ماه نو
جمعه 4 اسفند 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
شبتون پر از رویاهای رنگی رنگی



هنوز داشتم با لیوان شیرم بازی می کردم که در نیمه باز خانه به شدت باز و بعد هم بسته شد. چشم بسته هم می توانستم بگویم توله شیر وحشی ام برگشته است. توی درگاه آشپزخانه ایستاد. پیراهن زردش به یک دستش بود و یک دامن سفید پر از چین هم به یک دست دیگرش. با هیجان گفت: خیلی خوشگله نه؟

جرعه ای از شیرم نوشیدم. وقتی اینطور بچه میشد کنار آمدن با آن همه وسوسه ی اعصاب خرد کن ساده تر میشد. لیوان را دوباره روی میز گذاشتم و گفتم: خیلی. اون دامن سفیده چیه؟ یه لباس دیگه؟

از خنده ریسه رفت و گفت: این ژوپونشه بیسواااد. ببین چقد پف داره! یه عالمه چین.

هر دو دست لباس را بالا گرفت و دور خودش چرخید. با خوشی گفت: یوهووو...

پلک زدم و گفتم: حتماً خیلی عالیه ولی من بازم نفهمیدم چیه. برو بیرون. برو عقب نیا تو آشپزخونه لباست کثیف میشه. ایلایییییی....

قدمی به عقب برداشت و گفت: ژوپون برای زیر دامنشه. برای این که یه عالمه پف کنه و مثل شاهزاده ها بشه.

سری به تأیید تکان دادم و گفتم: فکر کنم فهمیدم. هیچ تصوری نداشتم که این دامنا چه جوری پف می کنن.

با چشمهای گرد شده پرسید: داری مسخره ام می کنی؟

_: چرا مسخره ات کنم توله شیر؟ من تو عمرم دامن نپوشیدم که این چیزا رو بدونم.

مامان به آشپزخانه آمد و با اخم گفت: خجالت بکش آیهان! زشته. ایلای همقد خودت شده هنوز بهش میگی توله شیر؟ ایلای برو عقب. لباست لکه بشه من می دونم و تو! برو بیرون.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: باور کنین این هنوز کودکه. حتی اگه قدش دو متر شده باشه.

ایلای از توی هال داد زد: قدّم دو متر نیست. صد و پنجاه و نهه!

همزمان صدای آیلین هم بلند شد و مامان نالید: ایلای ساکت! بچه تازه خوابیده بود.

از جا برخاستم و به اتاق مامان رفتم. تخت گهواره ای آیلین را نرم تکان دادم تا دوباره خواب برود.

ایلای دم در ایستاد و لب زد: تو اتاقت نیا. می خوام لباسمو بپوشم ببینی.

سری تکان دادم و با لبخند گفتم: باشه.

چشم به آیلین دوختم و فکر کردم: عادت می کنم... کم کم...

کمی بعد ایلای با لباس باشکوهش برگشت. بدون توجه به من جلوی آینه ایستاد و با لوسیون فر موهایش را مرتب کرد. صورتش را توی آینه می دیدم. با چنان نازی سر خم کرده بود و لب برمی چید که دلم می خواست درسته قورتش بدهم. اما لبه ی گهواره را سفت چسبیدم و تکان نخوردم.

بوی لوسیونش توی هوا پیچید و نمی دانم چرا مستم کرد. به خودم تشر زدم: خوبه ادوکلن نزده و یه لوسیون زپرتیه تو این همه از خود بیخود شدی.

از جا برخاستم و با مقاومتی مثال زدنی از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم توی راه پایم به آن دامن پرچین و شکن نگیرد.

توی هال نفسی تازه کردم اما به دنبالم آمد. دامنش خش خشی دلپذیر داشت. پوزخندی زدم و در حالی که به پایه ی مبل خیره شده  بودم فکر کردم: دیوانگی که شاخ و دم نداره. مجنون هم لابد فکر می کرد صدای خش خش دامن لیلی یا بوی موهاش خیلی خوبه!

دست روی بازویم گذاشت و با ناز زمزمه کرد: خوشگله؟

دو دسته ی باریک از جلوی موهایش عقب برده و گیره زده بود. بقیه ی موهایش هم، پریشانتر از دل من، حلقه حلقه دورش ریخته بود.

پلک زدم و سر تکان دادم و آرام گفتم: عالی. خیلی قشنگه. مبارکت باشه.

پنجه ی پایش را از زیر دامن بلندش بیرون آورد و گفت: کفشامو ببین. خیلی خوشگلن. مامان شهناز می گفت زنونه ان. آخه پاشنه هاش سر خود نیستن. دیگه هیچی رنگ لباسم پیدا نکرد مجبور شد اینا رو بخره. آخه پام بزرگ شده بچگونه ها اندازه ام نمیشه. باورت میشه یکی از همکلاسیام همون روز داشت کفش می خرید اندازه پاش سی و پنج بود. بعد دلش می خواست پاشنه بلند باشه هیچی پیدا نکرد. همشون زشت بودن. ولی این خیلی خوشگله. ولی مامان شهناز گفت باید باهاش تمرین کنم راه برم که روز عروسی زمین نخورم.

هنوز داستانش ادامه داشت اما بیدار شدن آیلین مانعش شد. مامان از توی آشپزخانه گفت: ایلای بیخ گوش این بچه اینقدر قصه نگو. من کار دارم.

ایلای با سرخوشی گفت: الان میرم بغلش می کنم.

با اخم گفتم: لازم نکرده. خودم میرم پیشش. تو لباست کثیف میشه. برو عوضش کن.

آیلین را از توی گهواره برداشتم. طفلک کلی ذوق زده شد. گوشی ام داشت زنگ میزد. بچه به بغل به اتاقم برگشتم.

گوشی ام را برداشتم و اخمی به لباسهای گلوله و پشت و روی آیلین که یکی روی تخت و یکی روی زمین افتاده بود کردم.

جواب دادم: جانم شهرام؟

=: سلام. خوبی؟

صدایش پر از شوق بود. متعجب گفتم: سلام. تو بهتری شکر خدا. چه خبر؟

بیرون آمدم و به ایلای اشاره کردم به اتاقم برود. سری کج کرد و دلخور لب برچید. دلش نمی خواست برود.

من هم روی مبل نشستم. آیلین غرغر کرد. دلش می خواست راه بروم ولی حوصله نداشتم. روی پایم جابجایش کردم و به شهرام هیجان زده گوش دادم.

=: با قرار خواستگاری موافقت شد. مامان می خواد زنگ بزنه. دعا کن داییت اینا نه نیارن که دلم می ترکه.

با شوق گفتم: واییی.... مبارکه...

صدایم را بالا نبردم که مامان نشنود و سوال جوابی پیش نیاید.

=: انگار خیلی هم خوشحال نشدی. ببینم تو چیزی می دونی؟

_: توهّم زدی پسر؟ چی می دونم؟

به زمزمه افزودم: خونه ام. بعداً حرف می زنیم.

=: هان باشه. پاشو بیا بیرون. بریم یه وری. حالم بده.

_: بالاخره خوبی یا بدی؟

=: نمی دونم. میای؟ من دارم میرم پاتوق.

_: میام.

خداحافظی کردیم و قطع کردم. ایلای جلویم چرخی زد. کمی دامن را بالا گرفت و با شوق و ذوق گفت: ببین این ژوپونشه. یه عالمه پف داره. خیلی خوشگله نه؟

_: خیلی قشنگه ولی برو عوضش کن کثیف میشه.

+: بی احساس مسخره.

از جا برخاستم. سری تکان دادم و زیر لب نالیدم: اگه بی احساس بودم که دردی نداشتم.

توی درگاه آشپزخانه ایستادم و به مامان گفتم: من با شهرام قرار دارم باید برم.

=: بگو ایلای لباسشو عوض کنه بشینه پیش آیلین تا من ناهار بپزم.

به طرف ایلای چرخیدم. بچه به بغل به چهارچوب آشپزخانه تکیه زدم و گفتم: ایلای زود باش من باید برم.

دو طرف دامنش را با دو انگشت گرفت. یک تعظیم مجلسی کرد و بعد هم یک سقوط مضحک!

_: ایلای دیوونه تا این لباس رو پاره نکردی برو عوضش کن. دیدم خیلی قشنگه. خیلی بهت میاد. حیفه خراب بشه. برو عوضش کن.

مامان بی توجه به ما از آشپزخانه بیرون آمد و با اخم گفت: ایوای این قرصای خانم جون موند اینجا. پریشب بابات خرید یادم رفت ببرمشون. میرم میدم الان برمی گردم.

اخم کردم و دندانهایم را بهم سابیدم. من را با دو تا بچه ول کرد و رفت. خانه ی خانم جون هم که حساب کتاب نداشت. الان میرفت پایین مثلاً مهمان داشتند، کار داشتند یا حرف و صحبتی پیش می آمد. دیگر برنمی گشت که! باید به شهرام زنگ می زدم و می گفتم که به این زودی نمی توانم بیایم.

عصبانیتم را سر ایلای خالی کردم و تشر زدم: بهت میگم برو لباستو عوض کن تا خراب نشده. نمی فهمی؟

جا خورد و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. باورش نمیشد که سرش داد زده باشم. دامنش را با دو دست گرفت و به طرف اتاقم دوید. با آن کفشهای پاشنه بلند و دامن عظیمش توی درگاه زمین خورد.

آیلین را چهار دست و پا روی زمین رها کردم و به طرف ایلای رفتم. زیر بغلش را گرفتم و در حالی که سعی می کردم بلندش کنم گفتم: معلوم هست چکار می کنی؟ خوبی الان؟ تو عروسی که ده دقه هم طاقت نمیاری. هی می خوری زمین!

به بازویم آویزان شد و به زحمت تعادلش را به دست آورد. از ترس صدایش در نیامد ولی رنگش پریده بود. دلم برایش سوخت و وقتی بالاخره توانست بایستد در آغوشش گرفتم.

سرش را روی شانه ام گذاشت و با غصه گفت: تو هنوزم از دستم ناراحتی. به خاطر لباسم نیست. نمی دونم برای چیه.

نوازشش کردم. روی موهایش را بوسیدم و بوئیدم. و کم کم آرام گرفتم. باورم نمیشد که اینطور آرام بگیرم ولی حالم خیلی بهتر شد.

از ته دل گفتم: من ناراحت نیستم ایلای.

سر بلند کرد و لبخند زد. چانه ام را بوسید و عقب کشید.

+: نیای تو اتاق ها! نیا. برو پیش آیلین.

خندیدم و گفتم: نمیام. جوش نزن.

به طرف آیلین رفتم و از دم آشپزخانه گرفتمش. درهای اطراف را بستم و او را توی روروکش گذاشتم تا دور هال بچرخد.

در اتاقم باز شد. ایلای با غصه نگاهم کرد و گفت: می خوام عوضش کنم ها! ولی زیپش گیر کرده. عمه نیومد؟

حالا اگر گذاشت حال من خوب بشود!

سرد و سخت گفتم: نخیر عمه نیومد.

به طرف اتاقم رفتم. قبل از این که برسم در را بست. پشت در پناه گرفت و جیغ زد: نه. تو نیا تو! برو به عمه بگو بیاد.

در را هل دادم و بی حوصله گفتم: ایلای من می خوام برم بیرون. مسخره بازی نکن.

به زور وارد شدم. مظلوم نگاهم کرد و گفت: واقعاً گیر کرده. هر کار کردم باز نشد.

شانه اش را گرفتم و رو به پشتش ایستادم. تند چرخید و گفت: نه وازش نکن.

پوفی کشیدم و غرغر کنان گفتم: می خورمتا فنچول! بذار بازش کنم میرم.

با تردید گفت: اذیت نکنی ها! قلقلکم نده.

آهی کشیدم و گفتم: چشم.

+: چشماتو ببند.

_: مگه نمیگی گیر کرده؟ خب باید ببینم به چی گیر کرده!

شانه اش را دوباره گرفتم و چرخاندم. هی وول می خورد.

_: آروم بگیر بچه.

+: نمیشه لباسم تنم باشه؟ قول میدم خرابش نکنم.

_: تا همین الان دو بار خوردی زمین.

+: به خاطر کفشامه. درشون میارم.

_: دامنش بلنده می پیچه تو پات. وایسا دیگه. لباساتم گلوله کردی دور اتاق. این چه وضعیه؟

+: آیهان؟

پارچه لای زیپ رفته بود و هرکار می کردم آزاد نمیشد. آن "آیهان" پر ناز و عشوه هم حالم را خوب نمی کرد. بی حوصله پرسیدم: چیه؟

کمی خم شدم بلکه بهتر ببینم.

_: دیگه دوستم نداری؟

آهی کشیدم و نفسم را عصبانی رها کردم. بالاخره موفق شدم که زیپ را آزاد کنم. ضربه ی ملایمی سر شانه اش زدم و گفتم: چرا دوستت دارم. زود بپوش.

پشت کردم و از اتاق بیرون رفتم. در را هم پشت سرم بستم.

آیلین هرچه رومیزی بود انداخته بود. دفتر تلفن و یک گلدان هم روی زمین افتاده بود. بدتر آن که داشت از خاکهای گلدان می خورد!

وحشتزده بغلش زدم. داشتم توی دستشویی دهانش را می شستم که صدای مامان بلند شد: آیلین گلدون رو انداخته؟ آیهان کجا بودی تو؟

پشیمان، عصبانی و بی حوصله از دستشویی بیرون آمدم و گفتم: الان جاروش می کنم.

ایلای با بلوز و شلوار تریکو و کفشهای زرد پاشنه بلند از اتاق بیرون آمد!

_: ایلای اون کفشا رو در بیار بیا آیلین رو بگیر. زود!

+: می خوام باهاشون تمرین کنم که دیگه زمین نخورم.

_: الان نه. خواهش می کنم.

بالاخره راضی شد. کفشها را کنار گذاشت و آیلین را گرفت. سریع جارو کردم، لباس عوض کردم و تقریباً از خانه فرار کردم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 اسفند 1396 10:55 ب.ظ
شاذه
جمعه 11 اسفند 1396 08:28 ب.ظ
سلام
حالتون خوبه؟
نگرانتون شدم
ان شاالله در هر حالی هستین مشغله ی خیر باشه
شاذه سلام باران جان
خوبم شکر خدا
لطف دارین که به یادمین
خیره انشاءالله. چند وقت خیلی ذهنم درگیر بود
جمعه 11 اسفند 1396 07:11 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
چه خبر؟ کجایی هایی؟
دلمون برات تنگ شده
شاذه سلام امید نازنینم
خوب و خوش و سلامتم شکر خدا
یه گرفتاری فکری برام پیش امده بود که چند روز خیلی درگیرش بودم. اگه خدا بخواد فعلا بارش کمی سبکتر شده.
منم دلتنگتون بودم
جمعه 11 اسفند 1396 06:18 ب.ظ
هوپلس...سوووو هوپلس

پس کی 40 رو مینویسین؟
شاذه آخی آخی... با هوپ باش همیشه

خیلی درگیر بودم. شرمنده
یکشنبه 6 اسفند 1396 03:12 ب.ظ
راستی شاذه جانم بذار گزارش بدم چه کردم !
اومدیم کرمان
یه جا گرفتیم شبی 960! 5 شب کرمان خواهیم بود نوروز میشه تا اینجا 4800
هزینه فطارمون هم شده حدد 4400 یعنی تا اینجا 9200 ... اگر تا 16 تومن هزینه ها جمع بشه سفرمون میشه نفری 500 !
اتوبوس ها از زیر24، 650 اصلا قیمت نمیدن !
میمونه غذا !!!
میخوایم آشپزی نکنیم و حسابی خوش بگذرونیم !
اقتصادی ترین جایی که بهم معرفی شده غذای بیرون بر حاج حیدر بود تو کرمان !
تو جای ارزون تری رو میشناسی ؟
که بدون آشپزی کردن در هزینه های غذا صرفه جویی کنیم؟
شاذه جوابتو ایمیل کردم عزیزم
جمعه 4 اسفند 1396 10:16 ب.ظ

دلمم میسوزه ها
شاذه
جمعه 4 اسفند 1396 08:14 ب.ظ
کنار دل پسرک، دل ما هم آب میشه تا بزرگ بشن
شاذه والا
جمعه 4 اسفند 1396 07:08 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
چقدر بچگیامون عاشق لباس پفی بودیم با کفش پاشنه بلند ,بچگی خیلی قشنگه.
من که الان هیچ کفش پاشنه بلندی ندارم, یعنی نهایتش 2 الی 3 سانت, فکر کن تو 30 سالگی از کفش پاشنه بلند منع بشی پیریت چی میشه
ممنون که ما رو بردی تو دوران کودکی
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی مهربونم؟
من هنوزم دوست دارم. آخرش هم نشد بپوشم. حتی لباس عروسیمم پفی نبود.
کفش پاشنه بلند ولی هنوز می پوشم تو مجالس...
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 4 اسفند 1396 01:31 ب.ظ
احساس میکنم همه یه جور اخمالویی با ایلای صحبت میکنن. این وضعیت اصلن درست نیست و به طرفداری از بچه شیر باهاشون مبارزه خواهم کرد. یه طور کلافه ای شدن انگار از دستش. اون طفل معصوم هم مظلوم و بغضی به نظر میاد که البته با سرخوشی با موضوع کنار میاد :))
بگو یه ذره. حتی یه ذره هم دلم برای آیهان نمیسوزه الان
بعد اینکه خیلی خوشحالم که چند قسمت پشت سر هم خوندم و خوشحال تر خواهم بود که بیشترتر بخونم در ادامه و زودتر
شاذه منم همین طور فکر می کنم ولی واقعاً نمی دونم چرا! حالت بچه وسطیها رو پیدا کرده طفلکی. همه کاسه کوزه ها سر اون می شکنه :)
خوبه. نگرانش نباش
مرسی مرسی. انشاءالله. امروز بعد از هزار سال رفتیم بیرون شهر جات خالی. الان له لهم...
جمعه 4 اسفند 1396 08:23 ق.ظ
سلام شاذه نازنینم
قرار بود از کبابش کم کنین ، این که تبدیل شد به سلطانی
متشکرم خیلی عالی بود
شاذه سلام شهر مهربونم
همش تقصیر الهام جانه
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 4 اسفند 1396 02:52 ق.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :