ماه نو
پنجشنبه 19 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
خوب هستین انشاءالله؟ منم خوبم شکر خدا... به اندازه یه اسباب کشی خونه تکوندم مهمونی داشتم و خلاصه این شد که نبودم این روزها...
حالا هم نه فکر کنین خونمون برق می زنه. نه جونم خونه ی قدیمی و بچه داری عمراً تمیز نمیشه. ولی من تلاشمو کردم


بریم سراغ ایلای و آیهان ببینیم تعطیلاتشون چطور گذشت


با سس روی پیراشکی ایلای قلب کشیدم. خندید و نگاهم کرد. سعی کرد روی پیراشکی من قلب بکشد اما چیز کج و کوله ای از کار در آمد. با عشق گازش زدم. مامان شیوا هم با لبخند بازی کردنمان را تماشا می کرد.

بعد از ناهار ایلای رفت که دستهایش را بشوید. همانطور که روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و در دستشویی در دیدم بود گفتم: دستات چربه. با دست باز نکنی ها. می خوای من بیام؟

با آرنجش باز کرد و گفت: خودم می تونم.

تو رفت و با پایش در را بست. من هم با لبخندی رویایی برگشتم و به ظرف پیراشکیها که هنوز دو سه تا توی آن مانده بود چشم دوختم.

مامان شیوا با همان تبسم شیک معمولش گفت: دل و دین باختی انگار.

سر برداشتم و پرسیدم: چه اشکالی داره؟

=: اینجوری حواستو می فهمی که برای کنکور بخونی؟

_: فقط چار روز اینجاست. وقتی رفت دوبله می خونم. قول میدم.

=: نه برای این چهار روز. کلاً گفتم.

_: کلاً که دارم می خونم.

=: دانشگاه تهران.

با ناراحتی به در کابینت نگاه کردم. بعد از مکثی آرام گفتم: نمی تونم از خونوادم اینقدر دور بمونم.

=: خونواده یا ایلای؟

_: همشون!

=: زندگیته. آینده ته. چرا نمی فهمی؟

آهی کشیدم. از جا برخاستم و در حالی که میز را جمع می کردم گفتم: زندگی من خونوادمن.

پوف کلافه ای کشید. ایلای برگشت. سارینا هم آمد. نگاه ناامیدی به او انداختم و پرسیدم: هنوز لوله کشی دارین؟

=: نه. امروزم درس نمی خونی؟

سعی کردم صدایم بالا نرود. ولی عصبانی بودم. گفتم: تا وقتی ایلای هست تو خونه نمی خونم. چار روز مرخصی بهم بدین.

بعد هم با خشونت دست ایلای را کشیدم و به اتاقم بردم. رهایش کردم. خودم را روی تخت انداختم و ساعدم را روی چشمهایم گذاشتم.

در را با احتیاط بست. انگار می ترسید بستن در صدا بدهد و من دعوایش کنم. روی زمین کنار تختم نشست و دست روی دستم گذاشت. زمزمه کرد: اگه درس بخونی من ناراحت نمیشم. می شینم کنارت. قول میدم حرف نزنم. حواستو پرت نکنم.

دستم را از روی چشمهایم برداشتم و نگاهش کردم. چی داشت که اینجوری برایش پر پر می زدم؟ نگاه دلخورم کم کم نرم شد و لبخند آرام روی لبم نشست. گونه اش را نوازش کردم و گفتم: نمی خوام درس بخونم. فقط چار روز اینجایی. می خوام ببینمت.

صورتش به خنده شکفت. کتابی که دیروز خریده بودیم را از روی پاتختی برداشت و گفت: بیا اینو بخونیم.

کنارم دراز کشید و کتاب را باز کرد. پتو را صاف کردم و بازویم را زیر سرش گذاشتم. گفتم: بخون.

+: نه. تو بخون.

هنوز خواندن برایش مشکل بود. آرام شروع کردم و سعی کردم یادش بدهم. موهایش سر و صورتم را قلقلک میداد. غرق لذت می شدم.

بعد از کتاب نوبت به بازی فکری رسید. باید کارتها را از مقوایش جدا می کردیم و روی مهره ها برچسب می زدیم. حسابی سرگرم شده بودیم. کلی طول کشید تا بازی آماده شد و یک دست بازی کردیم.

مامان شیوا ضربه ای به در زد و گفت: بچه ها بیاین شام.

بعد از شام باز کمی بازی فکری کردیم و بعد اینقدر نوازشش کردم و برایش کتاب خواندم تا خوابش برد.

صبح روز بعد با بوسه ای محکم و غافلگیرانه از خواب بیدارم کرد. با خوشحالی گفت: صبح شده. پاشو صبحونه بخوریم. پاشووو....

دستم را کشید. اما ذره ای تکان نخوردم. خندان نگاهش کردم و به بازیش گرفتم. چند دقیقه ای داشت التماس می کرد تا بالاخره رضایت دادم و از جا برخاستم.

بعد از صبحانه باز باید مدرسه می رفتم. دلم نمی خواست ولی چون ایلای خوشحال بود به راحتی رفتم. طول روز کلی برنامه برای عصر ریختم که کجا او را ببرم و چقدر خوش بگذرانیم و اینها... ولی وقتی باران گرفت تمام نقشه هایم نقش بر آب شدند. سعی کردم به باریدن باران غر نزنم که به قول خانم جون خدا قهرش نگیرد ولی حسابی توی پرم خورده بود.

توی راه برگشت با سارینا همراه شدیم. در حالی که تند تند می رفتیم که کمتر خیس شویم پرسید: چی شده؟ این دو روزی درس نخوندی نمره نیاوردی که گرفته ای؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: من عمراً برای نمره ماتم نمی گیرم. می خواستم ایلای رو ببرم گردش ولی با این هوا نمیشه.

=: خب ببرش. اصلاً بارون مال عاشقاس.

عطسه ای زدم و گفتم: مال عاشقای بزرگساله. نمی تونم رو سرما خوردنش ریسک بکنم.

=: ببینم ایلای قدر این همه دوست داشتنتو می دونه یا عشقت مثل من یه طرفه اس؟

تند و عصبی گفتم: ایلای دوستم داره. مگه ندیدی؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: تو رو بیشتر دیدم.

قدمهایم را تندتر کردم و گفتم: مهم نیست. اینقدر بهش محبت می کنم که عاشقم بشه.

به خانه که رسیدیم باران بند آمده بود. از سارینا پرسیدم: شهربازی سرپوشیده سراغ داری؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: اگه سرخر قبول می کنی آدرس میدم.

خندیدم و گفتم: بیا ولی خرجت با خودت.

=: باشه. تا حاضر شین منم آماده میشم.

_: واقعاً میای؟ از درس عقب نمیفتی؟

شکلکی برای طعنه زدنم در آورد و به خانه رفت. حاضر شدیم و سارینا هم آمد. آژانس گرفتیم و به شهربازی رفتیم. کلی جیغ زدیم و خندیدیم و مسخره بازی کردیم. تا آخر شب باهم بودیم. نزدیک نیمه شب به خانه برگشتیم.

مامان شیوا و مادر سارینا چند بار زنگ زده بودند. ولی ما اینقدر سرمان گرم بود که نشد زودتر برگردیم. وقتی رسیدیم ایلای خواب بود. با سارینا دو طرفش را گرفتیم و او را تا تخت خوابش رساندیم.

صبح که بیدار شدم ایلای هنوز خواب بود. خودم هم دیرم شده بود. با عجله آماده شدم. نرم بوسیدمش که بیدار نشود. بعد به مدرسه رفتم. بعدازظهر که به خانه رسیدم کسی نبود. به مامان شیوا زنگ زدم. باهم به مرکز خرید رفته بودند. گفت من هم می توانم بروم. توی کافی شاپ مرکز خرید پیدایشان کردم. برای خودم اسنک سفارش دادم و برای ایلای شیر انبه. مامان شیوا هم قهوه سفارش داد.

بعد باز کمی توی مغازه ها چرخیدیم. مامان شیوا برای خودش کیف و کفش خرید. برای من پولور و برای ایلای یک پیراهن مجلسی تابستانی. حتی از دیدنش هم احساس سرما می کردم. ایلای به اتاق پرو رفت و آن را امتحان کرد. مثل فرشته ها شده بود. بعد باز لباس خودش را پوشید و بیرون آمد.

دور از چشم مامان شیوا سفارش کردم: ایلای اینو الان نپوشی ها! سرده. سرما می خوری. یه وقت نزنه به سرت بگی خوشگله باید بپوشم! حداقل تا عید نوروز نمی پوشیش.

چشمهایش را در حدقه چرخاند و بی حوصله گفت: چشم آقای رئیس.

دلم ضعف رفت برای آن لحن طلبکار. لپش را کشیدم و گفتم: چشمت سلامت خوشگل خانم.

ایشی گفت و به طرف مامان شیوا رفت. این وروجک این همه راه و رسم دلبری را از کی یاد گرفته بود؟ دخترهای خانواده ی ما همیشه خیلی ساده بودند. غلط نکنم آن مادر فولاد زره اش خیلی دلبر بود!

سر شب به خانه برگشتیم. باید با عجله چمدانش را می بستم و او را به فرودگاه می رساندم. نصف شب پرواز داشت. دایی پیمان خیلی ناراحت بود که بلیت برای سر شب پیدا نکرده است اما من خوشحال بودم که چند ساعت بیشتر باهم هستیم.

چمدانش را روی تختم خالی کرده بودم. خریدهایش هم روی تخت خودش بود. یکی من می گذاشتم یکی او. ولی هیچکدام دلمان نمی خواست کارمان تمام شود.

یک جوراب شلواری پشت و رو را درست کردم و با بی میلی توی جیب چمدانش گذاشتم. ایلای هم جعبه ی بازی فکریش را روی یک بلوز گذاشت.

شال نرم آبیش را برداشتم. حسابی چروک شده بود. صافش کردم و بوییدمش. بوی شامپوی ایلای را می داد. دستم از تا زدن ماند. گفتم: این بمونه پیش من.

سر برداشت و چند لحظه گیج نگاهم کرد.

توضیح دادم: یادگاری. بوی تو رو میده.

لبخندش به گریه بیشتر شبیه بود. سری تکان داد و لب زد: باشه.

مامان شیوا ضربه ای به در زد و گفت: بچه ها زود باشین. به پرواز نمی رسین.

ایلای کتابش را توی چمدان انداخت. صافش کردم. شلوار جین را تا زدم و روی آن گذاشتم. کم کم تمام شد. دور اتاق گشتیم و آخرین خرده ریزهایش را پیدا کردیم. یک کش مو زیر تخت من، یک لنگه جوراب زیر تخت خودش... لوسیون موهایش جلوی آینه و غیره...

چمدان را به زحمت بستم و محکم کردم. حسابی پر شده بود. آماده شدیم و با آژانس راه افتادیم. عقب کنارش نشستم. بازهم دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت. دلم داشت تکه تکه میشد. مامان شیوا چی فکر می کرد که انتظار داشت من تهران درس بخوانم!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 بهمن 1396 12:17 ب.ظ
میدونی اخیرا چی کشف کردم ؟
ما آدم هایی شدیم که فرصت عاشق شدن نداریم! جدی میگما
شاذه واقعا! اینقدر گرفتار اهداف مهمترمون! هستیم که عاشق نمیشیم.
شنبه 21 بهمن 1396 09:24 ب.ظ
اونایی که دوس ندارن خب چرا خودشونو زجرکش میکنن؟
یه ماه دیگه انشالله تمومه دیگه.اصن ایمیل بدن من خودم وقتی داستان جدید شروع شد خبرشون میکنم.

مرسی اَه !

پ.ن:منتظر 35اُمیشیم.
شاذه والا! همینو بگو
ناراضیان محترم توجه کنن
منم منتظرم امروز به امور عقب مونده از قبل از خونه تکونی مشغول بودم. خیاطی و اتوکشی. ببینم فردا خدا چی می خواد
شنبه 21 بهمن 1396 10:50 ق.ظ
سلام
راستش من داستانهای قبلی را خیلی دوست داشتم خیلی روان و ارام و خوب. ولی این یکی اصلا به دلم نمی شینه. یعنی چی که بدون اوکی دختر پدرش عقد می کنه این هم از آن کارهای غیر عقلانی برای لذت بردن پسرها و مردان است. بعدش هم کاش داستان با روال جامعه ما بخواند و ملموس تر باشد بعضی وقتها از خواندنش مشمئز می شوم. از شما و داستانهایتان خیلی بیشتر انتظار می رفت. میخواستم ببینم اگر خودتان دختر داشتید به نظرتان این کار منطقی بود.
شاذه سلام
شما لطف دارین. اگر از این داستان خوشتون نمیاد مجبور نیستین بخونین. من این داستان رو در مقابل اون همه داستانهای پر از قتل و جنایت و خشونت که نت رو پر کردن دارم می نویسم. جالب اینجاست دختر اون قصه ها بعد از این کلی کتک می خوره و بدبختی می کشه عاشق اون مرد خشن میشه. خیلی منطقی!!! بعد عشق خیلی پاک و لطیف قصه ی من میشه غیر منطقی. من اگر اینقدر به طرف مقابل ماجرا و عشق خیلی پاکش اعتماد داشتم قبول می کردم. هرچند که بهرحال قصه است و تو جامعه ی پر از خشونت و جنایت ما این لطایف نیست. پیمان قصه آیهان رو بیشتر از خودش قبول داره که ترجیح داده دخترش رو بهش بسپاره.
جمعه 20 بهمن 1396 03:32 ب.ظ
کلا دوست پسر-دختر بازیه با ارم شرعی!
شاذه خب مشکلش چیه؟
جمعه 20 بهمن 1396 12:19 ب.ظ
سلام شاذّه جون. خسته نباشی. خیلی عاشق این عاشقانه هاشونم اما نمیدونم چرا نگرانشونم.
شاذه سلام عزیزم
سلامت باشی
نگران نباش. تو داستانای من اتفاق بد نمیفته
جمعه 20 بهمن 1396 01:35 ق.ظ
چقدر پر احساس بود چمدون بستنش و دل نكندنشخیلی قابل لمس بود
چسبید ممنون
شاذه متشکرم عزیزمممم خوشحالم که لذت بردی
جمعه 20 بهمن 1396 12:10 ق.ظ
سلام خسته نباشی کدبانو ، به سلامتی تموم شد ، من تازه باید شروع کنم .
من جای مامان شیوا بودم و اینهمه شوخ رو میدیدم ، « شاید » میگفتم : عقدش کن ، برو شهرتون زندگی کن .
البته شما باور نکنین
متشکرم ، قشنگ بود
شاذه سلام شهر مهربونم
سلامت باشی. بله شکر خدا. تقریباً تموم شد
با کمال تاسف برای آیهان، از نظر همه این رابطه غلطه
خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:38 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
خداقوت حسابی کار کردیا
چرا ما شهربازی سرپوشیده نداریم؟
ایلای حسابییییی خوش گذروندا! خرید و تفریح و ... آیهانم تا تونست درس نخوند
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
سلامت باشی هاع! خیلی!
ما داریم. تحفه ای نیست. خیلی هم سروصدا داره
دیگه چار روز سفر و میزبانهای مهربان و اینا... همینو بگو
خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:28 ب.ظ
سلام شاذه جان
عالییییی بوووووود
شاذه سلام ستاره جان
خیییییییییلی ممنوووونم
پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:19 ب.ظ
واااایییی خداااییی مننن
قلبمممم تکه پاره شد
خیلی عالی تر از این چند قسمت آخر بود ، احسنت . موفق باشین
شاذه خیییییییلی متشکرم
پنجشنبه 19 بهمن 1396 04:44 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :