ماه نو
جمعه 29 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


در اتاقم را بستم و به پیمان زنگ زدم. الو نگفته رگباری شروع کردم: پیمان می فهمی چکار کردی؟ قرار بود نفهمه. چرا اینقدر باهاش حرف زدی که حساس بشه؟ که بفهمه؟ آخه این چه کاری بود؟ از بچگیت همینطوری بودی. هیچ کاری رو نمی تونستی یواشکی بکنی. این بچه چه تقصیری داشت که هی براش جلسه توجیهی راه انداختی؟ چکار می کرد تو جمع؟ خودم مراقب بودم دیگه. نمی پرید بوسم کنه که!

=: نفس بگیر آیهان. چی شده؟ فهمید؟ همه شو؟

کلافه گفتم: نمی دونم چقدر فهمیده. اینقدر می دونه که نامزدیم.

=: وای...

_: وای و زهرمار. دیگه اگه درباره ی من باهاش حرف زدی حتی یک کلمه! پدرشی باش. منم شوهرشم. بعد از این پاسش می کنی به خودم. بلکه بتونم جمعش کنم.

گفتم شوهرش ولی این کلمه برایم خیلی سنگین بود. اصلاً به معنی واقعیش در ذهنم نمی گنجید. آن هم در مقابل ایلای کوچکم. ولی مجبور بودم از وزنه ای استفاده کنم که پیمان مغلوب شود.

=: به بقیه نگه... دوستاش تو مدرسه.

نفسی کشیدم و سر تکان دادم. غریدم: فقط می تونم امیدوار باشم که هیچکس باور نکنه که تو این دور و زمونه چه حماقت بزرگی مرتکب شدی. چرا من قبول کردم آخه!

پوزخندی زد و گفت: ها... اگه یادت باشه یه طرف این ماجرا تویی رفیق شفیق! همه چی رو ننداز گردن من.

_: خیلی خب مسئولیت بقیه اش با خودم. دیگه اسم منو جلوش نیار. بهش نگو چه وقت بهم زنگ بزنه یا نزنه. خودم می دونم و ایلای.

=: اوه اوه چه توپ پری هم داره شازده داماد. هی این یکی رو... ایلای بابا... سلامت کو؟ آیهان چی بهش گفتی که عصبانیه؟

_: من چی گفتم؟! هیچی جناب نابغه. همونایی که تو گفتی اذیتش کرده. حیرون این رابطه شده.

=: آیهان...

_: آیهان و زهرمار. من دیگه جا ندارم. میرم بیرون هوا بخورم. تو میدونی و دخترت. وای به حالت اگه خرابترش کنی.

=: چکار کنم؟

_: ورش دار ببر بیرون گردشی کنه هوایی بخوره روز جمعه ای. عوض این که با یه مشت اراجیف مغزشو پر کنی.

پشت خطی داشتم. عصبانی از پیمان بدون خداحافظ قطع کردم و جواب دادم.

=: سلام آیهان. تا بیای پایین رسیدیم.

_: سلام. امدم.

کت بهاره ای برداشتم. با مامان بابا خداحافظی کردم و بیرون رفتم. سوار که شدم مثل گلوله راه افتادند. دو تا ماشین باهم کورس گذاشته بودند. صدای آهنگ بلند، کری می خواندند و می خندیدند. من هم صندلی عقب بین میلاد و جمشید نشسته بودم و نفسم را حبس کرده بودم. تا بیایم که خودم را قانع کنم که نترسم و همراهشان بخندم رسیده بودیم! سرگیجه و تهوع گرفته بودم. تلوتلوخوران پیاده شدم و همراهشان راهی شدم. پله های باغ را یکی یکی بالا رفتیم. از سروها و حوضها گذشتیم. سعی کردم تا می توانم نفس عمیق بکشم. کم کم حالم بهتر شد.

توی رستوران سنتی نشستیم و سفارش ناهار دادیم. ناهار را بین سروصدا و شوخیهایمان خوردیم. دلم برای بگو بخندها و دیوانگیهایشان تنگ شده بود.

بعد از ناهار توی باغ روی تخت نشستیم و چای و قلیان خبر کردند. دو دستم را روی پشتی پهن کرده بودم و به آواز خواندن و لودگی میلاد می خندیدیم. بعد با توپی که جمشید آورده بود وسطی بازی کردیم. از این که هنوز می توانستم خوب نشانه بگیرم و هدف را بزنم کیف کردم.

نزدیک غروب بود که خسته ولی خوشحال به خانه برگشتیم. توی گاراژ دایی ایمان و پیمان را دیدم که با خانواده هایشان از گردش برگشته و داشتند بارهایشان را خالی می کردند. ایلای به طرفم دوید و با خوشحالی مشغول تعریف کردن از کوه و دشت و حیواناتی که دیده بود شد.

باهم بالا رفتیم. عموشاهرخ و خاله پروین و شیدا خانه ی ما بودند. کمی بعد شهرام هم آمد. ایلای هم ماند و دور هم شام خوردیم. آخر شب مهمانها که رفتند با یک دنیا دلتنگی ایلای را بوسیدم و خداحافظی کردم. این بار ایلای حسابی گریه می کرد و نمی خواست برود. مجبور شدم شب کنار خودم نگهش دارم تا آرام بگیرد. خودم اصلاً نخوابیدم. صبح زود خواب بود که آرام برخاستم. گونه اش نرم بوسیدمش و راه افتادم. بابا تا فرودگاه همراهم آمد. قول داد که مواظب ایلای باشد.

دوباره تهران دوباره دود دوباره درس... سارینا عصبانی بود که من یک کلمه هم درس نخوانده ام. داشت حرص می خورد و من هم با لبخند نگاهش می کردم. دید هرچه حرص بخورد عکس العمل بهتری نشان نمی دهم و بالاخره ساکت شد.

داشتیم می خواندیم که ایلای زنگ زد. سارینا پوفی کشید. گوشی را از جلوی من برداشت و روشن کرد: سلام ایلای. آیهان درس داره. بیست دقیقه دیگه زنگ بزن. خداحافظ.

فرصت یک کلمه جواب دادن هم نداد. فروخورده خندیدم و به تست زدن ادامه دادم. همین که اعلام تنفس کرد به ایلای زنگ زدم و خوشحال گپ زدیم.

+: اون کی بود که جواب داد؟

نگاهی به سارینا انداختم. روی زمین دراز کشیده بود و پاهایش را توی هوا نگه داشته بود. داشت ورزش می کرد.

_: سارینا. همسایمونه. باهم درس می خونیم.

نفس عمیقی کشید و گفت: کاشکی منم اونجا بودم.

تبسمی کردم و گفتم: خوشگل خانم اگه تو اینجا بودی حواس نمیذاشتی من درس بخونم. این یه سال رو دندون رو جگر بذار.

+: یعنی چی؟

_: یعنی صبر کن. میام.

+: باشه.

سارینا برخاست. پشت میز برگشت و گفت: نه دقیقه.

_: ایلای جانم... باید برم. بوووس!

صفحه ی گوشی را بوسیدم و ایلای از خنده ریسه رفت.

بالاخره قطع کردم و دوباره مشغول خواندن شدیم.

چند ماه گذشت. حسابی جا افتاده بودم. درس خواندن خیلی ساده تر شده بود. با چند تا از همکلاسیها در حد همان مدرسه رفیق شده بودم. همه به شدت درس می خواندند و فرصت گردش و تفریح نداشتند.

ولی از همه بیشتر با سارینا خو گرفته بودم. هر روز باهم مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم. بعد هم که ساعتها درس می خواندیم. دنیای خیلی متفاوتی داشتیم ولی به سادگی همدیگر را پذیرفته بودیم. خیلی درباره ی هم سؤال نمی کردیم.

می دانست که ایلای دخترداییم است و خیلی دوستش دارم. می دانستم پسرعمویش مالزی است و ته دلش همیشه می خواهد به او ملحق شود. این درس خواندن بی وقفه اش هم به امید این است که بتواند کارشناسی اش را اینجا بگیرد و با دست پر برود.

این که چقدر دوستش داشت نمی دانم. خیلی در این باره حرف نمی زد. بیشتر صحبتش کمک پسرعمو و ادامه تحصیل در دانشگاههای مالزی بود. ولی لابلای حرفهایش بوی محبتی هم می آمد.

جمعه صبح بود. مامان شیوا از شب قبل به دیدن یکی از دوستانش که خانه ای نزدیک بام تهران داشت رفته بود و تا عصر برنمی گشت. من خواب آلوده صبحانه می خوردم. می دانستم الان سارینا می رسد و باید زودتر جمع کنم اما حالش را نداشتم. آرام لقمه می گرفتم و جرعه جرعه چای می نوشیدم.

بالاخره سارینا با نزدیک نیم ساعت تاخیر رسید. در را نیمه باز گذاشته بودم که با خیال راحت صبحانه بخورم. وارد شد و در را بست. بدون این که ببینمش خوشحال گفتم: سلام. 25 دقیقه تاخیر داری خانم. معلوم هست کجایی؟

آخرین لقمه را هم خوردم و برخاستم. نیمی از چرتم را پشت میز آشپزخانه زده بودم. آن صبحانه ی مفصل هم حسابی حالم را جا آورده بود.

داشتم جمع می کردم که توی درگاه ایستاد. چشمهایش سرخ و متورم بود. با صدای گرفته گفت: سلام. ببخشید.

ترسیدم. ظرف پنیر را تند توی یخچال گذاشتم و پرسیدم: چی شده؟

آب دهانش را قورت داد. اشکی که از گوشه ی چشمش سر زده بود را با سر انگشت گرفته. بغض دار گفت: هیچی. بریم بخونیم.

_: وایسا سارینا... کسی طوریش شده؟ اگه جایی باید بری برو. اگه تنها نمی تونی بری باهات میام.

به طرف اتاق کار رفت و گفت: هیچکس هیچیش نشده. اصلاً چه اهمیتی داره؟

به دنبالش رفتم و متعجب پرسیدم: یعنی چی چه اهمیتی داره؟ داری گریه می کنی. میگی چی شده یا نه؟

گریه کنان پرسید: تا حالا ندیدی یه دختر گریه کنه؟ اینقدر عجیبه؟

سرزنشگرانه نگاهش کردم و گفتم: چرا. دیدم. ولی نه همه دخترا. ما الان چند ماهه که هرروز باهمیم و من حتی بغض کردنتم ندیدم تا حالا. پس الان حتماً یه اتفاقی افتاده.

پشت میز نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و عصبی انگشتها و ناخنهایش را جوید. عصبانی دستش را پس زدم و گفتم: نکن. بگو چی شده؟

صورتش را با دستهایش پوشاند. با گریه گفت: امین نامزد شده.

اینقدر بغض داشت که به زحمت فهمیدم چه می گوید.

ادامه داد: آخر هفته میاد برای عقد کنون. همین دیشب فهمیدم. می گفتن سنتی رفتن خواستگاری... سه ماهه که تلفنی حرف می زنن تا آشنا شدن و قبول کردن و من تمام این مدت برای خودم رویا می بافتم.

به آشپزخانه رفتم. یک لیوان شربت خنک آماده کردم و برگشتم. جلویش گذاشتم و آرام گفتم: یه کم از این بخور.

با سر انگشت پسش زد و گفت: نمی تونم. نمی خورم. حال تهوع دارم.

_: بنظر نمیاد صبحانه خورده باشی. بخور. ضعف می کنی.

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 بهمن 1396 01:25 ق.ظ
سلام:)

دل ایهان اونجا نلرزه؟

نمیشه زمان زودتربگذره.طفلی ایلا
شاذه سلام :)
منم نگرانشم
شنبه 30 دی 1396 03:20 ب.ظ
سلام به روی ماه شاذه جانم !
گاهی از شناختی که از آدمها داری در این موارد حیرت میکنم !
الان فرق ایلای و سارینا در مثلا !
خیلی جالبه انقدر دقیق به آدمها نگاه میکنی
شاذه سلام ندای نازنینم
متشکرم که اینقدر دقیق می خونی و اینقدر پرمهر همراهیم می کنی
شنبه 30 دی 1396 12:48 ب.ظ
خیلی قشنگ بود شاذه جان بعضی مواقع فکر میکنم کاش هنوز ادما زود ازدواج میکردن شاید استحکاک زندگیا خیلی بهتر از حالا بود
شاذه متشکرم نگین جانم منم گاهی همین آرزو رو می کنم
شنبه 30 دی 1396 09:19 ق.ظ
شاذه عزیز سلام
با اینكه همه داستانهات رو دوست دارم واحساس خوبى ازشون میگیرم ولى با این نمیتونم ارتباط برقرار كنم من خودم یه دختر بیست ساله دارم كه اصلاً به ازدواجش فكر نمیكنم چون به نظرم هنوز بچه است با عرض معذرت شاذه عزیز این داستانت پدوفیلى رو به ذهن ادم میاره متاسفانه امیدوارم زودتر بزرگشون كنى
شاذه سلام عزیزم
شما فکر نمی کنین ولی من بیست سالگی دخترم به دنیا آمده بود و اگر سه سال زودتر هم ازدواج می کردم خوشحالتر هم بودم! همه اینطور نیستن ولی من خیلی دوست داشتم زود ازدواج کنم و زود بچه دار بشم. از این که با دخترم مثل خواهر هستیم خیلی خوشحالم الحمدالله. هیچ ربطی هم به پدوفیلی نداره. باور کن!
شنبه 30 دی 1396 01:09 ق.ظ
من خیلی سارینا رو دوست دارم ، و‌ احساس میکنم بیشتر به هم میان!
نمیشه برسن به هم؟
شاذه آیهان زن داره
جمعه 29 دی 1396 11:56 ب.ظ
سلام شاذه عزی م
چه بینوا شد این سارینای قوی و با اراده
متشکرم عزیزم ، مثل همیشه قشنگ و خواندنی بود
شاذه سلام شهر مهربونم
ها می بینی چه طفلکی شد!
خیلی ممنونم نازنینم
جمعه 29 دی 1396 10:06 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
دلمان گردش و بازی با دوستان خواست! اصلنم همین عصری با رفیق جان گردش و مهمونی نبودیم
این سارینا چش شد یهو! دختره خل بشین درستو بخون که خربزه آب است
ممنون شاذه جان
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
ای جان. چه خوب که رفتی
عاشق بود خو. طوریش نشده
خواهش می کنم
جمعه 29 دی 1396 07:35 ب.ظ
شاذه عزیزمم
جمعه 29 دی 1396 06:12 ب.ظ
خواهر مربوطه رو شب قبل رفتن نچلىند اضافه شود لطفا
بزرگوار هستم چون كامنت گذاشتم مراسم دست بوسی بعدا انجام خواهد شد
با تشكر
شاذه بی خیال... می چلانند بعدا
به همین خیال باش
خواهش می شود
جمعه 29 دی 1396 05:28 ب.ظ
شاذه متشکرم میم جانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :