ماه نو
سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام


هووف... نوشتن این خیلی سخته ولی چالش هیجان انگیزیه. خدا کنه دوسش داشته باشین





بالاخره می رسیم. داماد و چند زن و مرد به استقبالمان آمده اند. خودش است. پدر پدربزرگ مریم! ناباورانه به آن تصویر که از سیاه و سفید در آمده و رنگ گرفته است نگاه می کنم. همان ابروهای پر جدی و چانه ی مربع خط کشی شده. دور و برش هلهله و شادی برپاست اما او با اخم به من نگاه می کند.

البته که مرا که زیر آن همه چادر و چاقچور نمی بیند اما اعتراضی هم ندارم. کم کم دلم می خواهد بیدار شوم. از اینجا به بعدش تماشایی نیست. اما تمام نمی شود. یک گوسفند را زمین می زنند و جلوی اسب پر از خون می شود. چشم می بندم که نبینم.

صدای هلهله ی همراهیان ادامه دارد. شعر می خوانند و تقاضای پاانداز می کنند تا پیاده شوم. داماد پیش می آید. از کیسه ی چرمی که به کمرش آویزان است یک گردنبند بیرون می آورد.

زنی که دایه خطابش می کنند و از اول همراه اسب آمده است با خشونت دستم را پیش می کشد و داماد گردنبند را کف دستم می گذارد. زنجیر سنگینش آویزان می شود و مدال بزرگ کف دستم را پر می کند. از آن مدالهای خورشیدی است. با یک یاقوت درشت وسطش و چندین الماس دور یاقوت. قابش طلاست. یا ظاهراً که اینطور است. جواهرشناس نیستم ولی...

ولی خدای من... این دست من نیست. از آن وقت تا حالا می فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست ولی نمی فهمیدم چی. البته خیلی چیزها سر جایش نیست. یکی از آنها هم این دست درشت تیره رنگ استخوانی. با یک دست زین را چسبیده ام. دست دیگرم را که مدال دارد مشت می کنم و می چرخانم. این دست کجا و دستهای کوچک سفید من کجا که همیشه از کوچکی آنها شاکیم!

هنوز غرق فکر هستم که یک مرد جلو می آید و بازویم را می گیرد تا کمک کند پیاده شوم. لابد محرم است اما دست و دلم می لرزد و نمی خواهم کمکم کند. به زمین رسیده و نرسیده دستم را عقب می کشم. خودم هم قدمی پس می روم و از پشت به اسب می خورم. حیوان حرکتی می کند و باز می ترسم. چشمهایم محکم می بندم و باز می کنم. زیر چادر لپهایم را می کشم. سعی می کنم بیدار شوم. اما نخیر... خوابم انگار عمیقتر از این حرفها است.

می لرزم اما به خودم می گویم: فقط خوابه. نترس. آروم باش.

دایه جلو می آید و گردنبند را می گیرد. دست زیر تور می برد و آن را به گردنم می اندازد. زیر لب می گوید: این طوق بندگیه. حواست باشه آقا بالاسرت کیه. چموشی کنی بد می بینی. با هووهاتم خوب رفتار کن.

بعد عقب می رود تا جایش را به داماد بدهد. داماد پیش می آید و باهم وارد می شویم. گروهی از زنها هم هلهله کشان و آواز خوانان به دنبالمان وارد خانه می شوند. در حیرتم که چقدر نفس برای خواندن دارند!

خدمه شربت و شیرینی سرو می کنند. دلم یک لیوان شربت می خواهد. خسته و تشنه ام. اما کسی به من تعارف نمی کند. جرأت هم ندارم دست دراز کنم و بردارم. بعد از آن سیلی جانانه و سقلمه و تهدیدهای میان راه دیگر دست از پا خطا نمی کنم.

توی حیاط کمی می نشینیم. حیاط وسیع است. روی حوض تخت گذاشته اند و چند رقاصه روی تخت مشغول بزن و بکوب هستند. بعد هم نمایش کمدی اجرا می کنند. همه فن حریف هستند انگار! از اداهایشان خنده ام می گیرد.

آفتاب کم کم غروب می کند و شام می آورند. در تاریک روشن اول شب شام می خوریم. خوشحالم که بالاخره یکی به داد من گرسنه رسیده است. هرچند که غذایشان چنگی به دلم نمی زند. زیر آن روبنده هم غذا خوردن کار سختیست ولی می خورم. حتی قاشق چنگال هم نیست. همه با دست می خورند.

بعد از شام آفتابه لگن می آورند و دستهایم را می شویم. هنوز درگیر دستها و بدنم هستم. من این بدن را نمی شناسم. خدا می داند جای که را گرفته ام. آیا او هم به جای من است؟ خدایا من طاقتش را ندارم. فقط یک خواب باشد. خواهش می کنم.

کم کم مهمانها می روند و جمعیت کمتر می شود. داماد برمی خیزد و مرا هم زنها بلند می کنند که همراهش بروم. وای نه... خدایا... چرا تمام نمی شود؟

به طرف اندرون راه می افتیم. به یک راهرو می رسیم. یک مرد دیگر هم پیش می آید و با داماد حرف می زند. شوخی می کند. می خندند. ولی من خنده ام نمی گیرد. تمام تنم پر از ترس است. چند زن هم هلهله کنان همراهمان هستند. مرد دوم به طرفم می چرخد و دستم را توی دست داماد می گذارد. دستش سرد و خشک است و من همانجا فرو می ریزم. ولی بدنم نافرمانی می کند و سر جایش می ایستد.

قدمی به عقب برمی دارم. دستم از دست داماد بیرون می آید ولی اهمیتی نمی دهد. گرم صحبت با اطرافیان است. زنها هم وارد بحثشان شده اند و شوخی می کنند. از شنیدن شوخیهایشان وحشتزده و منزجر هستم. قدم دیگری عقب می روم. نمی دانم این دالان تاریک راه به کجا دارد ولی می روم.

آرام آرام در دل تاریکی پنهان می شوم. دستهایم را کورمال کورمال به اطراف می کشم. بالاخره به روشنایی می رسم. تورم را عقب می زنم که خوب ببینم. یک اتاق کوچک بی پنجره ی دیگر است که وسطش رختخواب ترمه و مخمل انداخته اند. توی تاقچه ها چندین چراغ لاله روشن است. یک قدح شربت هم با دو جام هست.

آب دهانم را قورت می دهم و اشک چشمم را تر می کند. وحشتزده پشت سرم را نگاه می کنم. هنوز به دنبالم نیامده اند. گویا راه فراری نیست که رهایم کرده اند. ولی با دیدن یک در دیگر امید به قلبم می تابد. با خوشحالی در را باز می کنم. توی تاریکی هیکلهایی را کف اتاق تشخیص می دهم. خواب هستند. سعی می کنم پا روی کسی نگذارم. با دقت پیش می روم. گاهی دست و پایی را لگد می کنم اما شکر خدا بیدار نمی شوند. بالاخره به آن سوی اتاق و در بعدی می رسم. بازش می کنم و دعا می کنم که بن بست نباشد. نه... این یک اتاق بزرگتر است. یک زن زمزمه می کند: خاتون امدی؟

نمی دانم چه کنم. زیر لب می گویم ها.

و شتابان به طرف در بعدی می روم. زن دوباره می پرسد: بگیر بخواب. سوگلی آقا تویی. خیالت راحت. اینم دو روزه دلشو می زنه.

زمزمه می کنم: دلم آروم نداره.

و به سرعت در بعدی را باز می کنم و می روم. توی اتاق بعدی به درهای حیاط می رسم. باز می کنم که فرار کنم. ولی هنوز چند قدم نرفته گرفتار می شوم. عروس را اسیر می کنند. آقا غضب می کند و به بالینش نمی آید. در یک پستوی تاریک زندانی می شوم.

خوابم که نمی برد. ولی احساس می کنم بهرحال امشب را از مهلکه گریخته ام و همین کمی حالم را بهتر می کند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 شهریور 1397 11:42 ب.ظ
سلام☺
شاذه سلام
سه شنبه 6 شهریور 1397 08:19 ب.ظ
چه زود اومد بعدی
خیلی هیجان انگیز شده
منتظر قسمت بعدیم ببینم عروس خانم چطور از مهلکه های بعدی در میره
راستی اسمش چیه؟
شاذه مرسی مرسی
منم کنجکاوم
اسمشم هنوز نمی دونم
سه شنبه 6 شهریور 1397 06:03 ب.ظ
کاااااشکییی زود تمومش نکنین عاشقشم:دی
شاذه خدا کنهههه
سه شنبه 6 شهریور 1397 05:42 ب.ظ
سلام نازنینم
خیلی خیلی قشنگه ، متشکرم
شاذه سلام مهربونم
خیلی ممنونممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :