تبلیغات
ماه نو - تو آرزوی من بودی (4)
 
ماه نو
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام :)

نمی دانست مرد روبرویش چه کرده است که شاداب دل چرکین شده است ولی هرچه بود شاداب او را ترجیح داده بود و خواسته بود کمکش کند. این خود یک امتیاز بزرگ بود. هرچند به نظرش شاداب نسبت به او کاملاً حس خواهرانه داشت و هنوز هم کریم را همان کریم بچگیهایش می دید که باید مشکلاتش را برطرف می کرد. یک حس موذی مزاحم ته ذهنش می گفت یک روز هم می آید و برای رسیدن به عشقش کمک می خواهد.

از این فکر لبهایش بهم جفت شدند و با غیظ پرسید: فرمایش؟

=: تو چی میگی جوجه فوکولی؟ کی هستی اصلاً؟

شاداب با ترس پا توی خانه گذاشت. چشمهایش را بست و فکر کرد: نکنه دعوا بشه و اشکان کریم رو بزنه!!!

با از راه رسیدن پدر شاداب کریم مکث کرد. اگر می پرسید اینجا چکار می کند چه می گفت؟ البته اگر می پرسید حتماً راستش را می گفت ولی کاش نپرسد...

بابا با دیدن آن دو با عجله از ماشین پیاده شد. از این جوان عیاش خوشش نمی آمد. دو سه باری از شاداب خواستگاری کرده بود. مشکل اینجا بود که همسایه بودند و زیاد پیش می آمد که باهم روبرو شوند.

جلو آمد. کریم با کمی ترس سلام کرد. خیلی سعی کرد ترسش در نگاهش منعکس نشود. اشکان اما با اعتماد بنفس و کمی پوزخند سلام کرد.

بابا زیر لب جوابش را داد. بعد دست روی شانه ی کریم گذاشت و گفت: سلام کریم جان... چرا دم در؟ بیا تو... بیا بریم که ناهار حاضره و دیر برسیم تنبیه میشیم.

یک تک خنده هم چاشنی حرفش کرد و کریم را به طرف خانه شان هدایت کرد. درست بود که مادر کریم هرچه از دهانش در آمده بود به آنها گفته و بعد هم رابطه را قطع کرده بود ولی حسابش با کریم جدا بود. بابا کریم را دوست داشت.

وارد خانه که شدند بلند گفت: یاالله... خانم مهمون داریم...

کریم توی راهرو ایستاد و گفت: شما بفرمایین... شاید آماده نباشن.

بعد با مکثی افزود: شاید مزاحم باشم. من چند لحظه همین جا میمونم بعد میرم.

بابا با اخم پرسید: این چه حرفیه؟ یه لقمه نون که قابل این حرفا رو نداره. نشنوم دیگه.

وارد خانه شد. بلند سلام کرد. شاداب که روی اولین مبل هال نشسته بود و دسته ی کیفش را می فشرد با نگرانی از جا برخاست. با صدایی لرزان گفت: سلام بابا... ببخشید... کفشم یه دفعه پاره شد. خدا خیری به کریم بده منو رسوند.

بابا سری تکان داد و به مامان نگاه کرد که وارد هال شده بود.

=: سلام. مهمون داریم؟ کی هست؟

=: کریم شاداب رو رسونده گفتم بیاد تو. ناهار که حاضره؟

=: بله بله بفرمایین.

و دستپاچه به آشپزخانه برگشت. شاداب هم کیفش را رها کرد. توی آشپزخانه دستهایش را شست و از مامان پرسید: چکار کنم؟

مامان در حالی که یک سبد خیار جلویش می گذاشت تند گفت: اینا رو خرد کن. چی شد با کریم امدی؟

شاداب با لحنی حق به جانب و گردن کج گفت: کفشم یه دفعه پاره شد. به اتوبوس نرسیدم. پول برای تاکسی هم نداشتم.

=: باز یادت رفت؟ حواستو جمع کن. وقتی میری بیرون پول کلید گوشی و دستمال کاغذی حتماً همرات باشه. کی می خوای بزرگ بشی؟

یک خیار برداشت و در حالی که پوست می کند با تبسمی کمرنگ زمزمه کرد: اممم نمی دونم.

مامان اما توجهی به دلبری اش نکرد و گفت: زود باش. زود باش.

و خودش تند تند مشغول ظرف کردن ترشی و خرما شد.

شایان به آشپزخانه آمد و گفت: سلام سلام. آی گشنمهههه... ناهار چی داریم؟ به به سیب شوید پلو! شاداب یادته کریم عاشق سیب شوید پلو بود؟ هر وقت میومدن خونه بابابزرگ، بابابزرگ می گفت حتماً یکی از غذاها سیب شوید پلو باشه. یاد اون سیب سرخ کرده کش رفتنا بخیر. کریم منو میزد زیر بغلش میبرد بیرون که پلوجونهاش کم سیب نشن یه دفعه!

دم در آشپزخانه ایستاد و خندان از کریم پرسید: یادته؟ هنوز ازت کینه دارم. خب خودتم می خوردی مرد حسابی! چی میشد مگه؟

کریم سری تکان داد و خندان گفت: من معذرت میخوام. جبران می کنم. بیا امشب بریم بیرون، چند پرس سیب زمینی سرخ کرده مهمون من.

شاداب با ظرف ماست خیار از آشپزخانه بیرون آمد و با خوشحالی گفت: منم میام!

بعد بلافاصله با ترس و خجالت به بابا نگاه کرد. یادش رفته بود که دیگر آن دختر بچه ی چند سال پیش نیست و برای بیرون رفتن با کریم آزادی عمل ندارد. 

ظرف را روی میز گذاشت و با عجله به آشپزخانه برگشت. مامان با عصبانیت در حالی که می کوشید صدایش بالا نرود تشر زد: این چه حرفیه که می زنی؟ یعنی چی منم میام؟ شرم و حیاتو شکر!

بقیه ی توپ و تشر مامان را نشنید. داشت به کمک خواستنهای امروزش از کریم فکر می کرد و این که اگر مامان می شنید چه حالی میشد!

همانطور سر به زیر و خجالت زده سبد نان را هم سر سفره برد و کم کم همه چیز آماده شد. همه دور هم نشستند. شاداب به این فکر می کرد که کریم آخرین بار کی سر سفره ی آنها بوده است؟

اصلاً یادش نمی آمد. ولی الان حضورش اصلاً جدید نبود. اینقدر معمولی و صمیمی و راحت نشسته بود که انگار هر روز ناهار را آنجا می خورد.

از این در و آن در حرف میزد و از غذا تعریف می کرد و همه چیز خیلی خیلی عادی بود.

شاداب نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. بشقابش نصفه مانده بود و نمی توانست بخورد. مامان بدون این که بشقابش را ببیند پرسید: شاداب برات بریزم؟

بدون این که سر بردارد گفت: نه ممنون. میل ندارم.

مامان متعجب نگاهش کرد و پرسید: هنوز نخوردی؟ طوری شده؟ سرما خوردی؟

وای مامان هم که گیر می داد دیگر ول کن نبود. توجه کریم هم جلب شد. با نگرانی نگاهش کرد. شاداب از جا برخاست. بشقابش را برداشت و گفت: نه بابا خوبم. تو دانشگاه یه چیزی خوردم.

کریم متفکرانه رو گرداند و به خودش غر زد: بفرما. حضورت اینقدر سنگین بود که طفلک نتونست غذاشو بخوره. یه بهانه ای میاوردی نمیومدی تو!

اما دیگر گذشته بود. الان هم نمی توانست برود. تازه صحبتشان با پدر شاداب گل انداخته بود. بین صحبتها سعی کرد در جمع کردن میز هم کمک کند بلکه از بار عذاب وجدانش کم شود.

ساعتی بعد شایان پرسید: خب امشب بریم بیرون؟

نگاهش بی اختیار به طرفش شاداب چرخید. اما خیلی سریع چشم گرفت و گفت: حتماً بریم.

به خودش قول داد که برای شاداب هم بخرد و به بهانه ای به شایان بدهد تا برایش بیاورد. راه دیگری نداشت. داشت؟ مگر این که یک بار دیگر در راه دانشکده مهمانش می کرد. میشد؟

ولی به هرحال قرارش را با شایان گذاشت و ضمن تشکر از پدر و مادرش از جا برخاست و خداحافظی کرد.

بشقاب پیتزا را جلوی شایان گذاشت و خودش هم نشست. شایان ظرفها را جابجا کرد تا همه چیز در دسترس باشد. با هیجان گفت: فکر نمی کردم سر حرفت بمونی. همون سیب زمینی بس بود. چرا این همه غذا گرفتی؟

یک دانه سیب زمینی برداشت و بدون فکر خاصی زمزمه کرد: شادابم دلش می خواست بیاد طفلک...

شایان فکر کرد اشتباه شنیده است. متعجب سر برداشت و با دهان پر نگاهش کرد. لقمه اش را فرو داد و تصمیم گرفت برداشت بدی نکند. با کمی مکث گفت: هنوزم مثل قدیما باید هوای همه رو داشته باشی؟ خب نمیشد بیاریمش دیگه! بخور بابا ولش کن.

کریم هم لقمه ای خورد و بدون این که به او نگاه کند پرسید: یه ظرف براش ببری زشته؟

شایان پوف کلافه ای کشید و گفت: نمی دونم. واقعاً نمی دونم. چته؟ عاشقی؟

کریم تند و پرطعنه گفت: نه بابا ما رو چه به این غلطا... بخور بابا از دهن افتاد. سیب زمینیاش خوبن ها. کرانچی.

شایان ابرویی بالا انداخت و گفت: ممنون.

 

وقتی خوردند یک پیتزای کامل زیاد آمد. کریم در حالی که برمی خاست گفت: اینو ببر خونه شاید بخوای صبحونه بخوری.

بعد هم کت پاییزه اش را از روی پشتی صندلی برداشت و مشغول پوشیدن شد.

شایان دوباره ابرو بالا انداخت و گفت: باشه می برم ولی پپرونی بیشتر دوست داره.

کریم متعجب چرخید و پرسید: واقعاً؟ بخرم؟

شایان غش غش خندید و گفت: اینو! بعد میگه ما رو چه به این غلطا! ببینم گوشای من درازه؟

کریم نوک بینی او را بین دو انگشتش فشرد و گفت: نه گوشای تو دراز نیست فنچ غول شده. ولی من واقعاً نیتم اونی که تو فکر می کنی نیست. هنوز هم شما رو همون بچه های کوچولوی خونه ی عموجان می بینم و همون قدر دوستتون دارم. توجه کردی؟

مکثی کرد و بعد به در اشاره کرد: بریم.

شایان که احساس می کرد کریم از حرفش ناراحت شده است سر به زیر انداخت و به دنبالش از در بیرون رفت. او هم کریم را دوست داشت. مثل برادر بزرگترش بود. با وجود این که در این چند سال او را ندیده بود هنوز هم آن همه حمایت و برادریش را حس می کرد. از نظر او اگر کریم دامادشان میشد عالی بود.

آهی کشید و سوار ماشین شد. کریم رادیو را روشن کرد و گفت: الان فوتبال شروع میشه. تا برسیم به تلویزیون فعلاً صداشو بشنویم.

شایان هم که عاشق فوتبال بود فوراً ناراحتیش را فراموش کرد و مشغول بحث درباره ی بازی امشب شد.

 

وقتی وارد خانه شد بابا فوتبال تماشا می کرد و مامان بافتنی می بافت. سلامی کرد و بدون توضیح با جعبه ی پیتزا به اتاق شاداب رفت.

شاداب کتابی را که داشت می خواند کنار گذاشت و با کمی دلخوری گفت: سلام. خوش گذشت؟

شایان لبخند پر شیطنتی زد و گفت: سلام. جات خیلی خالی بود. بیا این مال توئه.

+: ممنون. شام خوردم. برای چی اینو آوردی؟ الان دوباره مامان میاد دعوام می کنه.

شایان لب تخت نشست و پرسید: برای چی دعوا کنه؟

شاداب شانه ای بالا انداخت. کتابش را دوباره باز کرد و گفت: ظهری کلی دعوام کرد. هیچی برو.

شایان هم که نصف حواسش به فوتبال بود با جعبه ی پیتزا از در بیرون رفت. جعبه را روی میز هال رها کرد و رو به تلویزیون کنار بابا نشست.

شاداب اما بی حوصله برخاست. در نیمه باز اتاق را محکم کرد و روی تختش کنار دیوار نشست. زانوهایش را در آغوش گرفت. دلش می خواست امشب با شایان و کریم برود. هرچند تمام عقاید خانواده را درک می کرد ولی کریم اینقدر اهل خانه و نزدیک بود که حس نمی کرد رفتن با او بد باشد. همانطور که امروز چند بار از او کمک خواسته بود یا شریک رازش شده بود.

اشکش بی دلیل چکید. کاش حداقل شماره تلفنی از او داشت.

بین دو نیمه شایان دوباره به اتاقش امد. لب تختش نشست و پرسید: واقعاً پیتزا نمی خوای؟ گفت حتماً برات بیارم.

شاداب متعجب پرسید: خودش گفت؟

شایان با دلخوری آشکاری گفت: ها.. گفت من و تو رو عین بچگیامون دوست داره.

+: تو الان از چی ناراحتی؟!

شایان از جا برخاست و گفت: هچی... بازی شروع شد. من برم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:56 ق.ظ
سلام شاذه جانم !
گفتم سلامی عرض کنم
تلگرام ات تنبلمون کرد برای سر زدن به اینجا و کامنت گذاشتن
راستی زیبا جانم ! 30 ساله شدم
شاذه سلام ندا گلم
به روی ماهت
اشکالی نداره :)
تولدت مبارک مهربون
شنبه 8 اردیبهشت 1397 10:27 ب.ظ
سلام:)
شاذه سلام عزیزم
شنبه 8 اردیبهشت 1397 04:52 ب.ظ
ممنون از داستان خوبت
من که داخل تلگرام میخونم و عالیه
شاذه خواهش می کنم عزیزم
لطف داری
جمعه 7 اردیبهشت 1397 09:16 ب.ظ
سلام کدبانوی توانای من
امیدوارم کارهاتون سبک شده باشن
اینجو ی که به نظر میاد این دو تا برای اینکه به هم برسن ، باید حداقل از شش خوان بگذرن ، « حالا یکیشو تخفیف میدیم .»
متشکرم عزیزم قشنگ و خواندنی بود
شاذه سلام رفیق نازنینم
شکر خدا همینطوره
بله با تخفیف اقلا شش خوان رو دارن
خیلی ممنونم مهربون
جمعه 7 اردیبهشت 1397 07:22 ب.ظ
شاذه میم عزیزمم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :