ماه نو
چهارشنبه 27 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
نصف شبتون بخیر
این قصه چرا اینجوریه؟ هر قسمت رو که می نویسم سورپریز میشم که چی شد که اینجوری شد! الهام جان کلاً داره راه خودشو میره. بنده بی تقصیرم


صبح طبق معمول جمعه ها به خانه ی آقاجون رفتم. البته مامان هنوز ضعیفتر از آن بود که بتواند بیاید. اما اصرار کرد که من حتماً بروم و خانواده را ببینم.

ایلای با لباس مرتب و روسری گلدار وارد شد. با دیدن من لبخند زد اما زود جمعش کرد و سعی کرد رو بگرداند. کمی تعجب کردم. داشتم در دل مؤاخذه اش می کردم که باز حسادت می کند یا چیزی شبیه به این. اما نه... کم کم متوجه شدم کاملاً دوستانه از من دوری می کند ولی تمام حواسش به من است. نفسی به راحتی کشیدم.

پیمان کنارم نشست. جهت نگاهم را که دید گفت: دو ساعت باهاش حرف زدم که تو جمع دور و بر تو نپلکه. کاری بهت نداشته باشه. دل تو دلش نیست بپره کنارت بشینه.

فکر کردم: کنارم؟! خنده ام را به زور فرو خوردم.

پیمان نیمه شوخی تشر زد: چه خوششم امده. جمع کن خودتو!

نیشم را جمع کردم و در حالی که به زحمت چشم از ایلای می گرفتم پرسیدم: از صبح کجا بود؟ هی فکر کردم میاد نیومد.

=: شهناز بندش کرده بود که حموم کنه و موهاشو درست کنه و این حرفا. ولش می کرد ثانیه ای تو خونه بند نمیشد. مهره ی مار داری انگار.

خندیدم. گوشیم زنگ خورد. شهرام بود. گفت بچه ها را جمع کرده است و می خواهند برای ناهار بروند باغ شازده. من هم بروم.

پیشنهاد خوبی بود. من که حالا حالاها دیگر بعید بود که کلاهم این طرفها بیفتد و بتوانم هوایی تازه کنم.

قطع که کردم دایی گفت: تا می تونی از این گردشای مجردی استفاده کن. پس فردا که رفتی سر خونه زندگیت دیگه از این خبرا نیست.

_: همین فردا دارم میرم. فعلاً خونه زندگیمون اینجوریه. خونه زندگی تو چه جوریه؟ راضی هستی؟

نگاهی به شهناز که داشت با ماندانا حرف میزد و می خندید انداخت و گفت: میشه راضی نباشم؟ شهناز بهترین همدمیه که می تونم داشته باشم.

_: خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم. اصلاً نمی تونم تصور کنم که یه خواستگاری سنتی رسمی برم و بعد هم خوشحال باشم.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خواستگاری رفتن تو که نوبر بود.

خندیدم و در حالی که دوباره چشمم به ایلای بود گفتم: عشق منه.

از جا برخاستم. به اندازه ی کافی نشسته بودم. یک خداحافظی رسمی با جمع کردم و بیرون آمدم. هنوز از درگاه رد نشده بودم که ایلای از زیر دستم سر خورد و بیرون پرید. چرخید. نگاه خندانی به من انداخت و پله ها را تند تند بالا رفت.

دنبالش نرفتم. دکمه ی آسانسور را زدم و خونسرد بالا رفتم. دم در خانه منتظرم مانده بود. صورتش از دویدن سرخ شده و چشمهای خندانش می درخشید.

در را باز کردم و در حالی که دستش را می گرفتم گفتم: خیلی نمی مونم. شهرام میاد دنبالم بریم بیرون.

به دنبالم آمد و متعجب پرسید: کجا برین؟

کسی توی هال نبود. سلام بلندی کردم. بابا بچه به بغل از اتاق بیرون آمد و گفت: سلام.

جلو رفتم. با احتیاط آیلین را گرفتم و روی مبل نشستم. ایلای را هم کنارم نشاندم و دست آزادم را دور شانه هایش حلقه کردم.

رو به بابا گفتم: شهرام زنگ زد. گفت با بچه ها میریم باغ شازده. تو هم بیا.

ایلای سر برداشت و نگاهم کرد. چشمهایش تر شده بود. با عذاب وجدان لب برچیدم و به آیلین نگاه کردم.

بابا گفت: سرشو بذار رو شونه ات آروغ بزنه. البته ممکنه شونه تم مزین کنه. اگه ناراحت میشی بدش به خودم.

خندیدم و از جا برخاستم. بچه را به بابا دادم و گفتم: شهرام الان میاد. حسش نیست دوباره لباس عوض کنم.

ایلای چیزی نگفت. فقط غمگین نگاهم کرد. گردش و تفریح و هرچه که بود زهرمارم شد. بگویم نمی آیم؟

از جا برخاستم و به اتاقم رفتم. احتمالاً این آخرین گردشم تا وقت کنکور میشد و اگر نمی رفتم...

ایلای به دنبالم به اتاق آمد. روی صندلی گردان پشت میزم نشستم و ایلای را روی پایم نشاندم. سعی کردم توجیهش کنم.

_: ایلای من اگه امروز نرم... تا وقت کنکور نمی تونم هیچ جا برم. نمی دونی اونجا چه جوری دارم درس می خونم. یه همدرس هم دارم که دور از جان شما عین گشتاپو! نمی ذاره سرمو چپ و راست کنم. فقط باید بخونم.

با لحنی گرفته و بی تفاوت پرسید: گشتاپو چیه؟

_: پلیس آلمان تو جنگ جهانی.

سری تکان داد و حرفی نزد.

بیخ گوشش را بوسیدم. بوی شامپو می داد. نرم زمزمه کردم: می دونی چقدر دوستت دارم؟

سرش را به نفی بالا انداخت.

فشارش دادم و گفتم: ای وروجک! خیلی دوستت دارم.

غمگین گفت: باشه.

تکانش دادم بلکه حواسش پرت بشود: هی... ایلای؟

گوشیم زنگ زد. شهرام بود. حتماً رسیده بودند. خواستم ایلای را زمین بگذارم و در حالی که به شهرام جواب می دهم تا دم در بروم اما اینقدر حالش گرفته بود که دلم نیامد.

همانطور که با یک دست نگهش داشته بودم، جواب دادم: سلام شهرام؟ رسیدین؟

=: سلام. نه ببین... ماشین خراب شده یه ساعتی کار داره. تموم که شد بهت خبر میدم. الان نمیریم.

با ذوق بشکنی زدم و گفتم: باشه. منتظرم. فعلاً...

قطع که کردم با ایلای روی صندلی چرخان چرخیدم و گفتم: یوهو... یه ساعت دیگه میاد. خوبه؟

+: منم بیام؟

_: با یه مشت نره غول تو رو کجا ببرم؟

آرام زمزمه کرد: هوم. هیچ جا نمی تونی منو ببری.

_: امدی نسازی ها! صبر کن بزرگ شی... رو جفت چشام. اصلاً ولت نمی کنم.

چپ چپ نگاهم کرد و مؤاخذه گرانه پرسید: اون وقت می تونم با نره غولا بیام بیرون؟

خندیدم و گفتم: نه اون وقت دو تایی میریم.

زبانم را گاز گرفتم. نباید زیادی توضیح می دادم.

+: مثل ماندانا و نامزدش؟

ای خدا! خراب کردم. سرم را خاراندم. مکثی کردم و در حالی که چشم تو چشمهایش دوخته بودم پرسیدم: می دونی این کجی چشمات خیلی جذّابه؟

پلک نزد. سرد و سنگی نگاهم کرد. یاد روزهای اولی که آمده بود افتادم. آن روزها که با همه سر جنگ داشت و خیلی کم می خندید.

سعی کردم اعتماد بنفسم را نگه دارم. با خنده پرسیدم: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ توله شیر می خوای منو بترسونی؟

+: می خوام ببینم آخرش راستشو میگی یا نه؟

_: چی رو بگم؟

+: شما دو تا فکر می کنین من هیچی نمی فهمم؟

با تردید پرسیدم: ما دو تا؟

عصبانی گفت: تو و بابام. از صبح هی گیر داده تو جمع حواست باشه، طرف آیهان نری، کنارش ننشینی. بهش دست نزنی. کسی نبینه دستشو می گیری. خیلی خب. می فهمم!

مکثی کرد و افزود: تو هم که اینجوری...

مردد پرسیدم: من... من چه جوری؟

از روی پایم پایین پرید و گفت: خیلی بدی. خداحافظ.

دستش را قاپیدم که نرود. گفتم: صبر کن ایلای. من الان که نمی خوام برم. شهرام گفت یه ساعت دیگه. قهر نکن دیگه.

+: قهر نیستم. فقط می خوام برم خونمون.

_: بوسم کن بعد برو.

+: نمی خوام.

_: ایلای....

شکلکی در آورد و با چندش گفت: گربه شرک.

غش غش خندیدم و بغلش کردم.

+: ولم کن.

_: نمیشه. دعوا نداریم.

+: خب اذیت نکن. بگو چی شده.

عقب رفتم. شانه هایش را نگه داشتم و ملتمسانه گفتم: نپرس ایلای. این یکی رو نپرس.

لبهایش را بهم فشرد. انگار سعی می کرد بپذیرد. سری به تأیید تکان داد. پیش آمد. بوسه ی نرمی روی گونه ام نشاند و بدون حرف دیگری از اتاق بیرون رفت.

صورتم را با دست پوشاندم و نالیدم: پیمان خدا بگم چکارت کنه!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 دی 1396 01:22 ق.ظ
سلااااام شاذه جووونی
داستان عالیههههه خیلی دوسش دارم
خداییش بچه های الان بیشتر از سنشون میفهمن تازه دخترِ ما هم غرور داره همین فرمون برین جلو
من آقا دکترِ آینده دوست
مرسیییی که مینویسی شاذه جووونم
شاذه سلااااام روجای خوشگلممم
متشکرم عزیزممم
بله هوشها بالا رفته بهرحال. زیادی مغروره مرسی
مرسیییی
ممنونمممم عزیزمممم
پنجشنبه 28 دی 1396 11:14 ب.ظ
سلام. خسته نباشید و سپاس بابت نوشتن داستان ها
راستش راجع به این داستان نقدی دارم که امیدوارم موجب تکدر خاطر عزیزتون نشه.
سوای از اعتقاد قلبیم که قبول نمیکنه دختر بچه ای رو در سن پایین و بدون اجازه ی خودش به عقد کسی در بیارن از لحاظ منطقی هم حتی، نمی تونم قبول کنم پدری دخترش رو در سن نه سالگی به عقد کسی در بیاره. زمان هزار جور بالا و پایین داره. ایهان الان یه نوجوونه. چه تضمینی راجع به شخصیت آینده ش وجود داره؟ ممکنه دو سال دیگه با ورود به جامعه بزرگتر اصلا اشتیاقی به ایلای نداشته باشه. پیمان چی جوری میخواد به ایلای پایبندش کنه؟
یا ایلای الان یه کودکه. آدم ها توی این سن نسبت به هیچ چیزی ثبات ندارن. یک پدر هر چند بیست و پنج ساله و هر چند با شخصیت بی ثبات چی جوری همچین ریسکی روی آینده بچه ش میکنه؟ اگر اون دختر تو 18 سالگی اصلا تناسبی با ایهان نداشته باشه چی؟ چند درصد از ما احساسات 9 سالگیمون رو تا 18 سالگی با خودمون حمل میکنیم؟

از لحاظ ساختار نوشتار هم به نظرم نمی تونیم بگیم توی دنیای داستان هر اتفاقیی ممکنه. بله اگر فضا فانتزی باشه این امکان پذیره. ممکنه یه روز صبح آسمون فسفری باشه ولی تو فانتزی هیچ محدودیتی نیست. اما توی داستان های رئال به نظرم قابل پذیرش نیست
بازم میگم امیدوارم موجب ناراحتیتون نشده باشم. اما به نظر من راه های فرار دیگه ای وجود داشت برای اینکه این دو نفر کنار هم قرار بگیرن.
این اتفاق و خصوصا اصرار های الان ایلای و حس و حال ایهان به نظرم مسیر داستان رو به هم ریخت.
ما از داستانی که روابط زیبای خانوادگی رو بصورت رئال و کنار هم خیلی قشنگ داشت پیش میبرد یه دفعه رسیدیم به یه پسری که ببخشید ولی از لحاظ علم روز جهان هیچ اسمی غیر از پدوفیل نمیشه روش گذاشت

امیدوارم نقدم موجب رنجیدگی شما و سایر دوستان نشه
شاذه سلام پرواجان
سلامت باشی
خواهش می کنم. لطف می کنین

منطق؟ واقعاً کی منطق داره؟ من دیروز به خاطر سر رفتن قهوه روی گاز گریه ام گرفت و رو گاز مشت کوبیدم. جلوی بچه هام! سوای این که چقدر کارم غلط بود و چه تاثیر بدی می تونه رو بچه هام بذاره، من آدمی نیستم که قلباً بخوام کوچکترین آزاری به بچه هام برسونم. اشتباهمو می پذیرم. ضعفم رو به خاطر مشکلات هورمونی قبول دارم و سعی می کنم با محبت و قدرت در جاهای دیگه جبرانش کنم.

من احساساتم رو از 9 سالگی تا الان با خودم حمل کردم. دخترم که با من بسیار متفاوته هم همینطور. ولی این که صد در صد نیست قبول دارم. و این که یه پدر چطور می تونه اینطور فکر کنه، لابد اونم مثل من احساساتش از بچگیش تغییری نکرده. خیلی وقتها اجبارهایی به بچه هامون می کنیم که فکر می کنیم به صلاحشونه. مخصوصاً تو جامعه ی سنتی ما.

از لحاظ ساختار نوشتن قوی و محکم پیش نرفت. این رو قبول دارم. اگر بهتر نوشته بودم همین ماجرا خیلی باورپذیرتر میشد.
توی دنیای رئال ما به قول مهران مدیری کسی مثل ترامپ رئیس جمهور میشه. اینو با کدوم منطق میشه باور کرد؟ چرا؟ می دونم دستهای پشت پرده ای بوده. ولی اون دستها چرا؟

قطعاً راههای فرار بهتری بود. من اصلاً ضعف نویسندگیم رو انکار نمی کنم.

پسر داستان ما دید جنسی اش فقط نسبت به سارینا بود نه ایلای. و البته این هم از ضعف نویسنده است که درست توضیح نداده. و الا در ذهن من اون بوسه ای که آیهان طلب کرد یه بوسه ی خیلی پاک ساده بود که آدم از یه بچه توقع داره.

خواهش می کنم. نه کاملاً صحیح می فرمایید. اشکال از نوشتاره. از چیزی که من نوشتم میشه اینطور هم برداشت کرد. ولی زاویه ی دید من خیلی پاک بود و اصلاً ذهنم به طرف این ماجراها نرفته بود.
پنجشنبه 28 دی 1396 08:05 ب.ظ
سلااام علیکم شاذه جونم
خوبی؟ خوشی؟
ما هم خوبیم..خداروشکر
وای عجب خنگیه این‌پیمان
نمیدونم به خنگ بازیاش بخندم یا عصبانی بشمترجیح میدم بخندم
این گودزیلاهای دهه هشتادی و نودی این همه ناز و دلبریو از کجا بلدن؟؟ نسل سوخته که هیچ نسل ته گرفته و جزغاله شده ایم ما

بعضی دوستان خیلی جدی گرفتنا بابا بی خیال..داستانه
همه مزشم به همین کارای غیرمعمول و غیر عادیشه
اگه واقعیت باشه منم برنمیتابم میزنم طرفو شل و پَل میکنم
ولی تو داستان شاذه جونم فقط از خوندنش لذت میبرم
(اینا مخاطبش فقط خودتی شاذه جونم...کسی نگه در نظرات بقیه دخالت کردم )
قلمت سبز و ذهنت پویا
شاذه سلااااام عزیزم
خوب و خوشم به لطف خدا
خدا رو شکر که خوبی
خیلی خنگه طفلک
همون بخند بهتره. ارزش نداره عصبانی بشی
هی هی هی... البته چی بگم؟ تو دوره ی ما هم بعضیا خیلی بلا بودن ولی من ساده طفلکی اینقد بچه خوبی بودم... یادم بخیر
همینو بگو! مشکل اینجاست که نت و تلگرام پر شده از داستانهای خشن و ظلمهای عجیب تو قصه ها و قتلها و تجاوزها... اونا رو می خونن. مشکلی هم نیست. فقط سرشونو با تاسف تکون میدن که اجتماع چقدر بد شده. حالا این قصه ی پیش پا افتاده ی خندان من شده کودک آزاری و بدبختی!
اصلاً دلیلی نداره که همچین اتفاقی تو واقعیت بیفته

خیلی خیلی از لطف و محبتت ممنونم نازنینم
پنجشنبه 28 دی 1396 03:43 ب.ظ
استغفرالله ربی و اتوب الیه
این تسبیح من كو؟
شاذه
پنجشنبه 28 دی 1396 09:05 ق.ظ
سلام دوست جان

یه نکته ای متوجه شدم، بیا این الهام بانو رو هر چند وقت یکبار بفرستیم بره مسافرت ، بعدش کلی داستان خوب و قشنگ به دست میاریم. نظرت چیه شاذه جان؟ شما هم تو این فاصله یه استراحتی میکنی عزیزم.

نتیجه غیب شدن های ایشون عجیب شگفت انگیزه. ( البته حرص درآر هم هست بی خبر رفتنشون)



شاذه سلام دلبندم

بدم نیست. مخصوصاً الان گمونم یه دو سه روز بره و با یه هیجان منطقی خوب برگرده خیلی خوبه.

کاملاً موافقم

متشکرم عزیزم
پنجشنبه 28 دی 1396 01:40 ق.ظ
چرا من نمیزنم این پیمان و له کنم خاله!؟ آخه چرا؟ این پیمان باید بمیره! آدم اینقدر مشنگ؟ این شهناز جون چه حرصی میخوره ها از دست این. واقعا حق داره این پیمان دوست آیهان باشه... گاهی فکر میکنی آیهان بیست و پنج سالشه و پیمان 18 ساله. ایلای از باباش بیشتر میفهمه!
خاله... نمیشه چند سال بپریم جلوتر!؟ من دارم دق میکنم
شاذه بزن لهش کن :)) نه بابا نکشش. خصومت نداره. فقط خنگه :دی واقعاً دلم نمی خواد جای زنش باشم :دی
دارم به چند سال جلوتر هم فکر می کنم. سعی می کنم قسمت بعدی منطقی تر پیش بره
چهارشنبه 27 دی 1396 10:12 ب.ظ
دوست محترم بدون این که به دختر طفلک اطلاع داده بشه حتی برداشتن صیغه خوندن . کاری به سنش هم نداشته باشیم این چیزی هست که من قبول نمیتونم بکنم و از این بعد این داستان رو نمیخونم . انشاالله از داستان دیگه در خدمت شما هستم .
موفق باشید
شاذه نظرتون محترم. ممنون که تا اینجا همراهم بودین
چهارشنبه 27 دی 1396 07:17 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
دلم گردش با دوستان خواست, فردا بریم دور دور
پیمان هیچی از بچه داری نمیدونه! بسپره به شهناز خانم بهتره ها
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
آی گفتی! منم الان دارم باغ شازده رو می نویسم اینقدر دلم خواست... ولی سرده. باشه تابستون انشاءالله. فعلاً مرا کنج بین کامپیوتر و رادیاتور بس
یه پسر بیست و پنج ساله که اتفاقاً شدیداً دردانه ی خانواده بوده و تو عمرش هیچ مسئولیتی نداشته چی سرش میشه آخه! خداییش باید واگذار میکرد به شهناز که این کارم نکرد. فکر کرد خودش بیشتر میفهمه.
خواهش می کنم عزیزم
چهارشنبه 27 دی 1396 06:11 ب.ظ
سلام شاذه خیلی نازنینم
دیگه از تک شاخ گذشته من شدم نوعی موجود نوظهور به اسم چند چند شاخ
خوب همین قصه قشنگه دیگه ، عشق پاک بچگی هم زیاد غریب نیست ، دخترها که باهاش کاملا آشنا هستن و مطمئنم که زمان ما همین جور پاک و در حد رویاهای دخترونه میموند ، الانو نمیدونم . من اسمشو کودک آزاری نمیذارم ، البته تا زمانی که در همین حد بمونه . این بیشتر تلفیقی از احترام به اعتقادات و روابط دنیای مدرن هست ،
متشکرم عزیزم ، خوندنی بود
شاذه سلام شهر خیلی مهربونم
دور از جونت
بله زمان ما که اقلاً اینطور بود ولی این روزگار اینقدر حرفهای عجیب می شنویم که اصلاً نمی دونم چه برداشتی میشه کرد.
از این توصیف زیبا متشکرم: این بیشتر تلفیقی از احترام به اعتقادات و روابط دنیای مدرن هست
لطف داری عزیزم
چهارشنبه 27 دی 1396 03:24 ب.ظ
سلام شاذه جان
شاذه سلام عزیزممم
چهارشنبه 27 دی 1396 01:53 ب.ظ
نه خوشم اومد ! باریکلا ! آفرین.
الهام قشنگ داره به من ثابت میکنه که دلش نمیخواد اسمش بره تو روزنامه های کثیرالانتشار.

ولی خب تهدید من سرجاشه الی جون.شما باز فراری بشی بری جزایر قناری اسمت میره تو آگهی های از درجه اعتبار ساقط و اینا ! دیگه خوددانی.

درباره ی داستانم واقعیتش حس میکنم الهام زده به سرش.
این نیم وجبی چه یهویی عاقل شد نه؟یه جوری بود...یه لحظه درکش نکردم.
داریم به سمت عروس کوچیک میریم...از شاذه بانو تقاضامندیم فرمونو از دست بچه بگیرن بشینن پشت رول برن به یه سمت دیگه.

با تشکر.
شاذه ببین از ترسش فرمونش تا کجاها رفته
یعنی خودم آخر شب شاخ در آوردم! اصلاً دلم نمی خواست به این زودی بفهمه. اگر این پیمان ساده لوح اینقدر باهاش بحث نکرده بود که جلوی بقیه نمیری طرف آیهان، بعد پشت سرشون طوری نیست، بعد هی توجیه پشت توجیه... این بچه اصلاً نمی فهمید. کلاً همه آتیشا از گور پیمان بلند میشه اونم بنده خدا از سادگیشه. نه که دشمنی داشته باشه.
فردا آیهان را به تهران فرستاده و تلاش می کنیم دوباره وضعیت را متعادل بنوماییم
چهارشنبه 27 دی 1396 11:26 ق.ظ
سلام:)

اخیییییییییییی
شاذه سلام عزیزم :)
مرسیییی
چهارشنبه 27 دی 1396 10:19 ق.ظ
وای الهام بانو چه کرده .....عالی تر از عالی سپاس عزیزم
شاذه متشکرم نگین جانم
چهارشنبه 27 دی 1396 06:47 ق.ظ
داستان خیلی شیرینیه. اما فكرش رو كه می كنم... واقعا سواستفاده از بچه است. یعنی از نظر حقوق كودكان جزو كودك ازاری محسوب می شه. بعدشم اینا بزرگ شن هر دو شون حسرت می خورن كه جوونی كه هیچی، بچگی هم نكردن. البته می دونم داستانه اما خوب این افكار هم هست....
شاذه خیلی ممنونم
از نظر تئوری بله. ولی این دو تا دارن بچگیشونو می کنن. از تفریحاتشون و درسشون و هیچ قسمتی از حقوقشون دست نمی کشن. فقط در کنارش عاشقی می کنن. تمیز و ساده. بدون حتی رابطه ی بیشتر. تو دنیای واقعی اصلاً امکانش نیست. غیرممکنه اینقدر پاک پیش بره. ولی اینجا دنیای رویاهای صورتی منه :)
چهارشنبه 27 دی 1396 02:31 ق.ظ
اوخییییییییی
میون تب و استفراغا و هوشیاری اسمایلی خیلی چسبیدموچکرمم
شاذه آخییییی عزیزمممم خوب باشه انشاءالله
چهارشنبه 27 دی 1396 02:25 ق.ظ
خاله سلام
ایلای فقط نه سالشه خاله...
چرا آخه!؟
درکش سخته
رابطشون و خیلی دوست دارم ولی از این بحث بینشون اصلا خوشم نمیاد
شاذه سلام عزیزم
راستش درکش برای خودمم مشکل بود
ولی حس کردم بعد از این که دو ساعت پیمان توجیهش کرده که جلوی مردم دست آیهان رو نگیر و اینا، بالاخره بچه یه چیزایی فهمیده
چهارشنبه 27 دی 1396 12:46 ق.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :