاذه جان
عالی بود
شاذه سلام عزیزم
خیییلی ممنونم
جمعه 8 دی 1396 12:37 ق.ظ
خب خب رفیق جان داستانم خوندم و صد البته این بار بیشتر از همیشه چسبید
سارینا؟! این مامان شیوا چه آپدیتن حالا آیهان چه نازیم میکنه...دلشم بخواد
حالا بچه شیر نشد دم اسبی . نمیشه؟
ولی الهام بانو خیلی داره هرز میپره ها... مواظبش باش
بازم ممنون. خیییلی ممنون
شاذه نووووش جانت
یس یس بعد از چند سال تربیتهای سفت و سخت مامان حمیده، سارینا تو کَتش نمیره
نه دیگه ما به بچه شیر خیانت نمی کنیم
راست میگی! باید بیشتر مواظبش باشم. معلوم نیست داره چکار می کنه
خواهش می کنم عزیزمممم
جمعه 8 دی 1396 12:26 ق.ظ
سلام
از اونموقع الان رسیدم به موبایل یعنی فقط هم اومدم قصه بخونم و بخوابم ولی آبی نوشتت خواب که هیچی برق از سرم پروند
یعنی بهترین سورپرایز امروزم بود.هنوز داستانو نخوندم یعنی دلم که طاقت نیاورد اول اومدم کامنت بدم و بگم چقدر ذوق کردم
ممنون رفیق جان. خیییییلی ممنون
شاذه سلام عزیزممم
ای جااااانم. عزیزمییی. بازم تولدت مبارک
پنجشنبه 7 دی 1396 11:24 ب.ظ
من بیشتر از آیهان سوپرایز شدم با اومدن سارینا :)))))))))
شاذه حتی من :))))
پنجشنبه 7 دی 1396 07:45 ب.ظ
اری مخصوصا با اون قیافه ای که برا سارینا گرفته بود
شاذه تازه کلی مراقبت کرد اعتماد بنفسشو از دست نده ولی بازم رو دست خورد طفلککک
پنجشنبه 7 دی 1396 07:37 ب.ظ
سلام شاذه جونم . غلط نکنم الهام بانو ماجرای برف زیاد اینجا رو شنیده یه سفر اومده مناطق شمالی دل سیر برف بازی کنه !!!
فقط باید مواظب باشه سرما نخوره ... الان دمای هوا منفی نوزده هست که با توجه به باد سردش معادل منهای 26 اعلام کردن ... تازه هوا آفتابی هم هست !!!
خلاصه که خدا کنه لباس خیلی گرم برداشته باشه با خودش ...

خب بالاخره پسرمون راهی دیار دود زده شد . طفلکی آیهان ... هم باید دل از عزیزانش بکنه و هم اون هوای آلوده و ترافیک نفس گیرش رو تحمل کنه .
البته ظاهرا مامان شیوای عزیز خوابهای خوبی براش دیده ... درس خوندن در کنار سارینا خانوم نباید خیلی هم بد باشه !!! چه هدفی رو هم از قبل تایین کرده ...
اگه نتیجه اش خوب باشه که خیلی هم عالیه ...
شکر خدا ایلای هم روزهای خوبی رو میگذرونه و با محبتهای عروس بلوری شاد و خوشحاله .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه شاد و سبز
شاذه سلام عزیزم
احتمالاً از همون جا سر در آورده. نگرانش نباش. این الهامی که من می بینم برای این که دست من بهش نرسه حاضره تا قطب جنوب بره!!!

منم امیدوارم درس خوندن کنار سارینا بهش خوش بگذره. طفلک خیلی تنها و مغبونه.
ایلای هم امسال باید بره مدرسه و همه چی دورش داره عادی و خوب میشه

سلامت باشی و دلشاد نازنینم
پنجشنبه 7 دی 1396 05:58 ب.ظ
چشم ننه آیهان روشن !

من دیگه داشتم میومدم ببینم اگه الهام خانوم برنگشتن یه پیام گمشده و از درجه اعتبار ساقط توی روزنامه های کثیرالانتشار بزنم واسش

حالام هنوز باهاش آشتی نیستما...بهش بگو باز بذاره بره میدم الهه بانوی وجودم پیداش کنه دونه دونه موهای سرشو بکنه !

شاذه والا! باد به گوشش نرسونه

ببین من کاملاً با هر نوع تنبیهی که جواب بده موافقم. کچل کرده منو این روزا!
پنجشنبه 7 دی 1396 05:19 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
الهام بانو خوبه؟!!! ندید چه بلایی سر پیمان اومد تو غربت؟ درس عبرت نگرفته؟
سرکوچه از پسرا یاد گرفته این چیزارو؟
خدا بخیر بگذرونه! مامان شیوا نقطه مقابل عروسشه. مادر آیهان الان بفهمه سکته میکنه
ممنون شاذه جانم منتظر هنرنمایی بعدی الهام بانو هستم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
غلط نکنم همون معاشرت با بچه کوچه ایها تاثیر منفی روش گذاشته. هرچی بهش گفتم از جلو تلویزیون جم نخور گوش نکرد که نکرد
ها خدا کنه باد به گوش مامان آیهان نرسونه
منم منتظرم. واقعاً نمی دونم چه جوری می خواد جمعش کنه
مرسی عزیزم
پنجشنبه 7 دی 1396 05:00 ب.ظ
ای جان جان!
چهه میكككنه الهام بانووو
شاذه مرسییییی
پنجشنبه 7 دی 1396 04:33 ب.ظ
evaaaa
این دختره از کجا پیداش شد؟
فقط اون دختر طفل معصوم فسقلی نامحرم بود؟
ای خدااااا
شاذه والا نمی دونم از کجا امد
مامان شیوا از مامان حمیده خیلی اپن مایند تره
پنجشنبه 7 دی 1396 04:31 ب.ظ
عااالی بود ، شاذه‌ جان.
این سارینا یه سورپرایز فوق العاده بود
ادامه بده ، مرسی .
شاذه متشکرم عزیزمممم
برای منم سورپرایز بود
ممنون
پنجشنبه 7 دی 1396 03:20 ب.ظ
مامان شیوا
شاذه قیافه آیهان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :