ماه نو
دوشنبه 9 مهر 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام



با هیجان می پرسم: خب بعد چی شد؟

مریم می گوید: نامردیه ها! تو هیچی از اون طرف تعریف نمی کنی. بعد ما هی باید تعریف کنیم.

+: میگم حالا. همشو میگم. ولی اول بگین اینجا چی گذشت؟ آخه با این عجله؟ یهویی... مامان بابا چه جوری راضی شدن؟ اصلاً کی جادو کرد که من رفتم؟

مریم به پشتی صندلی تکیه می زند و می پرسد: واقعاً یکی جادو کرده؟ من که باورم نمیشه.

+: نمیشه که خودبخود رفته باشم.

=: چه جوری برگشتی؟ لابد همونجوری رفتی دیگه.

+: رفتنش رو نمی دونم ولی برگشتنش یه دعانویس آوردن. ورد خوند، دعا خوند، رو سرم یه چیزی دود داد... بدبو بود. گیج شدم و بعد تو تخت خودم بیدار شدم.

مهیار خندان می گوید: و با چه صحنه ی ترسناکی روبرو شدی.

مریم متعجب می پرسد: با چه صحنه ای؟

مهیار دستی به موهایش می کشد و می گوید: من تو تختش بودم.

مریم با چشمهای گرد شده نگاهش می کند. طوری که مهیار فوری توضیح می دهد: چند شب نخوابیده بودم. داشتم از شدت خواب و اضطراب میمردم. امدم دیدم خوابه. گفتم الان بیدارش کنم هیچی عوض نشده باشه، اون وقت چکار کنم؟ هیچی دیگه گرفتم خوابیدم.

مریم همانطور بهت زده به طرف من برمی گردد و می گوید: سکته کردی حتماً.

سری به تأیید تکان می دهم و می گویم: تقریباً. ولی اینقدر خوشحال بودم که برگشتم که می ارزید حتی زن شهراد شده باشم ولی اینجا باشم. بعداً می تونستم به طلاق یا به هر راه دیگه ای فکر کنم.

مریم با اخم می گوید: نه بابا من نمی ذاشتم تو زن شهراد بشی.

+: نفر اول خودت تأییدش کردی.

=: مال اون وقتی بود که نمی دونستم چقدر مخالفی. آخرش هم خودم ردش کردم.

+: متشکرم. خب... جادوگره کی بود؟ چرا این کار رو کرده بود؟

مهیار در حالی که با یک خرده نان روی میز بازی می کند، می گوید: اسمش خاور بود. خونه ی مادربزرگم کار می کرد. ده سالی میشه که اونجاست. مادربزرگم به طرز وحشتناکی بهش وابسته بود.

+: مامان مامان گلشن؟

_: نه. مادربزرگ پدری. تو فسا. از وقتی که این امد که به اصطلاح مامان بزرگ تنها نباشه، همه چی بهم ریخت. رابطه ها خراب شد. بعد بگم این خاور از بچه ها عزیزتر شد دروغ نگفتم. برای مامان بزرگ غذا درست می کرد بعد خودش از این غذا نمی خورد. خدا می دونه چی می ریخت توش. مامان من عروس بزرگ خانواده است. مهربونه و به همه می رسید. قبل از امدن خاور همه عاشقش بودن. اینقدر که دو تا جاریاش رو خودش معرفی کرد و مامان بزرگ برای عموهام رفت خواستگاری. همه باهم خوب و خوش بودن. مامان بزرگ و عمه هم عالی بودن. من و شهرادم که دوست جون جونی بودیم و تنها ناراحتیمون این بود که ما اینجا هستیم و بقیه فسا هستن.

با تعجب می گویم: خاور فسا بود، من اینجا بودم. برای چی باید جادوم کنه؟

_: خاور یه پیرزن بود ولی شهراد رو دوست داشت. یه جور عجیبی عاشقش بود. شهرادم خیلی باهاش شوخی می کرد و سربسرش می گذاشت. من اما ازش می ترسیدم. به جادو اعتقادی نداشتم، اما از خاور حس بدی می گرفتم. مخصوصاً وقتی می دیدم که تمام توجه و علاقه ی مامان بزرگ به خاوره و ما از چشمش افتادیم حالم بدتر میشد.

متعجب می پرسم: چون شهراد از من خواستگاری کرد باید جادوم می کرد؟ واقعاً فکر می کرد شهراد باهاش ازدواج می کنه؟

مهیار غرق فکر می گوید: نمی دونم. یادم میاد حالم بد میشه. پریشب بعد از مراسم عقد بود... اینقدر همه چی هول هولی شده بود که من حتی فرصت نکرده بودم دو کلمه با تو حرف بزنم. عصبانی بودم. این اتفاقا عادی نبود که ما یهویی بریم خواستگاری، یهویی قرار عقد بذاریم؛ در حالی که مامان و بابات همه اش سر کار بودن. فقط یه وقت یک ساعته برای خواستگاری گذاشتن که ما امدیم و رفتیم. مجلس عقدم تو خونه ما بود. مامان بابات امدن. خودت هم دیرتر همراه عاقد رسیدی و خطبه رو خوندن و تموم... مامان باباتم انگار... نه واقعاً جادو شده بودن که هیچ بحثی نداشتن، هیچ مخالفتی نداشتن... اصلاً عجیب غریب بود. همین که خطبه رو خوندن و تموم شد، نمی دونم کی خبر داد که خاور سکته کرده.

مریم کلافه سر تکان می دهد و می گوید: خیلی بد بود. حال مامان بزرگش بد شد و تقریباً مجلس رو بهم ریخت. به زور شهراد و مهیار رو مجبور کرد که همون آن راه بیفتن برن فسا که ببرنش دکتر. حالا میگیم شهراد دکتره، مهیار رو برای چی باید می فرستاد معلوم نیست.

مهیار ابرویی بالا می اندازد و می گوید: چرا معلومه. برای این که ماشین شهرادجان آخرین سیستمه حیف بود باهاش بزنه به جاده. بعدش هم شهرادجان دکتره، نباید از رانندگی خسته میشد. باید تو ماشین می خوابید که انرژیشو نگه داره که فسا فول تایم پرستاری کنه و خاور احیاء بشه.

با حرص می گویم: عجب نامردی ای! هرچی می گذره بیشتر خوشحال میشم که ردش کردم.

مریم می گوید: ردش کردم!

+: تشکر می کنم. خب بعد چی شد؟ این تا جون منو بالا نیاره نمیگه.

مریم می خندد و می گوید: نه که خودت الان همه چی رو تعریف کردی! توقعم داره.

+: میگم میگم. وای مریم بابابزرگت خیلی باحال بود.

مهیار با صدایی گرفته می پرسد: باهاش ازدواج کردی؟

بیچاره مهیار از غیرت در حال خفه شدن است. این طرف شهراد آن طرف منوچهر. خندان می گویم: وقتی رسیدم اونجا روز عروسیم بود. وای داشتم از ترس میمردم. بعد فرار کردم. دستگیرم کردن. ماجرا داشتیم. بعد کلی باهاش چونه زدم که اذیتم نکنه. بالاخره قبول کرد. آخرش دعانویس آوردن و برگشتم. حتی دستشم بهم نخورد. ولی من خیلی اذیتش کردم. ندیده بود زنی که جواب پس بده و باهاش بحث کنه. حساب کتاب بلد باشه. همه چیم براش عجیب بود.

آهی می کشد. نمی داند چه بگوید. بالاخره متفکرانه می گوید: کاش تو شرایط عادی باهم آشنا شده بودیم.

می خندم و می گویم: اگه این ماجراها پیش نیومده بود، حتماً امروز یا فردا ناهار خونه مریم بودیم که ما رو مثلاً باهم آشنا کنه. راستی مریم تو نمی خوای به ما ناهار بدی؟ سر ظهره!

متعجب می پرسد: من؟ ببخشین. خونه شما هستیم. تازه دامادم مهیاره که هنوز به من سور نداده. من سر پیازم یا ته چغندر که باید ناهار بدم؟

+: خب بریم خونه شما. دلم لک زده برای خورش بادمجونات. برای بشقابای رنگی رنگیت که تمام شهر رو برای خریدنشون گشتیم. قاشق چنگال رو بگو. این اجداد بی فرهنگت قاشق چنگال نداشتن. میمردم تا یه بشقاب غذا بخورم.

با دهان باز نگاهم می کند و می گوید: بکشم امام زادت کنم. دیشب مهمون داشتیم. یه ظرف پر خورش بادمجون تو یخچاله.

+:بیا! جاافتاده و خوشمزه! اون وقت میگه چرا باید ناهار بدی؟ حالا دیدی؟

مهیار از جا برمی خیزد و می گوید: تا حاضر بشی من تو کوچه یه کم قدم می زنم.

مریم پخی می خندد و می گوید: تا جمله ات تموم نشده پوشیده. مثل من نیست دو ساعت طول بده.

می خندم و توی اتاقم می پرم. در کمدم را باز می کنم. وای چقدر دلم برای لباسهایم تنگ شده بود! یک شومیزیه ی بی آستین سفید برمی دارم. با تور تزئین شده است. خندان نگاهش می کنم و با چوب لباس روی تختم می اندازم.

مهیار از در نیمه باز اتاق وارد می شود و می گوید: ساعتم اینجاست.

توجهی نمی کنم. شلوار جین کشی آبی خوشرنگم را هم برمی دارم و با ذوق نگاهش می کنم. آن را هم روی تخت می اندازم. کشو را باز می کنم و با دیدن جوراب سفید نویی که قبل از عروسی مرجان خریده ام لبخندم کش می آید. آن را برمی دارم. کشو را می بندم و برمی خیزم.

مهیار ساعتش را می بندد. رو به من می کند و با لبخند می پرسد: چی شده؟

با خوشی می گویم: دلم برای لباسام تنگ شده بود. چیه شلیته با تنبون؟

می خندد. به طرفش می روم. شانه اش را می گیرم و در حالی که به طرف در هدایتش می کنم می گویم: بفرمایین بیرون. الان می پوشم میام.

با شیطنت می پرسد: واقعاً برم؟

کمی هلش می دهم و خندان می گویم: واقعاً برو بیرون.

می خندد و می رود. در را پشت سرش می بندم. از ترس همان پشت در تند تند لباسم را عوض می کنم. آخر بار جوراب نو را هم به پا می کشم و از سفیدیش کیف می کنم. جلوی آینه می نشینم. موهایم را تند برس می کشم و دم اسبی می بندم. مانتوی کرم با شال کرم و آبی موجدار لباسم را تکمیل می کند.

مهیار وسط هال ایستاده است و آرام و جدی با مریم حرف می زند. با باز شدن در اتاق به طرفم برمی گردد و متعجب می پرسد: تموم شد؟

با تردید نگاهی به سر تا پایم می اندازم و می پرسم: چی کمه؟ آرایش ندارم؟ برای خونه ی دایی؟ بی خیال بریم که هنوز بقیه ی قصه مونده.

_: نه. من مشکلی با آرایشت ندارم.

بند کفشهای ورزشی ام را با لذت محکم می کنم و بیرون می رویم. ماشینش خاک گرفته و خسته کنار کوچه پارک شده است.

_: ماشینم از سفر امده خیلی کثیفه. دیگه به تمیزی خودتون ببخشین. فرصت نشد برم کارواش.

مریم در عقب را باز می کند و می گوید: یاد آشنا کردن نرگس با حموم افتادم.

هلش می دهم که زودتر سوار شود. می گویم: وای بیچاره نرگس. لابد دفعه ی اول گیج و ویج مونده بود نمی فهمید چه جوری حموم کنه!

=: تو کجا؟ دختر عزت و احترامتو نگه داشتم امدم عقب که بری جلو! میای پیش من چکار؟

+: واقعاً؟

و خندان پیاده می شوم و در را می بندم.

مهیار هم می خندد و می گوید: صبر کن از کنار دیوار بیام عقب بتونی سوار شی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 مهر 1397 01:35 ب.ظ
عاقا باز نظر من گم شد؟؟
شاذه وای ببخشید من چک کردم دیدمش ولی یادم رفت جواب بدم
پنجشنبه 12 مهر 1397 12:45 ق.ظ
عجب آدمایی پیدا میشنا !

خداوکیلی من جای خانواده این ننه بزرگه بودم خاورُ شوت میکردم از خونه بیرون...هرجوری که بود.بلاخره یه 2 روز که با این نکبت نمی موند میتونست توی تغییرش کمک کنه و بعد خودش بگه دیگه نمیخواد خاورُ ببینه

بی فکری کردن واقعا !

ولی خوشحالم ک با جادو و جمبل یه کاری کردن این دوتا نوگل بهم برسن...البته که من خیلی راضی نبودم ولی بهرحال به دلشکستگی مهیارمم راضی نبودم.همینکه شاد باشه برام کافیه

این شهرادم از وقتی فهمیده دادینش به من غیبش زده ! پسره ی دوزاری ! اه اه !
برو همون از خاور پرستاری کن..تو لیاقتت همونه اصن
شاذه یکی از دوستام این مشکل رو داشت. ولی نمی تونست بیرونش کنه. حال مامانش بد میشد. دیگه خدا خواست و جادوگره مرد. بعد اینا هی دور خونه طلسم و دعا پیدا می کردن. خیلی ترسناک بود.

مرسی مرسی متشکرم که شادی عزیزم

اه اه ایش ایش... الان میگم بیاد
چهارشنبه 11 مهر 1397 09:59 ب.ظ
سلام
شاذ جون ممنون
بسیاااااار عالی و هیجان انگیز
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونممم
چهارشنبه 11 مهر 1397 01:05 ق.ظ
سلام داستان خیلی جذابی هست دستتون درد نکنه
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
دوشنبه 9 مهر 1397 04:42 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
جادوگر میشه یکی استخدام کنیم؟ لازم دارم واسه رئیسم
مریم ها همیشه جانفشانی میکنن, میبینی؟
اینجوری خودمو جایی دعوت نکردم تا حالا, حیف
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
هست. بفرستم خدمتتون؟ البته تا حالا از نزدیک ندیدم شکر خدا. ولی وصفشونو خیلی شنیدم. واسه رئیست ولی به نظر میاد eraser لازم داری. اون یه چیز دیگه است
آره آره همشون ماهن
بخورش که نیستی. چه فایده؟
خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 9 مهر 1397 03:44 ب.ظ
سلام دوست خوبم
وای عالی بود ، تازه خیلی هم به موقع رسید . از خستگی داشتم هلاک میشدم که قسمت جدید رسید و شارژم کرد .
این جادوگره خیلی ترسناک بود !
متشکرم عزیزم
شاذه سلام شهر مهربونم
متشکرم. خدا رو شکر که بهت چسبید. نوش جانت
متاسفانه وجود دارن. البته جابجایی تو زمان فانتزیه ولی بهم زدن بین آدما و مشکلات عجیب غریب پیش اوردن امکان داره.
خواهش می کنم رفیق جان
دوشنبه 9 مهر 1397 10:15 ق.ظ
سلاممممممم

شاذه این خاور خانم اگه سرپا شده به من معرفیش کن یه جادو کنه یه سر برم تو داستانت بفهمم جریان چیه؟ دارم میمیرم از فضولی

شاذه سلام عزیزمممم

نه دیگه مرد شکر خدا. چی هی این زندگیها رو بهم می ریخت؟ آدم بده نداریم کلاً. اگه باشه هم می زنیم می کشیمش

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :