ماه نو
دوشنبه 16 مهر 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان


این شما و این مهیارخان و آذین بانو


توی ماشین مریم با هیجان تعریف می کند: دفعه ی اول که اصلاً نمی فهمیدم خودت نیستی. نرگس طفلکم فقط گریه زاری می کرد یا مات میموند. ولی بنظرم از مهیار خوشش امده بود. برای خواستگاری نه نگفت. بعد دیگه ما که شب همونجا موندیم و صبح برگشتیم خونه که مثلاً قرار بود اینا بیان خواستگاری. دیگه هرچی گفتم برو حموم قبول نکرد. مجبور شدم خودم برم همراش. بنده خدا از دوش می ترسید. حالش بد شد. به چه مصیبت حمومش کردم. دیگه همون جا هی می گفتم آذین... هی می گفت من نرگسم تا بالاخره باورم شد راست میگه.

+: خداوکیلی باورت شد یا فکر کردی دیوونه شدم؟

مریم کمی مکث می کند. مهیار می گوید: از ته دلش باورش نشد. ولی دلش می خواست باور کنه که فکر نکنه دیوونه شدی.

+: به تو هم گفت؟ با وجود این قبول کردی که عروسی کنیم؟

_: یه چیزایی گفت ولی اینقدر همه چی عجله ای شد که فرصت نشد درست توضیح بده.

مریم می گوید: خب اولش که باورم نمیشد. ولی کم کم نرگس راضی شد باهام حرف بزنه و بگه از کجا امده و چی شده. بعد از کلی پرس و جو فهمیدم این مادر پدربزرگمه.

این را که می گوید سه تایی از خنده می ترکیم.

مهیار می گوید: اینو که برای من گفت اصلاً باورم نشد. به نظر من تو یه مشکل روانی داشتی که حل میشد. موقع عقد اصلاً این موضوع برام مهم نبود. تحت تاثیر جادو بودم و الا محال بود به این راحتی از اون افسردگی حاد بگذرم.

جلوی خانه ی دایی احمد پارک می کند. پیاده می شویم و بالا می رویم. مریم در آپارتمانشان را باز می کند و تعارف می کند که وارد شویم. از دم در بو می کشم. بوی آشنا و دوست داشتنی خانه؛ ادوکلن دایی احمد و عطر شیرین مریم.

جای تلویزیون و مبلها را عوض کرده است. به نظرم بهتر شده است. با خوشحالی می گویم: چه خوب شده اینجا!

می خندد و می گوید: داییته دیگه. دم به ساعت می خواد دکور عوض کنه. امون نمیده به یکی عادت کنم.

+: بی ذوق!

=: همینجا دم اپن بشینین تا من ناهار حاضر می کنم حرف بزنیم.

+: خب بذار کمکت کنم.

مهیار اما دستم را عقب می کشد و نمی گذارد به آشپزخانه بروم.

مریم می گوید: نه نه همین جا بشینین.

مهیار خندان می گوید: نمی شناسیش؟ آشپزخونه مقر فرماندهیشه. خوشش نمیاد کسی بره تو دست و پاش.

راست می گوید. حتی دایی هم اجازه ندارد زیاد توی آشپزخانه بپلکد. یادم رفته بود. خندان می گویم: ها راستی. باشه.

روی صندلیهای اپن می نشینیم. مهیار نگاهی به دستگاه قهوه ساز می کند و می پرسد: اجازه هست یه قهوه برای خودم درست کنم یا علیا مخدره خودتون باید درست کنین؟

=: خودت بساز. من درست کنم یا میگی غلیظه یا رقیقه، یا کم میشه یا زیاد میشه، هزار تا غر می زنی.

_: دل به قهوه نمیدی آخه!

=: همون تو و احمد این زهرمار رو بخورین نوش جونتون!

_: عوضش خوب بیدار می کنه. هنوز گیج خوابم.

می گویم: منم می خوام.

_: فرانسه؟ من اهل اسپرسو نیستم.

+: ها. فرانسه خوبه. اسپرسو چیه؟ کوچیک و تلخ!

چشمکی می زند و می گوید: آفرین ازت خوشم میاد.

می خندم و سرخ می شوم.

مریم رو به گاز در حالی که سخت مشغول است می گوید: گفتی خواب، یادم امد دیشب زدی به جاده، آخر نگفتی چرا! البته تو رو که می شناسم. بهانه نمی خواد. باز دیوونه بازیت گل کرده.

مهیار در حالی که با ظرافتی ستودنی قهوه را پیمانه و آماده می کند می گوید: نه بابا دیوونه بازی چیه؟ حالم بد بود.

مریم دور آشپزخانه می چرخد. دور و برش را که از مهمانی شب قبل بهم ریخته است تند تند مرتب می کند. مهیار با دقت از کنارش رد می شود و دو تا فنجان تمیز پیدا می کند. برمی گردد و برای هردومان قهوه می ریزد. مریم یک ظرف نصفه ی کیک از توی یخچال در می آورد و جلویمان می گذارد.

چند دقیقه در سکوت گذشته است. مهیار فنجان داغ را به لبش نزدیک می کند و بو می کشد. بعد زمین می گذارد و آرام می گوید: دیشب خاور حالش بدتر شد. من خونه مامان بزرگ خواب بودم که نصف شب شهراد زنگ زد گفت بیا بیمارستان خاور می خواد ببیندت. عصبانی شدم. گفتم نصف شبی پاشم بیام اونجا چکار کنم؟ مگه من دکترم؟ گفت داره میمیره و می خواد ازت حلالیت بگیره. گوشی رو کوبیدم رو تلفن. اصلاً نمی خواست برم. شهرادم به تلفن خونه زنگ زده بود از این قدیمیا، زنگ بلند، رو اعصاب... بدجور از خواب پریده بودم. ضربانم بالا و حالم بد بود. یه کم نشستم ولی کنجکاو شدم ببینم با من چکار داره. فکر می کردم مثلاً می خواد بگه ببخشید که همیشه شهراد رو به تو ترجیح دادم و این حرفا. می خواستم بهش بگم به درک. تو ذهنم همه اش داشتم باهاش دعوا می کردم.

دست روی دستش می گذارم و می گویم: چه حال بدی! نمی تونست به گوشی خودت زنگ بزنه؟

جرعه ای قهوه می نوشد و می گوید: چه می دونم. این تکه ی خوبش بود. یهو پا شدم لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان. خلوت بود و ساکت. هیچکس جلومو نگرفت. فکر کردم چه بیمارستان بی در و پیکری که هیچکس نمی پرسه نصف شبی خرت به چند؟

+: جادو بوده لابد.

_: نمی دونم. رفتم و تو راهرو رسیدم به شهراد. رفتیم پیش خاور. به این دستگاهها وصل بود و حال و روز خوبی نداشت. برام تعریف کرد که همیشه به مامانم حسودیش می شده. همه رو چیزخور می کرده که از مامان من بدشون بیاد. از خودمم خوشش نمیومده. برعکس شهراد عزیز بوده.

تا حدودی اینا رو می دونستم. فقط از این که همه رو چیزخور کرده که با ما بد بشن عصبانی شدم. بعد رسید به خواستگاری شهراد و گفت این دختر به شهرادخان توهین کرد و پشت سرش گفت حاضرم زن اون مرد صد سال پیش بشم و زن این نشم. منم فرستادمش اون زمون. اون دختره رو هم اوردم اینجا به جاش. بساط عروسیشو با تو فراهم کردم که بدبخت بشی. حالا دارم میمیرم اینا مونده رو دلم. اگه می خوای زنت برگرده باید بری تو یه روستا اطراف خوی، یه دعانویس هست که می تونه زنتو برگردونه. شایدم تو اون زمون یه دعانویس پیدا بشه و برش گردونه. بهرحال من الان نمی تونم برش گردونم. دارم میمیرم. حلال کن.

با چشمهای گرد شده می پرسم: حلالش کردی؟

مریم متحیر می پرسد: باورت شد؟

_: اینقدر خلاصه نگفت. توضیحاتی که داد کاملاً قانع کننده بود.

دوباره می پرسم: حلالش کردی؟

_: حالا که اینجایی شاید بتونم حلالش کنم ولی دیشب نه... داشتم می ترکیدم از این همه بدجنسیش... زندگی همه مونو بهم ریخت. حتی شهرادم ماتش برد. اینقدر وایسادیم تا صداش رفت و خط دستگاه ضربان قلبش صاف شد. به شهراد گفتم اگه احیاش کردی حلالت نمی کنم.

بعدم از اتاق زدم بیرون و با اجازه ی مریم بانو زدم به جاده بیام ببینم اینجا چه خبره.

مریم حیرتزده روبرویمان می نشیند. غرق فکر تکه ای از کیک می خورد و می پرسد: اگه آذین برنگشته بود، می خواستی برداری ببریش خوی؟

_: حتماً می بردمش.

گیج می پرسد: حالا می خوای چکار کنی؟

مهیار خندان می گوید: حالا نمیرم خوی.

می خندم. قهوه ام سرد شده است. دو سه جرعه سر می کشم. مریم ظرف کیک را به طرفم هل می دهد و می گوید: تلخ خالی خوردی؟ با کیک بخور اقلاً.

یک ذره می خورم که دهانم شیرین شود. می گویم: جات خالی ولی قهوه هه چسبید.

مهیار ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: من بسازم و نچسبه؟

می خندم و می گویم: مگه میشه؟ مگه داریم؟

مریم هم می خندد و می گوید: حالا خاور هر خرابکاری ای که کرد مهم نیست، این که شما دو تا بهم رسیدین خیلی قشنگه.

چهره ی مهیار دوباره سخت می شود و می گوید: اگر لطف می کرد و ولمون می کرد به قول آذین همین امروز و فردا مهمون تو بودیم که باهم آشنا بشیم. حداقل پروسه اش یه کم طولانی تر می شد که فرصت کنیم نفسی بکشیم و از نامزدی لذت ببریم. نه اینجوری هول هولی...

پوزخندی می زنم و می گویم: من همیشه با اینا که اول خواستگاری عقد می بندن مخالف بودم. می گفتم اینا دلیل طلاقن. بذارن اول یه کم باهام آشنا بشن، ببینن اصلاً می تونن باهم زندگی کنن یا نه. بعد به عقد فکر کنن. خواهر برادرامم همین جوری ازدواج کردن. هرکدوم چند ماه یه سال دو سال بدون عقد نامزد بودن.

مهیار با لحنی تهدیدآمیز می گوید: اگه فکر کردی با این بهانه طلاقت میدم اشتباه کردی. یه بهانه بهتر پیدا کن.

تند می گویم: من ترسم از طلاق بود دیگه. هنوزم می ترسم. اسمشم اذیتم می کنه.

بازویم را می گیرد و به نرمی می گوید: خیلی خب به خودت فشار نیار. باهمیم. تا همیشه ایشالا.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مهر 1397 07:13 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟ سلامتی؟
روز رضای خوشگلم مبارک, امروز روزه کودکه از طرف من بچلونش و ببوس
خوبه مهیار با شنیدن این چیزا خُل نشده
فکر کن بهت بگن زنتو فرستادیم به گذشته
این داستانو دوست دارم, قشنگه
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سلامت و سرحالی انشاءالله؟
متشکرم عزیزم. خیلی ممنون
خودش که میگه شده
واسه یکی که زنشو دوست نداشته باشه خیلی خوبه
خیلی ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :