ماه نو
شنبه 28 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
بعد از یه عالمه تاخیر... سلام
ببخشید خیلی طول کشید. حسابی خسته بودم
عوضش با دست پر برگشتم
خداوندا الان دوباره طرفداران حقوق کودکان نیان اعتراض باور بفرمایید این قصه است


صبح روز بعد با کلی سلام و صلوات راهی محل برگزاری امتحان شدم. دست و دلم بدجور می لرزید. اینقدر که شوق برگشتن داشتم، نگران کنکور نبودم! خیلی دلتنگ بودم. بابا دو سه باری در حد یک صبح تا شب برای دیدنم آمده بود (همانطور که بطور معمول برای سرزدن به مامان شیوا می رفت) اما مامان به خاطر آیلین همان را هم نتوانسته بود بیاید.

سوالات خیلی سخت نبود. یا اگر بود من توجه نکردم. اولین جوابی که به ذهنم می رسید می دادم و تمام فکرم به دنبال این بود که تمام بشود و بروم. آنقدر تمرین و تکرار کرده بودم که وقت کم نیاورم و با کمک تکنیکها خیلی سریع به جواب برسم.

وقتی بیرون آمدم مطمئن نبودم که خیلی خوب جواب داده باشم ولی اهمیتی نداشت. مهم این بود که داشتم به خانه برمی گشتم.

بدجوری دلتنگ و نگران ایلای بودم. به تازگی لوزه سوم عمل کرده بود و من کنارش نبودم که دستش را بگیرم و دلداریش بدهم. این موضوع بیشتر از همه خودم را ناراحت می کرد. این چند روز صدایش را نشنیده بودم. درد داشت و ترجیح میداد حرف نزند. با نوشتن ارتباط داشتیم. من هم دم کنکور حواسم خیلی پرت بود و فرصت نداشتم خیلی پیگیر باشم. همه مرتب بهم اطمینان می دادند که حالش خوب است ولی باید می دیدمش تا خیالم راحت میشد.

لحظه ها کش می آمدند و وقت رفتن نمی رسید. سوالها را تند تند می نوشتم تا بالاخره تمام شد. تا از ترافیک سنگین شهر بگذرم و به خانه برسم بدجوری حوصله ام سر رفت. با مامان شیوا و سارینا خداحافظی کردم. وسایلم را برداشتم. همه چیز را دوباره چک کردم. شال ایلای زیر بالشم مانده بود. دیگر بوی شامپویش را نمی داد. آن را توی کوله ام گذاشتم و به فرودگاه رفتم.

تمام نمیشد. تمام نمیشد. خیلی طول کشید تا مقدمات پرواز انجام شد و سوار شدم. آن پرواز یک ساعت ونیمه هم به اندازه ی عمری طول کشید. قلبم توی دهانم میزد. می دانستم ایلای فرودگاه نمی آید. هنوز باید تا رسیدن به خانه صبر می کردم. ولی حداقل می توانستم امیدوار باشم که مامان بابا آمده باشند و آیلین کوچک و کیهان هم همراهشان باشند. این که دیگر توقع زیادی نبود. بود؟

همین که درهای هواپیما باز شد ایستادم. کیف دستیم را از کابین بالای سرم برداشتم و لابلای جمعیتی که عجله ای برای رسیدن نداشتند راه افتادم. بالاخره به تونلی که ما را به فرودگاه متصل می کرد رسیدم. خیلی جلوی خودم را گرفتم که ندوم. احتمالاً اگر شروع به دویدن می کردم مجرم به نظر می رسیدم!

رگ گردنم از بس با فشار نبض زده بود درد می کرد. دستی رویش کشیدم. کولی ام را روی دوشم سوار کردم و با قدمهایی که سعی می کردم خیلی سریع نباشد همسفریها را پشت سر گذاشتم. به پله ها که رسیدم نفس عمیقی کشیدم. تند تند پایین آمدم و یک دفعه...

+: آیهااان... سلااام...

داشت دست تکان می داد و من روی پله ی چهارم خشک شدم. این دختر ایلای نبود! صدایش بعد از عمل عوض شده بود. یک گرفتگی همیشه داشت که الان نبود. ظریف و لوند شده بود. باز هم قد کشیده بود و خدای من! چقدر بزرگ شده بود. دخترهای ده سال و نیمه همیشه اینقدر بزرگ هستند؟ چرا شبیه چهارده ساله ها بنظر می رسید؟

وقتی دید پایین نمی آیم دو سه پله ی آخر را خودش بالا آمد. مماس با من روی پله ی پایینی ایستاد. ترسیدم الان در این محیط آشنا خودش را در آغوشم بیاندازد. اما حس کرد یک چیزی درست نیست. یک دستم روی نرده ی راه پله مانده بود. دست آزادم را بین دو دستش گرفت و خندان نگاهم کرد. کم کم فهمید که حالم خوب نیست و خنده به نرمی از لبش پر کشید. با نگرانی پرسید: چی شده؟

یک پله عقب رفت. دستم را فشرد و گفت: آیهان؟

دستش را فشردم. سعی کردم لبخند بزنم. تلاش بی سرانجامی بود. آرام گفتم: سلام.

بدون این که دستش را رها کنم از کنارش رد شدم و پایین رفتم. حالم بد شده بود. اینقدر واضح که پیمان هم با نگرانی جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت.

=: سلام پسر. حالت خوبه؟ چی شده؟

بی حواس سر تکان دادم و گفتم: سلام... خوبم. چیزی نیست. مامان اینا نیومدن؟

ایلای با ناراحتی پلک زد. نگاه از آن چشمهای وحشی گرفتم و سر به زیر انداختم. کفشهایش هم پاشنه داشت. از آن پاشنه های حصیری یکسره... پس خیلی هم قد نکشیده بود. ولی مگر چقدر پاشنه بود؟ هفت سانتیمتر؟ هشت؟ بقیه اش چی؟ قدش از شانه ام رد کرده بود!

زمزمه کرد: فکر کردم اگه من بیام خوشحال میشی. ولی راست میگی. منو دیده بودی. مامانت اینا رو خیلی وقته ندیدی.

پیمان عصبی و ناراحت پرسید: معلوم هست چته؟ ایلای دیشب پلک رو هم نذاشته. فکر می کردم دلتنگش باشی!

دستش را رها کردم و آرام دست دور شانه هایش حلقه کردم. عصبانی گفتم: منم دلم براش تنگ شده. معلومه که دلم تنگ شده. فقط...

برگشتم و متفکرانه نگاهش کردم. یک دفعه پرسیدم: تو چکار کردی؟ ابروهاتو برداشتی؟

متعجب پرسید: ابروهام؟ برای چی؟

پیمان پوزخندی زد و کلافه گفت: دیوونه ای به خدا! چرا بهانه می گیری؟ ابروهاش همین شکلین. اصلاً از اولش خیلی پر نبودن. یادت رفته؟ چته تو؟

به دقت نگاهش کردم. صورتش دست نخورده بود. معلوم بود. ولی شکل گرفته بود. آن حالت کودکانه را نداشت و یک چیزی بدجوری بیخ گلویم را می فشرد. بدون این که خیلی خم شوم گوشه ی ابرویش را نرم بوسیدم.

خوشش نیامد. با ناز سرش را عقب کشید. این دختر بدون آن که بخواهد ذاتاً دل می برد.

پیمان با فکی فشرده خشمگین سر تکان داد. رو گرداند و نگاهی به ریل نقاله انداخت و گفت: بشینین حالا تا چمدونا رو بدن.

دستم از روی شانه ی ایلای سر خورد و روی گودی کمرش نشست. گودی کمر؟ چرا یک دفعه بزرگ شده بود؟ مایع تلخی تا گلویم بالا آمد. یادم آمد که از هیجان دیدنش ساعتهاست که چیزی نخورده ام.

_: من تشنمه. شما بشینین میرم آب بگیرم.

بعد تند رهایش کردم و رفتم. از خودم می ترسیدم. تقریباً تا بوفه دویدم. جلوی بوفه ایستادم و گفتم: یه آب خنک بدین.

چشمم به شکلاتهایی که ایلای دوست داشت افتاد. آیا هنوز هم دوست داشت یا سلیقه اش هم مثل ظاهر و صدایش عوض شده بود؟

_: یه نوشابه سیاهم بدین. از این شکلاتها هم می خوام.

همه را حساب کردم. نوشابه را باز کردم و جرعه ی بزرگی سر کشیدم. پیمان ایلای را تنها گذاشت و بطرفم آمد. با اخمی حاکی از نگرانی پرسید: چی شده؟

از کنارش رد شدم و سرد گفتم: طوری نشده.

بازویم را چسبید و گفت: هی با تو ام. ناسلامتی رفیقیم باهم. چه مرگته؟

_: هیچی. گیجم. ولم کن.

=: رفتی تهرون چت شده؟ عاشق شدی؟ ایلای اذیت بشه کشتمت. رفاقت و اینا اینجا سرم نمیشه.

عصبانی پرسیدم: تو کوری یا من زیادی عاشقم؟ این بچه کی بزرگ شد؟ دردم اینه که نمی تونم سر قولم بمونم. ده سال خیلیه. سر پنج سال عقدش می کنم.

بازویم را رها کرد. مشتی به آن کوبید و گفت: مجنون! دیوونه! احمق!

بعد هم عصبانی دور شد. کنار ایلای نشست و دستهایش روی سینه گره زد. خنده ام گرفت. بر خلاف ایلای، پیمان اصلاً بزرگ نشده بود. این همان پیمان بچگیهایمان بود که کم می آورد و قهر می کرد.

جرعه ی دیگری از نوشابه را خوردم. گازش معده ی خالیم را سوزاند. با قدمهای مقطع به طرفشان رفتم. شکلات را نشان ایلای دادم و پرسیدم: هنوزم از اینا دوست داری؟

شکلات و نوشابه را باهم گرفت و خندان گفت: خیلی.

پیمان با اخم گفت: نوشابه رو دل خالی نخور.

بدون این نگاهش کند جواب داد: با شکلات می خورم.

خندیدم و کنارش نشستم. حالم داشت بهتر میشد. آب را باز کردم و پرسیدم: آب می خوای؟

درگیر شکلات بود. با اخم گفت: نه. بخور.

پیمان گفت: پاشو آیهان. دارن چمدونا رو میدن.

جرعه ای نوشیدم و بی خیال گفتم: دیر نمیشه.

سرم را به سر ایلای نزدیک کردم و شامپو و لوسیون آشنایش را بو کشیدم. خوشبختانه این یکی عوض نشده بود.

چپ چپ نگاهم کرد. لبخندی زدم و نجوا کردم: دلم برای بوی موهات تنگ شده بود.

بعید بود که پیمان شنیده باشد اما پوف کلافه ای کشید و از جا برخاست. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و چند قدم از ما فاصله گرفت.

ایلای پوزخندی زد و به کاغذ شکلات چشم دوخت. گفت: نمی خواد درستش کنی.

_: چی رو درست کنم؟

+: چرا راستشو نمیگی؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون این که سرم را عقب ببرم گفتم: راستش اینه که یه دفعه خیلی بزرگ شدی. جا خوردم. از پارسال بی اغراق بیست سانتی قد کشیدی.

شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

کاغذ طلایی شکلات را لوله کرد. کاغذ قرمز را هم تا زد. همیشه همین کار را می کرد. نمی دانم چرا.

یک انگشتر کوچک روی بند اول انگشت اشاره اش بود. بر خلاف هیکل ظریفی که بهم زده بود دستهایش استخوانی و زمخت بودند.

شستم را روی انگشت و انگشترش کشیدم.

_: صداتم بعد از عمل عوض شده. باورم نمیشد خودت باشی.

نگاهم کرد و ناامیدانه پرسید: دیگه دوستم نداری؟

میشد فرودگاه و تمام اطرافم را فراموش کنم و دل به این لبها بدهم؟ نه؟ خب نه.

پلک زدم. آه عمیقی کشیدم و به سختی سرم را عقب بردم. یادم رفت جوابش را بدهم. ناراحت شد و سر به زیر انداخت. چی باید می گفتم؟ وای خدایا! رو گرداند و با غصه از جا بلند شد.

تکانی خوردم. برخاستم و گفتم: ایلای... صبر کن. معلومه که دوستت دارم.

نگاهم کرد. ناباورانه شانه ای بالا انداخت. کاغذ شکلات و بطری نوشابه را بالای سطل رها کرد. آرام بازویش را فشردم و با لبخند گفتم: تو خونه حرف می زنیم.

لب برچید و رو گرداند. خدایا به من قدرت مقاومت بده! خواهش می کنم. اگر مرد جنگی هم بودم تا حالا مغلوب شده بودم!

به طرف نوار نقاله رفتم و خشمم را سر چمدانی که ناگهان از روی ریل کشیدم خالی کردم. دسته اش شکست! بعدی را هم برداشتم.

پیمان با چرخ دستی جلو آمد و کمکم کرد تا همه را جمع کنم. کولی ام را هم روی چمدانها گذاشتم و چرخ را تا نزدیک ماشین هل دادم.

جلو نشستم ایلای هم عصبانی عقب نشست. حتی فکرش را هم نکردم که کنارش بنشینم. با خود گفتم هرچه می خواهد فکر کند. من در مرز انفجار بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 اسفند 1396 02:39 ب.ظ
عجب..باید تورو با من قاطی کنن بلکه یه چیز متعادل ازمون دربیاد.
من اینقد به خودم استراحت میدم مامانم میخواد بکشتم!
کافیه یه ذره درد جایی از بدنم باشه.قشنگ میرم استراحت مطلق دیگه تکون نمیخورم.
شاذه بیا بریم قاطی شیم
طفلکی مامانت
کاش من الان می رفتم می خوابیدم. چرا چسبیدم به کامپیوتر خودمم نمی دونم. حس نوشتنم نیست حتی!
دوشنبه 30 بهمن 1396 01:07 ق.ظ
آخی.مهم اینه بعدش خندت گرفته.

نه دیگه فکر نکنم بهتره.

من موندم کمرت چطوریه که تا حالا فرار نکرده از دست تو.والا !
چه میکنی با خودت؟من کمردرد کشیدم واقعیتش.یعنی بعد اسباب کشی یکی مونده به آخریموناینقدررر کمرم اذیت شد که قشنگ فقط میخوابیدم و گریه میکردم از درد.یعنی نمیفهمم چطوری میتونی اینقد به خودت زور بگی.بعد خاله م یه حرف خیلی خوبی زد بهم یه دفه.گفت هیشکی به آدم واسه این همه بشور بساب جایزه نمیده.
منم دیدم جایزه نمیدن کلا فراری شدم.
شاذه بامزه بود

ها بدجوری طفلکی شده

همینو بگو! گیر کرده بهم. خدا می دونه اون دنیا چه شکایتی ازم بکنه!
آخ آخ... طفلکی چه دردیییی
نه والا... منم الان کف آشپزخونه و سرویس پر از خاااک.... اینقدر دلم می خواد خم شم یه جاروی دبش بزنم و بعدشم اسید بپاشم و بسابممم.... ولی کمرم تا نمیشه و هی با تاسف از روشون رد میشم
یکشنبه 29 بهمن 1396 09:39 ب.ظ
سلام شاذه جان
شاذه سلام عزیزممم
یکشنبه 29 بهمن 1396 09:17 ب.ظ
سلامممممم هی وااای منننننن عجب وضعییی
ببخ شازده داماد حالا بشین تا صبح دولتت بدمد
شاذه سلامممم عزیزمممم
حالا هی صبر کن هی صبر کن
پیر میشه طفلک
یکشنبه 29 بهمن 1396 01:48 ب.ظ
عااااالی تر از همیشه بود مرسی خانووووم
شاذه متشکرم عزیزمممم
یکشنبه 29 بهمن 1396 12:28 ق.ظ
وا؟سکته چرا؟
نترس بابا اون دنیا سیستم وای فایش قطعه.اینترانته کلا.

نه دوسشون دارم.داشتم فک میکردم خیلی خوبه آدم با شوهرش این مدلی دعوا الکی بکنه بعد با خنده رفع و رجوع بشه.جالب بود.البته الان یکمی فک کردم دیدم که قبلش آدم باید به طرفش 100% اعتماد داشته باشه که بعد دعوا نیومده الکی بهونه بیاره ماست مالیش کنه.
سعی میکنم دیگه فک نکنم.

کمرت حق داره نیاد سرجاش.کلا از این یه لحاظ درکت نمیکنم.من طرفدار راحتی سادگی و استراحت مطلقم.
شاذه از اون "انا لله و انا الیه راجعون" اولش ترسیدم


مرسی. به نظر منم خوبه. کلاً عاشقن
البته. اصلاً عاشقی بدون اعتماد خیلی سخته!

حالا فک کن

والا حق داره! عوضش من همیشه دعا می کنم مجبور به استراحت مطلق نشم. چون طاقت نمیارم. مثلاً همین الان که درد دارم به زووور به خودم میگم ببین برو تو تخت و حداقل دو ساعت همونجا باش. بعد می بینی سر ده دقیقه تو آشپزخونه وایسادم و دارم میگم ولی این روزنامه ی تو این یکی کابینت کثیف شده. همین الان بایدددد همه ظرفاشو در بیارم روزنامه شو عوض کنم مثلا! اینجوریاست خلاصه...
شنبه 28 بهمن 1396 11:35 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
میاد مینویسه فرار میکنه
با معده خالی نوشابه؟
البته تو این مورد کارسازه! معدش آنچنان دردی میگیره تا صبح عاشقی یادش میره
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی گل دختر؟ کارا روبراهه؟
کی فرار می کنه؟
نه دیگه روش آب خورد، قندشم که امد بالا؛ عاشقی سر جاشه
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 28 بهمن 1396 11:32 ب.ظ
وااییی سلااام ، شاذه بود
شاذه سلااام
مرسی
شنبه 28 بهمن 1396 10:51 ب.ظ
چه بامزه و رمانتیكن اینا
شاذه متشکرمممم
شنبه 28 بهمن 1396 10:25 ب.ظ
سلام:)

اوووووووف
شاذه سلام :)
وایییییی
شنبه 28 بهمن 1396 08:40 ب.ظ
شاذه
شنبه 28 بهمن 1396 06:25 ب.ظ
سلام شاذه جون ، خوب معلومه این نژاد زود بزرگ میشن . خیلی قشنگ توصیف کردی .
پس چرا مامان و باباش نیومدن ، دو دستی پسرشون رو دادن دختر دایی و دیگه تموم
این دفعه من به خاطر آیهان میرم تو خط دفاع از حقوق کودکان .
خیلی قشنگ بود . متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
بله همینطوره. مضاف بر این که کلاً بلوغ بچه ها تو هر سنی که اتفاق بیفته، خیلی وقتا یهویی پیش میاد و با همین چند ماه فاصله ممکنه خیلی تغییر کنن
حالا میگم چرا نیومدن
به خاطر آیهان؟ آیهان که می خواد زن بگیره بره سر زندگیش
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 28 بهمن 1396 05:44 ب.ظ
انا لله و انا الیه راجعون.
یک عدد بی نام اینجا افتاد مرد.یه فاتحه برام بخونین روحم شاد شه.
چرا اینقد این دوتا بانمکن؟یعنی آیهان و ایلای خیلی نمکه کاراشون.هی الکی الکی میپرن بهم دیگه.

از همین تریبون میخوام به هیترای عزیز این داستان اعلام کنم که از اون دنیا هم میتونم ایمیل بفرستم.ایمیلاتونو بذارین اینجا تا خودم شروع داستان جدیدُ اعلام کنم.با تچکر

منتظر 37اُمی هستیم.پررو هم نیستیم.
شاذه خدا خیرت بده شادم کردی. البته اول یه مختصر سکته زدم تا بفهمم کی مرده
اعصاب ندارن طفلکیا. تو ببخششون
موچکرم

برای کمر از دست رفته یه دعایی بخون که خواهشا برگرده و بتونم بشینم بنویسم. منم پررو نیستم که دوباره تمام خونه رو چرخوندم
شنبه 28 بهمن 1396 05:40 ب.ظ
بازم اعتراف میکنم قبلیارو همون موقع خوندم اما وسط خونه تکونی و شلوغ پلوغیا بود و قاچاقی برا همین فقط میخوندم..شرمندم که نظر نذاشتم برا اون خوشمزه جات خوندنی
وسط خونه تکونی عقدکنون دختر همسایه هم بود که مردونه خونه ما بود..کارمون مضاعف شد...عوضش دلشاد شدم از خبر ازدواجش

آخی...چه پسرمون سختی میکشه ها...جوون و اول احساسات...دخترکم دلبر...چه شود!!!!
مشتاقم ببینم چطوری قراره از دل دخترک دربیاره و سوتفاهماتو حل کنه
خیلی عالیه
وسط کار و خستگی میخوندم سرحال میشدم‌میرفتم سراغ بقیه کارا
خدا قوت شاذه جونم
خدا سلامتی و دلِ خوش بده بهت
منم تنوع و جابجاییه وسایلو دوس دارم..خصوصا اگه وسایل نو بشنکه با این گرونیا فقط میشه همون قبلیا رو جابجاکرد!!
ممنون از اینکه وسط کار و مشغولیاتت برامون وقت میذاری و مینویسی
بوس و بغل محکم
شاذه اشکالی نداره. اینقدر شلوغ بودم این روزها که کاملاً درک می کنم
چه خوب. همیشه به عیش و شادی
مصیبت یکی دو تا نیست
هی هی هی... تا چطور بتونم بنویسم. دست ما هم که بستهههه
خدا رو شکر. شاد باشی همیشه
متشکرم. به تو هم همینطور
اعتراف می کنم که مبل دست دو خریدم و قبلیها رو فروختم. بالاخره تنوع خوبه ولی جابجا هم خیییلی کردم. متاسفانه عشقم اینه!
خواهش می کنم عزیزم. ممنون که همراهمین
بووووس بغلللل
شنبه 28 بهمن 1396 05:30 ب.ظ
سلام علیکم
نفر اولم‌ایا
شاذه سلام به روی ماهت
بلی بلی. این دفعه رولزرویس میدیم. فقط کافیه رنگشو انتخاب کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :