ماه نو
چهارشنبه 14 شهریور 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام
اینم قسمت بعدی. تو کانال عدد پستا یکی بیشتر از اینه. چون قسمتاش کوچیکترن بار اول اینجوری شد. ویرایش هم نداره. مجبور بودم پاک کنم دوباره بذارم که تنبلی کردم
خلاصه که پست 4 اینجا با 5 اونجا مساوین



هنوز چند قدم نرفته ایم که یک نفر صدایم می زند: هی خانم کوچیک بیا اینجا. خانم بزرگ کارت دارن.

نفس عمیقی می کشم، از کنار کلفتی که خصمانه نگاهم می کند می گذرم و به طرف زنی می روم که با ابروهای پر و چهره ای اخم آلود منتظرم است. بینی بزرگ و لبهای بهم فشرده و پر صلابت دارد. زیر درخت روی تخت چوبی که روی جوی آب گذاشته اند، نشسته است.  

روبرویش می ایستم و بی حوصله نگاهش می کنم. دیشب فرمان کتک زدنم را داده است. امروز چه می خواهد بگوید؟

=: اگر فکر کردی می تونی سوگلی آقا بشی کور خوندی. درسته که جوونی و خوشگل. ولی خوشگلی برات نمیذارم اگه سوسه بیای.

با بی اعتنایی می گویم: آقاتون ارزونی خودتون. من همون تو اتاق بچه ها جام خوبه.

پیروزمندانه می گوید: این شد. نبینم غلط اضافه بکنی.

آهی می کشم و می گویم: چشم.

با دست اشاره ی تحقیرآمیزی به باغ می کند و اجازه می دهد که بروم. دلبر هم پیش می آید. دستم را می کشد که هرچه زودتر برویم. از اتاقها دور می شویم. اینقدر که با احتیاط پشت سرم را نگاه می کنم که گم نشویم. از نظر خودم مانعی ندارد که گم شوم. اصلاً فرار کنم. ولی اگر دوباره گیر بیفتم و تنبیه بشوم لطفی ندارد. پس ترجیح می دهم بعد از گشت و گذارم با پای خودم برگردم تا وقتی که با محیط آشنا بشوم و بتوانم یک نقشه ی درست و حسابی برای فرار بریزم.

با صدای هینی که دلبر می کشد به خود می آیم. متعجب نگاهش می کنم. دستش را جلوی دهانش گرفته و چشمهایش ستاره باران است. خط نگاهش را دنبال می کنم. پیش پایمان زیر یک درخت چادرشبی پهن است و لعل بالای درخت شاخه های سنگین از میوه را می تکاند.

یک سیب کوچک جلوی پایم می غلتد. خم می شوم. آن را برمی دارم و خاکش را با دست پاک می کنم. گاز می زنم.

لعل متوجه ی حضورمان می شود. از درخت پایین می آید و دوباره به من سلام می کند. از گوشه ی چشم نیم نگاه خندانی به دلبر می اندازد. از اشتیاق نگاهش می خندم. اما وقتی سر برمی دارم لبخند بر لبم خشک می شود. آقا آنجاست. پدر پدربزرگ مریم! با همان جذبه و هیبت ترسناک. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و نگاهش می کنم.

جلو که می آید همه غلاف می کنند. لعل و دلبر نگاهی ترسیده و پر از دلسوزی به من می اندازند و بعد چشم می دزدند.

زبانم روی لب خشکم می کشم و بعد از لعل و دلبر سلام می دهم. نگاهش عصبانی نیست. جواب سلاممان را با قدرت و آرام می دهد. بعد با سر انگشت اشاره ی نامحسوسی به من می کند و می خواهد که با او بروم.

چشمهایم را می بندم و فکر می کنم: این چه بلایی بود که سرم امد!

چشم باز می کنم و از لاعلاجی به دنبالش می روم. چند قدم که دور می شویم می گوید: قرار نبود اینقدر کتک بخوری. عذر می خوام. بهشون گفتم باهات ملایم باشن. کینه ی خودشونو سرت خالی کردن.

ناباورانه نگاهش می کنم. عذرخواهی می کند؟ مرد دوره ی مردسالاری؟ گفته با من ملایم باشند؟

با تردید می گویم: ممنون. ولی چرا از من کینه دارن؟

فروخورده می خندد و می گوید: تو زن سوم این خونه ای. چرا کینه نداشته باشن؟

+: چرا؟ چرا دوباره زن گرفتین؟

متعجب نگاهم می کند و می پرسد: یعنی چی چرا؟ عیال و اولاد اعتبار مرد هستن.

نگاهم تا روی دستهایش که پشت کت سرداریش در هم گره خورده است پایین می آید. سرعتی به قدمهایم می دهم که هم ردیفش راه بروم. می پرسم: حتی اگه باعث تنش و اضطراب تو خونتون بشه؟

ابروهایش را بالا می برد و می پرسد: منظورت چیه؟

+: معلوم نیست؟ زناتون چشم دیدن منو ندارن. دیشب تا می خوردم کتکم زدن. امروز تهدیدم کردن. کلفتا به طرفداری از خانماشون با من بدن. این چه اعتباریه که به این همه ناآرامی بیارزه؟

=: همه رو سر جاشون میشونم. مردی که کلاهش پشم نداشته باشه مرد نیست.

+: به چه قیمت؟ به قیمت این که همه ازتون بترسن؟

=: راه بهتری سراغ داری؟

+: یه زندگی کوچیک و جمع و جور آرامش خیلی بیشتری داره. نداره؟

نگاهم می کند. چشمهایش را ریز می کند و متفکرانه می گوید: خیلی بیشتر از هیکلت زبون داری!

شانه ای بالا می اندازم و می گویم: آب از سرم گذشته. کتکا رو که سیر خوردم.

به طعنه می پرسد: سیر؟

+: نه گشنه. لابد از نظر شما تا دست و پام خرد نشه سیر نمیشم. اون خانم بزرگم که می خواد صورتمو خط خطی کنه. به جرم این که به زور عروسم کردن. کاش بزرگی به لطف بود نه به زور.

=: به وقتش لطفم هست.

دور و برم را نگاه می کنم و عصبی می پرسم: کدوم لطف؟ اصلاً بلدین زنها رو ببینین؟ به خواسته هاشون بها بدین؟

گیج از جمله های تندم می پرسد: چی داری میگی؟

+: دارم از حقوق بشر حرف می زنم. زنها هم حق زندگی دارن.

=: مگه زندگی نمی کنن؟

آستینم را بالا می زنم. کبودی دستم را نشان می دهم و می پرسم: اینجوری؟ دیشب با موشا و سوسکا همخونه بودم. شما می تونین تو اون پستو بخوابین؟ کتک خورده. تحقیر شده. من عروس بودم. مهمون این خونه.

ابرویش را بالا می اندازد و می گوید: داشتی فرار می کردی.

حق به جانب می گویم: ترسیده بودم. حق هم داشتم. چنان کتکی خوردم که یاد بگیرم که تو این خونه باید چارچشمی مراقب خودم باشم.

با کمی اخم و گیجی می گوید: خیلی خب از امشب برمی گردی تو همون اتاقی که ازش فرار کردی.

محکم می گویم: متشکرم. این لطفتون رو می رسونه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 شهریور 1397 11:14 ق.ظ
سلام دوستم

چه جالب شده روند داستان، همینطوری با اندکی سرعت بیشتر ادامه دهید دوست جان

متشکرم
شاذه سلام اشرف جان

متشکرم عزیزم

اگه بدونی چه روزای پر بدو بدویی دارم. الان نشستم. خدا کنه بتونم یه پست بنویسم
جمعه 16 شهریور 1397 11:11 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
بسیار چسبید, تجربه متفاوت و قشنگیه :)
پدرپدربزرک مریم هنگ کرد
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم
موچکرممم فراوان :)
کاملاً! گفت این دیگه از کدوم سیاره امده؟
خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 15 شهریور 1397 11:21 ق.ظ
سلام شاذه جونم
چه جالب شده این داستان ، بی صبرانه منتظر بقیه اش هستم ، متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم
خیلی ممنونممم. کرمون نیومدی تابستونی؟ کاش محرم بیاین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :