تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (26)
 
ماه نو
پنجشنبه 21 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یکی بیاد اینا رو تأدیب کنه. اینجا خانواده رد میشه. یکی دیگه هم یه قهوه و مسکن برای من بیاره. بعد از دو روز مهمونداری نشستم قصه نوشتم
تشکر


پیمان شانه ام را گرفت. چشمهایش هنوز از نگرانی دودو میزد. زمزمه کرد: قرار نیست جار بزنی همه جا بگی ها. مامانت می دونه کافیه. خیلی هم از دست من دلخوره.

دست ایلای را گرفتم. لبخندی به او زدم و رو به پیمان گفتم: اتفاقاً مامان باید خوشحال باشه. دیگه هی حرص نمی خوره از دست من.

=: به گل پسرش توهین کردم. انگار گفته بودم چشمش هرز میره. می خواست منو نصف کنه.

حرصی گفتم: دست شما درد نکنه.

ایلای دست مرا گرفته بود. می چرخید و بازی می کرد. در همان حال پرسید: چشمش هرز میره یعنی چی؟

_: تحویل بگیر. حالا بیا و ترجمه کن.

پیمان با ملایمت گفت: وقتی دو تا بزرگتر دارن باهم حرف می زنن، بچه ها دخالت نمی کنن.

+: دخالت یعنی چی؟

_: ولش کن ایلای. بابات اعصاب نداره. بیا بریم بالا. من هنوز خواهر کوچولومو ندیدم.

پیمان زیر لب گفت: دستشو ول کن جلوی همه.

دستش را رها کردم و گفتم: بچه ها اون طرفن. کسی اینجا نیست.

=: یه وقت میان.

_: منم دارم میرم. کاری فرمایشی؟

=: منو می بخشی آیهان؟

حالت نگاهش دوباره همان پسربچه ی ساده ی آسیب پذیر شده بود. می توانستم نبخشم؟ بهترین دوستم بود. نگاهی به ایلای انداختم. دوباره دستش را گرفتم و گفتم: تو ببخش که به اینجا رسید. می دونم که برات سخته و مطمئن باش در امانتت خیانت نمی کنم.

با بی قراری گفت: کسی نفهمه آیهان.

_: یه روزی بالاخره لو میریم. دیر یا زود. ولی من حرف نمی زنم. خیالت راحت.

با ایلای به طرف راهرو رفتیم. طبقه ی اول که رسیدیم یک سلام و علیک سر پایی سریع با خانم جون و آقاجون کردم. ایلای هم بدون توجه به من به طرف ترموس رفت. برای خودش آب ریخت و یک شیرینی از روی میز برداشت تا من عقب گرد کردم و بیرون آمدم. او هم مثل جوجه دنبالم راه افتاد.

دستم را گرفت و در حالی که تاب می داد از پله بالا رفتیم. صدای پایی شنیدم. دستش را رها کردم. او هم با لبخند و نگاهی شیطنت آمیز دستهایش را پشت سرش گره زد. انگار بازی بود. خنده ام گرفت. دایی ایمان داشت پایین می آمد. خوشحال سلام و علیک و روبوسی کردیم. به ایلای یک آدامس داد. همیشه توی جیبش برای بچه ها تنقّلی داشت.

بالاخره به خانه رسیدم. کلید توی در چرخاندم و باز کردم. اول بو کشیدم. بوی خانه... بوی عطر مامان، ادکلن بابا، بوی خوش زندگی.

کیهان جلو آمد. با خوشحالی در آغوشش کشیدم. صدای گریه ی بچه باعث شد ذوق زده رهایش کنم و وارد بشوم. بابا هم برخاست و به استقبالم آمد. او را هم بوسیدم و به طرف مامان رفتم. رنگ به رو نداشت. بغلش که کردم اشکهایش ریخت. من هم بغض کردم ولی سعی کردم با نفس عمیق آن را پس بزنم.

زیر گوشم نجوا کرد: دامادت کرد رفت؟ نگفت من هزار تا آرزو برات دارم؟

لبخند عمیقی زدم. برگشتم و به ایلای که کنار گهواره ی بچه ایستاده بود نگاه کردم. زمزمه کردم: دوسش دارم مامان.

مامان اشکهایش را با سر انگشت پاک کرد و سر تکان داد. بابا دستمال کاغذی را جلویش گرفت. روی مبل کنار گهواره نشستم و با احتیاط پتو را از روی نوزاد سرخ رو پس زدم. جرأت نداشتم بغلش کنم.

کیهان گفت: شازده پسر از راه رسیدی هیچی بهت نمیگن. و الا من و ایلای می دونیم با دست کثیف به پتوی بچه هم دست نمی رسیم. چه برسه خودش!

مامان با بغض گفت: اذیتش نکن.

خندیدم. برخاستم و گفتم: ایلای بریم دستامونو بشوریم.

پشت سرش ایستادم. دستهایش را زیر شیر آب گرفتم و صابون زدم. با خنده گفت: خودم بلدم.

در حالی که چهار تا دست را باهم می شستم گفتم: نه خیلی خوب بلد نیستی. تمیز نباشه بچه مریض میشه. راستی اسمش چیه؟

+: نمی دونم. من یه همکلاسی دارم اسمش هست ترگل. خیلی خوشگله. چشماشم سبزه. دوست دارم اسم اینم بذاریم ترگل.

بلند حرف می زدیم. بیرون که آمدیم بابا گفت: ولی ما دوست داریم اسمشو بذاریم آیلین که به ایلای و آیهان بیاد.

بعد هم ایلای را روی پایش نشاند و یک مشت مغز بادام و پسته تعارفش کرد.

کیهان کنارم زمزمه کرد: بابا همه اش نگرانه ایلای حسودی کنه. الانم که اینجوری شده دیگه راحت. دخترشه.

متعجب نگاهش کردم. پس کیهان هم می دانست؟

زمزمه کردم: به کسی نگی!

در حالی که می نشست گفت: نه بابا مگه بچه ام؟

من هم کنار مامان نشستم. مامان بچه را در آغوش گرفته بود. پرسید: به نظرت آیلین خوبه؟

سیبی از توی ظرف میوه برداشتم و گفتم: خیلی خوبه.

فضا سنگین بود. همه می دانستیم چه کرده ام و حرفی نمی زدیم. خودمان را با بچه سرگرم کرده بودیم. مامان به زحمت برخاست و به اتاق رفت تا به آیلین شیر بدهد.

من هم به اتاقم رفتم و لباس عوض کردم. در اتاقم یک دفعه باز شد و ایلای پرسید: لپ تاپتو آوردی؟

_: ایلای اصلاً کار درستی نیست که بدون در زدن وارد اتاق میشی.

سر برداشت. نگاهش رنگ خجالت گرفت. با لوندی گفت: همه اش یادم میره.

لپش را کشیدم و گفتم: ای بلا. سعی کن یادت نره.

+: چشم. حالا لپ تاپت هست؟

فروخورده خندیدم. درست بشو نبود. از توی کیف دستیم لپ تاپ را در آوردم و روی میز گذاشتم. روشنش کردم و اجازه دادم بازی کند. به آشپزخانه رفتم. یک لیوان چای برای خودم ریختم. با دیدن ظرفهای کثیف پراکنده آهی کشیدم. طفلکی مامان... اگر حالش خوب بود هرگز آشپزخانه این شکلی نمیشد. مشغول مرتب کردن ظرفها و خالی کردن آشغالها شدم. همه را کنار سینک ظرفشویی دسته کردم که بابا رسید و گفت: تو از راه رسیدی خسته ای. بذار خودم میشورم.

_: نه باباجون شما بفرمایین. کیهان میشوره. کیهااان؟

کیهان توی درگاه آشپزخانه ایستاد و پرسید: آخه من؟ مگه من بلدم ظرف بشورم؟

_: بیا خودم یادت میدم.

=: آفرین مرد خانواده! همین کارا رو کردی که دامادت کردن. ولی من هیچ عجله ای ندارم که یاد بگیرم.

بابا با اخم زمزمه کرد: حتی شوخیشم نکن. نه به گوش ایلای برسه نه هیچکس دیگه.

حتی من هم از اخم بابای ملایمم ترسیدم. آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم: نمی گفتین بهش.

بابا حرصی گفت: اینقدر کرم ریخت تا بالاخره فهمید. اونجا واینستا. بدو بیا ظرفا رو بشور. برادرت خسته است. درست کف مالی کن چرب نمونن. اسکاچم تو قابلمه تفلون نکش. با ابر بشور خط نشه.

کیهان لبش را گاز گرفت. معلوم بود که از شوخی بیجایش که منجر به تنبیه شده بود بدجور پشیمان است. ولی چاره ای نداشت. پیش آمد و مشغول شستن ظرفها شد.

بابا هم یک لیوان شربت برای مامان آماده کرد و به اتاقش برد.

من هم به اتاقم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم. شئی سفتی توی پهلویم فرو رفت و صدای شکستنش آمد. با اخم نشستم و زیر لحاف را نگاه کرد. یک گیره ی مو بود.

_: ایلای این مال توئه؟

چشم از بازی برنداشت. پرسید: چی؟

_: گل سر. زیر لحافم بود. شکست.

+: اه! باختم. چی؟ ها مال منه. طوری نیست.

_: تو تخت من چکار می کنه؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: وقتی دلم برات تنگ میشه میام تو تختت یواشکی گریه می کنم. حتماً همون موقع افتاده.

بعد با خونسردی برگشت و دوباره مشغول بازی شد.

_: دیگه گریه نکن. باشه؟ خواستی اینجا بخوابی طوری نیست. ولی گریه نکن.

+: خب دلم تنگ میشه.

_: بهم زنگ بزن.

+: نمیشه. تا عصر که مدرسه ای. بقیه شم بابا هی میگه اینقدر زنگ نزن. بذار درسشو بخونه.

روی صندلی گردان چرخید و گفت: تازه عمه مهدیه میگه باید درس بخونی تهرون قبول بشی. همون جا بمونی. میگه دانشگاهها اونجا بهترن. واقعاً می خوای بمونی؟

چشمهایش تر شدند. دستهایم را به طرفش دراز کردم. از جا پرید و آمد روی پایم نشست. موهایش را نوازش کردم و گفتم: نه نمی مونم. سر یه سال برمی گردم. قول میدم.

سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: ولی یه کمی هم خوشحالم که رفتی.

متعجب پرسیدم: چرا؟

+: چون بالاخره دلت برام تنگ شد. تا حالا بغلم نمی کردی. بوسم نمی کردی.

ای خدا...  جای پیمان خالی. من الان جواب این وروجک را چی بدهم؟

گونه ام را بین موهای فرفری اش کشیدم و حرفی نزدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 دی 1396 10:16 ب.ظ
بیخیال حرف و حدیثا، مهم اینه: اونایی که باید بپسندن، سبک داستانهاتو دوست دارن و لحظه شماری میکنن برای قسمت جدید و داستان جدید(به عنوان مثال بنده )
وااااات؟ کودک آزااااری؟ کجا بودش من ندیدم:)))
به نظرم یکی از بهترین داستانها بود، امان از ذهن های منفی باف و چشمان منفی بین ....
شاذه منم به عشق شماها می نویسم
می گفت این که با بچه ی این سنی ازدواج کرده کودک آزاریه. چی بگم والا.
خیلی ممنونم عزیزم
شنبه 23 دی 1396 01:42 ب.ظ
خیلی عالی بود ...چه زبونی داره این ایلای ورپریدهخسته نباشی عزیزم
شاذه خیلی ممنونم. بله خیلی زبون درازه
سلامت باشی گلم
شنبه 23 دی 1396 11:24 ق.ظ


سلام خوبی؟

به قول امروزیها دوست جان ترکوندیها

شاذه سلام دوست جان

خوبم شکر خدا. تو خوبی؟

از چه نظر؟

شنبه 23 دی 1396 02:10 ق.ظ

چه جیگریه این دختر !!! من كه بعید میدونم اینا پنج سال هم بتونن صبر كنن
عشقشون خیلی عمیقتر از این حرفهاست
سلام شاذه جونم ، خسته نباشی از مهمونداری
دست گلت سلامت نازنین بانو
شاذه بله خیلی بلایه
خیلی شدیده
سلام عزیزمم
سلامت باشی نازنینم
جمعه 22 دی 1396 11:44 ب.ظ
شاذه
جمعه 22 دی 1396 10:39 ب.ظ
شاذه
جمعه 22 دی 1396 10:05 ب.ظ
یعنی من سکوت می کنم، فقط سکوت می کنم
شاذه الان این سکوت از رضایته یا نه آیا؟
جمعه 22 دی 1396 09:42 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
کیهان چه کیفی میکنه از فهمیدن راز
البته کوفتش کردن
آیهان برای خواهرش زیاد ذوق نکرد! زحمات مادرش هدر رفت
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
پسره مارمولک! حقش بود کوفتش شد
تصور آیهان از خواهر یه بچه ی دو سه ساله بود. از نوزاد می ترسه
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 22 دی 1396 09:35 ب.ظ
سلام شاذه جونم
این قصه هم که نفس آدموبند میاره . خوب شد این بچه شیر مال یک جای دیگه هست و خیلی متوجه نمیشه ، دختر من 9 سالش که بود ، خیلی بیشتر میفهمید ، نمیشد اینجوری گولش زد .
متشکرم دوست خوبم ، خیلی خوندنی و هیجان انگیزه ، راستی یک فنجون قهوه و خوندنش هم طلب من ،
شاذه سلام شهر مهربونم
خدا کنه لذت ببرین
همینطوره. هم زبون درست نمی فهمه هم فرهنگ. و الا اگه تو همون خونه به دنیا امده بود گول نمی خورد.
خواهش می کنم عزیزم. ای جانم. شما بیا کرمون حتمااا
جمعه 22 دی 1396 08:51 ب.ظ
رفیق شفیق عزیز كی بودی تو آخه؟
شاذه شرمنده می کنی
جمعه 22 دی 1396 05:24 ب.ظ
سلام شاذه جان
خیلی با حال شده
دوست دارم خیلی زیاد
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنوونم
منم خیییلی دوستت دارم
جمعه 22 دی 1396 05:04 ب.ظ
سلام:)

من فکر کردم خاله مهدیه رو از زبون ایهان میگه

+منظورم این بود مثلا قسمت بعدی زودتر گذاشته بشه
شاذه سلام :)
منم همین فکر کردم. بعد که دخترک گفت اشتباه شده فکر کردم اصلاحش کنم بهتره

هی هی هی... فرصت کنم که می نویسم
جمعه 22 دی 1396 02:25 ب.ظ
این خاله مهدیه عمه ی ایلای نمیشه؟ شك كردم:دی
شاذه چرا چرا! مرسی که گفتی. تصحیحش کردم :)
جمعه 22 دی 1396 02:08 ب.ظ
سلام بیام یه قهوه بدمت یا میایی اینجا قهوه بدم؟
اگه تا چند روز دیگه فیلتر نشدی با این قصه نوشتنت
برم برم چندتا فیلتر شكن بریزم كه آخر این قصه از دستم نره
شاذه سلام عزیزممم
ای جانم جات خالی. الان خود تحویلگیری در حد تیم ملی. دو تا سوپخوری قهوه و با یه کیسه قوتو آوردم پشت کامپیوتر و زدم بر بدن شارژ شم یکیش به نیت تو یه جقه ی خوشگل توشه و یه مرغ خوش خبر با یه خونه خوب با پنجره های بلند و حیاط پرگل. وقتشم بهار

واقعاً!
جمعه 22 دی 1396 01:37 ب.ظ
سلام:)

بله

جانم
پرروئیه بخوام تندتر بفهمم داستان چی میشه؟
شاذه سلام عزیزم :)

پررویی که نیست منتها خودمم نمی دونم بعدش چی میشه که بهت بگم کلاً اگه قصه ای رو کامل بدونم برام تکراری میشه و دیگه حوصله نمی کنم بنویسمش قسمت قسمت می سازم و می نویسم
جمعه 22 دی 1396 01:29 ب.ظ
:)) وروجکی شده برای خودشا، منو بغل نمیکردی بوسم نمیکردی ، ورپریده رو ببین تو رو خدااا
یه داستانی داشتیم آرمان و پریناز بودن فکر کنم، عاشقانه طور ملوسانه رو اون سبکی می نویسی خیلی دوست دارم من :)*
کی فکرشو میکرد بچه شیر عصبی مون اینطوری نااز بشه آخه ^_^
شاذه والا! می بینی؟ خجالتم نمی کشه
منم خیلی دوست دارم. عشقشون تمیز و بکره. چقدر سر اون داستان حرف شنیدم. یکی بود که هی دعوا می کرد که داری درباره ی کودک آزاری می نویسی و فرهنگ غلط رواج میدی و این حرفا :| حالا اگر واقعاً بحث کودک آزاری بود میومد میگفت به به چه چه دردهای اجتماع رو نوشتی!!! ولی چون که گوگولی و شادن میشه رواج فرهنگ غلط! یکی بیاد ملت رو توجیه کنه که بابا من خودمم دختر نه ساله نمی فرستم خونه شوهر. یعنی کی پیدا میشه که از این قصه اینجوری تاثیر بگیره و بره تو زندگیش اجرا کنه؟ :)))))
بچه شیرمون... هیی.... ملوس شد دیگه :)
جمعه 22 دی 1396 12:13 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
آخی چقدر گوگولیند زوج کوچولو
ولی در کل خوش به حال ایلای عجب پدر شوهر مهربونی پیدا کرد. دلم خواست
شاذه سلاااااااام
مرسی مرسی
خیلی! ماهه آقای پدرشوهر
خدا بهترشو بهت بده
جمعه 22 دی 1396 11:03 ق.ظ
اوخیییییییی
این الان تهرون که حواس نمیمونه براش چجوری تمرکز کنه درس بخونههه
شاذه همینو بگو! طفلکییی
جمعه 22 دی 1396 09:10 ق.ظ
خسته نباشید عالی بود
شاذه سلامت باشی عزیزم
جمعه 22 دی 1396 01:50 ق.ظ
سلام:)


منو یادتونه؟
شاذه سلام :)

البته که یادمه. سلامت امضا داره
جمعه 22 دی 1396 12:41 ق.ظ
سلااام علیکم
خدا قوت شاذه جونم
تنت سلامت بانو
واااای اینا چه خوبن
وروجکِ (گودزیلا)دهه نودی چه حرفا و کارایی بلده
چه خوب که مامان و بابای آیهان باهاش مخالفت نکردن سخت نگرفتن بهش
آخجون نی نی دلم نی نی خواست! خیلی وقته دور و برمون نی نی نداشتیم!هعی

سلامت و دلارام باشی شاذه جونم
شاذه سلااام عزیزممم
سلامت باشی خانم گل
خیلی خوبن. کلاً شادن
مگر این که زمان داستان رو سال 99 در نظر بگیریم که این جانور دهه نودی باشه. چون الان 9 سالشه و الا سال هشتاد و خرده ای به دنیا امده ولی حالا دهه هشتادیا هم بد نیستن. من دو تاشو دارم شکر خدا
منم نینیییی... جون ندارم و الا حتتتما میزاییدم. عاشق بچه ی تر نوزادم. بعد همیشه بعد از سزارین تا امدم یه کم خوب بشم و جون بگیرم بچه از اون تری نوزادی در امده. بچه های مردمم روم نمیشه بچه چند روزه رو بگیرم هی بغل کنم بو کنم. بالاخره حساسه. ممکنه مریض بشه.

متشکرم. به همچنین شما
پنجشنبه 21 دی 1396 11:39 ب.ظ
هورااا. آفرین به آیهان که بالاخره موفق شد. اما حالا سرش گرم شد و این خواهرو بیخود رو دست مامان و باباش گذاشت.
شاذه راست میگی ها. بنده خدا مامان باباش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :