ماه نو
جمعه 15 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
الهام جان خدا بخواد از تعطیلات برگشته. اگه لطف کنه بمونه ممنون میشم


سارینا یک لیوان آب ریخت و دستم داد. یک شکلات هم پوست کند. به طرفم گرفت و گفت: میگن کاکائو شادی آوره. بخور. دو سه هفته زیاد نیست. من چهل روز زود به دنیا امدم اما حتی به دستگاه هم احتیاج پیدا نکردم.

متفکرانه بهش خیره شدم و سعی کردم بفهمم چهل روز زودتر از موعد به دنیا امدن چه تاثیری رویش گذاشته است. چیزی نفهمیدم.

کمی آب نوشیدم. شکلات را هم گرفتم و آرام پرسیدم: یعنی خواهرم حالش خوبه؟

=: البته که خوبه. شکلات رو بخور. آب میشه.

همین که شکلات را توی دهانم گذاشتم تلفنم زنگ زد. پیمان بود. با یک جرعه آب شکلات را بلعیدم و جواب دادم: پیمان سلام. منتظر تلفن بابائم. قطع کن. بعداً بهت زنگ می زنم.

خندید و گفت: سلام آغ داداش. بچه بغل باباته من زنگ زدم.

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: به این زودی آوردنش؟ خوبه؟ مامان چطوره؟

=: بچه خوبه. مامانتم خوبه. البته اونو هنوز نیاوردن. تو ریکاوریه به نظرم. بیا خواهرت داره گریه می کنه. صداشو گوش کن. ماشاءالله حنجره! این یکی به خودت رفته. کیهان صداش اصلاً اینقدر بلند نبود. ولی تو عالی بودی. تا ته راهرو بیمارستان صدای نعره هات میومد.

_: کم بلوف بزن. اون موقع نه سالت بود. برای چی امده باشی بیمارستان؟

=: برای این که سرما خورده بودم. با آقاجون امدم بیمارستان به جنابعالی هم سر زدیم.

نفس عمیقی کشیدم. نصف حواسم به صدای گریه ی کوتاهی بود که شنیدم و کلی خیالم را راحت کرد.

_: باشه. ممنون. مامان که بیرون امد بهم زنگ بزن. اگه می تونست حرف بزنه گوشی رو بهش بده.

=: چشم. امر دیگه؟

نگاهی توی هال انداختم. سارینا رفته بود. مامان شیوا هم با فاصله ی خوبی از اتاق مطالعه نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد.

_: ایلای که همراهت نیست؟

=: نه نیست. خونه است. حالشم خوبه شکر خدا. ملالی نیست جز دوری جنابعالی. اینقدر که بهانه ی تو رو می گیره بهانه ی مامانشو نمی گیره.

دلم فشرده شد. آرام گفتم: عزیییزم... منم بهانشو می گیرم.

=: هی... می دونی من خیلی سیب زمینی نیستم. حداقل تو روم اینجوری نگو.

_: تو روت نمیگم. پای تلفنم الان.

=: موش بخورتت!

پوزخندی زدم و گفتم: پیمان؟

=: چیه؟

_: هیچی... مواظبش باش. از قول خودت ببوسش. از قول منم براش لواشک کیوی بخر.

=: اینم چشم. ولی از من به تو نصیحت یه فکری به حال جنونت بکن. داره خطرناک میشه. اینطوری نمی تونی درس بخونی.

_: دست خودم نیست دایی. اصلاً اونطوری که تو فکر می کنی هم نیست. من واقعاً به بچه ی نه ساله نظر بدی ندارم. ولی جونمه عمرمه عزیزمه. می فهمی اینو؟

=: یعنی عین خواهرت؟

سرم را بین دستهایم فشردم و گفتم: نمی دونم. من هنوز خواهرمو ندیدم که بدونم احساسم بهش چیه.

آهی کشید و گفت: باشه. مامانتو آوردن بیرون. دکترش ظاهراً راضیه. ولی خودش داره ناله می کنه. چشمهاشم بسته است. بذار فردا باهاش حرف بزن.

_: باشه.

مکثی کردم و با صدایی که به زحمت بالا می آمد پرسیدم: دایی... منو می بخشی؟

=: برای چی؟

_: اگه واقعاً ایلای رو بخوام... حرف الان نیست. صبر می کنم. تا هر وقت که بگی. ایلای خواهرم نیست.

=: داغی بچه. داغی. برو بیرون یه کم هوا بخور. بس که درس خوندی خل شدی.

_: من جدی گفتم پیمان.

=: منم جدی گفتم. تا ده سال دیگه کی مرده کی زنده؟ برو یه کم نفس تازه کن بعدم بشین سر درسات.

_: فکر می کنی تو این هوای پر دود میشه نفس کشید؟ از اینجا متنفرم.

=: همه اش یه ساله. طاقت بیار.

_: ها... مجبورم. بابا گفت برای آخر هفته برام بلیت میگیره. از الان ذوق زده ام.

=: مشخصه که ذوق زده ای! صدات پر بغض، حالتم خراب. برو یکی دیگه رو سیاه کن. ما خودمون ذغالیم. پاشو برو بیرون. پول می ریزم برات یه پیتزا مهمون من بخور. یه کم بچرخ، دخترای پایتخت رو تماشا کن. با دو تاشون لا* س بزن. ولی اگه خواستی پیتزا مهمونشون کنی پول خودتو خرجشون کن. هرچی باشه من بابای عروسم.

از ته دل خندیدم و پرسیدم: چطور بابایی هستی که همچین پیشنهادی میدی؟

بعد با بغض اضافه کردم: پیمان واقعاً دخترتو بهم میدی؟

=: آیهان واقعاً خیلی خری که از الان بهش فکر می کنی. کوفتت بشه. اگه عاشقتر از تو پیدا نشد چشم.

_: پیدا نمیشه. مطمئنم. عاشقتم دایی. عاشقتم!

=: دیوونه. برو بچه. خرج تلفنم سر به فلک زد. پاشو برو بیرون بچرخ. اینجوری نمی تونی درس بخونی.

آهی کشیدم و قطع کردم. مست و ملنگ به سقف اتاق چشم دوختم و فکر کردم ایلای وقتی بزرگ بشود چه شکلی می شود.

صدای پیام گوشیم آمد. با لبخند بازش کردم. از بانک بود. دایی برایم پول ریخته بود. به سنگینی بلند شدم و بیرون آمدم.

مامان شیوا گفت: مبارکت باشه پسرم.

لبخندم جمع شد. مامان شیوا شنیده بود که به پیمان چه گفته ام؟ آبرو برایم نماند!

چون جواب ندادم ادامه داد: بابات گفت آخر هفته برات بلیت می گیره بری ببینیش.

کی را ببینم؟! هاااان... تازه فهمیدم از چه حرف می زند. خدای من! اینقدر حواسم به ایلای بود که خواهر نورسیده و مامان عمل کرده را فراموش کرده بودم. با عذاب وجدان دستی به موهایم کشیدم. یاد سارینا افتادم که می گفت موهایم را می کشم.

دستم را تند پس کشیدم و گفتم: بله بله... خیلی دلم می خواد ببینمش. خیلی ممنون از تبریکتون. با اجازه من شام میرم بیرون. هیجان زده ام. نمی تونم درس بخونم. فردا جبران می کنم.

سری تکان داد و گفت: باشه. برو بسلامت.

روز بعد با مامان حرف زدم. خیلی درد داشت ولی خوشحال بود شکر خدا. بابا هم حسابی ذوق زده بود. برایم بلیت خرید. تا آخر هفته برسد روی پا بند نبودم. به زحمت مدرسه می رفتم و درس می خواندم. باز خوب بود که فقط دو روز طول کشید. اگر خواهرکم شنبه به دنیا می آمد تا آخر هفته دق می کردم!

ساک مختصری جمع کردم. با سارینا و مامان شیوا خداحافظی کردم و با تاکسی تلفنی به فرودگاه رفتم. توی فرودگاه کمی سوغات خریدم و بالاخره سوار هواپیما شدم. دل توی دلم نبود که زودتر برسم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 دی 1396 10:23 ق.ظ
سلام سلام سلام
شاذه جونم فوق العاده بود. سورپرایز خوبی بود این قسمت . کم کم می خواستم آیهان جان را خفه کنم اگر باز هم حرف نمی زد. دمش گرم پسرمون شجاع شده بی صبرانه منتظر بقیه ماجرا هستم. لطفا کمی از اون قوتو های خوشمزه به الهام جان بده بلکه شارژ بشه و زود زود بیاد.
شاذه سلام سلام سلام
خیلی متشکرم عزیزممم آیهان حرف نمی زد ولی با تمام وجودش اعلام کرده بود. چیزی نبود که کسی ندونه.
متشکرم. راست میگی. باید بهش بدم
مرسی
یکشنبه 17 دی 1396 12:21 ق.ظ
سلام

گفته باشم من با الهامتون قهرم ! :|
تحت هیچ شرایطیم باهاش صوبتی ندارم ! :|

فقط میخواستم بگم که خواهشا سعی نکن زود تمومش نکنی...اصن بهش فکرم نکن.چون هروقت سعی میکنی بدتر میشه.
نکته مهمش اینه که توی ذهنت داستانو تموم نکنی که اونم بسته به خانوم ایکستونه !

از این به بعد صداش میزنم ایکس.مگر اینکه یه 4 تا پست تپل پشت هم بده بیرون...دیگه خودش میدونه.

سارینا رو ندوست ! آیهان و ایلای دوست.
ولی خوشم نیومد برگشت گفت میخوامش ! دهنش بو شیر میده کله ش بو قرمه سبزی ! بعد واسه من یه دختری که تازه داره دندون دائم درمیاره رو خواستگاری میکنه از باباش ! والا !
شاذه سلام عزیزم

خیلی هم خوب. والا منم جرأت ندارم باهاش قهر کنم. می ترسم کلاً بره که بره. و الا باهات موافقم!

اصلاً دلم نمی خواد تمومش کنم. نگران نباش

خانم ایکس تحویل بگیر. ناز کنی برای دوستام اینجوری میشه. دیگه خود دانی

سارینا بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته؟ کاری نداره به آیهان
دیگه عاشقه. چکار میشه کرد؟ ما داشتیم تو فامیلمون که از بدو تولد عاشق طرف بوده تا بیست و شش سالگی دختر که به وصال رسیدن شکر خدا
شنبه 16 دی 1396 11:04 ب.ظ
یه همچین موجود صادقیم من
خیلی ممنون که بخشیدی منو شاذه جونم
شاذه خیلی هم عالی
لطف می کنی که همراهمی
شنبه 16 دی 1396 07:52 ب.ظ
سلام شاذه جونم ، یهو چقدر ایهان تند رفت ! مبارکش باشه . متشکرم از داستان دلنشین
شاذه سلام شهر مهربونم
امشب داشتم از یکی از دوستان می پرسیدم آیا هنوز کرمونی؟ خیلی دلم می خواد ببینمت
ترمز برید یه دفعه!
متشکرم عزیزممم
شنبه 16 دی 1396 04:51 ب.ظ
سلام سلام سلام
خوبی شاذه جونم
همه رو همون موقع که گذاشتی خوندما
فقط تمبلی اجازه نداد کامنت بذارمروم سیاه
ماجرای دستشویی آیهان خیلی خوب بود چقد خندیدم
دختره جغله نیم وجبی چه دلبری ای میکنه از آیهان
آخی خواهریشم که دنیا اومد با سلامتی
چه یهو آیهان زد به سیم آخر!! اعتراف کرد به خواستن آیهان..به به نوجوونای دهه هف هشتادی
چه پدرزن خوبی داره..بابا دمش گرم..چه اهل دله
خیلی خوبه داستان..دستت سلامت عزیزم
ذهنت پویا و قلمت سبز
خدایا الهام بانورو در راه ادامه داستان برقرار و پادار و مستدام بدار
شاذه سلام سلام سلام
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
چون که راستشو گفتی می بخشمت
خداییش تو جاش بودی چکار می کردی؟
این یه رقم رو خووووب بلده
بلی بلی نینی کوچولوووو
ترمز برید. حرفش پیش امد اونم دیگه نتونست نگه
مخصوصاً بعد از دامادی باحالترم شده
خیلی ممنونم عزیزممم
سلامت باشی و دلشاد الهی
الهی آممممین
شنبه 16 دی 1396 03:59 ب.ظ
سلام شاذه جان
شاذه سلام ستاره ی قشنگم
شنبه 16 دی 1396 02:51 ب.ظ
وای وای وای من عمیقا احساس میکنم نژاد پرستم
آقا من مخالف این ازدواجم
زودتر بریم سراغ داستان جدید
شاذه
شرمنده ام. موافقاش بیشترن. برو قصه ی بعدی بیا. حرص نخور
شنبه 16 دی 1396 10:28 ق.ظ
سلام شاذه جونم
چطوری؟ خوبی؟ بچه ها خوبن؟
دم الهام بانو گرم چه می کنه
در خونه را محکم ببند فرار نکنه
شاذه سلام سکوت جونم
خوبیم شکر خدا. ممنون. تو خوبی عزیزم؟
مرسی مرسی
واقعاً باید همین کار رو بکنم
شنبه 16 دی 1396 10:14 ق.ظ
واااای عالی بود عالیواقعا کیف کردمخسته نباشی
شاذه متشکرم عزیزممم. سلامت باشی
شنبه 16 دی 1396 08:59 ق.ظ
به به !!! چه خبر خوبی ... چشممون به جمال الهام بانو بسیار روشن . اصلا چلچراغ روشن شده برامون !
خدا رو شکر که با دست پر هم اومده و خبرهای خوش ... هم قدم نورسیده مبارک و هم خواستگاری آیهان خان ...
طفلک آیهان تا الان هم خیلی خودش رو نگه داشته بوده بچه مون . چه خواستگاری ای هم کرده . چشم مامی جانش روشن ...
این پسرمون آینده اش خیلی روشنه .
تازه بعد از خواستگاری یادش اومده فکر کنه که ایلای بزرگ بشه چه شکلی میشه ...

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین همچنین الهام بانوی خوش ذوق و خوش سفر ...
شاذه شما لطف دارین. خیلی ممنون
بلی بلی شکر خدا خوش خبر امده
والا! گیر کرده بود سر دلش طفلکککک. مامی جان حتماً خیلی شاد میشه. می ترسم راهش نده تو خونه
خیلی روشن
تا حالا به فکرش نرسیده بود
سلامت باشی و دلشاد رفیق مهربونم
شنبه 16 دی 1396 08:58 ق.ظ
وااااایییی مرسی شما و الهام جان
خیلیییی احساسات آیهان کیوت بودن
راستی نخواین زود تمومش کنین ها ! برای این سوژه حیفه خیلی دوست دارم داستان رو
شاذه خواهش می کنم عزیزمم
خوشحالم دوسش داشتی
متشکرم. منم خیلی دوسش دارم. دلم نمی خواد زود تموم شه. سعی خودمو می کنم
شنبه 16 دی 1396 07:03 ق.ظ
بازگشت الهام جان رااز تعطیلات تبریک عرض می نماییم
بهش بگید نره بمونه
اگه بره جاش خالیه ....
شاذه مرسی مرسی
چشم چشم میگم
شنبه 16 دی 1396 12:16 ق.ظ
شاذه
جمعه 15 دی 1396 11:55 ب.ظ
همین برادر کوچیکه که گفتم, در همین حد پاستوریزه رفتار میکنه و بجز یکی از اقوام تقریبا دوستی نداره. البته میدونم پسرا خیلی بدتر از اینا میگن
شاذه باز خدا خیرش بده
نه بابا باهم که باشن عالین
جمعه 15 دی 1396 10:55 ب.ظ
بازگشت پرشکوه الهام بانو را به جامعه داستان نویسی تبریک میگوییم
این آیهان چرا یهو انقدر پررو شد! ایلای رو بخوام!
پیمان چرا یهو انقدر بی تربیت شد! لاس بزن!
خدایا توبه
اخی یاد به دنیا اومدن داداش کوچیکه افتادم، البته الان 185 سانت شده دیگه کوچیک نیست

ممنون شاذه جانم، عالی بود
شاذه متشکرممم
یعنی تصور کن دو تا پسر جوون دارن باهم حرف می زنن. اصلاً پاستوریزه ترین پسرای قرن هم که باشن دیگه اینقدرا شوخی خارج از فرم می کنن دیگه. نمی کنن؟
همقد آیهان مائه پس

خواهش می کنم عزیزم. ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :