ماه نو
پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

نفس نفس زنان زنگ در را زدم و دیگر ندویدم. وارد که شدم تند به مامان شیوا سلام کردم و خواستم به اتاق کار بروم که صدایم زد و گفت: بیا. کلید خونه رو داشته باش.

کلید را توی مشتم فشردم و تشکر کردم. یک جاکلیدی فلزی با آرم شورلت داشت. لبخندی زدم و آن را توی جیب شلوار جینم گذاشتم.

سارینا پشت میز نشسته بود و جزوه ای را ورق میزد. با دیدن من سر برداشت و گفت: هفده دقیقه. اینجوری می خوای داروسازی قبول شی؟

_: به جای تشویقته؟ اینجوری می خوای روحیه تقویت کنی؟ می دونی اگه روحیه ام تخریب بشه به هیچ جا نمی رسیم.

گوشه ی چشمهایش را چین داد و به طعنه گفت: نازی گل پسر! تو اگه فقط یه ذره جدی بگیری به همه جا می رسی. بعد از اینم زنگ تفریحها بیشتر از ده دقیقه نباشه. عقب میمونیم از برنامه.

آهی کشیدم و نشستم. مشغول شدیم. بخوان، بنویس، تست بزن، زمان بگیر...

تا به خود بیایم یک ساعت گذشته بود. سارینا تکیه داد و گفت: خیلی خب. ده دقیقه استراحت. این بار یک ساعت خوندیم ولی اگه به ده دقیقه استراحت راضی بشی پنجاه دقیقه درس داریم. ضمناً وقت درس گوشی تو این اتاق نمیاریم.

وسط حرفش گوشیم شروع به زنگ زدن کرده بود. آن را از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: هرکی هست وقت شناسه. عکس کوچک روی صفحه را نمیدیدم. ولی متعجب به اسم mine چشم دوختم. کی بود که من به این اسم سیو کرده بودم؟

تماس را برقرار کردم و تصویر ایلای با آن موهای بهم ریخته صفحه را پر کرد. از ته دلم خندیدم. یادم آمد که سیم کارت اضافه ام را توی تبلتش گذاشته ام تا بتواند با مادرش تماس تصویری بگیرد.

با خوشی گفتم: سلام گل دختر.

سارینا کتابهایش را مرتب کرد و از جا برخاست. صفحه ی گوشی در دیدش بود. پرسید: خواهرته؟

بدون این که چشم از ایلای بگیرم گفتم: نه. خواهرم هنوز به دنیا نیومد.

+: سلام آیهام! خوبی؟

با شنیدن صدایش دلم برایش فشرده شد. ولی باید عادت می کردم. خوشحال گفتم: خوبم تو خوبی؟

سارینا از اتاق بیرون رفت. از پارچ روی میز یک لیوان آب ریختم و جرعه ای نوشیدم.

_: بابات خوبه؟ شهنازخانم؟ شاینا؟ آقاجون خانم جون؟

+: همه خوبن. همه چی خوبه. فقط تو نیستی. بیا.

_: میام. یک سال دیگه. وقتی مدرسه ها تموم شد.

آه بلندی کشید و گفت: دلم تنگ میشه.

_: دل منم تنگ میشه. خیلی...

از شاینا گفت و کلاس نقاشی و بچه های خانه و مرغ و خروسها... هنوز داشتیم حرف می زدیم که سارینا برگشت. ساعت مچی اش را نشان داد و گفت: ده دقیقه تموم شد. قطع کن.

_: ایلای گلم باید برم.

+: باشه. زنگ بزن بهم.

_: حتماً. خداحافظ.

+: خداحافظ.

مامان شیوا از توی آشپزخانه گفت: آیهان چای ریختم بیا ببر.

سارینا لب برچید و زیر لب غر زد: ده دقیقه استراحت داشتیم چرا حالا؟

در حالی که به طرف آشپزخانه شیرجه می زدم گفتم: چایی همیشه خوبه.

حواس و دلم هنوز پیش ایلای بود. ای جانم ایلای! حرف زدن باهاش حسابی شارژم کرده بود و این چایی هم بنظرم خیلی به موقع بود. سینی را روی میز گذاشتم و با انرژی مشغول بررسی کاغذها و پیگیری بحث و درس شدم. سارینا هم که دید خیلی جدی هستم دست از نق زدن برداشت.

ظهر مادرش برایمان ناهار فرستاد و وقت استراحتمان خوردیم. دوباره مشغول شدیم و تا شب مرتب خواندیم. دوباره فردا روز از نو روزی از نو... اول صبح آمد و شروع کردیم. وقت استراحتش گاهی به خانه شان می رفت، گاهی هم همان جا میماند و ورزشهای کششی می کرد. مرا هم مجبور به همراهی می کرد. ورزش کششی دوست نداشتم. دلم دویدن می خواست و جیغ کشیدن و هیجان؛ نه این ورزشهای سوسولی دخترانه! اما چاره ای نبود. وقت بیرون رفتن نداشتم و بدون ورزش هم بدنم خیلی خشک میشد. به ناچار همراهی اش می کردم. هرچند او سابقه ی بیشتری داشت و حرکتها را خیلی کاملتر از من انجام میداد.

برای یک هفته به صورت آزمایشی درس خواندیم و بالاخره قرار شد قید کلاس کنکور را بزنیم. خودمان می توانستیم درس بخوانیم. سارینا هزار و یک راه تست زدن را بلد بود و مدتها بود که داشت برای کنکور برنامه ریزی می کرد. سر و کله زدن با من هم باعث میشد درسهایش را بهتر یاد بگیرد یا اقلاً خودش اینطور فکر می کرد.

مدرسه هم شروع شد. صبح تا بعدازظهر مدرسه بودیم. هر دو ساعت سه تعطیل می شدیم. سر خیابان مسیرمان یکی میشد و تا خانه باهم می رفتیم. هنوز نفس تازه نکرده بودم سارینا لباس عوض کرده و توی اتاق مطالعه منتظر من بود. گاهی بدجور اعصابم را خرد می کرد.

=: با خودکار صورتی من ننویس.

_: ا... خودکار توئه؟ ببخشید.

پسش دادم و با خستگی نگاهش کردم که چطور قسمتی از یادداشتش را صورتی نوشت. بعد سر برداشت و پرسید: خودکار بنفشمو ندیدی؟

خودکار بنفش را به طرفش گرفتم و پرسیدم: واقعاً منظورت از این همه رنگ چیه؟

بدون این که سر بردارد گفت: اینجوری بهتر یادم میمونه. تو هم باید روش خودتو پیدا کنی. نه این که تمام مدت حفظ کردن درسها با موهای افشونت بازی کنی. اینجوری ادامه بدی تا آخر سال کچل میشی.

نگاهی به نوشته هایش که حالا با رنگ سبز پیش می رفت انداختم و گفتم: نه بابا دیگه اینقدرام دستم تو موهام نیست. من از اون سوسولاش نیستم که همه اش حواسم به موهام باشه.

سر برداشت و جدی گفت: منم نگفتم سوسولی ولی وقتی حواست نیست مدام داری موهاتو می کشی. نکن. یعنی اگر دوست نداری کچل بشی. یه آرامبخش بی ضرر پیدا کن.

_: یعنی تو فکر می کنی من برای آرامشم موهای سرمو می کنم؟

=: فکر نمی کنم؛ دیدم. برای تمرکزت. چیز عجیبی نیست. خیلیا این کار رو می کنن. اگه از نتیجه اش ناراحت نمیشی ادامه بده. به من ربطی نداره. بیا اینا رو بنویس.

دفتر رنگی رنگی اش را پیش کشیدم و متفکرانه پرسیدم: چه جایگزینی پیشنهاد می کنی؟ البته حرف خودکار رنگی رو نزن که حالم بهم می خوره.

=: خیلی خب بابا. فهمیدم شما سوسول نیستین. لازم نیست اینو هی بکوبی تو سر من. چه می دونم. با خودکار بازی کن. یه کار دیگه بکن.

اعصابم را بهم ریخت. راست می گفت انگار. تا که حواسم پرت میشد دستم توی موهایم می رفت. نمی کندم. فقط بازی می کردم. ولی اگر سخت میشد و عصبانی می شدم به طرف کندن هم می رفت. باید عوضش می کردم. سعی کردم با خودکار بازی کنم، با پارچه ی لباسم، با لبه ی میز. هرچیزی که ذهنم را از موهایم دور کند. سخت بود ولی شد.

نزدیک غروب بود که گوشیم زنگ زد. بابا بود. سلام و علیک کوتاهی کردیم.

=: مامانتو بردن اتاق عمل. براش دعا کن. می ترسم.

با نگرانی پرسیدم: زود نبود؟

=: چرا یه کمی زوده. نه زیاد. دکتر ترجیح می داد حداقل دو سه هفته دیگه بمونه ولی دیگه نشد.

_: خدایا کمک کن. همه چی خوب میشه بابا. همه چی خوب میشه.

=: ایشالا. آخر هفته برات بلیت بگیرم بیای؟ میای؟

_: بله بابا میام. پنجشنبه تا دوازده مدرسه ام. بعدش حاضرم مستقیم برم فرودگاه.

=: خوبه. ببینم برای چه ساعتی می تونم برات بلیت بگیرم. باهات هماهنگ می کنم.

_: متشکرم. مامان که امد بیرون بهم زنگ بزن. خواهش می کنم.

=: حتماً. نگران نباش. فقط براش دعا کن. مامان خونه است؟

_: مامان؟ ها مامان شیوا؟ الان گوشی رو میدم بهشون.

گوشی را به مامان شیوا دادم و به اتاق برگشتم با حال زار سرم را بین دستهایم گرفتم.

سارینا پرسید: چی شده آیهان؟ موهاتو نکن.

دست از موهایم برداشتم. با بیچارگی سر بلند کردم و نگاهش کردم. مدتی طول کشید تا صدایم بالا آمد: میشه بری خونه؟ حالم خوب نیست. مامان اتاق عمله. قرار بود دو سه هفته دیگه به دنیا بیاد. الان زوده. خدایا بخیر بگذره....

نرفت. صندلی اش را جابجا کرد و کنارم نشست. آرام گفت: بعضی لحظه ها خیلی سختن. فقط باور این که بهرحال خدا هست و همیشه حامی ماست یه کم آرامبخشه.

گیج نگاهش کردم. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چه می گوید ولی حرفش به دلم نشست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 دی 1396 06:28 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین . میبینم که الهام بانو یه سری اونطرفا زده .
هنوز توی سفره ؟ اینطرفا که دیگه رسما داره یخ میباره از آسمون !!! وحشتناک سرده . اصلا یه وضعی !!! توی سالهای اخیر بی سابقه بوده .
حالا قراره هفته ی آینده هوا بهتر بشه .
اونجا چطوره ؟ شنیدم بازم زلزله داشتین . خدا خودش به خیر کنه .
مثل اینکه آیهان خان هم عزمش رو جزم کرده برای هدفش . ان شاءالله که موفق میشه .
حالا این خبر نگران کننده فقط براش کم بود . ان شاءالله که نی نی بی دردسر میاد و همه شاد میشن .
آخی !!! ایلای نانازی هم دلتنگ شده . چه خوب که میتونه زنگ بزنه . باز خوبه که قراره بزودی بره و دیدارشون تازه بشه . هر چند باز جدا شدن براشون سخت میشه .

دست گلت سلامت شاذه جونم . ایامت همیشه شاد و بدور از غم و ناراحتی باشه الهی
شاذه سلام بر سهیلای مهربانم
یه سر کوتاه زد و بدو رفت
وای چقدر سخت! خداوند را شاکرم که گوشه ی کرمان منزل دارم! بارندگی صفر. انشاءالله تو کوهها اقلاً بباره به خشکسالی نخوریم.
زلزله هم فراوون... بازم خدا رو شکر. به ریز لرزه ها بگذره انشاءالله بهتره. میگن جلوی بزرگا رو می گیره. خدا رحم کنه انشاءالله.

بلی بلی
حتماً. تو قصه های ما دردسر شدید نداریم
خیلی خوبه. عمق محبتشون زیاد میشه

سلامت باشی و دلشاد عزیزم. به همچنین شما انشاءالله
پنجشنبه 14 دی 1396 11:48 ب.ظ
خب تا سر کوچه برو, همونجاست
شاذه راست میگی ها!
پنجشنبه 14 دی 1396 11:47 ب.ظ
ممنون شاذه جانم شکرخدا خوبم.
ساغول یعنی سلامت باشی, ما در خیلی موقعیت ها از این کلمه استفاده میکنیم, مثل تشکر.
شاذه خدا رو شکر که خوبی
چه جالب! نشنیده بودم
پنجشنبه 14 دی 1396 07:45 ب.ظ
سلام برشاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
میبینم بالاخره آیهان دل به درس داد
ساقول سارینا! چه دلداری میده! بعید بود
الهام بانو رو پیدا کردی؟ کجا بود؟
ممنون شاذه جانم, قشنگ بود
شاذه سلام بر امید گل و بلبلم
خوب و خوش و سلامت الحمدالله. تو خوبی نازنینم؟
بالاخرهههه
ساقول چیه؟
نه بابا پیداش نکردم. هنوز در بدر دنبالشم
خواهش می کنم عزیزم. ممنون
پنجشنبه 14 دی 1396 03:24 ب.ظ
منظورم post
کاش الهام تمام وقت کار میکرد
شاذه هان نه ربطی به پسته و بادوم و فیلتر شکن نداشت مربوط به الهام بانوی بیخواب شده بود.
کاشکییی
پنجشنبه 14 دی 1396 01:29 ب.ظ
سلام خاله
از این دختره متنفرم
میزنم لهش میکنما
خوبین خاله؟! اوضاع روبراهه؟
وای خاله این پستا اصلا نمی چسبه نمیشه یه دفعه بپر کنیم به یه سال بعد؟
وای دل تو دلم نیست آیهان بره خونشون پیش ایلای جونش
شاذه سلام عزیزم
چرا آخه؟ سارینا دختر بدی نیست. فرهنگش با آیهان فرق می کنه. کار خاصی هم نمی کنه. یه کم باهم درس می خونن. دارم تلاش می کنم که این قصه از بقیه طولانی تر بشه. امیدوارم این قسمتاش خیلی حوصله سربر نباشن
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
پنجشنبه 14 دی 1396 12:00 ب.ظ
وای دوستم سلام

نی نی دوست دارم

داستانت رو هم دوست دارم بسی

سلامت باشی خانم همیشه
شاذه سلام عزیزممم

من خیلی دوست دارممم

متشکرممم

به همچنین
پنجشنبه 14 دی 1396 11:01 ق.ظ
شاذه
پنجشنبه 14 دی 1396 06:20 ق.ظ
نمی‌دونم اتفاقی بود یا واقعا با فیلتر شکن اومدم پسته اومد؟؟
چرا این بند آخری حس فیلم هندی بهم دست داد؟
خیلییی عاالی بود
شاذه پسته اومد؟ یعنی چی؟
منظورم فیلم هندی نبود. یاد وقتایی که مستاصل میشم و دلم می خواد بچه هام برای دلگرمیم کنارم باشن افتادم.
خییییلی ممنونم عزیزم
پنجشنبه 14 دی 1396 01:55 ق.ظ
سلام شاذه خانم عزیز مرسی که برامون مینویسی نوشته هات خیلی حالم رو خوب میکنن بعد پنچ ساعت تو اشپزخونه بودن ساعت دو شب دعا کردم نوشته باشی خییییلی چسبید مررررسی
شاذه سلام نیایش جان
خدا قوت. خوشحالم که لذت می بری
پنجشنبه 14 دی 1396 01:10 ق.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :