ماه نو
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام
اینجا هم برای طرفدارای وبلاگ میذارم که دلی نشکنه :)

تو آرزوی من بودی

 

شاداب پله های ورودی سالن دانشگاه را بدو بدو بالا رفت. از فرط عجله پایش به چهارچوب گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین شود.

در کسری از ثانیه فکر کرد: الان با تمام هیکل میرم تو هوا، بعد پهن میشم رو زمین، تمام کلاسورم میریزه و یه پسر خوشتیپ کمکم میکنه که یه عالمه وسیله رو جمع کنم. بعد سرمو بلند می کنم... سرشو بلند می کنه و... عشق در یک نگاه!

 

از فکرش خنده اش گرفت اما خنده به لبش نرسیده بود که یک نفر بازویش را محکم گرفت و گفت: نیفتی.

و به همین راحتی مانع افتادن و رسیدن به اولین عشق زندگی اش شد!

لب برچید و لبه ی کناری چهارچوب را هم گرفت و هرطوری بود تعادلش را دوباره به دست آورد. در همین اثنا به یاد آورد که اصلاً کلاسور هم ندارد که از دستش بیفتد و یک عالمه برگه و وسیله را دور و بر بریزد! مثل بچه دبستانیها کیف کولی داشت و چند دفترچه.

آه بلندی کشید. دو سه پسر روبرویش بودند که یکی از آنها با خنده ی مسخره ای گفت: فقط یه ترم اولی می تونه روز اول مهر با این عجله وارد سالن بشه که با مغز بخوره زمین!

بقیه هم به شوخی بیمزه اش خندیدند. سرد و گرفته نگاهشان کرد. زمین نخورده بود که! به این پسر چه ربطی داشت که سال اولی است؟

برگشت و به پشت سر ناجی اش نگاه کرد که همان لحظه توی پیچ راهرو از دیدش پنهان شد. حتی صورتش را هم ندیده بود. بلکه عاشقش میشد!

فقط پیراهن چهارخانه ی آبی قرمزش را تشخیص داد. همین. آهی کشید. شانه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. وارد کلاسش که شد یکی از صندلیهای ردیفهای وسطی را انتخاب کرد و کنار دیوار نشست. یک دختر دیگر هم آمد و کنارش نشست.

لبخندی به او زد. دستش را به طرفش دراز کرد و گفت: سلام. من شادابم.

دختر اما بر خلاف انتظارش خیلی خوشش نیامد. با بی میلی با او دست داد و گفت: افضلی هستم.

سری تکان داد. خب اینجا هیچی طبق تصوراتش پیش نمی رفت. همین است که هست. کم کم بقیه هم آمدند. هیچ همکلاسی هیجان انگیزی نداشت. استاد هم آمد. یک زن میانسال معمولی. حتی پیرمردی با ریش پروفسوری هم نبود که شبیه تصوراتش از دانشگاه باشد.

بعد از کلاس بیرون آمد. دسته ی کیف کولی را گرفته بود و تقریباً آن را روی زمین می کشید. قرار بود دانشگاه خیلی بهتر از این باشد. چرا اینجوری بود؟

با دیدن یک چهره ی آشنا که از روبرو می آمد اخمهایش را توی هم کشید. این کی بود؟ می دانست که او را می شناسد ولی اصلاً یادش نمی آمد که او کیست. همینطور بدون این که پلک بزند به طرف او رفت و وقتی که به یک قدمی اش رسید، طرف مقابل خنده اش گرفت.

_: سلام! تو شادابی؟ اینجا چکار می کنی؟

زیر لب جواب سلامش را داد. نگاه از صورتش گرفت و روی یقه ی پیراهن چهارخانه اش ثابت ماند. کی بود؟ کی بود؟ پیراهن چهارخانه؟!!!

تند سر بلند کرد و پرسید: شما دست منو گرفتین نذاشتین بیفتم؟

پسر جوان استفهام آمیز نگاهش کرد و پرسید: من؟

دستپاچه توضیح داد: یکی دو ساعت پیش... داشتم میومدم تو. اینجا دم در گیر کردم به چارچوب... یه نفر از پشت دستمو کشید که نیفتم.

_: هان! تو بودی؟ من اصلاً نگاه نکردم. گرفتم و رد شدم. خوب شد نیفتادی. حالا اینجا چکار می کنی؟ دنبال کسی می گردی؟

آخ... کی بود؟ لعنت به این حافظه! چرا یادش نمی آمد؟ این مرد جوان که ظاهراً او را خوب می شناخت.

با تردید گفت: خب... امدم دانشگاه... مثل بقیه.

_: دانشگاه؟! مگه تو چند سالته؟

تصاویر توی ذهنش پس و پیش می شدند. کم کم به یاد می آورد. یک دفعه گفت: کریم! کریم سرداری!

کریم خندید و پرسید: دزد گرفتی؟ می پرسیدی می گفتم بهت.

حسابی از رو رفت. خجالت زده سر به زیر انداخت و فکر کرد: عجب ضایع شد. خب نشناختمش! چند ساله ندیدمش. بعد از فوت عمو دیگه اون طرفا نیومدن.

نفس عمیقی کشید و سر برداشت. سعی کرد اعتماد بنفس از دست رفته اش را باز یابد. پدر کریم برادر ناتنی پدربزرگش بود که اختلاف سنی زیادی باهم داشتند. چند سال پیش بر اثر بیماری فوت کرده بود.

_: نگفتی چند سالته. جهشی خوندی؟

سری تکان داد و با لبخند کمرنگی گفت: نه. هیجده سالمه.

کریم ناباورانه گفت: نه!

تکان بدی از این جواب خورده بود. متعجب ادامه داد: من همیشه فکر می کردم تو ده دوازده سال از من کوچیکتری.

+: مگه نیستم؟

عموکامران دو پسر داشت. کیان و کریم. کیان بزرگتر بود. گوشت تلخ و جدی. کریم کوچکتر بود اما همیشه به نظر شاداب خیلی بزرگ بود. یک جوان خوش تیپ و دور از دسترس. چشمهایش عین پدربزرگ شاداب بود. درست همان مهربانی و لطف پاک را در نگاهش داشت و همین خیلی دوست داشتنی اش می کرد.

کریم مدافعانه گفت: نه بابا. من تازه بیست و پنج سالم تموم شده. حالا اینا رو بیخیال... عموجان چطورن؟ بابات خوبن؟ عموهات همه....

شاداب با تردید گفت: خوبن... دیگه نمیاین دیدنشون.

کریم رو گرداند و لب به دندان گزید. آرام گفت: کم سعادتی... بعد از اون ماجراها دیگه روم نشد بیام. از قول من سلام برسون. اگه دیدی وضعیت مساعده یه ندا بده حتماً میرم دیدنشون. خوشحال شدم از دیدنت. فعلاً...

بعد هم با عجله دور شد. شاداب حیرتزده بر جا ماند و با خود زمزمه کرد: کدوم ماجراها؟ چرا من همیشه از همه چی بی خبرم؟

 

وقتی به خانه رسید همه منتظرش بودند تا باهم ناهار بخورند. مامان در حالی که یک کفگیر چلو توی بشقابش می کشید با هیجان پرسید: خب چه خبر بود؟ خوش گذشت؟

شایان پرسید: از مدرسه خیلی بهتره؟

شاداب شانه ای بالا انداخت و در حالی که برای خودش خورش می ریخت گفت: هیچ خبری نبود. همه چی خیلی معمولی بود. حتی یه دوست تازه ام پیدا نکردم.

مکثی کرد. نمی دانست بگوید یا نگوید. از گوشه ی چشم نگاهی به بابا انداخت. بابا بعد از این که برای خودش ترشی برداشت ظرفش را جلوی او گذاشت و پرسید: می خوری؟

شیما با خوشحالی گفت: ولی من یه دوست تازه پیدا کردم. جدید امده. پارسال تو مدرسه مون نبود. اسمش نرگسه. خیلی دختر خوبیه.

مامان بعد از این که از پر شدن بشقابهای همه مطمئن شد برای خودش هم کشید و با خوشحالی به شیما گفت: چه خوب.

شاداب کمی با غذایش بازی کرد و بعد متفکرانه گفت: ولی یکی رو دیدم.

شیما با هیجان پرسید: باهاش دوست شدی؟

لبخندی به ذوق شیما زد و گفت: نه. کریم سرداری رو دیدم. چند سال بود ندیده بودمش. اول نشناختم. ولی اون منو شناخت.

شیما متعجب پرسید: کریم سرداری کیه؟

بابا گفت: پسرعموی من.

شاداب با تردید گفت: می خواست بیاد دیدن بابابزرگ. ولی نمی دونست بیاد یا نه.

نگاهش بین مامان و بابا چرخید. آنها هم زیر چشمی همدیگر را می پاییدند. مطمئن شد که رازی مگو در بین است.

شایان با دهان پر گفت: خب چرا نیاد؟ چی میشه مگه؟ من قیافه اش یادم نیست. ولی یادمه خیلی مهربون بود. برامون کاردستی درست می کرد. یه بارم همه بچه ها رو برد شهربازی.

شاداب هم یادش بود. سری به تأیید تکان داد و گفت: عید بود. خیلی خوش گذشت. یه عالمه وسیله سوار شدیم.

شیما پرسید: منو نبردین؟

شاداب که هنوز حواسش به مامان و بابا بود، تند گفت: خیلی کوچیک بودی.

بعد پرسید: بگم بیاد؟

بابا نفسی کشید. مکثی کرد و بعد با لحنی نامطمئن گفت: بگو بیاد. بالاخره اون که تقصیری نداشت. اصلاً نبود تو اون ماجراها...

مامان تند پرسید: نبود؟

بابا گفت: نه بابا اون بیچاره که همه اش دنبال کارای بیمارستان باباش بود و بعدشم فوتش و اینا. حرفی نزد اصلاً.

شایان پرسید: چه ماجرایی؟

شیما گفت: برامون بگین.

بابا لبخند پرمهری به او زد و گفت: چه ماجرایی باباجون؟ هیچی نیست. یه بحث قدیمی بود و تموم شده رفته. هیچی.

شایان با اصرار پرسید: خب چه بحثی بود؟

بابا بدون این که صدایش را بالا ببرد با لحنی خشن گفت: به بچه ها ربطی نداشت. غذاتو بخور. یه لیوان آبم به من بده.

شاداب نفس عمیقی کشید. امیدوار بود مامان بعداً به او بگوید. اما مطمئن نبود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 فروردین 1397 12:50 ب.ظ
سلام شاذه مهربان
باز هم خیلی مزه داد ، ولی من هنوز از فضولی در حال جان دادنم !
متشکرم عزیزم ، خیلی قشنگ بود
شاذه سلام شهر نازنینم
عزییییز دلم میگم میگم انشاءالله
لطف داری مهربونم
پنجشنبه 23 فروردین 1397 10:39 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 23 فروردین 1397 09:27 ب.ظ
سلاممم خیلیم خوبههه اینجا نظرمیشه داد خب
مبارکه منزل جدید البتته
شاذه سلامممم
متشکرممم عزیزمممم
پنجشنبه 23 فروردین 1397 08:23 ب.ظ
چه شروع خوبی. به نظر داستان زیبایی خواهد بود. مشتاق خوندن ادامه داستان هستم.

با تاخیر بسیار، سال بسیار خوشی رو براتون ارزو میكنم.
شاذه خیلی ممنونم شاساجان
متشکر از لطفت. سال نوی تو هم مبارک
پنجشنبه 23 فروردین 1397 02:52 ب.ظ
سلااام چشاتون خوشگل میبینه شاذه جووونی
الان دوقسمت رو خوندم آغا منم از فضولی دق کردم بفهمم ماجرا چیه
میگم شاذه جوونی کریم دانشگاه چیکار میکنه ؟ واسه فوق میخونه ؟ اخه ۲۵ سالشه سربازیشو قبلا رفته؟
راستش منم مثه ارکیده جون دوس دارم اسمِ کریم عوض بشه مثلا کامیار یا کوهیار بیشتر دوس دارم
مرررسییی زیاااد
شاذه سلااام عزیزم
امیدوارم ماجرا خیلی هیجان انگیز دربیاد ارزش کنجکاوی داشته باشه
حالا پست بعدی میگم چکار می کنه
باشه. میرم با الهام جان مذاکره می کنم. اگه راه داشت حتما عوضش می کنم
خواهش می کنم عزیزمممم
پنجشنبه 23 فروردین 1397 02:03 ب.ظ
سلام شاذه جونم
دستت پر برکت ، از خستگی داشتم میمردم ، یهو 2 قسمت داستان ، شارژم کرد . خیلی قشنگ بود . متشکرم
راستش حالا دارم از فضولی میمیرم
شاذه سلام شهر نازنینم
خدا قوت. خیلی از لطف و محبتت متشکرم
پنجشنبه 23 فروردین 1397 12:11 ب.ظ
سلام شاذه جان
هرجا بنویسی من با سر اونجام از هر دو جا داستان رو می خونم
عاشقتم
شاذه سلام ستاره ی خوشگلم
متشکرم عزیزم. دل به دل راه داره
پنجشنبه 23 فروردین 1397 01:22 ق.ظ
سلام سلام
خوبی شاذه جونم؟؟
کانال نو مبارک
منم عضو شدم داستانم از همونجا ادامه میدمگاهی اینجام‌سر میزنم ببینم چه خبره ها
یه لینک پیام ناشناس هم بذار کانال نظراتو همونجا بگیم
داستان جالبیه
کریم پسر خوبی به نظر میاد ولی نمیدونم چرا با اسمش ارتباط نگرفتم اصن..با اینکه به شخصیتش میاد اسمش ولی برام یه طوری بود بازم
حالا کانال عوضش تند تند میتونی پست بذاری
روزی یکی دو پست بعد چندتا پست که شد اینجام بذاری داستانو
سلامت و شاداب باشی شاذه جونم
شاذه سلام سلام
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
مرسی گلم

متشکرم. هرجور عشقته
اصلاً رفتم تلگرام که دیگه نظر دادن اجباری نباشه

متشکرم عزیزم. منم نظرم همینه. ولی اولین گزینه هایی که الهام جان جلوم گذاشت اینا بود. خیلی هم شروع قصه ی جدید طول کشیده بود دیگه نمی خواستم صبر کنم. دیدم با شخصیتش جوره گفتم کم کم جا میفته
ها امیدوارم بتونم خیلی پست بذارم. از صبح یه عالمه اتوکشی کردم و ناهار پختم و کارای دیگه که الان برسم اینجا ببینم چه می کنم
خوشحال و سر حال باشی نازنینم
چهارشنبه 22 فروردین 1397 08:58 ب.ظ
سلاااااام شاذه جووونیم
خوبی خوشی سلامتی ؟
خیلی دیر شده ها ولی عیدتون مبارک باشه انشالله امسال کلییی اتفاق های خوب خوب واستون بیوفته
با شاداب هم عقیدم ، دانشگاه اصلااا اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم
و نگم که جلسه دومِ کلاس ریاضی ، میخواستم برم تمرین حل کنم ، پام گیر کرد به سکو ، با مخ رفتم تو تخته کل کلاس بهم خندیدن و بعدشم کلی تیکه شنیدم
اصن فک کنم شاداب عین منه دوسش دارم .
راستی تلگرام هم جوین شدم ، میگم میتونین یه گروه هم بزنین واسه نظر دادن ، اکثرِ رمان های آنلاینی که تو کانال میخونم یه گروه هم دارن . دیگه همین ، وای چقدر حرف زدم
دوست دارمممم شاذه جووونی مرسی که مینویسی
شاذه سلاااام روجای خوشگلممم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟ عکسای پروفایلتو دیدم. به همون خوشگلی که فکر می کردم هستی ماشاءالله
خیلی ممنونم عزیزم. برای تو هم همینطور انشاءالله

هعی... روزگار...
آخ آخ آخ... چقدر مردم بی جنبه ان! زمین خوردن مگه خنده داره؟
خیلی هم خوب. هرجاش اشکال داشت بگو
مرسی که جوین شدی والا بس که سر داستان قبلی بحث شد رفتم تلگرام اینه که فعلا کاری به گروه نظرات ندارم
منم دوست دارم عزیزم. مرسی که انرژی میدی
چهارشنبه 22 فروردین 1397 08:28 ب.ظ
سلام
چه ماجرایی ؟
جذاب و خواندنی بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
حالا حالاها داستان داریم سر این ماجرا
متشکرم عزیزم
چهارشنبه 22 فروردین 1397 07:08 ب.ظ

سلام مهربان
قسمت دانشگاه و دیداری برای عاشق شدن خیلی زیبا بود. مرا یاد خاطرات قدیمی انداخت.
ممنون و سپاسگزارم
شاذه سلام دوست من
متشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :