تبلیغات
ماه نو - دختری از شهر سپید (پایان)
 
ماه نو
سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام بروی ماه دوستام

این هم پایان ماجرا با ورژن جدید. بنظر خودم منطقی تر شد. امیدوارم شما هم دوست داشته باشین.
چند تا ایده ی مختلف برای قصه ی بعدی دارم. کمی جستجو می کنم ببینم کدومشون ممکنه جذابتر پیش برن. انشاءالله زود برمی گردم.


بابا پیش دستی خالی اش را روی میز گذاشت و پرسید: خب جایزه چی می خوای؟

کیهان سریع گفت: ماشین!

بابا پوزخندی زد و گفت: یه چیزی بگو که در وسع من باشه. ماشین؟ هنوز ثبت نام دانشگاه هم در پیشه.

با عجله گفتم: نه بابا ماشین نمی خوام.

نگاهی به ایلای انداختم. داشت با آیلین دالی بازی می کرد و می خندید. مامان هم با لبخند نگاهشان می کرد.

دوباره چشم به بابا دوختم و گفتم: دلم می خواد نامزدیمو رسمی کنم. همه بدونن.

ایلای یک دفعه برگشت و جیغی از خوشحالی کشید: آخ جون!

طوری که آیلین از ترس به گریه افتاد و مامان خندان بغلش کرد.

بابا متعجب پرسید: تو هم دلت می خواد همه بدونن ایلای؟

از رو رفت. با شرمندگی شانه ای بالا انداخت. از گوشه ی چشم نیم نگاهی به من کرد و با خجالت گفت: خب اگه همه بدونن که خیلی خوبه. دیگه هی بابا نمیگه مواظب باش هیشکی نفهمه. اینقدر نیا کنار آیهان.

دست دور شانه هایش انداختم و با لبخند او را به خود فشردم.

بابا نگاهی به مامان انداخت و پرسید: فکر می کنی میشه؟

مامان سری تکان داد و گفت: مهدیه پوستمو می کنه. بقیه هم عکس العمل خوبی نخواهند داشت. ایلای فقط ده سالشه.

ملتمسانه گفتم: نمی خوام که بریم برای خودمون زندگی کنیم. فقط می خوام همه بدونن همین. تازه خیلی دور از انتظارم نیست. همه می دونن که من عاشق ایلایم.

بابا پرسید: نظر پیمان چیه؟ مادر ایلای هم که فکر می کنم هنوز خبر نداشته باشه.

ایلای گرفته گفت: به مامان نمیگم. از آیهان خوشش نمیاد.

_: اگه بدونه نامحرم نیستم شاید اونقدرا بدش نیاد.

شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا بهش نمیگم. فقط به خانم جون آقاجون اینا بگیم. دوستامم بدونن.

سری تکان دادم و گفتم: باشه.

بابا دوباره گفت: اول نظر پیمان رو بپرس.

_: الان زنگ می زنم بیاد. زنش سر کار بود. تنهاست. یعنی با شاینا.

پیمان اما نیامد. شاینا خواب بود و نمی توانست تنهایش بگذارد. تلفنی نظرش را پرسیدم.

=: چی بگم والا؟ می تونی جواب خانم جون و مهدیه رو بدی؟

جلوی بابااینا نمی توانستم حرف بزنم. از اتاق بیرون رفتم. توی بالکن در را پشت سرم بستم و غریدم: من جواب بدم؟ دخترتو به زور دادی حالا من باید جواب بدم؟

=: حالت خوبه آیهان؟ تا قیام قیامت می خوای بکوبی تو سر من که دخترمو به زور دادم بهت؟ می دونی اون روز من فقط به بهترین دوستم فکر کردم که عاشق دخترم بود. دلم می خواست عزیزترینام خوشحال باشن. نمی خواستم چیزی رو تحمیل کنم.

آهی کشیدم و لب بالکن نشستم. گفتم: لطف کردی. ولی بهرحال از این وضعیت خسته شدم. هر حرفی هم بشه پاش وایمیستم. تو هم نمی خواد هیچی بگی. همه چی رو بنداز گردن من. بگو آیهان اصرار کرده. دروغ هم نیست. برای علنی کردنش اصرار دارم.

=: من واقعاً نمی دونم چی میشه. جواب خونواده ی شهناز رو چی بدم؟ بقیه... دوست آشنا فامیل...

_: رفیق گرامی! درسته توپیدم بهت. ولی همیشه من جواب دادم این بار هم بدتر از همیشه نیست. خودم یه کاریش می کنم. فقط تو راضی باش. اونم به خاطر این که بابا گفته رضایت تو شرطه. و الا ایلای زن منه و این حق منه که به کسی بگم یا نگم.

=: ولی به نظرم این بار از همیشه سختتره.

_: نه جونم. از زن گرفتنت و بچه دارشدنت و ماشین آقاجون رو به دیوار کوبیدن و بقیه ی ماجراها نباید سختتر باشه. اگر هم باشه من دیگه پوستم کلفت شده.

=: تو همیشه جور منو کشیدی.

_: تو هم یه دختر بهم دادی که جبران همه چی شد. الانم فقط بگو باشه که من برم به بابا بگم.

=: به بابات بگو ایشون بزرگتر و صاحب اختیارن.

_: متشکرم.

=: خواهش می کنم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

به بابا پیغامش را رساندم. مامان گفت با خانم جون خودش حرف می زند. دو سه روز طول کشید تا توانست حرفش را پیش بکشد. همانطور که حدس می زدیم همه مخالف بودند. ولی اصرار کردم. بعد از این که مامان و بابا خبر را اعلام کردند خودم پا پیش گذاشتم و به همه گفتم سر حرفم هستم.

جشن نامزدیمان مثل جشن تولدم توی حیاط برگزار شد. قرار عقد و این حرفها نداشتیم. رسم فامیل نبود. ما هم حرفش را نزدیم. فقط یک جشن خانوادگی خیلی شاد بود. البته مردانه خانه ی آقاجون نشسته بودند و زنانه پایین بودند. من هم در حد چند دقیقه پایین رفتم و حلقه ای که با ایلای خریده بودیم را دستش کردم. دستم می لرزید و هیجان داشتم. خیلی خوشحال بودم.

باهم کیک بریدیم و عکس گرفتیم. بعد هم دوباره به مردانه فرستاده شدم. بعد از شام مهمانها کم کم رفتند. فقط اهل خانه مانده بودند. ایلای روی لباسش کت و روسری پوشیده بود و همه توی حیاط دور هم جمع شدیم.

زرین جلو آمد و تبریک گفت. با لبخند گفتم انشاءالله نوبت شما.

لبخندی خجول زد. یک دستبند نقره دور مچ ایلای بست و آرام گفت: این دستبند از طرف من و...

نگاهی به من انداخت. خندیدم و آرام ادامه دادم: شهرام. متشکریم.

ایلای لبخندی زد و گفت: کاشکی شما هم زودتر جشن بگیرین. مخفی بودن خیلی سخته.

زرین تایید کرد: خیلی.

با لحنی اطمینان بخش گفتم: درست میشه. شهرام آدم پا پس کشیدن نیست. مطمئن باش.

لبخندش عمیق شد. گفت: می دونم.

قدمی عقب رفت و گفت: براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

لبخند زدم و تشکر کردیم. سر برداشتم و به مامان نگاه کردم. نگران بودم که ناراضی باشد. اما لبخندش اینقدر عمیق و پرمهر بود که نفسی به راحتی کشیدم.

دست ایلای را فشردم و آن را به لب بردم. بوسه ام لبریز از آرامش و خوشحالی بود.

 

 

تمام شد

7/1/97

ساعت 10:30 شب

شاذّه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 02:51 ب.ظ
سلام خانم خسته نباشید امیدوارم هر چه زودتر یکی از ایده هاتون تبدیل به داستان بشه من هر وقت از دنیای اطرافم خسته میشم یه سر به شما می زنم قصه هاتون مثل یه نسیم بهاری است هر چند ممکنه تو مواردی غیرواقعی به نظر برسه یا با سلیقه ی بعضی ها جور نباشه
شاذه سلام پریساجانم
ممنونم. انشاءالله اولین پست رو که بنویسم آدرس کانالم رو میذارم
خیلی ممنونم عزیزم. لطف داری
دوشنبه 20 فروردین 1397 07:18 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 20 فروردین 1397 10:14 ق.ظ
سلام
سال نو مبارک
خوبی
سر میزنما... اما این روزها تو لاک خودم هستم ...انشاله داستان تازه که شروع یشه میشم خواننده ی پر و پا قرص
هرجا هستی شاد و پیروز باشی
شاذه سلام
متشکرم عزیزم. مبارکت باشه
سلامت باشی و دلشاد عزیزم
یکشنبه 19 فروردین 1397 10:10 ق.ظ
سلااام
ان شاالله حال و احوالتون خوب و عالی باشه
و من همچنان منتظر بعدی هستم ...
ممنوون
شاذه سلاااام
خیلی ممنونم. سلامت باشید
انشاءالله به زودی آدرس کانالم رو میذارم
چهارشنبه 15 فروردین 1397 11:10 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین .
امیدوارم که تعطیلات خوبی رو گذرونده باشی . خیلی هم ممنون برای دعای خیرتون .
ببخشید که دیر اومدم اینجا . یکم سرم شلوغ بود .این روزها کارمون یخورده زیاده و توی خونه هم کارهای تمیز کاری قبل سال حسابی وقتم رو گرفت .
این ورژن جدید هم جالب بود ولی من همون قبلی رو بیشتر میپسندم .
خدا رو شکر که در هر حال این دو تا عاشق به هم رسیدن و احتمالا زندگی خیلی خوبی رو کنار هم داشته باشن .
چقدر خوب که سوژه های جدید داری و ما هم چشم به راه شروع جدید هستیم .
امیدوارم سال جدید پر ا‌ز آسایش و آرامش براتون باشه و کنار عزیزان شاد و سلامت باشین .

خیلی هم ممنون برای وقت و حوصله ای که برای ما میزاری شاذه جانم . خدمت الهام بانو هم خیلی سلام و تبریک برسونین .
شاذه سلام سهیلای عزیز و مهربانم
متشکرم عزیزم. لطف داری
خواهش می کنم. همه شلوغیم این روزها. کاملا درک می کنم. من که هنوز به روال عادی برنگشتم.
ممنونم عزیزم. مقصود رسیدن دو تا عاشق بهم بود. یا اینطوری یا اونطوری
خیلی متشکرم. انشاءالله برای شما و خانواده ی عزیزتون هم سال خیلی خوبی باشه
خواهش می کنم. ممنون از لطف و همراهیت. چشم الهام جان هم سلام و تبریک می رسونه
چهارشنبه 15 فروردین 1397 07:38 ق.ظ
سلام بانو جان سال نو مبارک
من اصلا نفهمیده بودم قصه عوض شده امروز اتفاقی خوندمش.....
پایانش بهتر شده مرسی
راستی بانوجان توقسمت 41 نوشتی شهرام رفته خواستگاری و تو ساختمون بند نیست و این حرفها ولی تو این قسمت نوشتی مخفی بودن یکم بهم نمیخوره
ممنون از نوشته هات انشاا... سال خوبی داشته باشی
شاذه سلام مژده جان
متشکرم عزیزم. مبارکت باشه
ممنونم
اوپس! مرسی از تذکرت. میرم اصلاحش می کنم
خواهش می کنم. ممنون که همراهمی. به همچنین شما
سه شنبه 14 فروردین 1397 06:59 ق.ظ
یك عاشقانه نا آرام قشنگ بود و رمانتیك تموم شد. ممنون
شاذه همون ناآرام متشکرم عزیز دلم..
دوشنبه 13 فروردین 1397 11:28 ب.ظ
سلام سلام.عیدت مبارک.
امیدوارم سال خوبی باشه واسه خودت و خانواده ی محترمت.

اول اینکه فاز اینایی که منفی میدن رو اصلا درک نمیکنم.خواهشا برن از اینجا بیرون دیگه داستاناتو نخونن !انگار مجبورن بخونن ! :|

دوم اینکه واقعا بهت افتخار میکنم که تونستی آخرشو تغییر بدی.

بنظر من این یکی آخری که نوشتی خیلی بهتر و قابل درکتره.درکل دوس داشتم این داستانو...هرچند اولا خیلی رفته بود رو اعصابم و نمیخواستم اصن بخونمش.

درکل که خسته نباشی و دستت درد نکنه عزیزم.
بی صبرانه منتظر داستان جدیدتم.
شاذه سلام سلام عزیزم
متشکرم. مبارکت باشه
به همچنین برای شما

منم نمی فهمم. شاید برای همین تصمیم گرفتم برم تلگرام. بی خیال لایک و نظر. فقط برای دل خودم بنویسم و هرکی دوست داشت بخونه. امیدوارم سوژه ی جدید هرچه زودتر رخ بنماید و یه کانال بزنم و شروع کنم. ببینم خدا چی می خواد...

متشکرم عزیزم. خیلی لطف داری

ممنونم که بهرحال باهام موندی عزیزم
متشکرمممم
یکشنبه 12 فروردین 1397 11:56 ب.ظ
سلام:)

خواستی بری تلگرام خبر میدید؟
شاذه سلام :)
بله حتما
جمعه 10 فروردین 1397 05:47 ب.ظ
شما هم ازدواج کودکان را تشویق کی کنید؟
شاذه نه. قرار نیست هرچی می نویسم نظر شخصیم باشه. فقط فانتزیش بنظرم بامزه است.
جمعه 10 فروردین 1397 12:26 ق.ظ
سلام ، متشکرم شاذه جانم ، خیلی قشنگ و خواندنی بود .
پیشاپیش عیدتون مبارک
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
عید شما هم مبارک
پنجشنبه 9 فروردین 1397 04:05 ب.ظ
چرا پیامم نصفه اس؟؟؟
چقد بی تربیته این میهن بلاگ..واه واه
یادم نیس دیگه چی نوشته بودم که دوباره بنویسمش
هعی روزگار نامرد
بوس بوسی
شاذه ای امان ای امان! دارم کم کم تسلیم میشم برم تلگرام. فقط یه کمی باید تمرین کنم و درست راه و روش کانال داشتن رو یاد بگیرم اذیت نشم. بی خیال لایک و نظر. دور هم خوش باشیم هرجوری که خدا راضیه.
بوس بوسی
پنجشنبه 9 فروردین 1397 03:59 ق.ظ
سلام علیکم
یه پایان عالی
شاذه سلام به روی ماهت
لطف داری عزیزم
چهارشنبه 8 فروردین 1397 09:41 ب.ظ
جا داشت بهتر از اینا باشه با توجه به توانایی های شما
شاذه نظر لطفتونه. ممنون
چهارشنبه 8 فروردین 1397 09:16 ب.ظ
سلام:)


آخیییی دو کفتر عاشق

ممنونم
شاذه سلام عزیزم

آخی آخییی
چهارشنبه 8 فروردین 1397 09:13 ب.ظ
خداقوت
آیهان را بسی دوست میداشتم
ممنونم
منتظر بعدی هستم
شاذه سلامت باشی عزیزم
متشکرمممم
چهارشنبه 8 فروردین 1397 05:01 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
قبلی منطقی تر بودا
البته که خالق داستان شمایی و ما خواننده, پس میپذیریم
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی عزیزم؟ دنیا بر وفق مراده؟
نمی دونم والا! شاید
متشکرم عزیزم
خواهش می کنم
چهارشنبه 8 فروردین 1397 09:00 ق.ظ
مامانی کلا موضوع جدیدی بود از اول، بنظرم خوب تموم شد دیگه. دوستش داشتم البته چون عاشقانه های بامزه ای داشت. منتظر قصه بعدی هستم :)
شاذه خیلی از لطف و محبتت متشکرم عزیزم :)
سه شنبه 7 فروردین 1397 11:44 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :