ماه نو
شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان
عیدتون مبارک. تنتون سالم. دلتون خوش. لبتون خندون
ببخشید بعد از مدتها غیبت امدم. انشاءالله بعد از این مرتب می نویسم.



به خانه که رسیدند مامان متعجب پرسید: کجا بودین؟

شایان جواب داد: یه کم گردش خواهر برادری.

مامان ابرویی بالا انداخت و گفت: از این عادتا نداشتین.

=: اشکالی داره؟

شاداب با نگرانی اشاره کرد: نگیم؟

شایان هم با اشاره گفت: بسپرش به خودم.

شاداب آهی کشید و حرفی نزد. به اتاقش رفت و برای کریم نوشت: رفتیم خونشون. باهاشون آشنا شدیم. خیلی عزیز و دوست داشتین.

کریم بلافاصله زنگ زد و پرسید: سلام. چی داری میگی؟

شاداب در حالی که لباس عوض می کرد تند تند ماجرا را تعریف کرد و گفت: باید برم مامان منتظرمه. بعداً بهت زنگ می زنم.

و بدون آن که منتظر جواب شود قطع کرد. نفس عمیقی کشید. ضربانش خیلی بالا بود. از اتاق بیرون آمد. شایان به او نزدیک شد و زمزمه کرد: چته؟ قرمز شدی. انگار آدم کشتی! این چه قیافه ایه؟

مامان از در آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: بچه ها نمیاین شام؟

با دیدن شاداب با نگرانی پرسید: طوری شده؟

شاداب آرام زمزمه کرد: شایان تو بگو.

دور میز نشستند. بابا هم بود. اما شیما خانه ی عمه مانده بود. شاداب به شایان نگاه کرد.

مامان حرصی پرسید: میگین چی شده یا نه؟

بابا با اخم پرسید: پاتون به کلانتری باز شده؟

شایان پخ خندید و گفت: نگفتم شاداب! قیافه ات مثل خلافکارا شده!

بعد خندان ادامه داد: هیچ خلافی اتفاق نیفتاده. ما فقط رفتیم با بچه های عموکامران آشنا شدیم. کریم آدرس خونشونو داده بود. دلش می خواست یه ارتباطی باهاشون داشته باشه اما اونا راهش نمی دادن.

مامان که خیالش راحت شده بود، یک کفگیر چلو برای بابا کشید و گفت: طبیعیه که راهش ندن. با اون حرفایی که مادرش زده.

شایان ادامه داد: خب معلومه. ولی بنده خدا دلش می خواست کمکی بهشون بکنه.

بابا پرسید: خب. رفتین اونجا... اونا هم گفتن بفرمایین تو؟ میشه همچین چیزی؟

=: نه بابا کلی فیلم براشون بازی کردم. اصلاً اسمی از کریم نبردیم. کلی زحمت کشیدیم تا راهمون دادن. همه چی رو خیلی اتفاقی جلوه دادیم.

شاداب گفت: ولی خیلی دخترای خوبین. کاش باهاشون معاشرت کنیم. خیلی تنهاین. مادرشون صبح تا آخر شب سر کار... خودشون دو تایی تو خونه زندگی می کنن. کس و کاریم ندارن.

مامان آهی کشید و گفت: اشکالی نداره. هرچی باشه بچه های عموتونن ولی آیا مادرشون راضی میشه؟

شایان با لحنی فاضلانه گفت: اگه حسن نیتمون ثابت بشه چرا که نه!

بابا پوزخندی زد و پرسید: الان حسن نیتتو چه جوری می تونی ثابت کنی؟

شایان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. مثلاً براشون خونه پیدا کنیم. باید تا آخر ماه بلند شن. خونه هم ندارن.

شاداب گفت: کریم میگه یه واحد آپارتمان ارثشون هست ولی مادرا قبول نکردن که بهشون بدن. یعنی نه مادر کریم قبول کرده که بده و نه مادر دخترا قبول کرده که بگیره. میگه هیچی از شما نمی خوام.

بابا با اخم گفت: این حق دختراست. چه ربطی به مادراشون داره؟

+: الان عمومحمود می تونن از طریق دادگاه خونه رو بهشون بدن؟

=: دخترا تو سن قانونی نیستن. ولی احتمالاً بشه.

بعد از شام بابا با عمومحمود و کریم صحبت کرد. قرار شد از طریق قانونی پیگیری کنند. فشار دادگاه از یک طرف و صاحبخانه ی سمیرا زن دوم عموکامران از طرف دیگر برای خالی کردن خانه، باعث شد که اجباراً جابجایی را قبول کند.

شاداب و شایان برای کمک به اسباب کشی رفتند. با دخترهای عمو جلوی در آپارتمانی که عموکامران ساخته بود قرار داشتند.

کریم توی یکی از واحدهایش منزل داشت. ولی کیان سهم خودش را فروخته و به تازگی مهاجرت کرده بود. مادرشان هم در خانه ی قدیمی عمو به تنهایی زندگی می کرد.

شاداب و شایان کمی زودتر از ترنم و ترانه رسیدند. چند دقیقه ای منتظر دخترها ماندند تا آنها هم رسیدند. ترنم سر برداشت و در حالی که نمای سنگی ساختمان را تماشا می کرد گفت: هی وای من! خونه ی ما اینجاست؟

ترانه مشتی به پهلویش زد و غرّید: ندید بدید بازی در نمیاری!

ترانه با دست لرزان کلید را توی قفل چرخاند ولی در باز نشد. شایان جلو رفت و گفت: بدش من. این کارا مردونه است.

ترانه با خنده ای عصبی گفت: یعنی یه درم با کلید نتونم باز کنم که...

شایان با دلبری زمزمه کرد: الان حالت خوب نیست. بدش من.

ترانه بالاخره راضی شد و کلید را به او داد. شایان در را باز کرد و کنار ایستاد. ترانه که نرم شده بود با تردید و بسم الله قدمی تو گذاشت. بقیه هم وارد شدند. نگاهشان روی دیوارهای سنگ کاری شده و چراغهای توی سقف چرخید.

ترانه لبخندی زد و رو به شایان پرسید: راستشو بگو. واقعاً اون روز از طرف کریم نیومدین؟

شاداب تکانی خورد. ولی شایان با خونسردی گفت: معلومه که از طرف کریم امدیم. فکر کردی واقعاً تو راه مدرسه عاشقت شدم؟

 شاداب محکم به صورتش کوبید و وحشتزده به شایان نگاه کرد.

شایان اما شانه ای بالا انداخت و گفت: از کریم متشکرم که باعث شد تو رو ببینم و عاشقت بشم.

بعد لبخندی زد و پرسید: میشه بریم تو؟

ترانه چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد گفت: بابا تو دیگه کی هستی؟ خیلی رو داری!

=: مخلص شما شایان سرداری هستم. از آشنایی با شما بسیار بسیار خوشوقتم.

ترنم سری تکان داد و به شاداب گفت: داداشت آدم بشو نیست. بریم.

همگی خندان و خوشحال وارد آسانسور شدند.

ترنم نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که شالش را توی آینه مرتب می کرد گفت: بابا تکنولوژی! دست اوس کریم و داش کریم درد نکنه.

ترانه غر زد: ظرفیت داشته باش. آبرومونو نبر.

=: بده قدر شناس لطف خدا باشم؟ ها بده؟ تو بگو شاداب جون.

شاداب خندان گفت: خیلی هم خوبه. خدا رو شکر.

خانه تازه ساز و آماده ولی پر از خاک بود. تصمیم گرفتند وسایل نظافت را بیاورند و هرچه زودتر آماده اش کنند. فقط سه روز تا موعد تخلیه ی خانه ی قبلی وقت داشتند.

خیلی زود مشغول شدند. شب کریم که از سر کار برمیگشت برایشان شام خرید و به خانه ی خودش دعوتشان کرد.

ترنم از ذوق سر پا بند نبود. اما ترانه خودداتر بود و خیلی رسمی تشکر کرد. شاداب هم به دور از هیاهوی ارث و میراث فقط دلتنگ کریم بود. این روزها اصلاً نشده بود که او را ببیند. اگر برخوردی هم پیش می آمد خیلی کوتاه بود. تلفن هم نمیزد. رویش را نداشت. کریم هم به ملاحظات خودش زنگ نمیزد.

به بهانه ی کمک به کریم به دنبالش به آشپزخانه رفت. البته آشپزخانه اپن بود و بچه ها از توی هال آنها را می دیدند.

کریم یک دسته بشقاب آماده کرد و گفت: این روزا گرفتار ما شدی و از کار و زندگی افتادی. خدا کنه بتونم برات جبران کنم.

شاداب سر به زیر دستی به لبه ی کابینت کشید و گفت: نه بابا این چند روز که من کاری نکردم. همین عصری فقط امدیم خونه رو تمیز کردیم.

_: بهرحال خیلی بهت زحمت دادم. خیلی زیاد. این که الان خواهرام کنارمن با هیچی قابل مقایسه نیست.

شایان داد زد: ببینین راز دل گفتن رو بذارین برای بعد. ما الان گشنمونه.

ترانه تشر زد: شایان مؤدب باش.

شایان متعجب پرسید: مگه حرف دور از ادبی زدم؟ ها؟ خب گشنمه!

کریم خندید و وسایل شام را روی میز چید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 خرداد 1397 09:23 ق.ظ
البته ظاهرا تولد یک ماه پیشتون مبارک
شاذه اشکالی نداره. با تاخیرم قبوله. بهرحال خیلی ممنون
دوشنبه 28 خرداد 1397 09:20 ق.ظ
سلام ماه نوی عزیزم ، عید وتولدت مبارک . ان شاءالله همیشه سلامت و شاد باشی
خیلی قشنگ بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم
متشکرم عزیزم
به همچنین شما
یکشنبه 27 خرداد 1397 01:25 ب.ظ
وای چه با کلاس ، چه فلسفی

میرویم کمی در اینباره تفکر بنماییم
شاذه اینجاست که میگن اصلا یه وضعی
یکشنبه 27 خرداد 1397 09:43 ق.ظ
به به می بینم که با هلال ماه شوال رخ نمودین شاذه خانم

سلام علیکم حال شما؟ خوبین؟ خوشین؟ عیدتون مبارک

من اینقذه این عدد 7 رو دوست میدارم
شاذه بلی بلی البته همین سی چهل سال پیشا با هلال ماه مبارک رمضان رخ نموده بودیم. که اسم واقعیمان را بر همان اساس نهادند و اسم این وبلاگ رو هم به همون مناسبت ماه نو گذاشتیم. هیچ ربطی هم به نیومون خارجیها و خون آشاماشون نداشت

سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟ عیدت مبارک

منم همینطور
یکشنبه 27 خرداد 1397 06:17 ق.ظ
سلاااام علیکم
به به..خوش برگشتی شاذه جونم
عیدت مبارک..طاعات قبول
چه بازگشت شکوهمندانه ای..معلومه به الهام بانو خوب استراحت کرده پرانرژی برگشته ان شاالله
شایان چه بچه باحالیه..دوز میدارمش
البته ترانه و ترنمم همچین پایه ان
کریم و شادابش کم بود..لطفا بیشترش کنید
ممنون شاذه جونم..بوست دارم
شاذه سلااااام عزیزممم
خیییلی ممنونم
ب همچنین برای شما
امیدش به خدا
مرسی مرسی
ها تو ذوقش نمی زنن
چشم چشم
خواهش می کنم عزیزم. من بیشتر
یکشنبه 27 خرداد 1397 12:21 ق.ظ
سلام سلام اینقدر خوشحال شدم بعد چند وقت امدم دیدم نوشتید یک سوال ببخشید هی غلط میگیرم ... نفر آخری وسایل و چید کریم نبود احیانا؟یکم شک کردم
شاذه سلام به روی ماهت
خیلی ممنونم عزیزم
مرسی که غلط می گیری. رفتم درستش کردم. بازم دیدی بگو
شنبه 26 خرداد 1397 10:37 ب.ظ
سلام شاذه جان
عیدتان مبارک

شاذه سلام عزیزم
متشکرم. مبارکت باشه
شنبه 26 خرداد 1397 05:08 ب.ظ
سلام بر شاذه گل خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
عیدت مبارک
بازگشت پیروزمندانه شما را به عرصه داستان نویسی تبریک میگویم.
از طرف جمعی از کسبه وبلاگستان و اوس احمد نجار بازار پایین
خیلی خوب بود, اصلا با شایان حال میکنم انقدر که پرروئه یه لحظه دلم خواست پررو باشم
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی انشاءالله؟ روبراهی؟
متشکرم عزیزم. مبارکت باشه
مرسی مرسی. مخصوصا از اوس احمد نجار از قول من تشکر کنین
متشکرم. خیلی خوبه. بی تعارف حرف دلشو می زنه. بی خیال دنیا
منم خیلی دلم میخواد
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 26 خرداد 1397 12:53 ب.ظ
سلام شاذه عزیز
عیدت مبارك
خوشحالم كه برگشتى ❤️❤️
شاذه سلام زهره جان
خیلی ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :