تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (27)
 
ماه نو
شنبه 23 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
من خیلی گلم هی تند تند پست میذارم


با صدای زنگ در آرام ایلای را زمین گذاشتم و با رخوت از جا برخاستم.

پیمان بود. گفت: سلام. به ایلای بگو بیاد. داریم میریم مهمونی.

در را بیشتر باز کردم و ایستادم. عکس العمل بهتری نمی توانستم نشان بدهم. متعجب نگاهم کرد و پرسید: خوبی؟

سر به تأیید تکان دادم.

مامان بچه به بغل به هال آمد. پرسید: تو خجالت نمی کشی باز اینجایی؟

پیمان خندان وارد شد و گفت: چاکر حمیده خانم هستم دربست. گل دخترتون هنوز اسم نداره؟

ایلای با خوشی گفت: چرا اسمش آیلینه. به ایلای و آیهان میاد.

کیهان با بلوز خیس از ظرف شستن، به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داد و گفت: منم که طفلکی سرراهیم. کسی کاری بهم نداره.

دایی خندید و پرسید: چرا خیسی طفلکی؟

=: ظرف شستم. می بینی دایی؟ ازم بیگاری می کشن.

کمی از حال و هوای قبل در آمدم و بهتر شدم. سری توی آشپزخانه کشیدم و گفتم: کو؟ هنوز که تموم نشده.

کیهان نالید: من بیچاره. من طفلکی.

همه خندیدند. پیمان گفت: بریم ایلای. مامان و شاینا لباس عوض کرده و آماده منتظر تو ان.

+: من نمی خوام بیام خونه خاله مهناز.

=: دعوت کردن. نمیشه نریم. همه هستن.

+: می خوام پیش آیهان بمونم.

و اشکهایش یهو ریختند. ناباورانه نگاهش کردم. این اشکها را از کجا آورده بود؟

بابا با ملایمت گفت: پیمان جان اگه اجازه بدی پیش ما بمونه. بعد از این که از مهمونی برگشتین بیا دنبالش.

دایی آهی کشید و گفت: باشه. اذیت نکنی. به بچه هم دست نمی زنی.

ایلای تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: دستامو شستم. عمه اجازه میدن.

دایی کلافه سر تکان داد و خداحافظی کرد. ایلای هم خوشحال جواب داد و راهیش کرد.

مامان از سر پا ماندن ضعف کرده بود. بیحال و خسته نشست. به من که نزدیکش ایستاده بودم گفت: بیا بچه رو بذار تو گهواره اش.

متعجب پرسیدم: من؟ می ترسم بغلش کنم.

بابا خم شد و بچه را گرفت. در همان حال گفت: ترس نداره که. ببین یه دست زیر گردنش که سرش عقب نیفته، یه دستم دورش. نه زیاد فشار میدی نه خیلی شل می گیری.

و جلویم ایستاد تا بغلش کنم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: خب منم از همین می ترسم که یا زیاد فشارش بدم، یا شل بگیرم بیفته خدای نکرده.

ایلای جلو پرید و با خوشحالی گفت: بدینش بغل من. من بلدم. می تونم. بدین.

بابا اما هنوز منتظر بود که من بگیرم. با احتیاط دست پیش بردم و گرفتمش. بابا روی بازویم جایش داد و یک دستم آزاد شد که بتوانم پتویش را از روی صورتش پس بزنم و انگشتم را زیر دستش بگیرم. وقتی مشت کوچکش دور انگشتم پیچید و دهانش با رضایت به خمیازه ای باز شد، انگار یک جام عسل در گلویم ریخت. باورم نمیشد این حجم عشق را! می دانستم که خواهرم را دوست دارم ولی باور نمی کردم که عاشق یک نوزاد چند روزه بشوم.

ایلای منتظر بود که بچه را به او بدهم. اول خندان... بعد کم کم لبخندش جمع شد و بعد... یک دفعه به طرف در دوید و بیرون رفت.

بابا آیلین را گرفت و گفت: برو دنبالش. جلوی ایلای هم دقت کن اینجوری نری تو بحر بچه.

به دنبالش رفتم. در خانه ی دایی باز بود. ضربه ای به در زدم و بلند گفتم: سلام. ایلای اینجاست؟

شهناز در حالی که شالش را روی سرش مرتب می کرد جلو آمد و گفت: سلام. رسیدن بخیر.

_: متشکرم. خونه است؟

با چشم به اتاقش اشاره کرد و گفت: عصبانی بود. رفت تو اتاقش.

_: با اجازه.

=: بفرمایین.

پیمان جلو آمد و با لحنی شوخ پرسید: چی به بچم گفتی ناراحت شده؟

در حالی که از کنارش رد می شدم، زیر لب طوری که شهناز نشنود گفتم: تو یکی حرف نزن که شقه ات می کنم.

بلند و خندان گفت: روت زیاد شده آیهان.

در حالی که در اتاق ایلای را باز می کردم گفتم: بهم رو دادی.

ایلای دراز کشیده و سرش را توی بالش فرو کرده بود. در حالی که پا می کوبید گفت: برو خونتون. من دیگه نمیام اونجا. خونه خاله مهنازم نمیرم. می خوام تنها بمونم. همتون برین.

بعد هم چند تا جمله ی آمازیغی که احتمالاً فحش بودند ردیف کرد. هنوز سرش توی بالش بود و پاهایش را به نوبت روی تشک می کوبید.

جلو رفتم و بغلش زدم. جیغ کشید و پا کوبید. دهانش را گرفتم که صدایش ساختمان را پر نکند.

دایی با کمی ترس پرسید: می خوای چکار کنی؟

آرام گفتم: نمی زنمش. فقط می خوام آرومش کنم.

ایلای دستم را گاز گرفت. دهانش را محکمتر گرفتم که نتواند گاز بگیرد. تا توانست مشت و لگد زد. از پله ها بالا رفتم تا به اتاقکی که به پشت بام می رسید، رسیدم. ایلای به سختی تلاش می کرد که دستم را از روی دهانش پس بزند. لب تک پله ای که جلوی در بام بود نشستم و گفتم: دستمو برمی دارم. صدات در بیاد من می دونم و تو.

با ترس نگاهم کرد. دستم را برداشتم. یک قدم عقب پرید. زیر لب گفت: گفتی نمی زنی.

خسته بودم. به کنارم اشاره کردم و گفتم: بشین.

سرش را به نفی بالا برد.

تند گفتم: ایلای بشین.

کنارم نشست و با غصه گفت: هیچکس واقعاً واقعاً منو دوست نداره.

دست دور بازویش انداختم و سرش را روی پایم گذاشتم. در حالی که موهایش را نوازش می کردم گفتم: ایلای قلب آدما برای دوست داشتن خیلی جا داره. من هم تو رو دوست دارم هم آیلین، هم مامان هم بابا، کیهان، خانم جون آقاجون، پیمان، شهرام... اوووه خیلیا رو دوست دارم. و هیچکس جای کسی رو نمی گیره. آیلین جای تو رو نمی گیره. تو هم جای آیلین رو نمی گیری.

با بغض گفت: ولی اونو یه کم بیشتر دوست داری.

_: نه توله شیر پر دردسر. من هیچکس رو مثل تو دوست ندارم. بعد از این اگه بهش حسودی کنی یا به هرکسی دیگه بدجوری کلاهمون میره تو هم.

سر برداشت و متعجب پرسید: یعنی چی؟

سرم را به سرش نزدیک کردم و با طنز گفتم: یعنی دعوامون میشه. مثل دو تا شیر که دعواشون میشه. اینجوری.

و غرشی هم ضمیمه اش کردم.

خندید و سرش را عقب برد. از جا برخاستم و دست به طرفش دراز کردم.

_: پاشو بریم خونه. من خیلی گشنمه.

دستم را گرفت و پا به پایم آمد. پرسید: حسودی یعنی چی؟

_: یعنی همین که آیلینو بغل کردم ناراحت شدی. یا مثلاً دایی ایمان برای مجید توپ بخره و تو ناراحت بشی.

+: اون جوری ناراحت نمیشم. فقط...

_: اینجوری هم ناراحت نشو. باشه؟

آهی کشید و گفت: باشه.

بابا و کیهان سفره چیده بودند. دور هم شام خوردیم. ایلای هنوز ناراحت بود که معلوم بود که سعی دارد با خودش کنار بیاید. بابا هم سعی می کرد با توجه به او حواسش را پرت کند. برایش ماست ریخت. شوخی کرد. سربسرش گذاشت و به زور او را خنداند تا بالاخره شامش را خورد.

بعد از شام ظرفها را جمع کردم و با ایلای شستیم. کلی حباب ساختیم و خندیدیم. بالاخره حالش خوب شد.

تمام که شد بیرون آمدیم. روی گهواره خم شدم و آرام گونه ی آیلین را نوازش کردم. ایلای چند لحظه منتظر ماند. حواسم بهش بود ولی سر بلند نکردم. گوشیم را برداشت و رمزش را که از قبل می دانست وارد کرد. بعد به اتاقم رفت و مشغول بازی شد.

بابا آرام گفت: حساسش نکن.

_: کاری نکردم.

به اتاقم رفتم و کنارش لب تخت نشستم.

+: کارتون نداری؟

_: یکی دارم. اصلاً فرصت نکردم نگاهش کنم.

دراز کشیدم و گوشی را از دستش گرفتم. کارتون را پیدا و پخش کردم. به ده دقیقه نکشید که خوابش برد. نگاهش کردم. خواب خواب بود. گوشی را خاموش کردم و کنار گذاشتم. دستهایم را زیر سرم گره زدم و به سقف چشم دوختم. صدای نفسهای منظمش آرامبخش بود.

ساعتی بعد پیمان نوشت: ما برگشتیم. به ایلای بگو بیاد خونه.

نوشتم: خوابه. بیا ببرش.

از جا برخاستم و به هال رفتم. کسی دور و بر نبود. در را باز کردم. دایی رسید و در حالی که وارد میشد زمزمه کرد: سلام. ببخشید دیر شد.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: سلام. خیلی دیر نیست.

به اتاقم رفت. روی تخت خم شد و سعی کرد بلندش کند. در همان حال گفت: سنگینم شده. چه جوری زدیش زیر بغلت؟

_: دانشمند. بیا کنار.

دخترک خواب آلود را بلند کردم و پاهایش را روی زمین گذاشتم. زیر بازویش را گرفتم و به طرف در هدایتش کردم.

پیمان خندید. آن یکی دستش را گرفت و گفت: فهمیدم. خودم می برمش. مرسی.

پوزخندی زدم و گفتم: خواهش می کنم.

همان دم اتاقم ماندم و صبر کردم تا بروند. بعد برگشتم بخوابم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1396 11:41 ب.ظ
مررررسسسسسسسی شاذه عزیز، عالیه
شاذه خواهش می کنم عزیزممم
سه شنبه 26 دی 1396 07:02 ب.ظ
مررررسسسسسسسی شاذه عزیز، عالیه
شاذه خواهش می کنم موناجان. ممنوووون
یکشنبه 24 دی 1396 11:04 ب.ظ
خیلیییییییییی گللل
شاذه متشکرمممم
یکشنبه 24 دی 1396 10:07 ب.ظ
منم اگه جای ایلای بودم حسودی میکردم خب
یعنی چی نوزاد از راه نرسیده بیاد بشه عزیز دلش؟
اما خوشم اومد، چقدر قشنگ میتونه دلبری کنه، فسقله شیر :دی
شاذه والا! همینو بگو! خجالتم نمی کشه :))))
حسابی بلده :)))
یکشنبه 24 دی 1396 07:08 ب.ظ
سلام شاذه گلم
واااای نی نی عالیه ، متشکرم دوست عزیزم . خیلی خوب بود
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی خوبه. خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
یکشنبه 24 دی 1396 03:55 ب.ظ
سلام شاذه جان
تو از گلم بهتری عزیزم
شاذه سلام ستاره جونم
عزیز دلمی
یکشنبه 24 دی 1396 09:21 ق.ظ
سلام شاذه جان
من از خیلی خیلی قدیمها طرفدار قصه هات بودم .....
این قصه ات هم برام خیلی جالب بود
شاذه سلام عزیزم
خیلی از لطفت متشکرم
یکشنبه 24 دی 1396 12:57 ق.ظ
سلاااام علیکم
شاذه ی گل خودمونی
پست قبل منظورم دهه هشتادی بود!!! نومودونم چرا نوشتم نود؟؟ اشتباه لپی تایپی بوده
واااااای نی نی نی نی خیلی دوس...وای بوی گردنشو که نگوووووو...من غشششششش
شاذه جان مطمئنی آیهان ۱۷ سالشه؟؟ پ چرا مث ۲۷ ساله هاس
برعکسش پیمان..وژدانی خیلی خنگوله
دلت آروم و لبت خندون
شاذه علیک السلاااااام
عزیز دلمی
ببخش که گیر الکی دادم
منم نینی خیییلی دوست
فرق آیهان و پیمان علاوه بر ویژگیهای ژنتیک شخصیتیشون، بچه ی اول و آخر بودنه
متشکرم عزیزم. به همچنین
شنبه 23 دی 1396 11:37 ب.ظ
شما گل که بودی، شاید به سبزه هم آراسته شدی حتی
بابای آیهان چه حواسش به همه چی هست. مامانش پیر شده ها
کیهان چه مظلوم شده طفلکی
ممنون شاذه جانم
شاذه
مسئولیتش چند برابر شده مجبوره حواسش به همه چی باشه.
آدم سزارین شده اونم تو سن نزدیک چهل واقعا ضعیف و دردمنده.
کیهانم طبق قانون بچه دومیها هیچوقت به اندازه ی آیهان مسئولیت پذیر نبوده حالا ناراحته
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 23 دی 1396 10:37 ب.ظ
سلام:)

ممنون از وقتی که میذاری
ممنون از داستان هیجان انگیزت
شاذه سلام :)
خواهش می کنم. ممنون که همراهمی
شنبه 23 دی 1396 09:22 ب.ظ
وااااقعاً گل ترین شاذّه دنیایی.
شاذه متشکرم مهربونم
شنبه 23 دی 1396 09:15 ب.ظ
شاذه
شنبه 23 دی 1396 08:27 ب.ظ
سلام:)

شاذه سلام عزیزم :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :