تبلیغات
ماه نو - تو آرزوی من بودی (5)
 
ماه نو
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


سه روز طول کشید تا شاداب دوباره کریم را دید. مجبور شد از جلوی سالن تا دم در دانشگاه بدود تا به او برسد.

با نزدیک شدنش کریم متوجه اش شد. حرفش را با دوستش قطع کرد و متعجب ایستاد.

شاداب نفس نفس زنان به او رسید و گفت: سلام. یه دقه وایسا.

_: سلام. چی شده؟

سر برداشت و به دوست کریم نگاه کرد. لبش را با زبان تر کرد. دوستش سری تکان داد و گفت: من میرم کنار ماشین.

شاداب چهره درهم کشید. این برخوردی نبود که دلش می خواست. با لحنی گرفته پرسید: من خواهراتو از کجا باید پیدا کنم؟ اسمشون چیه؟

نیم نگاهی دورش انداخت. بدجوری جلب توجه کرده بود. زیر لب غر زد: یه شماره تلفنم ازت ندارم که خودمو مسخره ی مردم نکنم. یارو داره به چی می خنده؟

کریم نفسی کشید و آرام جواب داد: شماره رو به شایان دادم. ازش بگیر. خواهرام هم ترانه و ترنم. مدرسه میرن. واقعاً نمی دونم چه جوری می خوای باهاشون ارتباط برقرار کنی. اینقدر بنظرم محال امد که دیگه پیگیری نکردم.

شاداب سری تکان داد. پوف کلافه ای کشید و گفت: باشه حالا...

بعد هم پاکشان برگشت تا به کلاس بعدیش برسد.

بعدازظهر توی خانه با شایان تنها بودند. شایان سخت مشغول بازی با گوشیش بود.

+: شایان؟ شایان؟

=: هوم؟

+: شماره کریم رو بهم میدی؟

شایان با نگاهی درخشان سر برداشت و پرسید: شماره ی کریم؟

+: تو الان از چی ذوق کردی؟

=: هیچی. از کریم خوشم میاد. چرا دیگه باهاشون معاشرت نمی کنیم؟ تو آخرش فهمیدی یا نه؟

+: چه می دونم. شماره رو میدی؟ کارش دارم.  

شایان با شیطنت پرسید: چکارش داری؟

+: برو خودتو مسخره کن. اونی که تو فکر می کنی نیست.

بالاخره هرطوری بود شماره را گرفت. به اتاقش رفت و در را بست.

_: بله؟

+: کریم؟

_: بله شما؟

خیلی تو ذوقش خورد که او را نشناخت. ولی خودش را از تک و تا نینداخت و گفت: شادابم. می خواستم درباره ی خواهرات بیشتر بدونم.

کریم نشانی خانه و مدرسه شان را داد و گفت: در نهایت من واقعاً نمی دونم می خوای چکار کنی. بری بهشون چی بگی؟

+: خودمم نمی دونم. ولی سعیمو می کنم. میگم... به شایان بگم؟ شاید بتونم کمکم کنه.

_: نمی دونم چکار می تونه بکنه. ولی بگو.

 

نیم ساعت بعد شایان گفت: به نظر من باید صبر کنه تا وقت عروسیشون، بعد نفری یه دست جهیزیه ی تر و تمیز به صورت ناشناس براشون بفرسته. خیّرین گمنام!

+: ولی حیفه که هیچوقت برادرشون رو نشناسن.

=: بیا بریم در خونشون. کتاب بفروشیم یا همچین چیزی.

+: الان؟

=: پس کِی؟ پاشو دیگه!

+: کتاب چی بفروشم؟

شایان در حالی که به اتاقش می رفت گفت: ملیون تا رمان داری. چار تا از همینا که دخترا می خونن و باهاش اشک می ریزن وردار دیگه!

با خنده گفت: ولی نو نیستن.

=: چه اهمیتی داره؟ در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی کتاب دست دو به قیمت مناسب می فروشیم. یا حتی قرض میدیم. اینجوری یه راه ارتباطی هم باز می کنی.

+: این خیلی عالیه ولی اگه اهلش نباشن چی؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: سنگ مفت. گنجشک مفت. حداقلش اینه که چشممون به جمال دخترعموهامون روشن میشه. بلکه زد و یکیشون عاشقم شد. بالاخره آدم باید به فکر آینده اش باشه.

شاداب کوسنی از روی مبل برداشت و به طرف او پرت کرد. شایان خندان گفت: زود باش. من حاضر شدم.  

کوله پشتی اش را پر از کتاب کرد. کتابهایش را خیلی دوست داشت. سعی کرد آنهایی را که خوب بودند ولی کمتر عاشقشان بود بردارد.

باهم راه افتادند. خیلی دور نبود. یک کورس با تاکسی خطی رفتند و بعد در کوچه های منتهی به بازار مشغول جستجو شدند. بالاخره خانه را پیدا کردند. یک بالاخانه ی قدیمی بالای یک مغازه ی عمده فروشی لباس بود. در آلمینیومی بالای دو تا پله ی آجری فرسوده.

با تردید به همدیگر نگاه کردند و بالاخره شاداب زنگ بلبلی را فشرد. کمی بعد در به طرف بیرون باز شد. دختر نوجوانی پرسید: بله؟

شاداب مطمئن نبود که درست آمده باشند. ولی چاره ای نداشت. مجبور بود ریسک کند. پس گفت: سلام. اممم... شما رمان می خونین؟

دختر در را بیشتر باز کرد. تونیک شلوار راحتی تنش بود و یک شال بزرگ آبی هم سرش انداخته بود. گفت: سلام. می خونم ولی...

شاداب ذوق زده کولی اش را زمین گذاشت و بازش کرد. گفت: می خوام اینا رو نصف قیمت بفروشم.

یکی یکی در آورد. دخترک لب آخرین پله ی توی خانه نشست و شاداب کتابها را جلویش چید. با نگاهی غم گرفته به آنها چشم دوخت و زیر لب گفت: اما پول ندارم. ببرینشون.

صدایی از بالای پله ها پرسید: ترنم کیه؟

بعد خودش هم پیدا شد. احتمالا ترانه بود. شاداب با دقت نگاهشان کرد. چشمهای ترنم شبیه کریم بود. شبیه پدربزرگش. درشت و مشکی و مهربان. صورتش هم گرد و بانمک بود. ترانه اما صورتش بیضی بود با چشمهای روشن. زیباتر از خواهرش بود. از پله ها پایین آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

شاداب گفت: سلام. می خوام کتابامو بفروشم. می خونین؟

=: خوندن که می خونیم ولی نمی خواهیم. بفرمایین.

شایان دخالت کرد: قرض هم میدیم. بخونین هرکدوم دوست داشتین بخرین. نصف قیمت روی جلد. بازم هست. یه عالمه داریم.

ترانه به تندی گفت: گفتم نه.

ترنم اما یکی از کتابها را برداشت و با چهره ای غمگین ورق زد.

شاداب گفت: خب نخرین. فقط بخونین.

ترانه با بدبینی پرسید: چی به شما می رسه؟

چشمهای شایان برقی زد. این دختر خیلی خوشگل بود و می ارزید کمی بیشتر رویش مایه بگذارد. پایی پیش گذاشت و با حالتی سر به زیر و بچه مثبت گفت: راستش هیچی. من خواهرمو آورده بودم که شما رو ببینه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 07:56 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 10:02 ب.ظ
سلام:)


چه زن به زنی بشه
شاذه سلام :)
آخ جون
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 12:35 ق.ظ
سلام شاذه جون
این فنچ غول شده نزنه همه کاسه کوزه ها رو بشکنه !
متشکرم عزیزم خیلی خوب بود
شاذه سلام عزیزم
خدا کنه! بعیدم نیست!
خواهش می کنم گلم. ممنون از همراهیت
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 12:11 ق.ظ
سلام شاذه جون
من رو دیدی تلگرام؟
سپهر رو دیدی
چه جای حساسی این قسمت تمام شد ...
شاذه سلام عزیزم
الان که گفتی رفتم پیدات کردم. نازی سپهر! خدا حفظش کنه
هاوالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :