ماه نو
پنجشنبه 17 اسفند 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
عیدتون مبارک
ببخشید که نگرانتون کردم. اصلاً حواسم نبود که بیام حداقل خبری بدم. هی سعی می کردم یه پست بنویسم اما الهام پاک گذاشته رفته. از جزایر قناری بیرونه، غلط نکنم پا شده رفته فضا، راداراشم قطع شده
خلاصه با کلی توپ و تشر این پست آماده شد. امشب آقای همسر مهمون داره. از صبح مشغول بودم. شام رو که دادم امدم پشت کامپیوتر و با ناامیدی شروع کردم نوشتن. خدایی شد که بالاخره نوشته شد الحمدالله



یک پتو و بالش کف اتاقم انداختم و روی فرش دراز کشیدم. ایلای لب تخت نشست. دستهایم را زیر سرم بردم و به سقف چشم دوختم.

_: چراغ رو خاموش کن و بخواب.

+: زمین سفته.

_: من خوبم. بخواب.

+: خوابم نمی بره. 

_: ایلای من خسته ام. خوابم میاد.

سری تکان داد و قبول کرد. انتظار نداشتم به این راحتی راضی شود. از جا برخاست و چراغ را خاموش کرد. بعد پتو و بالش روی تخت را برداشت و روی زمین کنارم جا گرفت. سرش را روی بازویم گذاشت و چند دقیقه بعد خوابش برد.

گونه ام را روی موهایش کشیدم. بویش، مویش و صدای نفسش... آرامشی وصف نشدنی داشت.


صبح روز بعد وقتی بیدار شدم ایلای نبود. از اتاق بیرون رفتم و کمی دنبالش گشتم ولی واقعاً نبود. از مامان پرسیدم: ایلای رو ندیدین؟

مامان در حالی که با لاستیک سر شیشه ی آیلین درگیر بود گفت: چرا. صبح زود بیدار شد رفت. گفت تا کسی بیدار نشده میرم معلوم نشه اینجا بودم.

سری تکان دادم. قبول داشتم ولی دلم گرفت. صبحانه ای خوردم و سر کار رفتم.

با وجود تهدیدهای مامان باز هم ایلای آمد. هفته ای اقلاً سه شب پیشم بود و صبح خیلی زود برمی گشت. کاری به کارش نداشتم ولی به بودنش معتاد شده بودم. بر خلاف ترسهای مامان دخترک اینقدر آرتیست بازی در می آورد که خیلی وقتها حتی پیمان هم نمی دانست که شب را توی اتاق خودش نیست =))))

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 اسفند 1396 03:51 ب.ظ
شاذه جانم ذهنم که درد میگیره از شلوغی کار یهو یاد اینجا میفتم!
هر بار پست جدید داری کلی فضای ذهنم تغییر میکنه سپاس
شاذه عزیییزم... متاسفانه اینقدر شلوغم که حتی درست نتونستم به ایمیلات برسم. یک سری رو خوندم ولی خیلی مبهم بودن.
لطف می کنی که همراهمی. امیدوارم کرمون بهت خوش گذشته باشه
یکشنبه 20 اسفند 1396 12:03 ب.ظ
آقا خیلی یهویی رفتی جلو...پرشت باید یه ذره نرمتر باشه.

ولی حالام که رفتی عجله نکن...آخه 15 سالگیم زوده والا.
پسرمونم که اونقدرا پولدار نشده خونه بگیره.
درنتیجه عجله ای ننویس قسمت آخرشو..هروقت این الهام ورپریده از فضا برگشت نم نم برامون بنویس.

خلاصه که کالم داون شاذه.
شاذه ها... همه اش تقصیر این الهام ور پریده اس. همکاری نمی کنه نامرد!
پونزده سالگی خیلی خوبه. فک کن کنار هم هی کیف کنن
دیگه باباش زحمتشو بکشه
ولی با عجله ای ننوشتنش موافقم. اولشو خیلی دوست دارم. حیفه آخرش بد تموم بشه
اوکی اوکی چش چش
شنبه 19 اسفند 1396 07:49 ب.ظ
شاذه
شنبه 19 اسفند 1396 06:41 ب.ظ
سلاااااام علیکم شاذه بانوجانم
عید شما مبارک عجب عیدیه خوبی بود..کلی چسبید
عه بزرگ شدن که آخجون عروسی پس دیگه آخراشیم
ممنون شاذه جونم
شاد و تندرست باشی گلم

شاذه سلاااام به روی ماهت
متشکرم عزیزم. لطف داری
ها یهو بزرگ شدن هعی... لابد... شایدم یهو یه قصه دیگه بیاد سرش. کی می دونه؟ از این الهام ورپریده همه چی برمیاد
خواهش می کنم عزیزم
متشکرم. سلامت و دلشاد باشی
شنبه 19 اسفند 1396 02:33 ب.ظ
وااای عالی بود مرسییییییی
شاذه متشکرم نگین جانممم
شنبه 19 اسفند 1396 12:57 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
دلمون برات تنگ شده بودا
چه زود بزرگ شدن! تازه گواهی بزرگ تری هم میخوان بگیرن
یعنی داستان قسمت بعدی تموم میشه؟
نظرم تو پست قبلی خورده شده؟
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی مهربون؟
هااا... منم دلم تنگتون بود!
دیگه دیدم آیهان دل از کف داده
احتمالا تموم بشه
غلط نکنم راهزنا گرفتنش. به دست من که نرسید.
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 18 اسفند 1396 11:31 ق.ظ
سلاممم عیدتون مباررررک دیشب امدم بنویسم عیدی نمیدین گفتم گرفتارین حتما چه خوب شددد
اخییی 168 منم بودم تو حاملگیم قدکشیدم شد70
زنده باد صبر آیهان داره زغوره حلوامیسازه
شاذه سلام عزیزمم
متشکرممم
همه اش از صبح میگفتم عیده باید بنویسم.دیگه الهی شکر موفق شدم
چه بامزه! من دیگه بعد چارده سالگی قد نکشیدم
بلی بلی
جمعه 18 اسفند 1396 11:12 ق.ظ
سلام شاذه جون
عیدتون مبارک
شاذه سلام عزیزمم
متشکرم
جمعه 18 اسفند 1396 10:31 ق.ظ
سلام ، ولادت حضرت فاطمه «س» مبارک ، امیدوارم زیر سایه شون عاقبت به خیر باشین
ممنون شاذه جون ، خیلی خوندنی بود
راستی قسمت قبلی 10 سال و نیم داشت ، الان هم که 5 سال زدی جلو . پس دیگه بالای 15 سال داره
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی متشکرم. بر شما هم مبارک باشه. انشاءالله هممون
متشکرم عزیزم
نوشتم چهار سال گذشته. درباره ی شهرام نوشتم که نامزدیش پنج سال طول کشید که اینجا هنوز به عروسی شهرام نرسیدیم
جمعه 18 اسفند 1396 08:37 ق.ظ
شاذه
جمعه 18 اسفند 1396 12:21 ق.ظ
سلاااااام
شبتون بخیر
روزتون مبارک
خوبین ؟
به به , یه عروسی افتادیم ها .
از امشب قراره به سپهر دیگه شیر ندم , دعا کنید راحت باشه برا بچم .
کلی درگیر خونه تکونی و خرید بودم .
ولی هول هولکی قصه ها را هم خوندم .
فکر کنم بعد عید باید برگردم عمیقتر از اول بخونم.
این قسمت چه جهشی داشت .
گواهی رشد , نشنیده بودم .
من دوسال بزرگتر بودم از ایلای , ولی هنوزم قدم ۱۶۸ نشده ! گواهی رشد میخواد چیکار دیگه . دل پسر مردم اب شد
راستی الان که شناسنامه ها هم زیر پونزده سال برگه ازدواج نداره !
شاذه سلاااام
صبحت بخیر
حیف عید به این زیبایی نیست روز تبریک میگی؟ میلاد بانوی دو عالمه. دوست دارم تبریک عید بشنوم.
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
بله بله بریم تو فکر لباس شب :دی
انشاءالله برای مادر و بچه راحت باشه. من هیچوقت شیر نداشتم ولی میفهمم که وابستگی عمیقی ایجاد می کنه.
موفق باشی
دیگه حرفی نمونده بود که بزنم. مجبور شدم برم جلوتر...
منم نشنیده بودم با تشکر از گوگل جان بهش رسیدم. همین که برگه ی ازدواج ندارن، میرن دادگاه اگر گواهی رشد بهشون داد، شناسنامه ی جدید براش صادر میشه
منم هنوز ده سانتی کوتاهترم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :