تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (31)
 
ماه نو
پنجشنبه 5 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

صبح شنبه سارینا قبل از مدرسه رفتن آمد تا بازهم دمنوش تجویز مامان شیوا را دوتایی بخوریم. هر دو کمی سرما خورده و بیحال بودیم اما نه آنقدر که بعد از آن برف بازی و خیس شدن انتظار می رفت. توی آشپزخانه با لباس مدرسه نشستیم و دمنوش نوشیدیم و صبحانه خوردیم. بعد هم باهم راهی شدیم.

سارینا هنوز غصه دار بود. هرچند از دیروز صبح خیلی بهتر شده بود ولی بازهم دلگرفته راه می رفت و به هر سنگی لگد میزد. بعد از چند قدم پرسیدم: پسرعموت چی داشت که عاشقش بودی؟

با ناراحتی گفت: فکر کنم هنوزم هستم. اینه که اذیتم می کنه.  

_: خب معلومه. دله! سوئیچ که نیست آن آف داشته باشه یا اینوری یا اون وری. فعل ماضی گفتم که کم کم بهش عادت کنی.

=: تو خیلی برادر خوبی هستی آیهان. به ایلای و آیلین حسودیم میشه.

تکانی خوردم. تا بحال هیچوقت اینطوری با من حرف نزده بود. اخم کردم. با کمی مکث به خود آمدم و به تندی گفتم: ایلای خواهرم نیست. دخترداییمه.

فروخورده خندید و گفت: می دونم دخترداییته. ولی بگو باهاش چند چندی؟ وقتی بهت میگم دوسش داری جوش میاری که اون یه بچه است وقتی میگم خواهرته میگی نیست.

بی حوصله پرسیدم: نمیشه هم بچه باشه هم خواهر من نباشه؟

رو گرداند و سرش را به تأیید تکان داد. آرام گفت: چرا میشه.

_: الان مشکل تو چیه؟ نگو از امین سوئیچ شدی به طرف من.

مشتی به بازویم زد و پرسید: دیوونه شدی؟ تو همون برای ایلای خوبی. من عمراً نمی تونم به پسری که همسن خودمه تکیه کنم و آدم حسابش کنم. کمِ کم باید هفت سال ازم بزرگتر باشه.

باز سر حرف خودم برگشتم و پرسیدم: امین هفت سال ازت بزرگتره؟

=: هشت سال.

_: دیگه چه خوبی ای داره؟

=: درسخونه. دانشمنده اصلاً. اونجا تو یه مؤسسه ی تحقیقاتی کار می کنه. درس هم می خونه.

پوزخندی زدم و غرق افکار خودم گفتم: ما هم یه دانشمند تو فامیلمون داریم.

عصبانی گفت: فکر نکن حالا که امین نامزد شده فوری سوئیچ می کنم رو فامیل شما.

تلخ خندیدم و گفتم: منم پیشنهادی ندادم. این فامیل ما دو بار ازدواج کرده و از ازدواج دومش هم شکر خدا راضیه.

=: خب پس چی؟

_: هیچی. این فامیل دانشمند ما بر خلاف تحصیلاتش هوش اجتماعی پایینی داره. تو کارای روزمره اش هی خرابکاری می کنه. اعتماد بنفس نداره. یک کلمه بلد نیست دروغ بگه. سیاست نداره. غل و غش نداره. دوست خیلی خیلی خوبیه ولی فکر نمی کنم همسر خوبی باشه.

متعجب و متفکر گفت: امین هم همینجوریه. از همینش خوشم میاد. می دونم هیچوقت نمی تونه سر کسی رو کلاه بذاره. ولی خب برای زندگی همونجا خوبه. این که روزا بره مؤسسه و کلی کار پژوهشی بکنه و بیاد خونه. برای معاشرتهای اینجا خوب نیست. شوخی ها رو نمی گیره. اذیتش می کنن. مخصوصاً این فامیل ما هم خیلی اهل اینن که یکی رو گیر بیارن سربسرش بذارن بخندن.

_: واقعاً می تونی با همچین آدم ساده ای زندگی کنی؟ ناراحت نمیشی شوهرتو مسخره کنن؟

=: خب نمی خواستم اینجا بمونم که مسخره اش کنن.

_: تو میگی من می خوام با کسی ازدواج کنم که ازم بزرگتر باشه؛ که بشه بهش تکیه کرد. به همچین کودکی می تونی تکیه کنی؟

=: آدم همه چی رو که نمی تونه باهم داشته باشه. اونی که هم به قول تو هوش اجتماعی بالایی داشته باشه، درسخون هم باشه قیافه و امکانات قابل قبولی هم داشته باشه که نمیاد منو بگیره!

غش غش خندیدم. اینقدر که چشمهایم به اشک نشستند. وقتی توانستم حرف بزنم گفتم: عالی بود! اعتماد بنفستو شکر. دختر مگه تو چی کم داری که حقّت یه شوهر خوب نباشه؟ اصلاً چند سالته که اینجوری حرف می زنی؟ چرا فکر می کنی فقط اون امین پپه میومد تو رو می گرفت؟

=: بسه دیگه خودتو مسخره کن! من که نمی خواستم الان ازدواج کنم. فکر می کردم امین تا بعد از لیسانس من صبر می کنه، بعدش میرم اونجا پیشش و چون خودش هم خیلی درسخونه تشویقم می کنه که تا مدارج بالا ادامه تحصیل بدم و یه شغل خوب پیدا کنم.

_: خب الان دیگه قحط الرجال شده؟

=: نمی دونم. من باید برم. بعدازظهر می بینمت.

فروخورده خندیدم و گفتم: بسلامت. خداحافظ.

در تمام مدت مدرسه با وجود این که احساس سرماخوردگی می کردم حالم خوب بود. انگار توی دلم موسیقی شادی می نواختند که مدام تکرار می کرد: ایلای میاد. ایلای میاد...

یک بار معلم صدایم زد و پرسید: عاشقی؟

پرسیدم: بله آقا؟

=: حواست کجاست؟ هرچی دارم حرف می زنم با یه لبخند گوشه سقفو نگاه می کنی.

باید می گفتم عاشقم؟ گفتم: ببخشید حواسم نبود. بفرمائید. گوش می کنم.

بعدازظهر بین هیاهوی جمعیت پاکشان راه افتادم. وقتی سر خیابان رسیدم سارینا عصبانی پرسید: معلوم هست کجایی؟ زیر پام علف سبز شد.

سر برداشتم و متفکرانه پرسیدم: اگه امین الان آمده بود برای نامزدی تو...

حرفم را قطع کرد و به تندی گفت: حالا که نیومده.

سر به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم: متأسفم.

=: بسه. می خوام باهاش کنار بیام. بریم سر درسمون. به قول تو این غصه نباید باعث بشه که زحمتامون هدر بره.

سری تکان دادم و راه افتادیم. هرکدام غرق افکار خودمان بودیم. سارینا را نمی دانم ولی من به این فکر می کردم اگر ایلای بزرگ شود و تصورمان از همدیگر عوض شود چه خاکی باید به سرم بریزم؟ حتماً دلم برای عاشقی بی غل و غشمان تنگ میشد. از فکر این که روزی دلم برایش نلرزد غصه ام شد. پا تند کردم بلکه از افکار دلگیرم فرار کنم.

سارینا به دنبالم آمد و پرسید: هی چته؟ نه به اون موقع که نمیومدی نه به الان که عجله داری.

به خانه که رسیدیم سعی کردیم برنامه ی درسیمان را طبق روال قبل پیش ببریم. دیگر هم درباره ی عاشقی حرف نزدیم.

سه روز بعد امین رسید. به مناسبت آمدنش مهمانی کوچکی دادند و سارینا هم مجبور شد که برود. آن شب تنها درس خواندم. البته نیمی از وقتم را نخواندم. ایلای زنگ زد و من دور از چشم سارینا برای خودم زنگ تفریح زدم و با دل خوش دو ساعت به جیک جیکهای دخترک گوش دادم. از خوشحالیش برای آمدن به تهران گرفته تا قصه های آیلین و شاینا و بقیه ی اهالی خانه و همکلاسی های مدرسه اش. همینطور ماجرای گرفتن اجازه از مدرسه برای آمدن به تهران و غیبت از کلاسهای درسی.

خیلی بهم خوش گذشت. بعد از مدتها دلی از عزا در آوردم.

صبح روز بعد سارینا را توی راه مدرسه دیدم. کنارش راه افتادم و پرسیدم: چه خبر؟

متفکرانه نگاهم کرد و پرسید: باورت میشه که این امین به دلم ننشست؟

_: باورش سخته ولی قبول می کنم.

=: برای خودمم سخت بود. انگار تا حالا فوکوس کرده بودم رو همون خصوصیاتی که دوست داشتم. بقیه ی ابعادشو اصلاً نمی دیدم. دیشب انگار آمدم عقبتر و اطرافشم دیدم. دوسش نداشتم... نه. این درست نیست. هنوزم دوسش دارم ولی الان می تونم ازدواجشو بپذیرم. اون مال من نیست.

_: برات خوشحالم.

=: ممنونم آیهان. خیلی بهم کمک کردی.

_: من کاری نکردم! حتی یه دلداری درست حسابی هم ندادم.

=: تو محکم و مطمئن کنارم بودی و این از همه چی مهمتر بود.

لبخندی زدم و گفتم: بزرگش می کنی. همونطور که محاسن پسرعموت رو بزرگ می کردی.

=: الان دیگه نمی کنم. در مورد تو هم فقط سعی کردم ازت تشکر کنم ولی لیاقت نداری.

خندیدم و گفتم: خیلی لطف داری.

 

فقط چند روز تا آمدن ایلای مانده بود. سعی کردم هرچه می توانم تست بزنم که بتوانم وقت بیشتری را با ایلای بگذرانم.

بالاخره شب موعود رسید. پیمان از قبل خبر داده بود که باید ساعت نه ونیم فرودگاه باشم. سر شب بود که کتابهایم را بستم و حاضر شدم و آژانس گرفتم.  

به ترافیک بدی خوردیم. داشتم از نگرانی میمردم. نکند ایلایم تنها بماند.... نکند بترسد... نکند... چرا زودتر راه نیفتادم؟ چرا چرا چرا...

وقتی رسیدم ساعت نزدیک ده بود. تا از گشت رد شوم و خودم را دوان دوان به سالن برسانم نزدیک بود قالب تهی کنم. از فکر دیدن چشمهای اشکیش و نگاه ناامیدش از دیر کردنم، داشتم دیوانه می شدم.

با پریشانی دور سالن می گشتم. یک بار دیگر هم با همین حال دور سالن فرودگاه بین المللی دنبالش گشته بودم. آن روز داشت فرار می کرد و حال خوشی نداشت ولی امروز...

+: آیهان... آیهاننننن...

صدای فریادش بین آن همه سر و صدا به سختی به گوشم رسید. دور خودم چرخیدم تا پیدایش کنم. چمدانش را گرفته بود و دنبال خودش می کشید. هنوز ده قدمی با من فاصله داشت که در لحظه آن را طی کردم و از زمین کندمش.

+: آیهان منو بذار زمین. آیهان زشتهههه. آیهان همه دارن می بینن.

سر و رویش غرق بوسه کردم و بی خیال گفتم: هیچکس ما رو نمی شناسه. خیالت راحت.

بالاخره گذاشتمش زمین. حسابی هم سنگین شده بود. دیگر آن دخترک ریزه میزه ی پارسالی نبود که زیر بغل زدمش و دست و پایش را گرفتم. حتی از چند ماه پیش هم چند سانتی متر قد کشیده بود و وزنش هم بیشتر شده بود.

خندان دسته ی چمدانش را گرفتم و گفتم: خوش اومدی.

با حالتی عصبی شال بهم ریخته و لباسش را مرتب کرد و گفت: تمام قیافمو شلوغ کردی. آبروم رفت.

غش غش خندیدم و سعی کردم که دوباره موهایش بهم نریزم. یک مانتو شلوار کتان زرد ظریف به تن داشت و شال رنگی. همه را صاف و مرتب کرد و دست دراز کرد تا دوباره دسته ی چمدانش را بگیرد.

این بار فروخورده خندیدم و گفتم: میارم برات. دستتو بده به من.

دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و با اخم پرسید: مگه بچه ام؟

_: از چی دلخوری خانم خوشگله؟

+: دیر کردی، آبرومم بردی، خوشگلم نیستم. اینا رو دیگه می دونم.

خندان گفتم: اوخ اوخ اوخ توپشم پره! تو ترافیک گیر کردم خوشگل خانم. ببخشید که دلم تنگ شده بود هیجانزده شدم خشن برخورد کردم. بعد هم کی میگه تو زشتی؟ بگو خودم حسابشو می رسم.

بالاخره لبخند ناخواسته ای گوشه ی لبش نشست. اما زود آن را فرو خورد. از گوشه ی چشم نگاهم کرد. لب برچید و طلبکار گفت: اینا رو نمی دونم. مامانم ساعت سه نصف شب می رسه. اما بابام گفت نباید برم فرودگاه. گفت الان برسم اینجا دوباره نمی تونی منو ببری فرودگاه بین المللی. گفت باید برم خونه بخوابم و صبح برم هتل پیش مامانم. ولی من می خوام برم فرودگاه. تو هم که منو نمی بری.

دلم می خواست درسته قورتش بدهم با آن دهان طلبکار جوجه ایش! لبهایش را با سر انگشت گرفتم و گفتم: میریم خانم خانما. امر دیگه ای باشه؟

سرش با اخم عقب کشید و گفت: نکن جلوی همه!

_: اینم چشم. بریم فرودگاه بین المللی؟

چشمهایش ستاره باران شدند. پرسید: واقعاً میریم؟

لبخندی زدم و گفتم: واقعاً.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 بهمن 1396 11:49 ق.ظ
نمیدونم چه توقعی داشتم كه اومدم وبلاگت؟! ولی روم كم شد
یه پستم شنبه بذار
شاذه ضایع شدی؟ آخ جون
میهن بلاگ یه سیستمی داره که میشه بگین این پست رو در چه تاریخ و ساعتی بفرست. می تونم امشب بنویسم بگم فردا شب پست کنه
پنجشنبه 5 بهمن 1396 10:38 ب.ظ
سلام شاذه جونم . همیشه خوب باشین ان شاءالله . دختر و پسر منم خوبن شکر خدا . خیلی ممنون از لطفت .
دوباره یه فصل از دست این دو تا نخبه ی درس خون خندیدم ... دو تاشون هم عاشق و دلخسته !!! چه شکلی میخوان از پس غول کنکور بربیان خدا میدونه فقط .
البته ظاهرا مشکل سارینا خانوم داره حل میشه . میمونه آیهان خان که فعلا به دلدارش رسیده و حواسش کلا پرته !!!
آفرین به ایلای بانو که چه خانمانه رفتار میکنه . کی باورش میشد شیطونک سال قبل که آیهان زده بودش زیر بغل الان اینطور سنگین و رنگین باشه !!!
مشتاق دیدار مادر زن جان هم هستیم !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت سبز و شیرین
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خیلی ممنونم. خدا رو شکر که خوبین. سلامت باشین.
خدا رو شکر که بهت خوش گذشته
سارینا از اولش هم توهم زده بود بنظرم عشق اولش تحصیلات بود. آیهان جان هم که مادرزاد عاشق به دنیا امده
هنوز مونده تا این وروجک خانم بشه
مادرزن جان هم سلام دارن خدمتتون

سلامت باشی و دلشاد مهربونم
پنجشنبه 5 بهمن 1396 06:13 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 5 بهمن 1396 11:51 ق.ظ
سلام شاذه جون
چه قشنگ بود ، بزرگ شدن ایلای خیلی جالب بود ، متشکرم عزیزم
شاذه سلام شهر نازنینم
خیلی ممنونم مهربونم
پنجشنبه 5 بهمن 1396 11:12 ق.ظ
سلااام
به به
خیلی منتظرم ببینم که اینا به کجا میرسن و آیهان با خودش و دخترای مردم چند چند میشه
ممنونم که مینویسید
خداقوت
شاذه سلااااام
خیلی ممنونم
خواهش می کنم مهربون
سلامت باشی
پنجشنبه 5 بهمن 1396 03:07 ق.ظ
نوشته‌هاتون در نوع خودش بی نظیرن و بی اغراق منو از دنیای دردناک اینروزام کمی دور میکنن
خدا قوت
شاذه نظر لطفته مینوجان. خدا رو شکر که خوشحالت می کنن
پنجشنبه 5 بهمن 1396 02:00 ق.ظ
سلام:)
وووی
شاذه سلام عزیزم
پنجشنبه 5 بهمن 1396 12:30 ق.ظ
سلاااام
آقا فکر کنم مقام اولو لز دست دادم تا پست رو بخونم
ولی داغ داغ خیلی چسبید
چه خوب شد سارینا آروم شد..به نتیجه مطلوب رسید
وااااو چه عشقولانه ای ساخت آیهان
دختره بلا چه نازی میکنه چه دلی میبره از آیهانای خدا از خودم خیلی ناامید شدم
چه آیهانم بلده چطور دل نازدارو به دست بیاره
قشنگ مناسب همن
ببینیم مادرزن چه میکنه با دامادش

دستت سلامت شاذه جونم
شاذه سلااااام عزیزم
هی هی هی... حالا تو چند روزی با همون ماشین قبلی برو ببینیم چی میشه
نوش جانت
بله خدا رو شکر
کشتن خودشونو از فرط ناز و نیاز
خدا رحم کنه به آیهان
سلامت باشی مهربونم
پنجشنبه 5 بهمن 1396 12:08 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
میبینم که سارینا سر عقل اومد و نشست سر درس و مشقش
آیهان چه خودشو جدی گرفته
یاد شبی افتادم که برای پیشواز یکی از اقوام رفته بودیم فرودگاه, شبش قشنگ بود
ممنون شاذه جانم قشنگ بود
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
بله بالاخره
جدیش گرفتن
فرودگاه رفتن دوست دارم. حتی اگه خودم هم مسافر نباشم. کلاً حس خوبی داره
خواهش می کنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :