تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (38)
 
ماه نو
چهارشنبه 2 اسفند 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
نصف شبتون بخیر
این قسمتم تقدیم به شهر مهربونم که دلم براش یه ذره شده


بی حوصله چشم گرداندم. تا جایی که توی تاریکی دیدم خرده ریزه ها را جمع کردم و بالا رفتم. بابا توی آشپزخانه ظرف میشست. کنارش ایستادم و بدون حرف مشغول آبکشی شدم.

=: اگه خسته ای برو بخواب.

زیر لب جواب دادم: خسته نیستم.

=: ولی درگیری. چی شده؟

کنار بابا بودن خوب بود. آرام بودم. روی قاشق کفی دست کشیدم و طوری که انگار با خودم حرف می زنم گفتم: ایلای بزرگ شده. یه دفعه قد کشیده. وقتی دیدمش شوکه شدم. حتی صداشم عوض شده...

بابا یک دسته بشقاب کفی زیر شیر آب جلویم گذاشت و گفت: خود تو هم رو دو ماه سه شماره پات بزرگ شد و کلی قد کشیدی.

غرق فکر تلخ خندیدم و گفتم: آخری روم نمیشد دوباره بگم کفشم تنگ شده.

بابا هم خندید و پرسید: پس برای چی الان اینقدر تعجب کردی؟

با بیچارگی گفتم: پام بزرگ شد ولی دیگه اینقدر... دلبر نشده بودم.

صدایم از خجالت رو به خاموشی رفت. چشمهایم را بستم و آماده ی توبیخ شدم. قطعاً باید می شنیدم که خجالت دارد و شرم کنم و و و و ...

ولی بابا سکوت کرد و حرفی نزد. بعد از چند ثانیه چشمهایم را باز کردم و با نگرانی نگاهش کردم.

بابا نگاهم کرد و نرم خندید. تعجب کردم. توی لبم را به دندان گزیدم. به شیر آب چشم دوختم و به عنوان یک دفاع با کمی خشم افزودم: تازه من اون موقع چهارده سالم بود نه یه فنچ ده سال و نیمه.

بابا عاقلانه گفت: ایلای دختره. معلومه که زودتر از تو بالغ میشه. تازه از نژاد زودرسی هم هست. یادت که نرفته مادرش مراکشیه.

چهره عصبانی چایما پیش چشمم جان گرفت و تک خنده ای همراه با کمی ترس بر لبم نشست. سری به نفی تکان دادم و گفتم: ولی بهرحال ده سالشه. خیلی زوده.

=: حواست کجاست بچه؟ سر تاپاتو خیس کردی.

دل به کار دادم و در حالی که یک بشقاب آب می کشیدم غرق فکر گفتم: فکر کنم باید جدا بشیم. اینجوری طاقت نمیارم.

بابا خونسرد پرسید: اونجوری طاقت میاری؟

سری تکان دادم و گفتم: نه. دلم می ترکه.

=: اون بچه هم دق می کنه.

سری به تأیید تکان دادم و نفس عمیقی کشیدم.

_: چکار کنم؟

=: خودت باش. مثل قبل. کاری نکن. عادت می کنی.

انگار احتیاج داشتم که بابا با اطمینان بگوید عادت می کنی. غرق فکر نگاهش کردم. نگاه کوتاهی به طرفم انداخت و لبخند زد. بعد دوباره مشغول کارش شد. حالا داشت شیشه شیر آیلین را می شست و من فکر می کردم مامان چه خوشبخت است که بابا را دارد. من و کیهان و آیلین هم همینطور. حتی ایلای!

ظرفها که تمام شد دوش کوتاهی گرفتم و بعد به رختخواب رفتم. نزدیک سه بامداد بود. فکر می کردم اینقدر درگیر باشم که خوابم نبرد اما سرم به بالش نرسیده بیهوش شدم.

با شماطه ی اول صبحم بیدار شدم. خاموشش کردم و با خوشحالی نگاهم را دور اتاق آشنایم چرخاندم. امروز می توانستم تا ظهر بخوابم. غلتیدم و چشمهایم را دوباره بستم.

اهالی خانه یکی یکی بیدار می شدند. کیهان حاضر شد و به کلاسش رفت. بابا سر کار رفت. مامان با آیلین سرگرم بود و سعی می کرد آرام نگهش دارد تا من بخوابم. صداها را می شنیدم و دل از بالشم نمی کندم.

صدای زنگ در را هم شنیدم. اما پلک نزدم. در باز شد و سلام ایلای و هیس گفتن مامان به گوشم رسید. شاید اگر می فهمید خوابم می رفت و زمان بیشتری به من می داد تا با خودم کنار بیایم. اما دخترک بدجنس یک راست به اتاقم آمد و جفت پا روی تختم پرید.

اگر کارتون بود با این حرکتش به سقف خورده و برگشته بودم ولی در دنیای غیر کارتونی تکان بدی خوردم و ته مانده ی خواب از سرم پرید.

خندان گفت: تولدت مبارک!

و یک عروسک پولیشی نیم متری را روی صورتم انداخت.

نالیدم: به خاطر خدا ایلای... پاشو. له شدم.

کمی جابجا شد. لب تخت نشست. عروسک را بالا گرفت و در حالی که تکانش می داد گفت: سلام. من ایلایم. بچه شیر افریقایی!

عروسک شیر را نگاه کردم و بیحال خندیدم.

یالهای شیر را روی صورتم کشید و به آواز گفت: بیدار شو. صبح شده. تولدته. تولدته.

نالیدم: فقط هیکلت گنده شده. عقلت هفت سالشه.

عروسک را از روی صورتم برداشت و به طنز پرسید: تو چی گفتی؟

خواب آلوده جواب دادم: گفتم خیلی بچه ای!

عروسک را روی صورتم فشرد و در حالی که سعی می کرد خفه ام کند گفت: بگو غلط کردم.

عروسک را پس زدم و نشستم. به دیوار خنک پشت سرم تکیه دادم. ایلای هم برخاست. روی صندلی کنار میز تحریرم نشست و به طرفم چرخید. ناگهان تصویری پیش چشمم تداعی شد. چشم بستم.

ایلای با ناراحتی پرسید: باز چی شده؟

متفکرانه گفتم: از حالت نشستنت یاد بابات افتادم. دو سال پیش یه روز امد و اینجا نشست و گریه کنون گفت پاشو ببین بدبخت شدم.

+: چرا بدبخت شد؟

_: چون همسر سابقش داشت ازدواج می کرد. البته من خیلی ازش ممنونم.

+: از بابا؟

_: نه از همسر سابقش.

+: مامانم؟

سری به تأیید تکان دادم. عروسک را برداشتم و در آغوشم فشردم. نرم بود. چی فکر کرده بود که به پسر هیجده ساله عروسک هدیه کرده بود؟

خندان نگاهش کردم و به خودم یادآور شدم ایلای فقط ده سال ونیم دارد و لازم نیست فکر خاصی کرده باشد. همانی که دوست داشت را خریده بود.

با ذوق پرسید: دوسش داری؟

نگاهی به عروسک انداختم و با لبخند گفتم: خیلی. دیشب فکر کردم قهری نمی خوای بهم کادو بدی.

تند تند گفت: چرا می خواستم بدم. حالا دیشب که قهر بودم ولی قبلش اینو خریده بودم ولی وقتی گفتن جشن می گیرن بابا گفت اینو تو جشن بهت ندم. گفت خوبیت نداره و از این قصه ها. گفت بعداً جدا بهت بدم. ولی خیلی لوسه که ماندانا همش کنار نامزدشه بعد من اسم تو رو هم جلوی بقیه نباید بیارم.

_: بیا بشین پیشم.

اینقدر سریع بلند شد که صندلی با صدای بدی افتاد. مامان وحشتزده در اتاق را باز کرد و پرسید: چی شد؟

ایلای خجالت زده و من خندان گفتیم: هیچی.

صندلی را صاف کرد و به مامان چشم دوخت. مامان هم نفس عمیقی کشید و گفت: یه دفعه قد کشیده دست و پاش به تنش زیادی می کنه.

ایلای متعجب پرسید: یعنی چی؟

مامان اما صبر نکرد. آیلین داشت گریه می کرد و مامان با همان سرعتی که آمده بود برگشت.

ایلای هم با حرکاتی به نرمی گربه در را بست و برگشت کنارم نشست. دست دور شانه هایش انداختم و فکر کردم: باید به ابعادش عادت کنی دیگه. همینه که هست. شلخته و بهم ریخته و ایلای!

خب واقعیت این بود که از خواب بیدار شده بود و یکراست آمده بود سراغم. فر موهایش بهم ریخته بود، لباسش هم که گفتن نداشت. یک بلوز شلوار خواب معمولی بود که احتمالاً به خاطر قد کشیدنهای اخیرش آب رفته به نظر می آمد!

با هیجان گفت: عروسی ماندانا دو هفته دیگه یه. سه شنبه. مامانم برام یه پیرهن زرد خوشگل خریده عین لباس بل تو دیو و دلبر! خدا کنه تا عروسی تنگم نشه بتونم بپوشم. اگه کوچیک بشه خیلی غصه می خورم. یه کفشایی عید خریدیم اینقدر خوشگلن اینقدر خوشگلن ولی فقط روز عید پوشیدم. همون روزم یه کم تنگ بودن.

_: لباستو چایما از اسپانیا آورده یا همین جا خریده؟

+: نههه مامان شهناز! نخریده. پارچه خریدیم دادیم خیاط دوخته. اینقدر خوشگلههه.... خدا کنه کوچیکم نشه. آستیناشو شکل یه شنل کوچولو دوخته. خییییلی نازه.

_: حتماً اندازته. نگران نباش. اگه کوچیک شد میریم خوشگلترشو می خریم. ایلای من از عروسم خوشگلتره.

نگاهم کرد. چشمهایش ستاره باران شدند. می توانستم نبوسمش؟ گونه اش را بوسیدم. نرم و طولانی و بعد عقب کشیدم و برای این که نفسی تازه کنم پرسیدم: نمی خوای بری لباستو بیاری نشونم بدی؟

ایلای از جا پرید و رفت. من هم به سنگینی از جا برخاستم. توی دستشویی دو سه مشت آب به صورتم پاشیدم. بعد خم شدم و کل سرم را خیس کردم که حسابی داغ کرده بود.

بیرون که آمدم مامان در حالی که یک دسته لباس تا کرده را می برد ایستاد و متعجب پرسید: وا! چرا سرتو خیس کردی؟ کولرو خاموش کن سرما می خوری.

دستم را بالا گرفتم و گفتم: نه خاموشش نکنین. من خوبم.

به آشپزخانه رفتم. یک لیوان شیر سرد ریختم و پشت میز نشستم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 اسفند 1396 10:36 ق.ظ
به به دو قسمت باهم وسط بدو بدوهای كارای خونه خیلی بیشتر از یه فنجون قهوه اثر كرد
این قسمت دیگه دلم واسه آیهان سوخت. طفلكی
تشكر
شاذه نوش جانت عزیزم
طفلکیی
خواهش
پنجشنبه 3 اسفند 1396 10:18 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم و مشغول کار و ...
مثل سال قبل دم عید ما باز سرمون شلوغه و ایضا تعطیلات عید
پدر کیهان جان دختر خوب نمیخوای؟
شاذه امان از شلوغیهای آخر سال... همه دارن بارشونو می بندن. همه عجله دارن حساب کتاباشون صاف بشه...
موفق باشین بهرحال
چرا چرا می خواد. یه کم اختلاف سنی دارین که مشکلی نیست. تفاهم مهمه
پنجشنبه 3 اسفند 1396 01:14 ب.ظ
حالا خیلی هم آهنگ خاصی نیستا
ولی میتونین بدین آیهان گوش کنه و برا توله شیر افریقاییش بذاره
شاذه میشه
چهارشنبه 2 اسفند 1396 10:50 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
چه بابای مهربون و همراهی، عروس نمیخواد؟ البته واسه کیهان
بچه بودیم چقدر عاشق عروسی بودیم، یه ذره از ذوقشم نموند واسه حالا
ممنون شاذه جانم، ممنون
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟
چرا چرا اتفاقا وقت زن گرفتنشم هست
چرا اتفاقا من اگه لباس و آرایشمو دوست داشته باشم هنوزم برای عروسی ذوق دارم. مخصوصا از این که کلی دوستهای قدیمی و جدید رو می بینم کیف می کنم.
خواهش می کنم
چهارشنبه 2 اسفند 1396 08:54 ب.ظ
چشمت بی بلا.
بش بگو موقع نوشتن حواسش به تهدید ها و وعده ی شیرین من باشه.آقا الهام و روزنامه کثیرالانتشار و بازارو !!


نیس پیام من طولانی بوده حس اولی داده بهت.حالا اشکالی نداره.پست بعدی اول میشم یه رولزرویس آبی ازت میگیرم.
شاذه سلومت باشی
باشه باشه. حتما حواسش هست
احتمالا همینطوره
باشه
چهارشنبه 2 اسفند 1396 08:17 ب.ظ
سلام
ممنووون
بابای آیهان
از پست قبلی و این یکی یاد آهنگ دلبریتو کمترش کن شهاب مظفری میفتم
شاذه سلام
خواهش می کنممم
گله. گل
نشنیدمش
چهارشنبه 2 اسفند 1396 05:05 ب.ظ
آره بابا ! دقت کن یکم.

ولی واسش خوبه بنظرم...تهرون باشه بهتر زمان میگذره و خودشم کنترل میکنه.

اوووممم....نمیدونم والا...اونجوریم کباب میشه طفل معصوم.

چه رنگی؟؟؟؟آبی لاجوردی با تچکر.اول نشدم ولی...باید کلی تلاش کنم باز یه بار اول شم.

شاذه چشم چشم

نمی دونم والا. ببینم الهام بانو چه می کنه

اینم هست

حواسم نبود نفر اول دخترک بود. الان جاری میاد سرمو میذاره بین دوتا گوشام که دارم رولزرویس بچشو خیرات می کنم (حالا جاری اینقدر مظلوم هست که دومی نداره )
چهارشنبه 2 اسفند 1396 01:59 ب.ظ
بیچاره آبهان که داره تلف میشه عالی تر از همیشه
شاذه
متشکرم عزیزم
چهارشنبه 2 اسفند 1396 11:16 ق.ظ
شاذه
چهارشنبه 2 اسفند 1396 10:46 ق.ظ
سلام شاذه خیلی عزیزم
متشکرم از اینکه یادمی . هر قسمتی که میخونم ، بعدش چشامو میبندم و خیال میکنم کنارت نشستم و خودت واسم تعریف کردی ، بعد یک حس خوب تو بدنم میچرخه ، کاش خاطراتمون تکرار شدنی باشن ، دل منم خیلی تنگ شده و آرزو دارم ببینمتون
این قسمت هم خیلی خوندنی بود ، کاش منم شبیه بابای آیهان بشم ، عالیه .
قلمتو خیلی دوست دارم ، در عین سادگی ، ادیبانه با توصیفات قوی ، خواننده حس میکنه همه جا حضور داره . متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم
خواهش می کنم. عزییییزممم...
الهی دوباره و صدباره تکرار بشن اون روزهای عزیز...
متشکرم. بله منم از باباش خوشم میاد. قوی و محکم و مهربانه
نظر لطفته خانم گل. همراهی شماست که باعث میشه به اینجا برسه
چهارشنبه 2 اسفند 1396 09:13 ق.ظ
چه یهو این همه پست ، پشت سر هم
این آیهان وقدرر بیجنبس.... پسر راحت باش ... بذار بچه مردم زندگیشو بکنه....
شاذه الهامه دیگه. گاهی هم یهو میشه
نوجوونه و داغ... چیز عجیبی نیست
چهارشنبه 2 اسفند 1396 02:11 ق.ظ
آخ آخ آخ ! خاک به سر صدام.
طفلی آیهان دیگه عملا به یه مو وصله.خدا کنه رتبه دورقمی بشه ملت زوری بفرستنش تهرون بلکه یه 4 سال نباشه
شاذه دقت کردی خیلی ظالمی؟

بابا بزن چندسال بعد این آیهانُ اینقد اذیتش نکن.البته من دارم کیف میکنم از روندش.نمیگم بده فقط دلم شدیدا واسش کباب شده.داره میمیره از عشق این خانم شیره.
اما نه...میگن هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد و اینا...حقشه اصن.بذار قدر عافیت بیاد دستش بفهمه این دایی پیمان بدبختش چی کشیده.

باز نصفه شبی من دارم فک میکنم...پاشم برم بخوابم این فکرا فایده ای نداره.

بوس به لپ خودتو الهام.
شاذه
طفلک بره تهرون که دق می کنه
نه تا حالا دقت نکرده بودم

الان بزنم چند سال دیگه اذیت نمیشه؟ حالا سعی می کنم کم کم از کبابش کم کنم

بیا به این فکر کن این دفعه رولزرویست چه رنگی باشه

یه عالمه می بوسمت
چهارشنبه 2 اسفند 1396 12:48 ق.ظ
عااااالی بود
شاذه متشکرمممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :