تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (32)
 
ماه نو
جمعه 6 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
شبتون پر از رویاهای رنگی رنگی

گوشیم زنگ خورد. جواب دادم: سلام دایی.

=: سلام آیهان. خوبی؟ ایلای رسید؟ حالش خوبه؟

_: بله رسید. خوبیم شکر خدا.

کمی از ایلای فاصله گرفتم و توی گوشی پچ پچ کردم: چایما که از ماجرای ما خبر نداره؟ نکنه بهش گفته باشی!

=: نه بابا! چه جوری از راه دور براش توضیح بدم؟ بی خیال... یه کاری نکنی که بو ببره!

پیش ایلای برگشتم. دستش را گرفتم و به پیمان گفتم: نه بابا خیالت راحت. کاری نداری؟

=: نه. مواظبش باش. خداحافظ.

_: باشه. خداحافظ.

به مامان شیوا هم خبر دادم که داریم به فرودگاه بین المللی می رویم و منتظرمان نشود. بعد گوشی را توی جیبم گذاشتم و گفتم: خب خانم خوشگله بریم تاکسی بگیریم. ببینم تو چرا لباس گرم تنت نیست؟ بیرون خیلی سرده.

لب برچید و گفت: آخه پالتومو دوست ندارم.

_: یعنی چی دوست ندارم؟ همراهته؟

لب صندلی نشستم و چمدانش را باز کردم. پالتو روی لباسهایش بود. به خز لبه ی کلاه دست کشید و گفت: از این خوشم نمیاد. خیلی زشته.

_: زشت نیست. گرم و نرمه. الان همه همینجورن.

شانه ای بالا انداخت و گفت: من دوست ندارم.

اخمی کردم. پالتو را درآوردم و چمدان را بستم. در حالی که آن را دور او می گرفتم گفتم: من این حرفا سرم نمیشه. آخر شبه و اون بیرون حسابی سرد. بپوش بریم.

+: اگه نپوشم؟

قاطعانه گفتم: می پوشی.

آهی کشید و به ناچار قبول کرد. خواستم کمکش کنم که عقب کشید و خودش پوشید. دلم گرفت ولی حرفی نزدم.

سوار که شد کنارش نشستم. سرش را روی پایم گذاشتم و گفتم: کفشاتو در بیار و راحت بخواب. تا فرودگاه خیلی راهه.

منتظر بودم باز سرکشی کند اما انگار خیلی خسته بود که کفشهایش را درآورد و دستهایش را دور زانویم حلقه کرد و خوابید. راننده در سکوت می رفت و رادیو گوش میداد. من هم آرام و غرق فکر موهای ایلای را نوازش می کردم.  

وقتی رسیدیم بیدارش کردم. خواب آلوده نشست و شالش را مرتب کرد. توی فرودگاه کمی خوراکی خریدم و خوردیم. بعد مشغول گشت و گذار دور فرودگاه شدیم تا وقتی که پرواز مادرید به زمین نشست. هردو هیجان زده به استقبال رفتیم. اینقدر بین مسافران جستجو کردیم تا بالاخره ایلای مادرش را دید. چایما هم جلو دوید و در آغوشش کشید. شوهرش هم با قدمهای مصمم و آرام جلو آمد. با من دست داد و پرسید: آیهان؟

سری به تأیید تکان دادم و گفتم: سلام.

نمی دانستم به چه زبانی باید با او حرف بزنم. ولی سلام را فهمید و جواب داد. چایما هم برگشت و با اخم نگاهم کرد. طوری که جا خوردم و تند سلام کردم. جوابم را داد و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. خیلی راضی به نظر نمی رسید ولی هرچه گوش می دادم نمی فهمیدم چه می گوید. لهجه ی عجیبی داشت من هم انگلیسیم خیلی تعریف نداشت.

بالاخره وقتی که هرچه گفت من گیج نگاهش کردم برگشت و شروع کرد تند تند به آمازیغی با ایلای حرف زدن. پرسیدم: مامانت چی میگه؟

چند جمله جوابش را داد. کمی باهم بحث کردند. وسط بحثها به من هم اشاره می کرد. هردو کمی عصبانی بودند. بالاخره ایلای پوف کلافه ای کشید. به طرف من برگشت و گفت: عقب وایسا به من دست نزن.

یک قدم عقب رفتم و گفتم: من که بهت دست نزدم.

عصبی گفت: مامانم میگه اون پسرعمه ته. بهت نامحرمه. چه معنی میده که باهاش اینقدر دوستی؟ بهش بگم ما نامزدیم؟

_: خدای من! نه ایلای نگو.

پایش را به زمین کوبید و گفت: مامانمه. باید بدونه.

_: مامانته ولی زبون ما رو نمی فهمه. تو رو خدا نگو. معلوم نیست چه فکری پیش خودش بکنه.

+: بالاخره ما نامزد هستیم یا نه؟

یک مرد جوان از کنارمان رد شد و از این سؤال ایلای کلی خنده اش گرفت.

لبهایم را بهم فشردم و چشم غره ای نثار مرد که قاه قاه می خندید و دور میشد کردم. دوباره رو به ایلای کردم و گفتم: این حرفا برای تو زوده. هرچی مامانت گفت بگو چشم. طوری نمیشه. مامانتم مثل بقیه.

لب برچید و غمگین به مادرش که داشت حرفی میزد نگاه کرد. بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت: میگه باهاشون برم هتل. میگه با یه گروه امدن اینجا که برن دور ایران. ده روز اینجا هستن. رئیس گروهشون اجازه داده منم باهاشون برم.

جا خوردم. انتظار نداشتم که ایلای را با خودش ببرد. ولی مادرش بود! می توانستم بگویم نه؟

رفتند. حتی نتوانستم برای خداحافظی ببوسمش! با دلی سنگین و گرفته تاکسی گرفتم و همانطور که تنها رفته بودم تنها هم برگشتم. دم صبح بود که به خانه رسیدم. در را با پاشنه ی پایم بستم و کفشهایم را غرق فکر در آوردم. مامان شیوا متعجب به استقبالم آمد و گفت: علیک سلام.

بدون این که نگاهش کنم گفتم: سلام.

=: ایلای کو؟ مگه همراهت نبود؟

_: رفت پیش مامانش. تا ده روز دیگه نمیاد. بعدشم که لابد برمی گرده کرمون. من میمونم و... کتابام.

غمزده به طرف اتاقم رفتم.

مامان شیوا از پشت سرم گفت: حواست هست که به خاطر این همه وابستگی از کار و زندگی نیفتی؟

کولی مدرسه را برداشتم. دو سه کتاب جابجا کردم و بعد آن را روی دوشم انداختم. در همان حال گفتم: حواسم هست. میرم مدرسه. خداحافظ.

=: یه چیزی بخور.

_: میل ندارم.

=: صبحانه نخورده نمی تونی درس بخونی.

_: نمی تونم بخورم مامان شیوا. خداحافظ.

تمام روزهای فراق ایلای یک طرف این ده روز یک طرف دیگر! روی دیدن و کنارش بودن حساب کرده بودم و کلی رویا بافته بودم و حالا نبود. اصلاً نبود. حتی تماس هم نمی گرفت. چایما خوش نداشت با من حرف بزند. می گفت نامحرمم و درست نیست. ایلای یواشکی یک پیام فرستاد و توضیح داد که مادرش اجازه ی تماس نمی دهد.

بقیه اش در حد روزی دو سه جمله پیام می داد. من هم همینقدر جواب می دادم. می ترسیدم چایما ببیند و اذیتش کند.

خیلی غصه دار بودم. برای تنبیه خودم هم که شده بیش از پیش درس می خواندم. سارینا سعی می کرد کمکم کند. ولی خودش هم حال بهتری نداشت. پسرعمویش ازدواج کرد و سارینا دوباره یک شب تا صبح عزاداری کرده بود. ولی بعد از آن همراهم شد و باهم بی وقفه درس می خواندیم.

ده روز به سختی گذشت. چایما جمعه صبح پرواز داشت و پیغام داده بود که به فرودگاه بروم. به پیمان هم گفته بود که بلیت کرمان را برای همان روز تهیه کند که ایلای پیش من نماند. داشتم دق می کردم. کلی به پیمان غر زده بودم. از کلاس فوق العاده ی مدرسه هم که صبح جمعه برگزار میشد زدم و خودم را به فرودگاه رساندم.

باز کمی دیر رسیدم. چایما داشت می رفت. تند تند به زبان آمازیغی چیزهایی گفت و ایلای را با نارضایتی به من سپرد و رفت.

همین که دور شد دست ایلای را با کمی خشونت گرفتم. منتظر بودم که ایلای متقابلاً دستش را بیرون بکشد و غر بزند اما دست دیگرش را هم روی دستم گذاشت و آرزومندانه نگاهم کرد. دوباره نگاهی به جهتی که مادرش رفته بود انداخت. از سالن خارج شده و ما را نمی دید. ایلای روی دستم را بوسید و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

همین کافی بود که بغض ده روزه ام بترکد. لب اولین صندلی نشستم. در آغوشش کشیدم و گفتم: منم همینطور.

کمی که بغضم فرو نشست گوشی ام را در آوردم و شماره ی پیمان را گرفتم.

=: سلام آیهان چه خبر؟

_: سلام... دایی...

=: چی شده آیهان؟ چرا صدات گرفته؟ ایلای خوبه؟

ایلای را به خود فشردم و گفتم: ایلای خوبه. خوب خوب. فقط امروز نمی فرستمش. بلیتشو کنسل کن. ضررش هرچی شد با من. تو رو خدا بذار پیشم بمونه.

=: زهرمار! ترسیدم. فکر کردم آیا چی شده. من اصلاً براش بلیت نگرفتم.

_: ولی گفتی که چایما خیلی اصرار کرده که برای همین امروز حتماً بلیت بگیری که پیش من نمونه.

=: خب. ولی نگفتم که بلیت گرفتم. به مدرسه اش گفتم دو هفته میره مسافرت. بلیتم برای همون موقع داره. تو می دونی و زنت. اول صبح جمعه نمیذاری بخوابم.

_: عاشقتم پیمان. خیلی مرسی.

=: خیلی خرسی. خوش بگذره. مواظب دخترم باش و بهش بگو دوسش دارم.

_: بیا خودت بهش بگو.

گوشی را به ایلای دادم و نفس عمیقی کشیدم. سه چهار روزی وقت داشتیم که باهم باشیم. خیلی خوب بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1396 09:15 ق.ظ


سلام

شما همش در حال ترکوندن خونه اید عزیزم چه انتظاری از اون کمر بیچارت داری؟ انصاف هم خوب چیزی والا؟

یه کم رحم کن به خودت خانم

فکر میکنم امسال هم به تعداد اعضای خانواده هر یک به تنهایی و هم به عنوان خانواده خونه تکونی کردی، یعنی یه چیزی حدود 7-8 بار ؟!
درست حساب کردم؟

هیچ چیزی ارزش سلامتیت رو نداره دوستم، مواظب باش دوباره این کمر جان خدای ناکرده کار نده دستت.

ببخشید که پیشنهاد کمک نمیدم، هم به دلیل بعد مسافت و هم به دلیل فراخوان مادرجان جهت خانه تکانی مشغولم


شاذه سلام عزیزم

آخه همزمان با من چهار تا فرزند نازنین خونه رو می ترکونن! می ریزن و می پاشن و شلوغ می کنن. یه جورایی مجبورم
متشکرم عزیزم. چشم سعی می کنم.
موفق باشید و دلشاد
چهارشنبه 11 بهمن 1396 11:38 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ کجایی؟ بیخبری
شاذه سلام امید خوشگلم
همین جاها. دوباره افتادم رو دور جابجا کردن اتاقهای بچه ها و تمیز کردن زیر و روی وسایل. کمرم را از کار نندازم صلوات
سه شنبه 10 بهمن 1396 10:30 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 10 بهمن 1396 01:32 ق.ظ
کمکم وبلاگتون برای من فیلتر میشه از بس ریرشش کردم
خب ادامشو میخوامم
شاذه آخی عزیزممم
این چند روز خیلی خسته و بیحس بودم
دوشنبه 9 بهمن 1396 10:05 ب.ظ
سلام علیکم
خوبی شاده جونم؟
وای وای چه مادرزنی!!! واقعا مث شیر ژیان می موند خدا رحم کرده دوره
آخی طفلکی آیهان..گرییییه کرد!!!! عزییییییزم...منم یه خواهرزاده دارم اشکش لب مشکشه! انقدم مظلوم گریه میکنه! البته الان جوان رعنا شده پسرم خیلی مراقبه جلو بقیه گریه نکنه
خب باز خوبه پیمان عقلش رسید یه چندروز برا اینا وقت بخره بذاره خوش بگذرونن
به خاطر اینکارش یه امتیاز مثبت
تنت سلامت و دلت شا
شاذه علیک السلام
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
وای وای اگه نزدیک بود عروس و خواهر شوهر خوبی با مامان آیهان میشد
دلش تنگ شده بوووود طفلکی پسرا! همه اش باید مراقبل باشن
بالاخره یه امتیاز مثبت
سلامت باشی و خوشحال عزیزم
دوشنبه 9 بهمن 1396 08:52 ب.ظ

سلام شاذه جونم ... ببخشید باز من حرفهام رو با خنده شروع کردم . جدا که خیلی جالب بود این پست .
حکایت چی فکر داشتم چی شد !!! بوده واسه ی آیهان بینوا ...
چه صابونی به دلش زده بود برای بودن کنار ایلای و مادر جان عزیز نیومده نقشه هاش رو نقش بر آب کرد.
البته اگه بخوایم منصفانه قضاوت کنیم حق با چایمان بود ... ولی خب اون اگه خیلی نگران دخترش بود که نباید از اول طفل معصوم رو تنها روانه ی دیار غریب میکرد !!!‌
در هر حال که خدا رو شکر آخرش به دل آیهان راه اومدی و یه فرصت چهار روزه بهشون دادی ...
فکر کنم خیلی بهشون خوش بگذره ...
ایلای فسقلی هم خوب واسه ی خودش فکر و خیالات عاشقانه داره ها ... خدا کنه اینهمه علاقه بعدا فراموش نشه !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . اخبار برفی از ایران میرسه و باعث خوشحالیه . اونجا هم خبری بود یا همچنان هوا بهاریه ؟
شاذه سلام عزیزمم
خدا خیرت بده که با خنده شروع می کنی. خوشحالم که لذت می بری
بله همینطوره
حتی منم فکر می کنم کلی این چند روز کیف کنه
درسته حق با چایما بود. اونم بیچاره بین منطق و احساساتش مجبور شد به منطقش رضایت بده
بله خدا رو شکر
نه بابا. تو قصه های من عاشقانه ها فراموش نمیشن

سلامت باشی و دلشاد مهربونم اینجا در حد یه گرد کوچیک رو لباس شسته های رو بند نشست و تمام
یکشنبه 8 بهمن 1396 10:34 ق.ظ
سلام به روی ماهت !
یه وقت ها 10 روز فراق پیش بینی نشده باعث میشه تو 4 زور به قدر 4 قرن خوش بگذره ایام به آدم!
خوششون باشه روزگار آدمهای فانتزی ذهنت شاذه جانم
دل خودت هم شاد ...
شاذه سلام عزیز دلم!
چه توصیف شاعرانه ای! شدیدا دنبال یک خوش گذرانی دبش براشون هستم!
متشکرم. دل تو هم شاد
شنبه 7 بهمن 1396 10:48 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
یادته بچه بودیم میگفتیم بگو مرسی بعد میگفتیم من آدمم تو خرسی
چایما جان بچه است کوتاه بیا
آیهان درس میخونه الان؟
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی مهربونم؟
ها. پیمانم یادش بود
چایماجان خیلی جدی گرفته. راهشم دوره فکر می کنه آیا اینجا چه خبره!
آیهان خیلی درس می خونه
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 7 بهمن 1396 09:23 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیزم
اگه گذاشتی آیهان کنکور قبول شه ؟!
خیلی قشنگ بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
واقعاً! می بینی؟
خیلی ممنونم عزیزم
شنبه 7 بهمن 1396 02:52 ب.ظ
سلام:)
طفلی جفتشون گناه دارن
نمیشه زمان واسه ایلا زودتر بگذره بزرگ شه؟
شاذه سلام :)
نمی دونم. فعلاً یه کش گرفتیم دستمون ببینیم این داستان تا کجا کش میاد؟
شنبه 7 بهمن 1396 01:08 ب.ظ
بنظر من که نباید جلوشو بگیره.اینقد گریه خوبه.وقتی گریه بکنی تخلیه احساسی میشی و مسئله ای که باهاش روبرو شدی دیگه اونقدام حاد به نظرت نمیاد.
من خودم نمیدونم از کی به نظرم اومد اگه گریه کنم خودمو کوچیک کردم و دقیقا از همون موقع با خودم درگیرم که الان گریه کنم یا نه.درواقع به خودم حق گریه توی جمعُ نمیدم اصن و خیلی اتفاق بدیه واسم چون شدیدا احساساتیم.

نه دیگه...پسرعموجان برنمیگردن !
اون روز که میگفتی میخوام بنویسمش بعد پشیمون شدی گفتی که یه وقت ضربه میخوری...یادته؟البته اون موقع من فنچی بیش نبودم.خوشحالم که ننوشتیش و الان این مدلی نوشتی.

آخ اون تیکه که ایلای گفت منو تو نامزدیم یا نه !ته جوک بود.

باز خوبه مادرزن خانوم نفهمید چی شده.یعنی میفهمید میزد دک و دهن کل خاندانُ آسفالت میکرد.
شاذه منم خیلی گریه می کنم. هرچی سنم بالاتر رفته کمتر شده ولی کلاً وقتی شروع کنم شدید گریه می کنم. گریه ملایم بهم نمی چسبه برای همین ترجیح میدم تنها باشم. چون وقتی تو جمع به هر علتی گریه کنم بقیه اذیت میشن و فکر می کنن حالم خیلی بده.

اصلاً یادم نیست داستان چی بود!!! ااا حیف شد ها! چی بود حالا؟
خدا رو شکر که الان خوشحالی

حالا آیا نامزدن یا نه؟
واقعاً...
شنبه 7 بهمن 1396 12:36 ب.ظ
ای بابا یکی این چایما رو جمع میکرد دلم برای ایهان کباب شد خوبه حالا باز 4 روز وقت دارنمثل همیشه عالی
شاذه ای امان ای امان
باز خدا رو شکر. حالا چقدرش بتونن باهم باشن خدا می دونه
متشکرم عزیزم
شنبه 7 بهمن 1396 07:20 ق.ظ
بچه مردم کلان از دست رفت :)))))))
شاذه کلاً! اصلاً یه وضعی! :))))
شنبه 7 بهمن 1396 04:31 ق.ظ
بسی عشقولانه بود
شاذه ممنووونم
شنبه 7 بهمن 1396 01:50 ق.ظ
خدای من ! گریه؟

اگه قبل خوندن این قسمت از مشاورم نشنیده بودم که مردا میتونن خیلی احساساتی و لطیف باشن میگفتم فانتزی محضه.ولی خب الان فقط میتونم بگم اول دستمو گذاشتم رو دهنم که جیغ نزنم بعد از ذوق خندیدم و الانم درحین ذوق کردن واسه آیهان داره شدیدا حسودیم میشه.
نه خدا وکیلی من رفتم 26 هیچ خبر خوشی ندارم بدم بعد این نیم وجبی شوهر کرده ! این حقه؟؟؟

بعد اینکه دست مریزاد فک نمیکردم قضیه پسرعموی درسخون نابغه منو اینقده خوشگل بچپونی تو این داستانت.هرچند پسرعموی من خیلی نابغه تر از این حرفاست.کسیم دست کم نمیگیرتش.بدبختی اینه که زیادی خوبه.و شکر خدا کیس من قرار نیست برگرده که منم بخوام زانوی غم بغل بگیرم واسه عروسیش

مرسی.داستانتو میپسندم.
شاذه پسر پانزده ساله ی من شدیدا با گریه های دم دستش مبارزه می کنه ولی بهرحال هست و کافیه هر اتفاقی یه ذره بالا پایین بشه و اشکش بریزه

آخی آخی... مرسی که اینقدر ذوق کردی

نه اصلاً حق نیست. خداوندا از درگاه خودت یک شوهر عاشق شیفته و شیدا و مناسب برای این گل دخترمون بفرست

جدی اینطوریه؟ خدایا لطفاً همین پسرعموجان عاشقش بشه. با تشکر

خواهش می کنم عزیزم. خوشحالم که می پسندی

شنبه 7 بهمن 1396 12:21 ق.ظ
آخ چه ضد حال اساسی اول كار خورد آیهان...دلم براش سوخت ولی آفففرین به آخرش
خیلی عالی بود ممنون
شاذه موچکرممم عزیزمممم
شنبه 7 بهمن 1396 12:03 ق.ظ
شاذه
جمعه 6 بهمن 1396 11:54 ب.ظ
وای خیلی بامزههه بووود بسی رمانتیك بود
شاذه خیلی مرسییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :