ماه نو
دوشنبه 2 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون به خیر و شادی

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!

_: نه نمیگه. ولی با شکم گشنه آدم با هیچی کنار نمیاد. اینو می دونم.

=: می خوام کنار نیام. می خوام بمیرم.

متعجب  پرسیدم: واقعاً؟ چرا اون وقت؟

=: دوسش داشتم. می فهمی؟ همونطور که تو ایلای رو دوست داری.

روی مبل نشستم و کلافه گفتم: ایلای بچه است. درباره اش اینجوری حرف نزن.

حیرتزده پرسید: منظورت چیه؟ مگه دوسش نداری؟

_: خیلی دوستش دارم. خیلی زیاد. ولی دلم نمی خواد دوست داشتنش با عشق بین آدم بزرگا قاطی بشه. دید من اصلاً بهش اینجوری نیست. بچه است. پاکه. بفهم اینو!

دستش را طوری که انگار مگسی را پس می زند بالا آورد و بدون این که نگاهم کند گفت: خیلی خب بابا تو هم. هرجور عشقته عاشقش باش.

حرصی گفتم: از این که فکر کنی به یه بچه نظر بدی دارم عصبانی میشم.

پوزخندی زد و بی حوصله گفت: یه جوری جوش میاره انگار زنشه.

روی مبل ولو شدم و سر تکان دادم. زنم بود. واقعاً زنم بود. آهی کشیدم و گفتم: شربتتو بخور.

بالاخره برداشت و جرعه جرعه نوشید. عصبانیتم باعث شد که غصه اش موقتاً فروکش کند.

به لیوان نصفه چشم دوخت و متفکرانه گفت: باورم نمیشه. واقعاً براش فقط دخترعمو بودم. همه ی اون وقتایی که با خوشرویی جواب سؤالامو میداد... اون وقتایی که به تبریکای عید و تولد خوشحال جواب میداد... وقتی برای تولدم برام هدیه فرستاد... هیچ منظوری پشتش نبود. هیچی! چقدر برای خودم رویا بافته بودم. فکر می کردم حالا حالاها قصد ازدواج نداره. فکر می کردم تا جاگیر بشه منم لیسانسمو گرفتم و میرم پیشش...

بقیه ی شربت را لاجرعه سر کشید و پرسید: حالا چکار کنم؟ چه جوری می تونم برم عروسی و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده؟

_: کسی می دونست؟ خودش یا بقیه؟

عصبی گفت: نه هیچکس. ولی دل خودم چی؟ بگم برای چی نمی خوام بیام؟

_: بهانه؟؟؟ خوبی سارینا؟ داری شبانه روز می خونی برای کنکور. بهانه از این دست اول تر؟

با بغض گفت: امین داره از مالزی میاد. همه ی خانواده دارن سر و دست می شکنن. هیچکس بهانمو قبول نمی کنه. مخصوصاً دخترعموم که خیلی باهم دوستیم.

_: حتی اونم خبر نداره؟

چانه اش را بالا داد و گفت: نه همیشه می گفت تو عروسی امین باید تو کمکم کنی. خواهرم باشی. چی بهش می گفتم؟ می گفتم نه من می خوام عروستون باشم؟

دوباره گریه اش گرفت. قوطی دستمال را جلویش گذاشتم. لیوان را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. ساندویچ نان پنیر گردوی کوچکی پیچیدم و برگشتم. بدون حرف آن را به طرفش گرفتم.

دستم را پس زد و گفت: اه تو هم که فقط به فکر خوردنی!

جدی گفتم: اینو بخور بعدش عقلامونو میذاریم رو هم یه فکری برات می کنیم دیگه!

با ناز از دستم گرفتم و لقمه ای خورد. روبرویش نشستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چیزی که مسلمه اینه که این جناب پسرعمو نباید رو درس ما تاثیر بذاره و همه ی زحمتامونو به باد بده. والا منم کم مشکل نداشتم. نمی تونم بگم تو سفر دو روزه ام چه اتفاقی افتاد ولی اینقدر بود که بزنم زیر همه چی، ولی نزدم.

=: تو خیلی قوی هستی. بیشتر از سنّت می فهمی. می تونی با همه چی روبرو بشی. من نمی تونم.

آهی کشیدم. پیمان هم همین را می گفت!

گوشیم زنگ زد. ایلای بود. سرد و جدی جواب دادم: جانم ایلای؟ سلام.

از لحنم ترسید. با چشمهای گشاد شده پرسید: سلام. درس داشتی؟ ببخشید. بعدش زنگ می زنم.

دلم نرم شد. چقدر به شنیدن صدایش احتیاج داشتم. لبخند به نرمی روی لبم نشست و گفتم: نه الان درس ندارم.

هیجانزده گفت: پیش مامانتم. ببین آیلین می خنده. ببین!

گوشی را به طرف آیلین گرفت و شروع کرد به حرف زدن با او. دخترک دست و پا زد و خندید. دلم برایش ضعف رفت.

گوشی را به طرف سارینا گرفتم و نجوا کردم: یکی از مشکلاتم اینه. دلم می خواد بگیرم بچلونمش. تمام وقت خوشمزگیش من اینجام. نه می تونم به مامانم کمک کنم، نه نوزادی این خوشگله رو از نزدیک ببینم.

سارینا لبخند کمرنگی زد. دوباره چشم به صفحه ی گوشی رفتم و قربان صدقه ی آیلین رفتم.

کیهان سرش را جلوی دوربین آورد و گفت: ما نیستیم خان داداش. تو بین خواهر برادرات فرق میذاری. باید همینجوری قربون منم بری.

غش غش خندیدم و گفتم: آخه دماغ پرجوشتو قربون! صورتتو بکش عقب!

ایلای دوربین را رو به مامان گرفت. مامان برایم دست تکان داد. همینطور بابا. چقدر خوب بود که دور هم بودند. دلم برایشان تنگ تنگ تنگ شده بود. کمی گپ زدیم و بعد خداحافظی کردیم.

گوشی را گذاشتم و به سارینا که حالا لقمه اش را خورده بود گفتم: خب؟

لبخندی زد و گفت: چقدر خوب که اینقدر عاشق خونوادتی. من به هیچکدومشون اینقدر وابسته نیستم.

_: نمی دونم این وابستگی چقدر خوبه. ولی همیشه آرزو می کنم که هیچوقت مجبور نشم برای مدت طولانی ازشون جدا بشم.

سری به تأیید تکان داد و گفت: امیدوارم. حالا من چکار کنم؟ دیدن امین کنار دختری که دوستش داره واقعاً دردناکه.

_: به نظرت چطوره که امروز کلاً بی خیال درس بشیم؟ بریم بالای شهر برف بازی.

=: تو خوبی؟ من چی میگم تو چی میگی!

_: من میگم تو احتیاج داری که روحیه ات تقویت بشه. هم برای درس خوندن هم برای روبرو شدن با پسرعموت. خونوادت مشکلی ندارن با من بیای گردش؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.

از جا برخاستم و گفتم: پس برو لباس گرم بپوش زود بیا بریم.

با تردید از جا برخاست و پرسید: تو مطمئنی این جواب میده؟

_: مطمئنم. برو.

بالاخره رفت. من هم نفس عمیقی کشیدم. یک روز تعطیل هم غنیمت بود. این دختر را ول می کردی از توی کتاب بیرون نمی آمد. مخصوصاً الان که لابد می خواست با درس خواندن خودکشی کند!

کمی بعد هر دو حاضر بودیم. آژانس گرفتیم و به پارک جمشیدیه رفتیم. همان بدو ورود با یک گروه دختر و پسر همراه شدیم. خیلی راحت ما را در جمع خود پذیرفتند و دو تا تیم برف بازی راه انداختیم. کلی بازی کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم. ظهر ناهار باهم آش خوردیم و بعد از صرف چای و کیک، دوباره به بازی ادامه دادیم.

غروب بود که خسته و خیس و سرمازده ولی خوشحال به خانه برگشتیم. از آسانسور که پیاده شدیم سارینا که از سرما می لرزید و دندانهایش بهم می خورد گفت: مرسی. بهانه ی خوبی جور شد. ذات الریه می کنم میفتم خونه دیگه نمی تونم برم.

کلید را توی در واحد مامان شیوا چرخاندم و خندان گفتم: برو یه دوش آب گرم بگیر و یه لیوان چایی گرمتر هم بخور. بعدم بگیر بخواب.

سری تکان داد. دیگر نمی توانست حرف بزند. خیلی سردش بود. به زحمت در خانه شان را باز کرد و رفت.

مامان شیوا با دیدن قیافه ی من وحشتزده گفت: بپر تو حموم. داری یخ می زنی بچه. کجا بودی؟ من الان رسیدم خونه. می خواستم بهت زنگ بزنم.

با صدایی سرمازده گفتم: پارک جمشیدیه بودم.

وقتی بیرون آمدم مامان شیوا یک لیوان بزرگ دمنوش سرماخوردگی برایم آماده کرده بود. با عذاب وجدان پرسیدم: به سارینا هم بگم بیاد؟ باهم بودیم.

مامان شیوا گوشی تلفن را برداشت و عصبانی گفت: دو تا بچه ی بی فکر نفهم! دم امتحانا چه وقت پارک رفتن بود آخه؟

با لحنی حق به جانب گفتم: برف آمده بود.

اما مامان شیوا گوش نداد. گفت: سارینا خوبی؟ تنهایی یا مامانت هست؟ نیست؟ زود بیا این طرف یه دمنوش بخور سینه پهلو نکنی. امدی ها!

زیاد طولش نداد. با یک بلوز یقه شل بلند اسکی و شلوار گرم گشاد و شال بزرگ پشمی و جوراب گرم و موهای خیس آمد. روی مبل چمباتمه زد و لیوان گرم را بین آستینهای بلندی که تا روی انگشتانش بود گرفت.

سرما خورده بود. با عذاب وجدان گفتم: ببخشید تقصیر من شد. سرما خوردی.  

سرش را بلند کرد و با چشمهای قرمز شده گفت: به لذتش می ارزه. خیلی خوش گذشت. ممنون. خیلی وقت بود که اینقدر بازی نکرده بودم.

سری تکان دادم و گفتم: منم همینطور.

=: حالم... خیلی بهتره.

لبخندی زدم و جلوی مامان شیوا حرف دیگری نزدم.

گوشیم زنگ زد. پیمان بود.

_: الو دایی... سلام.

=: سلام آیهان خوبی؟

_: خوبم شکر خدا. تو خوبی؟

=: خوبم. ببین... یه زحمتی برات دارم... نمی دونم می تونی یا نه. اصلاً میشه...

جرعه ای از لیوان دوم دمنوش گرم و شیرینم را نوشیدم و پرسیدم: چه خبره؟

=: چایما داره برای کریسمس میاد تهران.

_: آخ جووون! کریسمس کی هست؟

=: ده یازده روز دیگه. برای کریسمس اینقدر ذوق کردی؟ رفتی پایتخت مسیحی شدی؟

غش غش خندیدم و گفتم: کریسمس با ایلای ذوق کردن داره. خودتم داری میای؟

=: نه بابا من بیام چکار؟ می خواستم ببینم می تونم تحویل هواپیما بدمش بری بگیریش؟ بعد... زحمتی نیست پیش شما بمونه؟ یعنی نمی دونم چقدرش بره پیش چایما...

_: مشکلی نیست. به چایما زنگ می زنم هماهنگ می کنم. تو نگرانش نباش. فقط بفرستش بیاد.

=: نمی خوای از مامان بزرگت بپرسی؟

_: باشه. گوشی... مامان شیوا... ایلای بیاد اینجا؟ مامانش داره میاد دیدنش... البته مامانش نمیاد اینجا. ایلای رو می برم پیشش.

سارینا خندید و با ته مایه ای حسرت توی لحنش گفت: برق چشماشو! اگه نفر اول کنکورم می شدی اینقدر هیجان زده نمی شدی.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نفر اول رو می خوام چکار؟ همینقدر که کرمون تو دانشگاه راهم بدن بسه. مامان شیوا؟

مامان شیوا یکی از آن لبخندهای نابش را تحویلم داد و گفت: بگو بیاد. فقط حواست باشه که دل و دین ازت نبره و از درس خوندن نیفتی.

با خوشحالی گفتم: دایی هستی؟ حتماً بیاد. خوشحال میشیم. ساعت و روز پروازشو برام اس ام اس کن. ترجیحاً طرف شب باشه که بتونم برم فرودگاه. مرسیییی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 بهمن 1396 08:31 ق.ظ
سلام شاذه جانم. امیدوارم خوب و خوش وسلامت باشی . بچه های گلت خوبن ؟
چه یهو شلوغ پلوغ شد !!!
ایلای شیطون بلا خوب باهوشه ها
چه زود متوجه ی موضوع شده . البته ظاهرا بدش که نیومده . هر چند هنوز قطعا درک درستی از ماجرا نداره و آیهان در نظرش بیشتر یه قهرمان جلوه میکنه که توی روزهای اول اومدنش به این محیط جدید کمک و حامیش بوده .
از این طرف هم که سارینای طفلکی دلشکسته شده .میگم شاذه جون توی قوم و خویشای آیهان دیگه جوان مجرد خوش اخلاق و خوش رو سراغ نداری بفرستی برای سارینا خانوم که دلش شاد بشه ؟
چه بهانه ی خوبی شد برای تازه شدن دیدار ایلای خانوم و آیهان خان قصه مون
با اون اخلاق پیمان میترسم به مادر ایلای هم موضوع رو گفته باشه
امیدوارم کار آیهان به کتک خوردن از مادرزن آینده نرسه
دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . خیلی عالی بود .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوبیم شکر خدا. خیلی ممنون. شما خوبین؟ دختر پسر گل خوبن؟
ها خیلی! حالا چه جوری جمعش کنم آیا؟
بله دقیقاً همینطوره. هم بدش نیومده هم درست نفهمیده چی به چیه.
می گردم خبر میدم بهت
بله خیلی خوب شد
منم راستش می ترسم
کتک خوردنش عالیه
سلامت باشی و دلشاد مهربونم. خیلی ممنون
دوشنبه 2 بهمن 1396 07:52 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
منم دلم برف بازی میخواددددددد چرا برف نمیباره!
مامان شیوا عشقِ عشق آیهان پس نیوفته!
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
انشاءالله بباره بسلامتی
آیهان قوی
خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 2 بهمن 1396 02:17 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خیلی متشکرم ، داستانت از همیشه خوندنی تر و عمیق تره . جالبه که رویاهای صورتی و دخترونه رو کاملا یادته .
از اینکه زحمت میکشی و وقت میذاری ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی از لطف و محبت و همراهیت متشکرم عزیزم
دوشنبه 2 بهمن 1396 12:51 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 2 بهمن 1396 06:51 ق.ظ
كاش ایهان به ایلای یه عشق خواهر برادری داشت و عاشق سارینا یا یكی دیگه می شد كه همسن خودشه. اخه الانم با سارینا می ره برف بازی دلش پیش ایلایه. پس فردا می ره دانشگاه همه تازه عاشق می شن این زن داره. گناه داره.
شاذه چرا گناه داره؟ عاشقی همیشه قشنگه. چه اهمیتی داره که همسنا هنوز دارن می چرخن این مسئولیت زندگیشو داره؟ عوضش لذتشو می بره.
دوشنبه 2 بهمن 1396 04:11 ق.ظ
سلام شاذه جونی
داستان تو دوست دارم وو‌خوشحالم که زود زود ادامه میدی

خسته نباشی
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم. خوشحالم که دوسش داری
سلامت باشی
دوشنبه 2 بهمن 1396 01:07 ق.ظ
من دیروز پست قبلو خوندم فرصت نشد کامنت بذارم الان اومدم برا پست قبل بنویسم دیدم به به پست جدیدم رسبده
هیچی دیگه از ذوق غشیدم
اخی حالا ایلای بیاد با اونم حتما میخواد بره برف بازی و ددردودور چه عشقولانه هایی داشته باشن اینا
طفلکی سارینا امان از این رویابافیای دخترونه!!
منم برف بازی میخوام اللهم‌ ارزقنا برف
از ذوق اول بودن یه کامنت سلام فرستادم اولش بعد بقیه رو نوشتم
فقط خواستی ماشین بدی پورشه کاین باشه لطفا رنگشم سلیقه خودت
تندرست و دلآرام باشی عزیزم
شاذه مرسی مرسییی
معلومههه. البته اگه چایماجان دلتنگ امون بده
همه هم دارن. هیچ کاری هم نمیشه براش کرد.
الهی آمممین ما دیروز یه نمه داشتیم الحمدالله. نه به قدر نشستن و برف بازی. قدیم بهش می گفتیم سرماریزه. الان میگیم برررف الانم که آفتاب عالمتاب. بازم شکر خدا.
خیلی هم عالی
چشم چشم حتما. یه رنگ نسکافه ای باکلاس برات می فرستم یا آبی نفتی
به همچنین مهربون
دوشنبه 2 بهمن 1396 01:00 ق.ظ
سلام علیکم
ینی میشه نفر اول باشم؟؟؟
شاذه سلام به روی ماهت
بلههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :