ماه نو
پنجشنبه 12 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم
غیبت چند روزه ی منو ببخشید. مشغول خانه تکانی و جابجایی اتاقها بودم. یعنی من تا وسیله جابجا نکنم حس تمیز کردن سراغم نمیاد این تنوعه اینقدر بهم مزه میده که راضیم می کنه که از جام پاشم. ولی امان از کمردرد بعدش... دیگه حکایت طاووس و جور هندوستانه الان هنوز خونه شلوغ پلوغه و نصف وسایل جا ندارن و رد کردنیا نرفتن و اینا...
یه پست کوچولو داشته باشین تا برسم بیام درست بنویسم


دخترک را روی پایم جابجا کردم تا راحتتر بنشیند. با سر خوشی گفتم: سه چهار روز وقت داریم. هورااا... الان دلت می خواد کجا بریم؟

چشمهایش برق زد و با ذوق گفت: پیتزا؟

خندیدم و پرسیدم: گشنه ته؟

+: نه. ولی ناهار پیتزا می خوام. این مامان من تمام این ده روز یه دونه ساندویچ هم به من نداده. همه اش غذای ایرونی امتحان کرده. کشک بادمجون، قرمه سبزی، فسنجون، کالجوش، آش نمی دونم چی.... خورش فسنجون، خورش ریواس، بورانی.... واییییی نصف غذاها رو اصلاً نمی تونستم بخورم. ولی مامان که می خورد هیچ، شوهرشم دوست داشت تازه! دو ساعتم درباره ی غذاها و چیزای دیگه باهم حرف می زدن. بعد خیلیش به زبون اسپانیایی حرف می زدن. حوصله ام سر رفت. خیلی.... البته همه اش بد نبود. جاهای جالب هم رفتیم. ولی اگه تو بودی خیلی خیلی بیشتر خوش می گذشت.

خم شد گونه ام را بوسید. بعد با ترس نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: کسی ببینه طوری نمیشه؟

نگاهی به اطراف سالن پرهیاهوی فرودگاه انداختم و گفتم: نه بابا. بریم حالا.

تاکسی گرفتم و تا خانه رفتیم. چمدانش را توی خانه گذاشتم و به پارک رفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و خندیدیم. با وسایل پارک بازی کردیم. هزار تا سلفی گرفتیم. بستنی خوردیم. با بستنی ریش و سبیل سفید کشیدیم و عکس گرفتیم. توی دستشویی پارک صورتمان را شستیم و با مسئولش که دعوا داشت که چرا ایلای را توی دستشویی مردانه برده ام، بحث کردیم.

ناهار پیتزا خوردیم و باز عکس و فیلم گرفتیم. بعد از ناهار هم توی یک کتابفروشی بزرگ چرخیدیم. ایلای چند تا از اسباب بازیهای آموزشی اش را برداشت و چند تا کتاب، بالاخره با کلی بالا پایین کردن، دو سه قلم را خریدیم و به خانه برگشتیم.

در را که باز کردم سرکی تو کشیدم. بعد کنار رفتم و به ایلای گفتم: بفرمایید.

مامان شیوا به استقبالمان آمد و گفت: سلام ایلای خانم. خوش اومدی. اون دفعه که اومدی اینجا اسمت چومیچا بود.

ایلای خندید. شانه ای بالا انداخت و گفت: ایلای رو بیشتر دوست دارم.

مامان شیوا خندید. صورتش را بوسید و به هال راهنمایی اش کرد. سارینا از اتاق مطالعه بیرون آمد و با لبخند سلام کرد. با خوشی گفتم: سلام. ایلای گلم اینم سارینا خانم همراه درس خوندن من.

ایلای خندید و گفت: سلام.

سارینا هم لبخندی زد و سر تکان داد. رو به من گفت: یه امروزم که نبودی مجبور شدم باز بیام. تو خونه لوله ی آب ترکیده مشغول تعمیراتن.

_: اوه اوه! چه سخت! آب ساختمون وصله یا نه؟ می خواستم یه دوش بگیرم.

مامان شیوا سر تکان داد و گفت: وصله. می تونی بری.

_: ممنون. ایلای گلی تو هم برو تو حموم اون طرفی. لباساتم بذار بیرون بندازم تو ماشین.

مامان شیوا خندید و گفت: بذار از راه برسه.

خندان گفتم: خسته است. خوابش می بره. بدو ایلای.

نالید: موهام خیس میمونه.

_: سشوار می کشم. برو. زود باش.

با بی میلی رفت. خیلی خسته بود. من هم از حمام دم در استفاده کردم. لباس پوشیدم. لباسهای خودم و مال ایلای که پشت در حمام ریخته بود را توی ماشین انداختم و روشنش کردم. بعد پشت در حمام در زدم و گفتم: ایلااای... بیاااا.. آب بازی نکن.

سارینا گفت: خیلی نامردی. به زور هلش دادی تو حموم حالا هی میگی بیا بیرون. اون همه مو رو تا بشوره طول می کشه دیگه!

_: کاری به موهاش نداره. میشینه آب بازی کلاً یادش میره بیاد بیرون. ایلااای بیا بیرون سرما می خوری.

بعد از یک ساعت بالاخره راضی شد بیرون بیاید. سارینا رفته بود و مامان شیوا میز شام را چیده بود. به مناسبت حضور ایلای مقداری سوسیس پنیری را یک شکل برش زده و تفت داده بود. سبزیجات که همیشه کنار برنامه ی غذاییش سرو میشد بود. گل کلم و بروکلی و هویج و قارچ و کدو که همگی کمی تفت داده و چاشنی زده بود. تو این غذا استاد بود. من که به طور معمول لب به سبزیجات نمی زدم این چند وقت که اینجا بودم این خوراک کنار غذای خوشمزه ی هرروزم شده بود. هرچند که یک نشاسته ای مفصل هم لازم داشتم تا سیر شوم.

ایلای هم از سبزیجات خوشش آمد. شام خوردیم و بعد هم طبق قولی که بهش داده بودم، نشاندمش و موهایش را سشوار کشیدم. خودش بلد بود که چه جور لوسیون بزند و مراقبت کند که فرهایش بهم نریزند. خیلی مرتب نشدند ولی بد هم نبود.

بعد هم رفتیم که بخوابیم. هنوز سرش به بالش نرسیده خوابش برد. روی تخت کناری دراز کشیدم. اینقدر نگاهش کردم تا خوابم برد.

صبح روز بعد کمی دیر بیدار شدم. داشتم با عجله آماده می شدم که ایلای بیدار شد. نشست و خواب آلوده پرسید: میری مدرسه؟

_: ها دیرم شده. ساعت سه میام.

+: تا اون وقت من چکار کنم؟

_: کتاب خریدم برات. بازی کن. کارتون ببین.

برای لحظه ای لب تخت نشستم. بوسه ی محکمی روی شقیقه اش نشاندم و گفتم: اگه می تونستم نمی رفتم. مطمئن باش. منم آرزومه که پیش تو باشم. خداحافظ.

توی مدرسه خیلی خوش بودم. با وجود این که کمی از تنها گذاشتن ایلای عذاب وجدان داشتم ولی در کل اینقدر بهم خوش گذشته بود که با شوق و ذوق درس می خواندم.

وقتی برگشتم ایلای را با دستهای سفید از آرد دیدم. با مامان شیوا مشغول شیرینی پزی بودند. ناهار هم پیراشکی درست کرده بودند و خلاصه با آن همه خمیربازی خیلی به ایلای خوش گذشته بود.

بغلش زدم. روی اپن نشاندمش و خندان گفتم: وای چه شیرینی خوشمزه ای! من تو رو بخورمممم....

انگشتهایش را توی دهانم بردم. مزه ی شیرینی پرتقالی می داد. ایلای خندید و با ترس به مامان شیوا نگاه کرد. مامان شیوا هم خندید و توی فر خم شد.

ایلای با چشم و ابرو به مامان شیوا اشاره کرد. شانه ای بالا انداختم. مامان شیوا از این که من با ایلای راحت باشم ناراحت نمیشد ولی اگر می فهمید که عقدش کرده ام دودمانم را به باد میداد.

بی صدا لب زدم: فقط نگو نامزدیم.

طفلکی بچه... جلوی هرکسی باید یک رفتار را در پیش می گرفت و می فهمید که چه بکند. خیلی سخت بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 بهمن 1396 12:10 ق.ظ
شاذه عزیزممم
دوشنبه 16 بهمن 1396 09:14 ب.ظ
لطفاااا زوودییی بنویسییینن
شاذه تمام خونه رو زیر و رو کردم. هنوز شلوووغم
یکشنبه 15 بهمن 1396 06:49 ق.ظ
بقیش کو اخه بانو؟
شاذه خیلی این چند روز شلوغم. واقعا نمی رسم. انشاءالله چهارشنبه به بعد خلوت بشم و بتونم بنویسم
شنبه 14 بهمن 1396 09:20 ب.ظ
سلام:)

جان جان
شاذه سلام :)

شنبه 14 بهمن 1396 08:15 ق.ظ
ای جانم... خسته نباشی شاذه جانم...
ببخشید اول سلام ...از بس خودم عاشق تمیز کاری و جابجایی وسایلم از ذوقم اول از همه فکرم رفت پیش کارهایی که انجام دادی
منم باید همین روزا شروع کنم . از حالا دارم توی فکرم نقشه میکشم که چه چیزهایی رو باید بزارم بیرون . البته باید دور از چشم بچه ها اینکار رو بکنم . نمیدونم اینا چرا اینقدر عاشق جمع کردن هستن . اصلا به من نرفتن
همچین با مزه از تفرح کردن این دو تا برامون تعریف کردی که دلم خواست اونجا کنارشون بودم. یاد تفریحات خودم و بچه هام افتادم . چه روزهایی که دنبالشون میدویدم ... چه زود زمان گذشت .
مامان شیوا هم خوب باحاله ها
خدا از این مامان بزرگها نسیب همه بکنه الهی

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلامت باشی گلم
سلام به روی ماهت
منم همینطور. امروز رسیدم به آشپزخونه. الان تمام ظرفا وسط هالن برعکس دختر ن هممممه چی می ریزه بیرون. وقتی اون می ریزه منم شجاع میشم می ریزم دور.
مرسی. منم دلم خواستتت... هنوزم وقتی کفش ورزشی پام باشه کافیه دو وجب جا برای دویدن پیدا کنم. حتماً می دوم. بعد تصور کن با چادر چه می شود مثلا مجتمعی که خواهرم توش زندگی می کنه چند تا بلوک داره و طبعا یه حیاط بزرگ... من هربار که اونجا میرم می دوم و بعد فکر می کنم اهالی که از پنجره منو می بینن چی فکر می کنن. زوروووو
نصیب البته

سلامت باشی و دلشاد مهربونم
جمعه 13 بهمن 1396 09:52 ب.ظ
سلام شاذه جان
خیلی خوب بود
شاذه سلام ستاره عزیزم
خیلی ممنووونم
جمعه 13 بهمن 1396 06:57 ب.ظ
سلام خسته نباشی
دلم سبزیجات خواست بدجور...و البته سوسیس پنیری
طفلك بچه هر جایی باید به یه سازی برقصه كه
طبق معمول قشنگ بود ممنون
شاذه سلام عزیزم. سلامت باشی
هعی.... منم می خواممم
ها والا طفلک!
متشکرم عزیزممم
جمعه 13 بهمن 1396 11:16 ق.ظ
خونه رو خیلی محکم تکوندی یه نفر افتاد بیرون
شاذه راست میگی
جمعه 13 بهمن 1396 07:07 ق.ظ
سلام شاذه جون. خسته نباشی. خیلی عالی بود. خییییییلی.
شاذه سلام ناهید جون
سلامت باشی. ممنونم
پنجشنبه 12 بهمن 1396 11:49 ب.ظ
خدا قوت شاذه جانم بین شلوغی آخر سال برا خودم درگیری تازه هم درست کردم.
میخوام هفته دوم نوروز دوستام رو بیارم کرمان.
یه دوری تو وطن اصلی ابااجدادی ام بزنن...
شاذه به به چه عالی! امیدوارم شرایط و هوا و همه چی خوب باشه و سفر خیلی خوبی داشته باشین
پنجشنبه 12 بهمن 1396 11:23 ب.ظ
سلام ، کدبانوی عزیزم ، چه زود آستین بالا زدی . اینجا هنوز واسه شروع سرده ، اصلا هم بهانه نمیارم من تو سرما هیچ کاری نمیتونم بکنم
کم کم به ایلای حسودیم میشه ، البته لابد داره تلافی زندگی سخت قبلیش مطشه
متشکرم خیلی خوندنی بود
شاذه سلام شهر مهربانم
شرایط یه جوری شد که مجبور شدم تقریباً
اینجا خیلی سرد نیست. منم تو سرما کلاً قفل میشم
لابد همینطوره
متشکرم عزیزم
پنجشنبه 12 بهمن 1396 07:38 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 12 بهمن 1396 07:18 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
خداقوت
چه کار سختی! من که امسال به هیچی دست نمیزنم
ایلای رفته گشته و خورده و تازه شاکیم هست کاش یکی منو ببره همینجوری مسافرت
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
سلامت باشی
خوش به حالت
والا! بدون آیهان پیتزا هم نمی چسبه. باور کن بگو منم ببره
خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 12 بهمن 1396 12:10 ب.ظ
سلااااام
وااااااییییی خیلییییی عااالییی بودددد
مرسییییی
شاذه سلاااااام
متشکرمممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :