ماه نو
دوشنبه 18 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
من برم یه سوراخ موش پیدا کنم از دست مخالفین قایم شم


وقتی چرخهای هواپیما روی خاک شهرم نشست کم مانده بود از خوشی جیغ بکشم. اول قرار بود با پرواز شش و نیم بعدازظهر بیایم ولی دم آخر بابا یک بلیت چارتر برای ساعت سه و نیم پیدا کرد و من بدو خودم را به فرودگاه رساندم. سه ساعت هم سه ساعت بود!

کیف دستیم را برداشتم و به طرف سالن دویدم. چشم گرداندم که هرچه زودتر بابا را ببینم. با دیدن پیمان ذوق زده جلو رفتم و در آغوشش کشیدم.

بعد از سلام و علیک با عجله گفتم: بریم پیمان. هلاکم که زودتر برسم. فقط یه روز و نصفی وقت دارم. می خوام همه رو سیر ببینم.

پیمان کمی عصبی بود. با اخم گفت: میریم حالا. چمدون نداری؟

تند گفتم: نه بابا سفر یه روزه چمدون می خوام چکار؟ بریم.

=: مطمئنی؟ چیزی جا نذاشتی؟

کیف دستی ام را نشانش دادم و گفتم: نه همه اش همینه. بریم. خیلی وقت ندارم.

و بدون این که منتظرش بمانم به طرف در ورودی رفتم. جلوی خودم را گرفته بودم که ندوم،مبادا نگهبانها فکر کنند خلافی کرده ام. به خودم بود می خواستم تا خانه پرواز کنم.

پیمان به دنبالم آمد. وسط محوطه بازویم را کشید و گفت: ماشین اون طرفه.

_: باشه. چرا مثل مورچه سواری راه میری؟

=: برای این که تو دیوونه شدی. ازت می ترسم.

حیرتزده نگاهش کردم. واقعاً حالش خوب نبود.

_: دایی خوبی؟ اتفاقی افتاده؟

در ماشین را باز کرد و گفت: دو روزه فکر و خیال راحتم نذاشته.

کیفم را روی صندلی عقب گذاشتم و جلو سوار شدم.

_: فکر و خیال چی؟

با صدایی گرفته گفت: آیهان... فقط نه سالشه.

نفسم را که از نگرانی رفته بود رها کردم و با خنده گفتم: داری به من آمار سن و سال بچه رو میدی؟ یعنی نمی دونم؟ پریروز که خوب بودی آقای پدر.

غمزده زمزمه کرد: بچه است.

_: این ماشین لعنتی رو روشن کن دایی! من که گفتم ده سال دیگه. چت شده یهو؟

به زحمت استارت زد و از پارک بیرون آمد. حالش بد بود. خیلی بد. از در دلجویی در آمدم و گفتم: دایی... یه حرفی زدیم و تموم شده. تو از چی می ترسی؟ این که برم به دخترت بگم ما قراره عروسی کنیم؟ نمیگم. بچه ی نه ساله رو چه به این حرفا؟ پنج سال دیگه هم نمیگم. نگرانش نباش. تو فقط قول بده که مال منه، من ده سال رو کامل صبر می کنم.

نگاهم کرد. هنوز چشمهایش دودو میزد. دوباره به روبرو چشم دوخت و گفت: نمی دونی چقدر دلتنگته. می دونم که تو هم همینطوری.

_: الان مشکلت چیه دایی؟

=: کارت که گیر من افتاده هی دایی دایی خرجم می کنی.

پوفی کشیدم و گفتم: آقای پیمان خان زیر لفظی می خوای تا حرف بزنی؟ الان دردت چیه؟ چی عوض شده که تو نگران شدی یهو؟

کلافه گفت: از راه می رسی بغلش می کنی. می دونم این دو روزی همه اش رو سر و کولته. می دونم و نمی تونم جلوشو بگیرم.

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و بعد رو گرداندم. بی حوصله پرسیدم: همین؟

=: کمه؟ دختر نداری که دردمو بفهمی. قبل از اعترافت خودمو زده بودم به نفهمی. بچه مدام میگه دلش تنگه خب بگه. طفلک شهناز به هر دری می زنه که سرگرم و خوشحالش کنه. خیلی خب. ولی وقتی تو هم بگی... می دونستم. نه که از قبل نمی دونستم ولی...

سرد و گرفته گفتم: من بهش دست نمی زنم. خیلی وقته که دارم اینو تمرین می کنم. وقت رفتن هم بغلش نکردم. از چی می ترسی؟ من حتی یه بارم نبوسیدمش. می دونه. می فهمه. خنگ که نیست.

=: ولی غصه می خوره.

_: معلوم هست تو کدوم جناحی؟ الان چکار کنم؟

=: عقدش کن. ده ساله. ولی بهش نگو. از حدّتم رد نشو. بقیه هم لازم نیست بفهمن. همینقدر که بچه اینقدر عذاب نکشه.

حیرتزده نگاهش کردم. مدتی طول کشید تا بفهمم چه می گوید. بالاخره با ناباوری زمزمه کردم: دیوونه شدی دایی.

=: دیوونه ام کرده. داره دق می کنه. بچمه. بفهم اینو. مادرش که ولش کرده. تو هم که اینجور.

آهی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

سکوتم را که دید ادامه داد: با یه عاقد حرف زدم. براش شرایط رو توضیح دادم. اول سعی کرد منصرفم کنه. وقتی اصرار کردم و گفتم به تو اطمینان دارم راضی شد.

نگاهش کردم. اما باز هم جوابی نداشتم.

او هم نگاهی به من انداخت و با تردید گفت: من همیشه بهت اطمینان داشتم. ولی الان دلم می خواد خودت هم تضمین کنی.

دلخور پرسیدم: چه ضمانتی بدم؟

=: همین قدر که بگی مشکلی پیش نمیاد من راضیم.

نفسم را رها کردم. بیرون را بدون این که ببینم نگاه کردم و گفتم: مشکلی پیش نمیاد. مطمئن باش. بهت قول میدم که کمتر از تو دوستش ندارم.

نفسی به راحتی کشید و به راهش ادامه داد. هیجانم برای به خانه رسیدن کم شده بود. دیگر آن طور بیتاب نبودم. غرق فکر دنبال جایی که اشتباه کرده بودم می گشتم. چکار کرده بودم که دخترک اینطور وابسته شده بود؟

جلوی یک مسجد نگه داشت. تازه فهمیدم که مسیر خانه را نرفته است. اینقدر گیج بودم که متوجه نشدم کجا می رود.

در خودش را باز کرد و در حالی که می رفت گفت: پیاده شو.

پیاده شدم و پرسیدم: کجا بیام؟

وارد مسجد شدیم. صدای همخوانی قرآن می آمد. کفشهایمان را در آوردیم و جلوتر رفتیم. یک پیرمرد نورانی به بچه ها درس قرآن میداد.

با دیدن ما از جا برخاست. لبخندی زد و خوشامد گفت. به بچه ها گفت درس امروزشان تمام شده و می توانند بروند. ما را هم به گوشه ی سالن کنار منبر و محراب هدایت کرد.

فکر می کردم باید هیجان زده باشم اما نبودم. انگار تو خواب راه می رفتم. فضای مسجد خیلی آرامبخش بود.

پیرمرد دوباره با پیمان حرف زد و پرسید که مطمئن است یا نه. وقتی پیمان جواب مثبت داد به طرف من برگشت. دست از تماشای چلچراغ طلایی برداشتم و نگاهش کردم.

=: پسرم... بهم قول میدی که مواظب اون دختر بچه باشی؟

_: البته.

=: کاری که دارم می کنم خیلی درست نیست. ولی شرایط شما یه کم خاصه.

آهی کشیدم. دوباره دلم آشوب شده بود. می خواستم به خانه برگردم. مامان را ببینم. خواهر کوچکم. ایلای... به ایلای فکر نمی کردم. فکر کردن بهش پریشانترم می کرد.

روحانی مسجد خطبه را خواند و راهیمان کرد. بیرون آمدیم. باورم نمیشد. توی ماشین نشستم و دوباره گفتم: من مطمئنم که تو دیوونه شدی. منم دیوونه شدم. حالا چی میشه؟

برای اولین بار در آن روز لبخند زد و گفت: قرار نیست چیزی بشه. تو بهم قول دادی.

زیر لب فحشی دادم و دندان قروچه رفتم. بعد سر برداشتم و پرسیدم: این لگن تندتر نمیره؟ هلاک شدم.

=: فقط دو هفته نبودی. حال منو ببین که شیش ماه دور از وطن بودم.

_: باشه. منم شنبه زنمو با خودم می برم. قول میدم دیگه جیکم در نیاد.

وسط خیابان جفت پا روی ترمز کوبید و گفت: چه زری زدی؟

پوفی کشیدم و گفتم: یه مزخرفی گفتم تو هم باورت شد؟ خوبی تو؟ کجا ببرمش؟ تو خونه مامان شیوا خودمم زیادیم.

=: ده سال دیگه! یه روزم ازش کم نمیشه آیهان. وای به حالت اگه پاتو اون طرف خط بذاری. زنده ات نمی ذارم. مطمئن باش که برام مهم نیست. می کشمت.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: راه بیفت. پاک مخت تاب برداشته. اگه به من اطمینان نداشتی غلط کردی بچه تو گذاشتی تو دامنم.

راه افتاد و گفت: من بهت اطمینان دارم فقط... جای من نیستی که بفهمی. اگه ایلای بیست ساله هم بود باز هم نگران بودم. نه برای این که به تو اطمینان ندارم.

جوابی نداشتم که بدهم. خیلی درک نمی کردم. فقط دلم می خواست به خانه برسم. کلید خانه را از جیبم در آورده و با آن بازی می کردم. وقتی رسیدیم هنوز ماشین درست خاموش نشده بود که پیاده شدم. قبل از آن که کلید را توی در بچرخانم توپی محکم به در خورد. به دنبال آن صدای پاهایی آمد که می دوید و نزدیک میشد. می توانستم شرط ببندم که ایلای است. در را تند باز کردم و وارد شدم.

ایلای توپ به دست سر برداشت. چند بار پلک زد. انگار باور نمی کرد که آنجا باشم. دستهایم را که باز کردم مکث نکرد. در آغوشم پرید و پاهایش از زمین کنده شد. موهای خاک آلودش را بوسیدم. صورتش را بارها بوسیدم.

تا وقتی که پیمان از پشت سرم تشر زد: بسه دیگه بذارش زمین.

با بی میلی رهایش کردم و موهای بازش را بهم ریختم. خدایا چقدر دلتنگش بودم!

مجید وارد گاراژ شد و گفت: ایلای کجایی؟ پس چی شد این توپ؟

با دیدن ما خندید و گفت: سلام! ایلای چشمت روشن.

ایلای خندید و توپ را به طرف او پرت کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 دی 1396 05:23 ب.ظ
سلام و دردو به شاذه گرامی. داستان داره خیییییلی هیجان انگیز میشه. توروخدا تندتند بنویس. من یکماه و نیمه به وب خودم سرنزدم و خیلی گرفتارم ولی تقریباً هرروز اینجا سرمیزنم.
شاذه سلام و درود ناهیدجان
خیلی ممنونم. تمام تلاشم رو می کنم. داستان نویسی از روزانه نویسی خیلی سختتره ها! کم کاری می کنی عزیزم
چهارشنبه 20 دی 1396 08:06 ب.ظ
نه احتمالا اسم یه مغازه بود
+برای اطلاعات عمومی خودم منبع پرسیدم والا میدونی که من سر داستان و اتفاقاتش اصلا بحث نمیکنم. به هر حال ممنون
شاذه ا حیف!
من اصلا نفهمیدم منبع پرسیدی فکر کردم کلا داری نظرتو میگی. والا الان هرچی جستجو کردم عین حدیث رو ندیدم که برات بذارم. ولی تا جایی که قبلا خوندم عقد دختر باکره اذن ولی می خواد مگر این که پدر نداشته باشه. بازم ممکنه من اشتباه کنم
چهارشنبه 20 دی 1396 06:32 ب.ظ
راستی! امروز سر یه کوچه نوشته بود "سرای آیهان" کلی ذوق کردم, حیف تو تاکسی بودم والا عکس میگرفتم صفحه اول داستان بزاری
شاذه خونه شونه ها! می رفتی تو لابد ساختمونشونو میدیدی
چهارشنبه 20 دی 1396 06:28 ب.ظ
چرا حرف میزاری تو دهن من شاذه جانم! کی من گفتم جُک! گفتم داستان تخیلی! که خب اکثر داستان های دنیا تخیلی هستن. منظورم این بود تو دنیای واقعی اتفاق نمیفته نه اینکه جُکه! اگه تو داستان ها هم اتفاقات واقعی بیفته که میشینیم زندگی خودمونو مرور میکنیم تازه زندگی من کلیم هیجان انگیز بوده
اما خب هنوزم نمیتونم قبول کنم خدایی که انسان رو به تعقل دعوت میکنه و همه جای قرآن میگه فکر کنید, تدبر کنید, تفکر کنید, چطور ممکنه زن رو تا حد برده جنسی پایین بیاره! غیرممکنه! وقتی یک زن رو بدون اجازه به عقد کسی دربیارن با برده جنسی هیچ فرقی نداره, بیشتر شبیه کلاه شرعیه! حالا چه پدرش باشه چه اربابش! چون دیگه فرقی نداره!
هیچ جای قرآن چنین قانونی ندیدم و تو تفسیرش هم نخوندم, جدی اگه منبع موثقی براش وجود داره دوست دارم بخونم. ببخشید طولانی شد
پس مامان آیهان کجاست؟ بچه حسابی مشغولش کرده ها
شاذه چه فرقی میکنه؟ برای من فرقی نمی کنه. هرچی دوست داری اسمشو بذار
بحث عقیدتی هم نمیکنم. قصه اس. می خوایم دور هم خوش باشیم
احتمالا همینطوره این دو روزی مشغول مهمونداریم فرصت نوشتن ندارم. مگر این که الهام بانو یهو گرد و خاک کنه و مجبور بشم وسط کارا بشینم بنویسم
چهارشنبه 20 دی 1396 01:59 ب.ظ
سلام بر شاذه عزیز
عالیییی بوووود
شاذه سلام ستاره جانمم
مرسییییی
چهارشنبه 20 دی 1396 12:13 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
حالا چرا فرار میکنی, وایسا این بخش از داستانو که من به عنوان داستان تخیلی میخونم چون تو شرع و قانون و عرف ما شرط عقد, عقل و رضایت دختره و حتی نیاز به رضایت پدر نیست, بقیشو ملاها ساختن واسه خودشون . اما تو داستان هر اتفاقی میتونه بیفته
دوستان هم اگه چیزی میگن بخاطر اینه که میترسن چنین چیزی تو واقعیت اتفاق بیفته که من از همین تریبون اعلام میکنم خیالتون راحت نمیفته
و اما داستان ...
آیهان بیچاره هنگ کرده پیمان قطعا خل شده این وسط جای مادر آیهان خالیه
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم
نه جونم. تو شرع اجازه ی پدر شرطه. ملاها نساختن. ولی بهرحال تو به عنوان جوک بخون. دوست داشتم اینجوری بنویسم
نه بابا کجا میفته؟ چیزی که ما داریم می بینیم بالا رفتن سن ازدواجه. اونم بیست و سی و بعد از آن
به مادر آیهان جان هم می رسیم
خواهش می کنم عزیزم
سه شنبه 19 دی 1396 10:23 ق.ظ
بی نظیر بووود ذوق مرگ شدم خیلی خوشحالم براشوووون
شاذه متشکرم عزیزمممم
سه شنبه 19 دی 1396 08:36 ق.ظ
خب بسلامتی ده دقیقه نگذشته ماچ بارونش كرد طفل معصومو ده سال كه عمرا میگی به ده ماه میكشه؟ سیاهپوستا زودتر از ماها بالغ میشن نه؟ یعنی حداقل هیكلاشون كه درشت تره . میخوام حساب كتاب كنم ببینم چند سالگی میفرستیش خونه شوهر ولی من جای پیمان بودم عقدش كه نمیكردم هیچ این دوروزه دست دخترمو میگرفتم میبردم یجایی پسره پر رو رو نبینه. آخرشم یا عشق آیهان از سر دخترم میپرید یا تو یه سیاهچاله ای چیزی زندونیش میكردم تا آدم شه
شاذه نمی دونم والا. اتفاقا این یکی ریزه است خیلی درشت نیست
خودمم نمی دونم کی می فرستمش بره
وای وای چه خشن
سه شنبه 19 دی 1396 07:39 ق.ظ
سلام شاذه جونم !!!
چه جالب !!! حسابی غافلگیر شدم از كار پیمان ولی بهش حق میدم نگران دخترش باشه . البته قاعدتا باید به آیهان هم بر بخوره ولی معلومه اونقدر ایلای رو دوست داره كه تحمل كرد و با پیمان همكاری كرد .
طفلك ایلای ، چقدر خوشحال شده دیگه خبر نداره چه اتفاقاتی افتاده
من كه شكایتی ندارم . بعید هم میدونم زمان دوریشون به ده سال بكشه

دست گلت سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین
شاذه سلام عزیزممم
متشکرم. خوشحالم که شکایتی نداری
آیهان داییشو از بره. می فهمه که حسش چیه. اگه غریبه بود راضی نمیشد.
ها طفلکی! بی خبر از همه جا کیف می کنه

سلامت باشی و دلشاد عزیزم
سه شنبه 19 دی 1396 03:16 ق.ظ
ای وااای سلام شاذه جوون وای خدااا زنش شدددد اغا استیکر ذوق زدگی بیش از حد نداره اینجا ؟ ذوقیدم نصفه شبی یه جیغ زدم هم اتاقیم از خواب بیدار شد
شاذه جونی یه درصد فکر نمیکردم اینجوری بشه خیلییی خووب بود مرسی که مارو ذوق مرگ میکنی شاذه جوونیم
بیصبراااانه منتظر بقیه ی داستانم
شاذه سلااااام عزیزمممم
ای جانمممم
خیلی ممنونم عزیزممم. خوشحالم که ذوق زده شدی
تا آخر هفته خیلی کار دارم. دعا کن بتونم بیام
سه شنبه 19 دی 1396 12:26 ق.ظ
سلام شاذه جون
خوب خدا راشکر که قصه هستش .
من که سکته کردم !
بعد داره کم کم از این پیمان بدم میاد .دست خودم نیست .
عوضش عاشق ایهار و ایلای شدم .
من داشتم تو ذهنم اسم خواهره رو برا این قسمت حدس میزدم , یهو دیدم إ , اصلا ماجرای این قسمت چیز دیگست .
برا قصه انصافا قشنگه , همه چیز گل و بلبل .
ولی تو دنیای واقعی , من مخالفم .
هنوزم با مامانم دعوا دارم چرا منو زود شوهر دادین !
شاذه سلام عزیزم
چرا سکته؟ اگه طرف مثل آیهان اینقد خوب باشه چی میشه؟
پیمان بیچاره طوریش نیست. یه کم ساده است.
اتفاقا من اگه به جای دو سال نامزدی همون اول شوهرکرده بودم خوشحالتر بودم! والا! یه بچه شنگول که اصلا فکر نمی کرد که تو زندگی مشکل هم هست. فقط کیف می کردم.
سه شنبه 19 دی 1396 12:15 ق.ظ
شاذه
دوشنبه 18 دی 1396 11:29 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 18 دی 1396 11:21 ب.ظ
چی شددد؟
شما خیلی اعتقاد دارین به اصول اسلامی!
به نظرم اگر عقد نمیکردن با محدودیت بودن بهتر نبود؟
نمیخوام مخالفت کنم ها! نظرتونو بگین متقاعدم کنین کار درستی بود.
شاذه اینجا قصه است. تو واقعیت اگر بود قطعاً به همون روش با محدودیت عمل می کردم. ولی اینجا دلم می خواست کمی آزاد، کمی صورتی، کمی خوش باشن کنار هم... سخت نگیر. جدی نیست
دوشنبه 18 دی 1396 08:13 ب.ظ
سلام. خسته نباشی شاذه جان.
امیدوارم بعدا که ایلای بزرگ شد...به این تصمیمی که آیهان و پدرش بدون در نظر گرفتن نظراون گرفتن، شکایت کنه. حتی با وجود اینکه ایهان رو دوست داره. اما این اتفاق باید براش شوکه کننده باشه...
بعدم می شه خواهش کنم سریع و تو سن پایین بهم نرسن؟... ایلای بزرگ بشه... یه ذره دنیا رو ببینه... با چهار نفر دیگه آشنا بشه... یه ذره ایهان غیرتی بشه..بعد دوباره بالغانه عاشق بشن...
شاذه سلام گلم
سلامت باشی
حتماً همینطوره. هرچقدر هم که راضی باشه بازم شوکه.
دلم نمی خواد تو سن پایین بهم برسن. ولی این که با چهار نفر دیگه آشنا بشه و آیهان غیرتی بشه میشه درست مثل داستان طلوع از مغرب. سبک من این نیست.
دوشنبه 18 دی 1396 08:09 ب.ظ
متاسفانه سفرم خیلی کوتاه بود ، اصلا نفهمیدم چی شد . خیلی دوست داشتم میدیدمتون ، واقعا کم سعادتی بود . لحظه شماری میکنم که ان شاءالله به زودی ببینمتون
شاذه آخ حیف! منم خیلی دوست داشتم. قسمت نبود. انشاءالله به زودی
دوشنبه 18 دی 1396 08:02 ب.ظ
سلام ، خوب اینم نتیجه‌ی مسافرتهای طولانی الهام جان !
جالب بود شاذه جونم . متشکرم
شاذه سلام عزیزم
بله همینطوره :))
متشکرم عزیزم
دوشنبه 18 دی 1396 08:02 ب.ظ
سلااام
وااای خدایا چه خوب بود این قسمت
فقط اونجاش که آیهان گفت شنبه زنمو میبرم
چه صحنه رمانتیکی بود آخرش
حالا ۱۰ سال که زیاده ولی حداقل بذار ۷ سال بگذره ها؛ ۱۴ ساله ندی بره دختره رو..زوده خداییش آیهانم اقلا دانشگاش تموم شه
دستت سلامت شاذه جونم
شاذه سلااام عزیزم
متشکرم
یعنی تصور کن اگه میبرد چی میشد
موهای پرخاکشو قربون
تمام تلاشمو می کنم. ببینم الهام جان تا کجا طاقت میاره کشش بده
زنده باشی گلم
دوشنبه 18 دی 1396 07:11 ب.ظ
عه وا من هنگ کردم اخه صیغه کرد بدون اینکه ایلای بله بده عاقا این مدلیش و من در جریان نبودم :)))
شاذه پدر دختر یا جد پدری میتونه بدون اجازه ی دختر عقدش کنه :)
دوشنبه 18 دی 1396 06:54 ب.ظ
الان تموم میشه كه:(
شاذه نه. چرا تموم بشه؟
دوشنبه 18 دی 1396 06:09 ب.ظ
سلام خداقوت
چه کار خطرناکی کرد پیمان اخه به چه اطمینانی.بچه گناه داره آخه بعد بقیه شک نمیکنن چرا این جور راحت شد ی دفعه بوس و بغل!!!بدون صیغه هم میشد در کنار هم خوش باشن نمیشد؟
شاذه سلام
سلامت باشی
ذات پاستوریزه ی آیهان رو می شناخت. قرار هم نیست جلوی بقیه اینقدر نزدیک باشن.
دوشنبه 18 دی 1396 04:37 ب.ظ
وای قلبم...
ذوق مرگمممممم
وای خدا جووونم
بزار ذوق کنم
یبار دیگه هم بخونم بشه سه بار بعد بیام...
اوف
خاله سلام
وای من عاشقشونم ولی ده سال نامردیه آخه
خوبین خاله؟ کم پیدا شدیا خاله قبلا هفته ای دو پست داشتیم
شاذه مرسی مرسیییی
خوشحالم که ذوق کردیییی
نگران نباش. به ده سال نمی رسه. اینا آتششون تندتر از این حرفاست
سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
ساعت وقتیه. هروقت بتونم می نویسم.
دوشنبه 18 دی 1396 03:45 ب.ظ
وای خدایا... انگار دارم خواب می بینم :)) بعدش چی میشه؟؟ اگه گفتی :دی (آیکون حرف کشیدن و زور گفتن جهت قسمت بعدی)
شاذه نمی دونم. سابقه داره من بقیه ی قصه رو بدونم و ننویسم؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :