ماه نو
یکشنبه 17 تیر 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید که اینقدر کم می نویسم. حس نوشتنم نیست. ولی باید بنویسم. نوشتن حالمو خوب می کنه. ممنون که همراهی می کنین


مهمان سمیراخانم بودند. شاداب روی مبل جابجا شد و به بابابزرگ که داشت با عمو و بابا حرف میزد نگاه کرد. مامان و زن عمو توی آشپزخانه کمک سمیراخانم شام می کشیدند. شاداب خواست برای کمک برود اما اینقدر دلدرد بود که ترجیح داد از جایش تکان نخورد.

شایان و ترانه برای کمک دادن بودند. همینطور ترنم و کریم. بچه های عمو نیامده بودند. شایان مثل همیشه مدام شوخی می کرد و شاداب می دید که ترانه ی جدی بالاخره نرم شده است و همپای شایان جوابش را می دهد. هرچند که اینقدر یواش حرف میزد که فقط شایان بشنود ولی بالاخره هیچ بحثی را بی جواب نمی گذاشت.

کریم آرام پشت سر شاداب ایستاد. دستهایش را روی پشتی مبل گذاشت و زمزمه کرد: حالت خوبه؟

+: خوبم.

_: رنگت پریده.

شاداب خندان زمزمه کرد: رنگمو از پشت سرم داری می بینی؟

کریم پیش آمد. به بهانه ی برداشتن استکان خالی جلویش خم شد و پرسید: سرت درد می کنه؟ از سر شب یه جا نشستی و ساکتی. می خوای بری تو خونه ی من استراحت کنی؟

فروخورده خندید و گفت: همینم مونده.

کریم آهی کشید و ایستاد. با اخم کمرنگی پرسید: چرا نمیگی چی شده؟

+: طوریم نیست بابا. یه چایی نبات می تونی بهم بدی؟

کریم سری به تایید تکان داد. لبهایش را بهم فشرد و از او دور شد. از ترنم خواهش کرد یک سینی چای بریزد. نمی توانست تنها برای شاداب چای بیاورد و جلب توجهی نکند. به دست و پا چلفتی بودن خودش لعنت فرستاد.

اگر رویش را داشت همین جا جایش بود که حرف دلش را بزند. اما چطور؟ کاش کمی به سمیرا نزدیک بود. یا اقلاً می توانست به عموجان حرفی بزند.

سینی چای را از ترنم گرفت و دور گرداند. نفهمید زمینه ی صحبت عموجان و پسرهایش چه بود. ولی وقتی با سینی چای جلوی پدر شاداب خم شد شنید که او زیر لب به عموجان گفت: برای شاداب امدن؛ دیشب.

 این جمله با این حالت یواشکی غیر از خواستگاری چه معنی ای می توانست داشته باشد؟

کریم تکان بدی خورد. انگار یکی مشت محکمی به شکمش کوبیده باشد. سینی توی دستش لرزید و ناباورانه گفت: شاداب نه...

پایش به میز گیر کرد. سکندری خورد و نصف چایها توی سینی ریخت. به زحمت تعادل خودش و سینی را برگرداند.

عموجان خندید و پرسید: چی داری میگی؟

کریم اخم کرد و به سینی چشم دوخت. چای حتی روی زمین هم ریخته بود. پدر شاداب پرسید: خودت خوبی؟ نسوختی؟

سر برداشت و غرق فکر زمزمه کرد: چرا سوختم.

آب دهانش را به زحمت قورت داد. چه موقعیت عجیبی بود! نه راه پس داشت نه راه پیش. مثل یک خواب بد بود. زبانش حرکت نمی کرد که جواب بدهد. فقط گیج و سردرگم به عموجان نگاه کرد.

پدر شاداب متحیر پرسید: چی شده؟

عموجان خندان گفت: یک کلمه اسم شاداب رو شنید پاک دست و پاشو گم کرد.

کریم از یادآوری اش بغض کرد. اگر حرف نمی زد او را به غریبه می دادند. از کجا معلوم که شاداب به پایش بماند یا اصلاً بتواند که بماند؟

رو به پدر شاداب با نگاهی تر و صدایی گرفته گفت: اگه... منو... به غلامی قبول کنین...

نتوانست ادامه بدهد. اگر مکث می کرد بغضش می ترکید. هیچوقت جلوی بقیه گریه نمی کرد. عادت کرده بود که حامی باشد و مراقب بقیه. ضعفش مال خودش بود. سینی را روی میز رها کرد و از در بیرون رفت.

سمیراخانم با دیس پلو از آشپزخانه بیرون آمد و متعجب پرسید: اوا کریم کجا رفت؟

عموی شاداب غش غش خندید و گفت: حتی نموند جوابشو بگیره.

پدر شاداب هم با خنده گفت: کاش براش توضیح بدم اونی که امده خواستگار نبود. نقاش بود. می خواد اتاقشو رنگ کنه.

=: والا یه جوری پیش بابا خم شدی و سرّی حرف زدی منم بودم مشکوک میشدم. این چه طرز حرف زدنه؟

=: اتفاقی بود! منظوری نداشتم.

خانمهای هیجان زده تند تند می پرسیدند که چی شده و کریم کجا رفته است. سر میز شام بحث خواستگاری کریم به عنوان خنده دار ترین جوک سال مطرح بود. شاداب هم که به خاطر تعداد کم صندلیها سر میز جایش نمیشد سر شام نیامد. فقط بلند شد و یکی از چایهای لبریز شده را از توی سینی برداشت و با نبات شیرین کرد و دوباره سر جایش برگشت.

شایان بلند گفت: شاداب اگه نیای شام بخوری تموم میشه ها! از من گفتن. این پلوها خیلی خوشمزه ان.

شاداب اما آرام چایش را هم زد و جرعه جرعه نوشید. سر میز چنان درباره ی خواستگاری بحث می کردند و می خندیدند که انگار شاداب آنجا حضور ندارد.

بعد از شام سمیرا خانم یک سینی غذا آماده کرد و گفت: بیا شاداب جون... با اجازه بزرگترا بردار اینو ببر خونه ی کریم بشینین شامتونو بخورین و سنگاتونو وا بکنین.

شایان گفت: ها دیگه. ته غذاها پر ریگه!

سمیراخانم که به شوخی های شایان عادت کرده بود گفت: بشین بچه.

ترانه هم زیر لب غر زد: بهتر از اینه که مثل تو خرده شیشه داشته باشن.

مامان یکی از آن چشم غره های نابش را نثار شایان کرد که باعث شد چند دقیقه ای دست و پایش را جمع کند.

سمیراخانم دوباره گفت: پاشو شاداب جون. من اجازتو گرفتم.

شاداب از جا برخاست و با تردید نگاهی به پدر و پدربزرگش انداخت. لبخند رضایتشان را که دید سر میز رفت و با دستهایی لرزان سینی را برداشت.

مامان زیر لب تاکید کرد: دو ساعت طول نکشه ها. زود بخورین بیاین باهم.

نمی توانست جواب بدهد. سری به تایید تکان داد و آرام به طرف در رفت. سینی را روی جاکفشی گذاشت و شالش را جلوی آینه مرتب کرد. نگاه دیگری به جمع انداخت و بالاخره بیرون رفت.

ترانه در حالی که از شوخیهای شایان ریسه می رفت در را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در توی سرش اکو شد. احساس عجیبی داشت. الان باید چی می گفت؟ این چه جور خواستگاری بود؟

در خانه ی کریم سمت راستش بود. حتی قدمی هم نباید برمی داشت. با آرنجش زنگ را فشرد.

کریم با چشمها و بینی سرخ در خانه را باز کرد. چند لحظه با حیرت نگاهش کرد. بعد سینی را دستش گرفت. بعد در را باز کرد و زمزمه کرد: معذرت می خوام که اینجوری پا شدم رفتم.

شاداب آرام از کنارش رد شد. کریم با همان تن صدای پایین و گرفته ادامه داد: یه بزرگتر نداشتم که به جام حرف بزنه و خودم مثل قاشق نشسته نپرم وسط...

شاداب نمی دانست چه بگوید. سعی کرد همدردی کند. آرام جواب داد: خدا رحمتشون کنه. نگران نباش. طوری نشد. الانم گفتن بیام اینجا باهم حرف بزنیم.

کریم سینی را روی میز جلو مبلی گذاشت و خودش را روی مبل رها کرد. پلکهایش را بهم فشرد و بعد باز کرد. در حالی که به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود شروع به حرف زدن کرد: می دونی... تو همیشه آرزوی من بودی... یه آرزوی محال... به خودم اجازه نمی دادم درباره ات فکر کنم. فکر می کردم فاصله سنیمون خیلی زیاده و اگر پا پیش بذارم اذیت میشی. وقتی تو دانشگاه دیدمت و فهمیدم خیلی بچه نیستی یه امید تازه تو دلم جوونه زد.

شاداب بشقابها را جلوی خودش و کریم گذاشت. همانطور که آرام غذا می کشید گفت: تو هم آرزوی من بودی ولی هیچوقت به خودت فکر نمی کردم. همیشه فکر می کردم شوهر من یکی مثل کریمه... مثل کریم مهربون... مثل کریم دست و دلباز... مثل کریم خوش قیافه... مثل کریم که همه دوستش دارن... ولی دروغ چرا فکر می کردم تا وقتی که من به سن ازدواج برسم تو دوازده تا بچه داری.

کریم قاه قاه خندید و پرسید: حالا چرا دوازده تا؟

شاداب که از خندیدن او کیف کرده بود لبخند فاضلانه ای زد و گفت: چون بابای خوبی میشی. تازه به بچه هاتم حسودیم میشد. حرص می خوردم و ته دلم آرزو می کردم کاش وقتی بچه دار شی هنوزم منو دوست داشته باشی.

کریم ظرف خورش را جلوی او گرفت و با لبخند پرمهری گفت: مطمئن باش که همیشه تو رو بیشتر دوست دارم. یعنی اصلاً بحث کمتر و بیشتر نیست. دوست داشتن تو یه جنس دیگه اس.

شاداب با لبخندی پر از شرم نگاه از او گرفت و برای خودش خورش ریخت.

بقیه ی مدت شام را حرف نزدند. فقط در سکوتی پر از عشق و هیجان آرام غذایشان را خوردند.

بعد باهم به خانه ی سمیراخانم برگشتند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 تیر 1397 01:14 ق.ظ
اووو معلوم میشه منم قوم و خویشتم؟ میام داستان میخونم ولی حال ندارم دو خط کامنت بذارم!!! نکنه ویروس بیحالی اومده؟! بهر حال که ممنون ازت. چسبید
شاذه خیلی مشخصه
ویروس بد و واگیردار و مزخرفیه
پنجشنبه 21 تیر 1397 04:09 ق.ظ
منم ترک نیستم!
نمیدونم سریال کوچه اقاقیارو یادته یا نه؟ تیکه کلام یوسف تیموری بود دیگه منم یاد گرفتم‌زیاد استفاده میکنمش
ان شاالله همیشه سرحال و قبراق باشی
تا ما هستیم چرا گیر دادن به زمین و زمان؟؟ بیا به ما گیر بده تند تند داستان بنویس
خوش باشی همیشه
شاذه سریالشو یادمه ولی اینو یادم نیست. خیلی سریاله بامزه بود. دوسش داشتم.
متشکرم عزیزم. به همچنین
والا همینو بگو! هی بیام قصه بگم. هم برای خودم خوبه هم شما. هم آقای همسر طفلکی از بهانه گیریام در امان میمونه
سلامت باشی خانم گل
چهارشنبه 20 تیر 1397 09:32 ب.ظ
سلام مجدد
اتفاقا کلمپهه که خیلی خوشمزه بو مال رفسنجان بود!
اینم خمیرش بی شکره ، مقداری بی مزست !قسمت خرما و گردوش خوبه.
ریگ ته دیگ و اینا را من فکر کردم منظور به اون قسمته که گفتی سنگاتون رو وا کنین ، اتفاقا دوبار برگشتم خوندم تا به این نتیجه رسیدم .
بعد اینکه چایی معطل قند رو ما هم میگیم .
ساعت چنده ؟ چایی معطل قنده !
البته عموما به کسی که خیلی پررو هست و منتظر یه تعارف نصفه نیمه هست تا کارش رو بکنه میگیم .
ما منتظریم
شاذه سلام عزیزم
این مارک تیتک شاید تو اصفهانم پخش داشته باشه. یه سرچ بکن. اینجا که یه مغازه برای خودش داره. تو مغازه های دیگه هم می فروشه

ها دیگه. گفت سنگاتونو وا بکنین. شایانم اشاره کرد چون به آخر غذا رسیدن لابد ریگا بهشون رسیده. همونا رو وا بکنن

چه جالب

متشکرم. می نویسم انشاءالله
چهارشنبه 20 تیر 1397 08:32 ب.ظ
سلام شاذه جان

یعنی منتظر یه فرصت بودن

شاذه سلام عزیزم

چه بامزه

چهارشنبه 20 تیر 1397 04:23 ب.ظ
سلام دوستم خوبی؟

چه میکنی با هوای گرم تابستان

چه اینا به قول مادر دوستم چایی معطل قندن

بوسس
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟

گرررمهههه... خدا به جنوبیا رحم کنه

چه اصطلاح بامزه ای! یعنی چی؟

بوسسس
دوشنبه 18 تیر 1397 06:53 ب.ظ
سلام شاذه جونم
خوبی؟
نبینم بی حال باشی خانم؟
واااای چه خواستگاری!بچه چه هول شد!
دلم براش کباب خواست! کریم تنها خسته آغلاری گدی یدی!نمیدونم درست نوشتم یا نه
خیلی خوب بود خیلی کِیف داد
الهام بانو فکر مای معتادم باش خو! چه کنیم با این خماری؟
سلامت باشی شاذه جونم
بوست دارم
شاذه سلام ارکیده جونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
ها خیلی بده. باید باهاش مبارزه کنم. خودمو بدم دست بیحالی باختم.
ترکی بلد نیستم اتفاقاً امروز یه گروه ترک تو مهمونی دیدم ولی همکلام نشدیم. وقتی رسیدن که من داشتم می رفتم. در حد سلام و خداحافظی حرف زدیم
خیلی ممنونممم
والا! خودم از همه معتادتر... بیکار میشم شروع می کنم به زمین و زمون گیر دادن... باید بنویسم
متشکرم عزیزمممم
منم بوووست دارم
دوشنبه 18 تیر 1397 06:40 ب.ظ
سلام مجدد
شاذه جون «ته غذا پر ریگه » مثل هست ، یا از اصطلاحات خاص شایان ؟
شاذه سلام عزیزم
نه مثل نیست. همینطوری من باب این که عموما وقتی تو غذا ریگ هست به خاطر سنگینیش میره ته دیگ و اینا هم به آخر غذا رسیدن شایان گفت :)
دوشنبه 18 تیر 1397 03:03 ب.ظ
سلام شاذه جون
بیچاره کریم !
دلم براش کباب شد ، البته من هنوز معتقدم مرد که گریه نمیکنه
دیشب سپهر اولین بار بجای کلمه به به گفت بسیی basayi !
یاد این داستان افتادم یهو !
منم بچه زیاد دوست دارم ، البته از دور ، خیلی دور مثلا از اصفهان تا کرمان !
راستی از عید تا حالا دو سری برام کلمپه اوردن ، ولی نمیدونم چرا اون طعمی که قبل ها داشت ، ندارن دیگه ! میگم شاید به خاطر مارکشه، اخه مثلا گز اصفهان جا تا جا داره ، یه جا خیلی خوشمزه ، یه جا هم ارد و شکره !
یه چیز دیگه اون پیامه که اسم نداشت من بودم راجع به کتاب اینا ، یادم رفته بود اسمم رو بنویسم .
شاذه سلام عزیزم
منم میگم هر چیزی به قاعده اش. زرزرو نباشه حالا اگه یه بارم گریه کرد طوری نیست
ای جانم سپهر. سفت ببوسش

هر پختش خیلی فرق می کنه. من فقط مارک تیتک که رفسنجان میپزن رو خیلی دوست دارم و یکی هم که یکی از آشناها میپزه و اینجا مغازه داره. تیتک خمیرش هم شکر داره. مال آشنامون شیرینیش فقط همون خرمایه. در نتیجه همیشه اونو میگیرم برای صبحانه با شیر می خورم. جات خالی
مرسی که گفتی :)
دوشنبه 18 تیر 1397 12:52 ق.ظ
سلام شاذه نازنینم
چقدر این قسمت نرم و لطیف بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
متشکرم از لطف و همراهیت
دوشنبه 18 تیر 1397 12:38 ق.ظ
سلاااامم
ممنووووون که مینویسی
شاذه سلااامم عزیزم
ممنون که می خونی
یکشنبه 17 تیر 1397 10:07 ب.ظ
سلام شاذه بانو جانم ! نبینم بی حوصله باشی !!! ان شاءالله كه حالت با نوشتن این پست خیلی خوب شده باشه !!! حال من كه خیلی خوب شده !!!
طفلك كریم !!!! بی كسی بد دردیه !!! ولی خدا رو شكر كریم بستگان خوبی مثل خانواده ی شاداب داره !!!! خصوصا كه قراره فامیلتر هم بشن !!!
خیلی هم خواستگاری جالبی بود !!!
حالا دیگه شایان رفت سر صف

دست گلت سلامت شاذه جانم
شاذه سلا سهیلای نازنینم
از این همه انرژی مثبت و همراهیت متشکرم عزیزم
بله قراره خیلی فامیل بشن و وضع کریم هم خوب میشه
متشکرمممم
این پسره هم غلط نکنم امروز نشد، فردا دیگه پا پیش میذاره

سلامت و باشی و دلشاد نازنینم
یکشنبه 17 تیر 1397 07:58 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
خواهش میکنم این حرفا چیه! ما لذت میبریم از این همراهی
کریم پس میوفتاد خیلی باحال بود، میخندیدیم بهش
فکر کن آدم 12 تا بچه داشته باشه البته یکی از اقوام 11 تا داره، الان که دیگه بچه ها و نوه ها عروسی کردن میتونن یه شهرتشکیل بدن انقدر زیادن ماشالله
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید مهربونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
لطف داری. ممنونم
ها فکر کن! با سینی چایی پهن میشد رو فرش
مامانم اینا هم یازده تا بودن. البته یکیشون شش روز بعد از تولد فوت کرد. بچه زیاد دوست دارم. خیلی...
خواهش می کنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :