ماه نو
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
عیدتون مبارک

=: منو ببینه؟ برای چی؟

=: خب... خب من فکر کردم اینجوری بهتره. راحتتر می تونین اعتماد کنین تا این که همون تو راه مدرسه پا پیش بذارم. بنظرم این که خواهرم در جریان باشه بهتره. البته من از اونا نیستم که بدون اجازه ی خواهرم آب نخورم! نه... فقط... ما خیلی باهم دوستیم. دلم می خواست اونم انتخابمو ببینه.

ترانه که به نظر می آمد کمی نرم شده باشد نگاه ناباورش را بین آن دو چرخاند و پرسید: پس جریان این کتابا الکیه؟

شایان دستی به موهایش کشید و گفت: راستش پیشنهاد من بود. بهانه ی بهتری به ذهنم نرسید. حالا هرکدوم رو که می خواین بردارین. قابل شما رو نداره.

ترنم که تا حالا با هیجان داشت بحث پیش آمده را تماشا می کرد گفت: من نمی دونم شما دو تا می خواین چه کار کنین. ولی من خیلی دوست دارم از این کتابا قرض بگیرم.

یکی را برداشت. صفحه ی اولش را باز کرد و با دیدن اسم شاداب متعجب پرسید: اسمت شاداب سرداریه؟ واقعاً فامیلت سرداریه؟!

شاداب وحشتزده به شایان نگاه کرد و منتظر شد تا او داستان تازه ای سر هم کند. شایان هم آب دهانش را قورت داد. سریع نگاه از او گرفت و رو به ترنم گفت: خب ها. چطور مگه؟ من تو راه مدرسه دیدمتون. مدرسه ی همتی. دروغ چرا تا اینجا تعقیبتون کردم که راه خونتونو یاد گرفتم. حالا چه ربطی به فامیلمون داره؟

ترانه کتاب را از دست ترنم گرفت و انداخت. دستش را کشید و گفت: بیا بریم. اینا از طرف اونا هستن.

شایان به دست و پا افتاد و پرسید: از طرف کی؟ منظورت چیه؟ نرین. خواهش می کنم.

و در خانه را نگه داشت و مانع بستنش شد.

ترانه با بغض و ناراحتی پرسید: امدی سر ارث و میراث دعوا کنی؟ ما هیچی نداریم که به شما بدیم. خودمونیم و لباسای تنمون. این خونه هم اجاره ایه.

=: کدوم ارث و میراث چی داری میگی؟

ترانه که زورش به شایان نمی رسید در را رها کرد. لب پله نشست و با همان بغض گفت: می خوای بگی بابای منو نمی شناسی...

شایان که از گریه ی او منقلب شده بود با لحنی دلجویانه پرسید: باید بشناسم؟ من تو رو تو راه مدرسه دیدم. فقط خواهرت همراهت بود.

امیدوار بود که همینطور باشد. مثلاً با سرویس رفت و آمد نکنند.

ترنم با نگرانی گفت: آخه فامیل ما هم سرداریه.

ترانه چشم غره ای به او رفت.

شایان با تعجب آشکاری پرسید: واقعاً؟!! چه جالب! یعنی فامیل هستیم؟ مگه میشه؟

ترانه با لحنی تلخ و گزنده گفت: وقتی پای یه زن دوم مخفی وسط باشه میشه. البته الان که دیگه همه می دونن.

شایان نگاهی به شاداب انداخت. بعد رو به ترانه کرد و پرسید:منظورت کیه؟ به من که هیشکی هیچی نمیگه.

=: اسم بابای من کامران بوده. این چیزی رو یادت میاره؟

=: عموکامران؟ بابای کیان و کریم؟ اون که چند سال پیش فوت کرده.

ترانه شانه ای بالا انداخت و گفت: عموی شما که بعیده باشه. بابای من فقط یه برادر داشت. اونم یه پیرمرده. ناتنی بودن.

شایان گفت: خب میشن بابابزرگم دیگه. با عموکامران ناتنی بودن. واقعاً فامیل در امدیم؟ چه جالب! میگن خون خون میکشه. راست میگن. یه چیزی بود که اینقدر به دلم نشسته بودی.

ترنم گفت: فکر کنم دیگه باید بگم دم در بده بفرمایین تو.

ترانه با ناراحتی گفت: ولی اگه مامان بفهمه تکه بزرگمون گوشمونه. کم از زن اول بابا حرف نشنیدیم.

شایان گفت: والا ما هم کم از زن اول عموکامران حرف نشنیدیم. کلاً بداخلاقه. بعد از فوت عمو هم که دیگه قطع رابطه کردن. من یکی به عمو حق میدم که زن دوم گرفته.

ترانه آهی کشید. برخاست و در حالی که راه را باز می کرد گفت: اون بنده خدا هم نمی خواست زن دوم بگیره. پیش امد. بدجوری هم چوبشو خورد. بیاین تو. امیدوارم مامان چیزی نفهمه. تا مغازه کناریمون بسته است طوری نیست. یارو وقتی تو مغازه است عین عقاب ما رو می پایه.

شاداب با تردید گفت: اممم... مزاحم نمیشیم.

شایان اما دست او را کشید و گفت: قول میدیم مزاحم نباشیم. فقط یه کم آشنا میشیم. بیا.

تند تند کتابهای شاداب را دسته کرد و برداشت و از پله ها بالا رفت. شاداب هم با تردید و نگرانی همراهش رفت. وارد یک هال مربعی شکل کوچک شدند. یک دست مبل کهنه و یک قالیچه وسایل اتاق را تشکیل می دادند.

شاداب با کلی دلهره نشست. نمی دانست شایان از چه راهی می خواهد ادامه بدهد. اما خیلی زود فهمید که نگرانی اش بی مورد بوده است. شایان خیلی راحت گفتگو را به دست گرفت. از خودش و پدر و مادر و پدربزرگ گفت. عکسهایشان را نشان داد. عکسهای عمو و دخترها را دید. کلی از این که زودتر آشنا نشده بودند اظهار تاسف کرد.

شاداب هم کم کم آرام گرفت و مشغول صحبت با ترنم شد. به نظرش ترنم خیلی بانمک تر و قابل معاشرت تر بود. اما ظاهراً شایان ترانه را ترجیح میداد. ترانه هم به نظر می آمد از شایان خوشش آمده است. خیلی راحت و معمولی مشغول صحبت شده بودند.

ترنم چای و بیسکوییت آورد و عذرخواهی کرد که پذیرایی بهتری ندارند. کلی ذوق کرد از این که دعوتشان را پذیرفته اند و از شاداب خواهش کرد که واقعاً کتابهایش را قرض بگیرد.

شاداب احساس عذاب وجدان می کرد. با وجود آن که از اول به قصد دروغ گفتن به آنها راه افتاده بودند که در نهایت کمکشان کنند، اما الان حال خوبی نداشت. با این حال دخترها اینقدر بنظرش دوست داشتنی آمده بودند که او هم از این که زودتر آشنا نشده بودند متاسف بود.

دو سه ساعت مثل برق و باد گذشت. تا این که مادر شاداب به او زنگ زد.

گوشی اش را با عجله جواب داد و گفت: سلام مامان.

=: سلام. شما دو تا کجایین؟ از شایان خبر داری؟

+: بله بله. ما باهم امدیم بیرون. امدیم... یه کم گردش کنیم.

=: خیلی خب. ما هم امدیم خونه. شما هم معطل نشین. زودتر بیاین.

نفسی به راحتی کشید و آرام گفت: چشم. تا نیم ساعت دیگه خونه ایم.

شایان نگاهی به او انداخت و پرسید: باید بریم؟ حیف! دخترها تا آخر شب تنهاین.

خنده اش گرفت و متعجب گفت: خیلی رو داری شایان! مامان بفهمه تکه بزرگه ات گوشته!

=: اتفاقاً می خواستم به مامان پیشنهاد کنم با خانواده ی دوم عمو معاشرت کنیم! حیفه اینقدر از قوم و خویشامون دور افتادیم.

خنده اش گرفت و گفت: زشته شایان... بذار اقلاً دو روز بگذره بعد اینقدر پسرخاله بشو. پاشو. پاشو بریم.

=: پسرخاله چیه؟ پسرعمویم.

+: حالا هرچی! پاشو.

بالاخره برخاست و شایان را هم بلند کرد. کولی خالی اش را روی دوشش انداخت و از ته دلش گفت: خیلی از آشناییتون خوشحال شدم.

هر دو را صمیمانه در آغوش گرفت و بوسید. ترنم گفت: به مامان میگیم که اینجا بودین. خیلی دوست دارم باهم بیشتر رفت و آمد کنیم.

شایان به طعنه گفت: البته تا وقتی که انبار کتاب شاداب رو کامل بخونی.

ترنم با خنده گفت: خیلی بدجنسی. از تو که خوشم نیومد ولی عاشق خواهرت شدم. خواهرم رو هم عمراً بهت بدم.

شایان خندان پرسید: مگه اختیارش دست توئه؟

ترانه گفت: اختیارم دست خودمه ولی دهن من و تو بوی شیر میده. اگه بتونیم یه جور خوبی خونواده ها رو راضی کنیم ترجیح میدم همون خونوادگی معاشرت کنیم. ولی مامان اینقدر از دست زن بابامون کشیده که بعیده به این راحتی با این ماجرا کنار بیاد. باید خیلی یواش یواش و با احتیاط باهاش حرف بزنیم.

ترنم گفت: ولی شماره بدین در ارتباط باشیم. شاداب جون شماره ی منم یادداشت کن.

بالاخره بعد از گرفتن شماره ها و کلی تعارف و تشکر از در بیرون آمدند. توی کوچه شایان نفس عمیقی کشید و گفت: عجب روزی شد! اینا کی بودن دیگه؟ تا حالا کجا بودن؟

شاداب پرسید: تو واقعاً عاشق شدی یا همه اش فیلم بود؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: هرجور دوست داری نگاش کن.

+: جوجه می دونی چند سالته؟ خیلی برات زوده.

=: می دونی چند سال باید جاده صاف کنم تا بهش برسم؟ نگران نباش. فعلاً می خوایم معاشرت کنیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 خرداد 1397 05:10 ق.ظ
سلام
شاذه جونم خوبی؟؟ عزیزم کجایی؟؟ دقیقا کجایی؟؟
نگران شدم خانم
یه خبر بده از سلامتیتون لطفا
ان شاالله که خیره
شاذه سلام ارکیده ی مهربونم
یک دنیا معذرت. ببخشید بی خبر گم شدم. خودمم نمی دونم کجایم. همین جا... تو همین شهر... انگار خوابم برده. دارم سعی می کنم که بیدار بشم
سلامت باشی نازنینم
شنبه 12 خرداد 1397 10:24 ق.ظ
سلام دوست جان

روزه بردتت؟ نیستی؟ کجایی؟

شاذه سلام عزیز دلم
کاشکی روزه بودم. امسال با قرص و دوا هشت تا گرفتم و دوباره معده ناکار شد. حالا قرص می خورم و روزه نمی گیرم...
جمعه 11 خرداد 1397 05:41 ب.ظ
شاذه
چهارشنبه 9 خرداد 1397 11:15 ب.ظ
سلام شاذه جون . خوب و خوشی ان شاءالله .
طاعات و عبادات قبول باشه .
بنظر میاد الهام بانو دوباره راهی سفر شده ها ...
جاش خالیه .
ان شاءالله بزودی با دست پر برمیگرده .
ایامت همیشه خوش و خرم و سبز باشه الهی .
شاذه سلام عزیزم
سلامت باشی خانم گل
متشکرم. به همچنین
سفر دور و درازی هم رفته!
خیلی...
الهی آمین
متشکرم عزیزم. به همچنین
سه شنبه 8 خرداد 1397 01:31 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
طاعات و عبادات قبول
چه خبر؟
آغا هی من میخوام هیچی نگم نمیشه! این حس شما کجا رفته که نمیاد! داستان تو ذهنمون نصفه مونده ها!
شاذه سلام امیدجانم
متشکرم. به همچنین
در بیخبری گیر کردم
سابقه نداشته اینجوری ول کنم. نمی دونم چمه... هیچ حس نوشتن ندارم. امروز باز رفتم دو سه تا کتاب خریدم. این دفعه رمان نوجوان... بلکه ذهنم باز شه
تمام کتابفروشی رو می گردم کتابهای چاپ قدیم پیدا می کنم بلکه قیمتشون مناسبتر باشه
سه شنبه 8 خرداد 1397 09:31 ق.ظ
سلام مامانی، خوبی؟ خیلی وقته نیستی. امیدوارم حالت خوب باشه و سرت شلوغ برای کارهای خوب و شاد باشه.
مواظب خودت باش
شاذه سلام گل دختر مامان
خوبم شکر خدا. ممنونم از لطف و محبتت عزیزم
دوشنبه 7 خرداد 1397 02:08 ب.ظ
سلام شاذه جان
خوبین؟
کجایین؟
شاذه سلام عزیز دلم
خوبم الحمدالله
همین گوشه کنار شهر...
یکشنبه 6 خرداد 1397 12:49 ق.ظ
سلام شاذه جونم
خوبی خانم؟
بچه ها خوبن؟
طاعات و عباداتتون قبول
من هی سر میزنم اینجاها..کامنتارو هم میخونم..ولی حس کامنت نوشتن نبود!
خوب و خوش باشی عیب نداره ما صبر میکنیم تا الهام بانو برگرده از سفر!
خیلی التماس دعا عزیزجان
شاذه سلام ارکیده مهربانم
خوبیم شکر خدا. ممنونم
متشکرم. به همچنین
لطف می کنی که سر می زنی. ممنونم
دعا گویم و محتاج به دعا
شنبه 5 خرداد 1397 04:23 ق.ظ
سلام واقعا نگرانتون شدم غیبتتون خیلی زیاد شد امیدوارم خوب و خوش باشید هم خودتون هم عزیزانتون
شاذه سلام آرام جانم
یک دنیا معذرت می خوام. سلامت باشی
شنبه 29 اردیبهشت 1397 07:57 ق.ظ
سلام دوستم دیگه این جا داستانت ادامه نمی دهی ماها که تلگرام نداریم تکلیفمون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
شاذه سلام عزیزم
نگران نباش منم تلگرام ندارم
حس نوشتنم کلاً نیست. خیلی دلم می خواد دوباره بنویسم ولی ذهنم خالی خالیه
جمعه 28 اردیبهشت 1397 09:41 ب.ظ
شب های خوش رمضونی ات پر آرامش و شادی شاذه جانم
شاذه متشکرم نداجانم. به همچنین
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 12:34 ب.ظ
تق تق تق صابخونه؟!
شاذه بله بله بفرمایید
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 11:24 ب.ظ
شاذه
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 05:01 ب.ظ
سلام شاذه جونم خوبی ؟ خوشی؟ چه خبرا؟ چه میکنی؟ نیستی ؟

تلگرام دوست ندارم. اینجا خوبه ، ولش کن این قرتی بازیا رو

همین که اینجا می نویسی عالیه عزیزم - کلی هم کامنت خوب از دوستان میگیریم

من که یه دور داستانو میخونم بعد میام سروقت کامنتا بعد دوباره میرم داستان رو مرور میکنم ( اگر درسهای مدرسه رو هم اینطوری خونده بودم الان یه چیزی شده بود. والا به خدا )


شاذه سلام اشرف جان
همینجور چند تا برنامه پشت هم شد. همه اش مشغول بودم و هستم هنوز... امیدوارم کم کم فارغ شم و بتونم بیام بنویسم انشاءالله
منم همینجا راحتترم. ولی اونجا طرفدارش بیشتره. از آنجاییکه فیلشکن ندارم هستم همینجا :)
والا! کامنت دوست دارم :)
منم اگه اونقدری که کتاب قصه می خونم و بعد دوباره و دوباره می خونم، درس می خوندم تا الان پروفسورا گرفته بودم

شنبه 22 اردیبهشت 1397 10:00 ق.ظ
سلام
شاذه جون
خوبین
خوشین؟
کم پیدایین
گفتم تلگرام فیلتر شد ، اینجا میبینیمتون ، اینجام که نستین .
هی میام صفحه رو باز میکنم میبینم نوشته عیدتون مبارک
خلاصه که بیاین یه خبر بدین ببینیم خوبین ان شاالله
شاذه سلام حانیه جون
خوب و خوشم شکر خدا
آره... منم افتادم تو خونه تکونی فصلی و استقبال ماه مبارک رمضان... حس نوشتنم پریده. انشاءالله به زودی برگرده
ببخشید که نگرانت کردم عزیزم
جمعه 21 اردیبهشت 1397 10:53 ب.ظ
سلام:)


چی شده؟
شاذه سلام عزیزم
خوددرگیریه. چیز مهمی نیست
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:25 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
چه خبر؟ کم پیدایی
تو تلگرام میخوندم یادم میرفت بیام اینجا نظرمو اعلام عمومی کنم
شایان فقط یه دریا لازم داشته بیچاره
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید مهربونم
خوب و خوش و سلامتم الحمدالله. تو خوبی نازنینم؟
نمی دونم. دور خودم می چرخم. گم شدم انگار... حس نوشتن هم به کلی پریده
ممنون که می خوندی
والا! شناگر قابلیه
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 06:03 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین .
امیدوارم روز و روزگارت سبز و سرشار از شادی باشه و از این روزهای بهاری لذت ببری.
مثل اینکه همراهی شایان حسابی براش خوب شده . چه زبل خانی هم هست . معلومه چشمش حسابی ترانه رو گرفته . با این حساب برای خاطر دل خودش هم که شده تمام تلاشش رو برای برقراری ارتباط بین دو خانواده میکنه .
خیلی ممنون از پستهای شیرینت شاذه جانم . ایامت همیشه سبز و شیرین
شاذه سلام سهیلاجانم
متشکرم عزیزم. انشاءالله روزهای تو هم پر از خیر و برکت و شادمانی بگذره
بله براحتی مشکلش رو حل کرد بله همینطوره. هرکار که از دستش بربیاد می کنه
خواهش می کنم مهربونم. لطف داری
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 12:20 ب.ظ
سلام شاذه جان
عجب بلاییه این شایان ، از آب گل آلود ماهی گرفت . فکر کنم اینا زودتر به هم برسن تا شاداب و کریم
خیلی قشنگ بود متشکرم
عیدتون هم مبارک
شاذه سلام شهر مهربونم
منم تازه باهاش آشنا شدم. خیلی زبله
خیلی ممنونم مهربونم
عیدت مبارک
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 10:22 ب.ظ
سلام:)

شاذه سلام :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :