تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (35)
 
ماه نو
دوشنبه 23 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
نوشتنم نمیاد. به جاش عکس ایلای رو براتون میذارم. وقتی بزرگ میشه هرکار می کنم خود عکس افزوده نمیشه. مجبورم لینک بذارم. اینجا کلیک کنین.
یه پست کوچیکم ضمیمه اش داشته باشین تا بیام.

باورم نمیشد که عید را نتوانم کنار خانواده ام بگذرانم. تولد ایلای دوم اسفند بود نرفته بودم. مطمئن بودم که عید جبران می کنم ولی مدرسه چنان برنامه ی فشرده ای برایمان چیده بود که نتوانستیم تکان بخوریم. سال تحویل را به صورت آنلاین کنارشان بودم و فقط تلاش می کردم جلوی آن همه چشم اشک نریزم. این طرف من و مامان شیوا دو نفری بودیم و آن طرف آقاجون و خانم جون و همه ی بچه هایشان!

گوشی دست کیهان بود. دور می چرخاند و با یکی یکی سلام و علیک کردم و عید را تبریک گفتند و برایم آرزوی موفقیت کردند. آیلین کوچولو دست و پا میزد و می خواست گوشی را بگیرد. دلم غش می رفت که بغلش کنم و ببوسمش. شش ماهه شده بود و حسابی دوست داشتنی. با هرکه حرف می زدم ایلای سری می کشید و دست تکان می داد. بالاخره وقتی آخرین نفر هم تبریک گفت و جواب دادم، کیهان گوشی را به ایلای داد و گفت: بیا اینم مال تو. برو تو اتاق بابات. پنج دقه بیشتر نشه. اینترنتم تموم میشه.

ایلای گوشی را گرفت و دوان دوان به اتاق رفت. خودش را روی تخت انداخت و گفت: سلام.

خندان گفتم: سلام عزیزم خوشگلم...

بغضم بدجور داشت اذیت می کرد. آرام برخاستم. توی آشپزخانه یک لیوان آب ریختم و لاجرعه سر کشیدم. من الان باید آنجا میبودم. کنار خانواده ام. آیلین کوچکم... ایلای عزیزممم....

لیوان را توی دستم فشردم. ایلای خندان گفت: میگه فقط پنج دقه. انگار من جرات دارم جلوی هیفده جفت چشم پنج دقه تو اتاق بمونم. هزار تا چیز میز بهم میگن بدجنسا. شیطونه میگه برگردم بهشون بگم نامزدمه دلم می خواددددد.

از روی اپن وحشتزده به مامان شیوا نگاه کردم ولی داشت تلفنی حرف میزد و حرف ایلای را نشنیده بود. به سرعت گفتم: نه ایلای هیچی نگی ها.

به اتاقم رفتم و هدستم را وصل کردم که نگران حرفهایش نباشم. لب برچید و روی تخت جابجا شد. دلم برای آن دهان جوجه ای ضعف رفت. گفت: نه بابا چی بگم؟ بازم دعوا می کنن حتما. هرکار کنی همینه.

_: اینجوری نگو عزیز دلم... یه روز میاد مثل الان من آرزو داری اونجا باشی. کنار یکی یکیشون.

آهی کشید و گفت: اگه پیش تو باشم طوری نیست.

سری تکان دادم و آرام گفتم: می دونم...

سر و صدایی دور و برش را پر کرد. نالید: وای بچه ها امدن. خداحافظ. عیدت مبارک.

و قبل از آن که من جواب بدهم قطع کرد. پنج دقیقه هم نشد حتی! آنجا راحت نبود. بعداً با تبلت خودش زنگ میزد.

آهی کشیدم و به اتاق برگشتم. مامان شیوا شال و کلاه کرده بود که به دیدن خواهرش برود. باید من هم با او همراه می شدم. این خاله را در طول این شش ماه فقط یک بار دیده بودم. به خاطر سن بالایش خانه نشین بود و نمی توانست راه برود. ولی او هم مثل مامان شیوا یک پیرزن فعال و جالب بود. لپ تاپ و کارهای دستیش برنامه ی روزش را پر می کردند. با وجود آن که جایی نمی رفت خیلی به روز بود.

از معدود اوقاتی بود که مامان شیوا رانندگی کرد. به طور معمول می گفت رانندگی تو سن من و با چشمهایی که کمی مشکل دارند درست نیست.

ولی خب روز عید آژانس پیدا نمیشد. خیابانها هم خلوت بود و می توانست رانندگی کند. وارد که شدیم صورت چروکیده ی خاله مهرا را بوسیدم و عید را تبریک گفتم. او هم عیدی چشم گیری به من داد که با عیدی مامان شیوا باهم رقم خوبی میشد و کمی از دلگیری ام را کم می کرد =))))))

پیشخدمت سانتی مانتالش با شربت و شیرینیهای شیکی از ما پذیرایی کرد. این دختر پرورشگاهی بود و از هیجده سالگی اش مونس خاله مهرا شده بود. حقوق می گرفت و دانشگاه می رفت و از خاله پرستاری می کرد. حدود پنج سال بود که با خاله زندگی می کرد.

خاله مهرا و مامان شیوا درباره ی مسائل روز دنیا بحث می کردند و حرف می زدند. اگر چشم می بستم می توانستم تصور کنم دو خانم جوان و خوش تیپ در لباسهای خوش برش و رسمی سورمه ای اداری هستند که پشت میزهای مدیریتشان نشسته اند.

با من هم درباره ی کنکور و علایقم حرف زدند و بالاخره نتیجه گرفتیم که داروسازی را امتحان کنم. از بحث و استدلالهایشان خوشم می آمد. مکمل همدیگر بودند.

پیش خدمت چای آورد و بعد هم برای شام سبزی پلوی بسیار معطری همراه با ماهی سفید سرو کرد. به دلیل این که مامان شیوا شب را نمی توانست رانندگی کند همان جا ماندیم. آخر شب باهم فیلم تماشا کردیم و بعد هم در اتاق مهمان که به مراتب از اتاق مهمان مامان شیوا شیکتر بود استراحت کردیم.

صبح روز بعد، بعد از صرف صبحانه کنار خاله مهرا به طرف خانه برگشتیم. دوباره دنیای کسل کننده ی درسها... مامان شیوا باز هم دیدن عید رفت اما مرا با خودش نبرد. به خاطر حضور من هم مهمان نپذیرفت.

سارینا سه روز اول را برای خودش مرخصی رد کرد و از روز چهارم آمد. از سارینا بعید بود ولی چون خانواده اش به شمال می رفتند دلش نیامد بماند. از شمال برایم یک ماشین کوچک چوبی تزئینی آورد. من هم برایش یک سری خودکار رنگی خریده بودم. بس که خودکار رنگی دوست داشت.

با گرمتر شدن هوا حرارت درس خواندن ما هم بیشتر میشد. با هیجان تست می زدیم و تلاش می کردیم. به بابا التماس کرده بودم برای همان روز کنکور برایم بلیت بگیرد. همان شب پرواز داشتم. شب کنکور به توصیه ی مشاورین مدرسه درس نخواندم. در عوض با کلی شوق و ذوق وسایلم را جمع می کردم. باورم نمیشد که دارم می روم.

صبح روز بعد با کلی سلام و صلوات راهی محل برگزاری امتحان شدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 بهمن 1396 12:37 ب.ظ
شاذه میم جانمم
پنجشنبه 26 بهمن 1396 12:20 ق.ظ
ما اعتراض داریم به پست جدید نیاز داریم
شاذه کمرم داغون و خودم خیلی خسته ام
چهارشنبه 25 بهمن 1396 01:17 ب.ظ
نظرات طولانی ترم انگار کلا بهت نمیرسه !
عجبا !
شاذه اتفاقاً رسیده خدا رو شکر
اگه نرسیده بود خیلی دلم میسوخت
ولی طبق معمول مهمون داشتم. امروزم خونه نبودم الان یهو یادم امد هی وای من... دیشب که مهمونا بودن چک کردم دیدم نداجانم کامنت گذاشته، نشد جواب بدم
چهارشنبه 25 بهمن 1396 02:49 ق.ظ
سلاااااام بر شاذه جوووونِ عزیزم
خیلیییی مزههه داد منم واسه آیهان استرس گرفتم ، شاذه جوونی چه خوبه تو قصه هات همه چی بر وفق مراده .. منم میخواستم داروساز بشم حتی شده تو قصه ها
زیااااد دوس داشتم این قسمتو
یه دنیاااا مرسیی که مینویسی شاذه جوونم خیلییی دوسِت دارم
راستی عاشق آیلای شدم
شاذه سلااااااااام رجا گلی خوشگلممم
نوش جونت. آخی نگران نباش. همه چی خوبه. حتی فکرشم خوشمزه است. الان خودتو تصور کن تو داروخونه ات با چند تا کارمند تر و تمیز و خوشگل.... شایدم اولش داری واسه یه آقای داروساز خوشتیپ جوون کار می کنی تا مجوز داروخانه ی خودت بیاد
مرسیییی گلمممم
ممنون که انرژی میدیییی
منم همینطور
سه شنبه 24 بهمن 1396 08:38 ب.ظ
آخ آخ ... پس خدا بهش صبر بده !!! این دلبری که می بینم نمیزاره تا چند سال دیگه !!!
پس الهام جان احتیاج به استراحت داره .... فقط خدا کنه سفر رو بزاره برای ایام عید !!!
حتما همینطوره شاذه جانم . خانمی مثل شما با اینهمه ذوق و نبوغ قطعا همیشه فعال و پر انرژی خواهد بود .
برقرار باشی و همیشه شاد و خرم و سبز شاذه بانو جان جان
شاذه الهی آمین کلاً زودرسه این بچه
اگه فرصت کنه بلههه... امروز دوستام التماس می کردن تو رو خدا یه ذره استراحت کن
نظر لطفته. خدا کنه اینطور باشه. ممنون از محبتت
خوشحال و خرم باشی مهربانو جان
سه شنبه 24 بهمن 1396 05:53 ب.ظ
سلام شاذه جان
چه دختر خوشکلی منم عاشقش شدم
شاذه سلام عزیزممم
مرسییی
سه شنبه 24 بهمن 1396 01:41 ب.ظ
خیلی خوشگل تر از تصورات من بود
شاذه خدا رو شکر :))
سه شنبه 24 بهمن 1396 01:35 ب.ظ
سلام به روی ماهت شاذه جان !
مامانم تهدید کرده اگر میخوای کمکت کنم برای ست کردن کارهای سفرت زودتر برنامه ات رو نهایی کن بریم کرمان !
اسفند بشه کارهای خونه تکونی ام رو دارم!
مادربزرگ هم عملکی داره !اونم هست !
حالا این وسط کارهای من هم تمومی نداره !

زندگی ما هم اینطور در جریانه !

شاذه سلام عزیز دلم
چقدر عالی! کاش میشد ببینمت. حیف که نمیشه...
منم هنوز خونه تکونیم تموم نشده. البته خدا رو شکر قسمتهای سنگینش گذشت
انشاءالله که نتیجه عالی باشه
کار کلاً تمومی نداره :)

خیلی هم عالی... کیف کردم از نظر طولانیت. حس خوبی تو روزانه نویسیت بود :)
دوشنبه 23 بهمن 1396 10:24 ب.ظ
سلام بر شاذه بانوی عزیز و نازنین !!!
وای که دلم غش رفت برای این دختر خانوم زیبا ... میگم شاذه جون ِ یه وقت این عکس رو نشون آیهان بینوا ندی که دلش بیشتر از این آب بشه و کلا هوش و حواس درس خودندنش بپره !!!
این که یه هلوی پوست کنده ست !!!
می بینم که الهام بانو هم دلش هوای رفتن به سفر کرده . غلط نکنم از ترس کارهای شب عیده !!!
شاذه جانم عاشق ایده های ناب و زیبات هستم . چقدر خوب میشد اگه همه ی افراد مسن که نیاز به کمک دارن یه همچین کار خیری میکردن و هم خودشون رو راحت میکردن و هم یه خیری به یه نفر دیگه میرسوندن . فکر میکردم مامان شیوا شخصیت بی نظیرت باشه ولی الان خاله مهرا هم رفت تو لیست بی نظیرها !!!
خب خدا رو شکر روز کنکور هم رسید و پسرمون بزودی میره پیش ایلای جوووونش ... چه پروازی بشه این پرواز !!!

دست گلت سلامت شاذه جانم . مثل همیشه عالی بود . خیلی چسبید .
شاذه سلام بر سهیلای نازنین و مهربانم
مرسی مرسی. همینو بگو! سعی می کنم نشونش ندم. ولی متاسفانه ایلای تو ده سالگی هم بسیار شبیه این عکس شده
کارهای شب عید رو کرده طفلکی! بعد از حمالیا گمونم خسته شده رفته
نظر لطفته. آرزوهامه. همیشه دلم می خواد اگه خدا عمری داد و زنده موندم پیر انعطاف پذیر فعالی بشم و زندگی کنم. نه که فقط روزهامو رج بزنم. البته برای جوونی هم نظرم همینه. خدا کنه بتونم موفق بشم.
بله خدا رو شکر. پروازی با تمام شوق از عمق وجودش
سلامت باشی و دلشاد مهربونم. متشکرم
دوشنبه 23 بهمن 1396 09:35 ب.ظ
میشه زودتر ایلای بزرگ شه لطفا
دلمان برایش رفت
شاذه ها خیلی خوشگلههه
دوشنبه 23 بهمن 1396 08:40 ب.ظ
جونمممم ایلای چه جیگریه
شاذه یس منم خیلی دوسش دارم
دوشنبه 23 بهمن 1396 05:20 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
حالا ما که خوندنمون میاد چیکار کنیم؟!
سیر تکامل من کاملا برعکس جوجه اردک زشته! بچگیم خووووشگل بودم, اما الان هر بار کسی بهم میگه خوشگلی حس میکنم داره مسخرم میکنه یا میخواد دلم نشکنه البته در جریان نیستن که برای من زیبایی ظاهری انچنان اهمیتی نداره
آیهان کل سالهای تحصیلش انقدر درس نخونده بود
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی گل دختر؟
والا چی بگم. دعا کن الهام برگرده
یه عکس که من دیدم خداییش خوشگل بودی. مال ده سال پیش بود بنظرم. دیگه الان رو نمی دونم
اینقدر خوند که یه ضرب داروسازی قبول شه دیگه برنگرده تهران
خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 23 بهمن 1396 02:34 ب.ظ
خو یه ذره آروم بگیر ! چه خبره اینقد میتکونی خودتو؟

فروشنده ای یعنی؟چند بفروشمش خوبه؟

حالا یه صوبتی با الامتون بکن ببین میخواد داستانو ادامه بده تا منم ببینم میتونم این الهام آقا رو واسش جور کنم یا نه.

من خودم دور از مامان بابام بودم دوره لیسانس سر همین حس چمدون جمع کردن واسه رفتن خیلی برام حس خوبیه.ذوق میکنم...ولی باید بگم جمع کردن و برگشتن تلخ ترین حس دنیاست...من همیشه موقع برگشتنم گریه میکردم.الان یادش افتادم باز دلم گرفت.

خب پس میتونم به خواهرم اجازه بدم با یه مرد سیاهپوست ازدواج کنه.آخه طفلی فقط پوست کاکائویی میپسنده من همش میزدمش میگفتم غلط کردی خواهرزاده هام زشت میشن.ولی حالا متنبه شدم میبینم که بزرگیشون خوشگل میشن.

اصولا مهم اینه بزرگ میشی خوشگل باشی...اولش خیلی مهم نیست.
شاذه والا! همینو بگو! کمر نمونده برام!
یه جوری بفروش که شب عیدی همچین برکت کنه
ببین این آقاهه خیلی آقا و سربزیر و نجیب و اینا باشه ها خوش تیپ و بامزه هم باشه لطفا
آخی... چقدر سخت بوده برات. من واقعاً درک نمی کنم چطور بچه ها می تونن اینقدر دور بشن. خدا کنه پسرای من تو رشته های خوب و مناسب همینجا قبول بشن. واقعاً طاقت دوریشونو ندارم.

خوبه منم موافقم خواهرت با سیاه پوست ازدواج کنه

خدا کنه همه سنی آدم دلنشین و دوست داشتنی باشه :)
دوشنبه 23 بهمن 1396 11:45 ق.ظ
شاذه
دوشنبه 23 بهمن 1396 10:13 ق.ظ
سلام شاذه عزیزم
استرس کنکور گرفتم ، طفلی آیهان ، استرس امتحان و هیجان خونه ، خیلی باید زحمت بکشه حواسشو جمع کنه
متشکرم خیلی خوندنی بود
شاذه سلام شهر مهربونم
استرس نگیر. قصه است بله همینطوره
خیلی ممنونم عزیزم
دوشنبه 23 بهمن 1396 03:08 ق.ظ
خاله مهرای این قسمتو دوست داشتم...منم حتماً در سنینِ خیلی سالگی به همین فعالی و جالبی خواهم بود:دی
شاذه انشاءالله سلامت تر و سرحال تر
دوشنبه 23 بهمن 1396 01:38 ق.ظ
هیجان مرگ گشتیم !

ای بابا...باز این الهام داره قر میاد که !
بش بگو این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستا...میبرم بازار میفروشمتا.هرچند با این اوضاعی که من میبینم عمرا دوزار بخرنش.
بلکه یه تکونی بده به خودش بشه یه چندصدتومن بفروشیمش.

حالا اگه خیلی این راهم خبیثانه س میشه که فقط تو روزنامه واسش آگهی بزنیم !

واسه اینکه خیلیم خشونت به خرج نداده باشم میتونم یه پیشنهاد جذابم بکنم بلکه سرعقل بیاد دخترمون...من یه الهام آقا میشناسم که قد بلند و چش و ابروی بسیاااار جذابی داره...حالا الهام بانو یه ذره سیبیل مارو چرب کنه واسش جورش میکنم.

پ.ن:چقد حس هیجان آخرین خط زیاد بود.مُردم ! حس امتحان آخری و جمع کردن چمدون و برگشتن خونه ! جمع چیزای خوب خوب بود فقط

پ.ن2:این ورنپریده اینقده خوشگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟همش تو مغز من یه دختر کاکائویی موفرفری زشت بود که.
شاذه
گمونم از بس من تکون خوردم این چند وقت حالی به حالی شده بدبخت. اگه فرصت کنم یه نمه استراحت کنم خوب میشه ایشششالا
یه آگهی خوبی بزن تو رو خدا. تعریفشو بکن
این الهام آقاهه رو خوب امدی

خیلی خیلی مرسی. خوشحالم که دوسش داشتی. منم این حسش رو خیلی دوست داشتم. کلی باهاش ذوق کردم که چمدون جمع می کرد.

بچگیش زشت بود بعد یهو به قول ما از توش در امد
دوشنبه 23 بهمن 1396 12:23 ق.ظ
چه ایلای خوشگلی عالی بوووود متشكرم
شاذه مرسیییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :