ماه نو
سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام




مرگ مادر کریم باعث شد که او روز به روز به خانواده ی عموجان و همینطور نامادری و خواهرهایش نزدیکتر شود. ولی هرچه نزدیکتر میشد از شاداب دورتر میشد. انگار حرمتها سنگینتر میشد و او کمتر روی آن را داشت که پا پیش بگذارد. از آن طرف تنها بود. کیان که بعد از مراسم ختم به کشور جدیدش برگشته بود، پدر و مادرش هم دیگر نبودند تا برایش پا پیش بگذارند. با سمیرا هم اینقدرها نزدیک و صمیمی نبود.

شاداب نفهمید چی شد که خبر خواستگاری کریم از الناز دختر عمه آذر سر زبانها افتاد. گویا همه هم راضی بودند. حتی عمه آذر که اولین مخالف حضور دوباره ی کریم در خانواده بود الان به او عادت کرده بود و دوستش داشت. شاید هم موقعیت مالی و اجتماعی اش را دوست داشت. کسی چه می دانست؟ هرچه بود ماجرا کاملاً جدی بود. نفر آخر ترنم بود که با هیجان آن را برای شاداب تعریف کرد.

بعد از رفتن ترنم نمی توانست شام بخورد. انگار دستی بیخ گلویش را می فشرد. داشت به برتری های الناز که باعث شده بود او انتخاب شود فکر می کرد. الناز کشیده و قد بلند بود. اما خیلی زیبا نبود. بود؟ شاید به چشم کریم بود. رنگ پریده و ظریف بود.

شاداب کمی بی صدا گریست و بعد هم تصمیم گرفت شکست عشقی اش را برای همیشه توی قلبش دفن کند.

روز بعد که بیدار شد به شدت احساس کوفتگی می کرد. انگار اصلاً نخوابیده بود. ولی باید به دانشگاه می رفت. از جا برخاست و هر طوری بود حاضر شد.

منتظر اتوبوس بود که کریم جلویش ترمز کرد. با ناراحتی نگاهش کرد. چرا امروز؟ چند ماه دانشگاه رفته بود و تا بحال نشده بود که کریم اینجا سر راهش سبز شود.

توی ماشین خم شد و در حالی که سعی می کرد بغض نکند گفت: سلام. بفرمایین. مزاحمتون نمیشم.

کریم با اخم گفت: سلام. سوار شو.

بعد هم رو گرداند و به روبرو چشم دوخت. شاداب با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. اتفاقی افتاده بود؟

با تردید سوار شد و در را بست. یک دختر دیگر هم خم شد و پرسید: دانشگاه میرین؟

کریم با غیظ گفت: نخیر.

و دور زد و از مسیر خارج شد. شاداب با تعجب پرسید: داری کجا میری؟

کریم بدون این که چشم از روبرو بگیرد به سردی گفت: نگران نباش نمی دزدمت.

+: من باید برم دانشگاه.

_: میری. بعد از این که همه چی روشن شد.

+: چی روشن بشه؟ من نمی فهمم. تو از چی عصبانی هستی؟

کریم با حالتی عصبی خندید و گفت: من عصبانی نیستم. خیلی خوشحالم. آدما وقتی رو دست می خورن کلاً شاد میشن.

+: از چی حرف می زنی؟ چرا اینجوری رانندگی می کنی؟ بزن کنار بگو چی شده.

کریم که انگار خیلی خسته بود بلافاصله کنار زد. خیابان عریض و خلوت بود و راحت پارک کرد. با انگشت کمی چشمهای قرمزش را فشرد. تمام شب گذشته را بیدار نشسته بود.

بالاخره سر برداشت و به شاداب چشم دوخت. هنوز هم دوستش داشت. از هر وقت که یادش می آمد دوستش داشت. از همان وقتی که کوچک بود و تاتی تاتی می کرد یا وقتی که شش هفت ساله شده بود و برای اولین بار لباس مدرسه پوشید... تا وقتی که قد کشید و کریم حظ کرد از بزرگ شدنش و زمانی که بعد از چند سال او را دوباره پیدا کرد و فهمید آنقدرها هم که فکر می کرد فاصله سنی ندارند و به خودش اجازه داد جدیتر به او فکر کند.

شاداب برای لحظه ای نگاهش را پاسخ گفت. بعد سر به زیر انداخت و پرسید: چی شده؟

_: تو بگو چی شده. دلم می خواد از خودت بشنوم.

شاداب حیرتزده سر برداشت و پرسید: از چی حرف می زنی؟

_: دلت برام سوخت؟ من احتیاجی به ترحمت ندارم. هرچی تا حالا بهم لطف کردی بسه. فکر کنم از حالا به بعد می تونم رو پای خودم راه برم. لازم نیست برام لقمه بگیری. متشکرم. می دونم قصدت خیره ولی به من لطف نکن.

+: من نمی فهمم داری چی میگی!

کریم دو دستش را روی صورتش کشید. هنوز با مصائب زندگی خودش کنار نیامده و قد راست نکرده بود. این دیگر از کجا رسید؟

شاداب نگاهی نگران به اطراف انداخت که از چشم کریم دور نماند. با غیظ گفت: نگران نباش. آقای پورراد دانشگاهه. حتی اگر هم باد به گوشش برسونه که تو ماشین من بودی براش توضیح میدم که تقصیر من بوده و تو بیگناهی. هه... بیگناهی!

در دل به خودش تشر زد: چرا اینجوری باهاش حرف می زنی؟ پدرت مرد... مادرت مرد... هیچوقت اینطوری دیوونه نشده بودی!

سر تکان داد و خطاب به صدای ذهنیش نالید: دیوونه ام کرد.

شاداب با نگرانی نگاهش کرد. نمی فهمید چه عکس العملی باید نشان بدهد. با تردید پرسید: دکتر پورراد؟

کریم با تمسخر گفت: آهان ببخشید که منصبشون رو درست بیان نکردم. قصد جسارت نداشتم.

نگاهش نمی کرد. از نگاه کردن به او می گریخت. دیگر نباید نگاهش می کرد. نه؟ حداقل آنطور آرزومندانه نمی توانست نگاهش کند. آنطوری که انگار با یک نگاه تا عمق وجودش سیراب میشد و حظ می کرد.

مکثی کرد. سعی کرد به خودش مسلط شود. آب نداشته دهانش را فرو داد. به دستهایش روی فرمان ماشین چشم دوخت و گفت: فکر کنم باید بهت تبریک بگم. ازم نخواه که از ته دلم باشه که نیست ولی نگرانم نباش. باهاش کنار میام. اصلاً نگران نباش و سعی نکن برای ترمیم عذاب وجدانت الناز و امثالهم رو بهم بچسبونی. من خودم می تونم با خودم کنار بیام. لازم نیست یکی دیگه قربانی بشه. حداقل نه تا وقتی که خوب نشدم.

شاداب گیج و ویج نگاهش کرد و سعی کرد تکه های بهم ریخته ی پازل حرفهای او را باهم جفت و جور کند. موضوع دکتر پورراد چه بود؟ آخرین باری که حرفش پیش آمده بود جمعه ی پیش خانه ی پدربزرگ بود. کنار دخترها نشسته بود و بلند بلند حرفش را میزد. از نمره ای که بدون التماس به او داده و به بقیه نداده بود. از عشوه های دخترها و التماسهای پسرها پیش استاد جوان و خوش تیپشان...

دخترهای فامیل هم کلی به شوخی زده بودند و الکی الکی یک ساعتی داشتند پشت سر استاد از همه جا بی خبر صفحه می گذاشتند و می خندیدند. هیچ قصد بدی هم نبود.

اینقدر درباره اش حرف زده بودند که روز بعد شاداب روی روبرو شدن با استاد را نداشت. می ترسید او را ببیند و خنده اش بگیرد. آخر هم آنچه از آن می ترسید به سرش آمد و وسط صحن دانشگاه پیش چشم همه با دیدن استاد خنده اش گرفت. استاد هم گیر داده بود که به چی می خندی. از آن گیر سه پیچها بود. اصلاً همین زمینه ی جوک گفتنشان شده بود.

بیچاره شده بود. حالا نخند کی بخند. کلی زحمت کشید تا بتواند بهانه ای برای این که ناگهان با دیدن او خنده اش گرفته است جور کند. اقلاً پنج دقیقه حیران شده بود و اگر اتفاقاً استاد برای کارش عجله نداشت بیشتر از این هم طول می کشید. مردک نچسب سه پیچ!

افکارش دوباره به زمان حال و کنار کریم برگشت. با تعجب پرسید: برای چی باید بهم تبریک بگی؟ برای این که از دکتر پورراد نمره گرفتم؟ اون که مال الان نیست.

_: یعنی می خوای بگی تنها رابطه ی بین تو و جناب دکتر، استاد و شاگردیه؟

شاداب با گیجی پرسید: رابطه ی دیگه ای باید باشه؟

_: و اون بگو بخند صبح شنبه تون هم در حیطه ی رابطه ی استاد و شاگردیه دیگه.

+: خدای من کریم! چرا شایعه میسازی؟ بذار برات توضیح بدم. جمعه خونه بابابزرگ که دیدی این بنده خدا سوژه شده بود و ما داشتیم بهش می خندیدیم...

_: بله دیدم. مدام داشتی از قد و بالای زیبا و کت شلوار جذابش می گفتی. فقط من نبودم که شنیدم. همه شنیدن.

شاداب با تاکید زمزمه کرد: مسخره اش می کردیم.

کریم غرّید: کار قشنگی نبود.

+: نه نبود. ولی موضوع اینه که بین ما رابطه ای نیست. فقط بعد از اون حرفا از دیدنش خنده ام گرفت. از تصورش تو کت شلوار پولک دوزی که الهام براش ساخته بود یا لحن حرف زدنش وقتی می خواد بگه خیلی سرش میشه... منم که می دونی می زنم زیر خنده دیگه جمع شدنش با خداست. اون سریشم که گیر داده بود چی شده و دست بردار نبود. همین.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 تیر 1397 12:58 ق.ظ
سلام
به بههههه بازگشت الهام بانو رو تبریک میگمممم
قدم بر چشم ما نهادین
من به شایان داداش شاداب مشکوکم
ممنووون که دل ما رو شاد کردین
شاذه سلاممم
متشکرمممم
نه بابا شایان که برعکس نمی کنه
خواهش می کنم مهربونم
چهارشنبه 6 تیر 1397 11:45 ب.ظ
سلام شاذه جونم ....
چی شد که اینجوری شد یهو ؟؟؟؟؟ چه فکر داشتیم و چی شد ؟؟؟!!!
دو تاییشون عزای الکی گرفتن برای عشقشون ؟؟؟!!!
من فکر کردم کریم از پیچیدن شایعه ی خواستگاریش از الهام ناراحته ولی دیدم اوضاع طوفانیتر از این حرفهاست !!!
چه حسودی ای هم میکنه پسرمون !!! باز صد آفرین به دخترمون که چه صبورانه توی دلش عزاداری کرده بود !!!!‌
خدا هر دو رو دلشاد کنه و ما و شما رو هم کنارشون !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز ونازنین .
شاذه سلام سهیلاجونم
نمی دونم چی شد
فکر کن! سر یه سوءتفاهم مسخره
اوضاع پاک بهم ریخته! البته بهتر! اگه اینطوری نمیشد هنوز اندر خم یک کوچه بودن
پسره دیوانه شد
الهی آمین

سلامت باشی و دلشاد مهربونم
چهارشنبه 6 تیر 1397 06:14 ب.ظ
سلام شاذه جونم .
خیلی وسط ماجرا تموم شد ، اگه چشام لوچ شد چکار کنم ؟
متشکرم قشنگ بود
شاذه سلام شهر مهربونم
ای بابا.. ای بابا... تو یه سر بیا کرمون من ببینم این چشمات چه شکلی شدن حالا
خواهش می کنم عزیزم
چهارشنبه 6 تیر 1397 05:12 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
بعد خوندن این قسمت منم حس میکردم مثل کریم کتک خوردم
شاداب بیچاره! از همه جا بیخبر یه چیزیم بدهکار شده
فکر کن عمه بفهمه! تا آخر عمر نمیبخشتشون عمه هام که کلا منتظر خطان که نبخشن, البته نه همشون اما اکثریتشون
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
ریلکس باش جانم. ریلکس
همینو بگو!

خواهش می کنم عزیزم
چهارشنبه 6 تیر 1397 12:18 ق.ظ
ای وای دیدی چی شد؟
بی ام و رو از دست دادم!دوم شدم
هعی
منم غلط نوشتم! سوالو نوشتم یوال!!!!
منتظر پست قشنگ جدید هستیم
شاذه ای وای ای وای! حالا یه پورشه برات می فرستم غصه نخور
عیب نداره
متشکرم عزیزم
سه شنبه 5 تیر 1397 11:53 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 5 تیر 1397 06:29 ب.ظ
سلام سلام
خوبی شاذه جونم؟؟
میخوام دوباره اعتراف کنم
قسمت قبلیو داغ داغ خوندم ولی همون موقع تمبلیم اومد چیزی بنویسم بعدشم یادم رفت دیگه
ببشید
ولی این قسمت کم بودا!!! تازه جای حساسم تموم شد!!
آیا پای شخص سومی درمیان است؟؟ آیا شخص سوم الناز است؟؟ یا عمه خانم؟؟ آیا شخص دیگری شخص سوم است؟؟!!! آیا عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد؟؟؟ پاسخ همه این یوالها و بیشتر به زودی در قسمت بعدی
ممنون شاذه گلی جون
بوس بوسی
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
بی خیال... اصلا اشکالی نداره
باید می رفتم بیرون بعد دلم نیومد ارسالش نکنم. این شد که نشد طولانیتر بشه. حتی ویرایشم نشده بود. الان دیدم اوه چقدر غلط داره! اصلاح کردم ولی سعی می کنم قسمت بعدی زود برسه انشاءالله
اصلاً نمی دونم پای کی در میانه امیدوارم ماجرای هیجان انگیزی در پیش داشته باشیم
خواهش می کنم خانم گل
بوس بوسی
سه شنبه 5 تیر 1397 06:19 ب.ظ
آخ جون پس نوشتنت اومد ! چسبید !
شاذه بله خدا رو شکر... وقتی نمی تونم بنویسم خیلی اذیت میشم
نوش جان :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :