ماه نو
یکشنبه 29 مهر 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
اینم از قسمت بعدی
تقدیم به بی نام عزیز




تنها ماندن توی خانه حال غریبی دارد. روحم بین گذشته و حال سیر می کند و جسمم با حالتی ماشینی دور و بر را مرتب می کند. بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان می شمارد و سر میز می گذارد. میوه و شیرینی و آجیل و پیش دستی و کارد آماده می کند، کتری را آب می کند و و و و...

با صدای زنگ در انگار از خواب می پرم. تکان بدی می خورم و به جسمم برمی گردم. آهی می کشم و در را باز می کنم. مامان است. نگران و پر هیاهو وارد می شود و تند تند می گوید: سلام. خوبی؟ چکار کردی؟ بچه ها نیومدن؟ نمکدونم بذار. کلیدم تو کارخونه جا مونده. کاش بابات ببینه برش داره. دیگه الان راه افتاده فایده نداره بهش زنگ بزنم. چیزی کم و کسر نداریم بگم بابات بگیره؟ شام گفتم ساعت نه بیارن.

می خندم و نگاهش می کنم. مامان است دیگر. همیشه عجله دارد و همیشه به هزار مسئولیت باهم رسیدگی می کند. کلی سوال پرسیده و انگار منتظر هیچکدام از جوابهایش نیست. چون به طرف اتاقش می دود و در پشت سرش بسته می شود.

من هم می چرخم و نیم نگاهی به ظرفهای آماده چیده روی عسلیها می اندازم که انگار آنها را توی خواب آورده ام. یادم هست و نیست که چه کرده ام.

همه کم کم می آیند. خدا می داند که چطور دلتنگشان هستم و نگاهم با شیفتگی بینشان می چرخد. مهیار هم می رسد و دلم گرم گرم می شود. همه او را به خوبی می پذیرند. شوخی می کنند و سربسرش می گذارند. او هم راحت است و با جمع زود انس می گیرد.

شام را دور هم می خوریم و ساعتی بعد از شام مهیار هم با بقیه برمی خیزد. چند شب اخیر را درست نخوابیده است. عذرخواهی می کند و می رود تا خواب راحتی بکند و صبح زود سر کار برود.

وقت خداحافظی مشکلی ندارم. با لبخند او را راهی و برایش خواب خوشی آرزو می کنم. بعد هم برمی گردم و تند تند مشغول جمع کردن می شوم. خواهرها ظرفها را شسته اند و فقط چند تکه مانده که آنها را هم میشویم و ظرفهای خشک و تمیز را هم جا می دهم. بعد هم لباس راحتی می پوشم و آماده می شوم تا بخوابم.

اما همین که دراز می کشم وحشت مثل مار سیاهی دورم می پیچد. می ترسم بخوابم و در زمان و مکان دیگری بیدار شوم. هی به خودم دلداری می دهم که خاور مرده و دیگر کسی نیست که جادویم کند، اما فایده ای ندارد. می ترسم. دلم می خواهد مهیار کنارم باشد و آرام بگیرم.

متعجب به خودم می گویم اگر امروز بیدار شده بودی و تنها بودی چه می کردی؟ الان هم همان کار را بکن!

اما ذهن بی جنبه ام به کلی داستان مجردی را فراموش کرده است. گوشی ام را روشن می کنم و چک می کنم ببینم اگر آنلاین است پیامی بدهم، اما نیست. همان ساعت یازده شب خوابیده است. بی تاب می شوم. چراغ را روشن می کنم و از اتاق بیرون می روم. کمی آب می نوشم. اما هنوز حالم خوش نیست. روی مبل هال می نشینم و با پریشانی سعی می کنم خودم را آرام کنم. کمی بعد دوباره گوشی را برمی دارم بلکه با بازی خودم سرگرم کنم.

با دیدن پیامش حالم خوب می شود. نوشته است: سلام. هنوز بیداری؟

تند تند می نویسم: سلام. خوابم نمی بره. تو چرا نخوابیدی؟

_: گوشیتو بی صدا کن بهت زنگ بزنم.

+: بی صدائه.

از جا برمی خیزم و هیجان زده به اتاقم برمی گردم. در را می بندم و مطمئن می شوم صدایم بیرون نمی رود. روی تختم می نشینم و مهیار زنگ می زند.

+: سلام! چرا نخوابیدی؟

_: سلام... سعی کردم نشد. انگار صد ساله زن دارم. بدون زنم خوابم نمی بره.

می خندم و پر از حس خوب می شوم.

ادامه می دهد: تو خوبی؟ چرا بیداری؟

با تردید می گویم: الان خوبم. فقط می ترسم بخوابم. از فکر این یه جای دیگه بیدار بشم مضطربم. می دونم خاور دیگه نیست ولی بازم...

_: کاش مونده بودم پیشت! بیدار میمونم تا بخوابی. می خوای برات کتاب بخونم؟

+: خودت چی؟ خسته بودی که...

_: هیش... آروم باش. من خوبم.

و با صدایی ملایم شروع به خواندن یک داستان عاشقانه ی قدیمی می کند. کم کم دلم آرام می گیرد و چشمهایم را می بندم. هنوز صدایش از دور می آید که خود را در حیاط اندرونی خانه ی منوچهر می بینم. سر برمی دارم. قرص ماه کامل است و همه جا را روشن کرده است. حالا به جای صدای مهیار صدای گریه ی بچه ای را می شنوم و زنی که زیر لب لالایی می خواند و سعی می کند که آرامش کند.

بدنم را نمی بینم. انگار این بار فقط روحم پرواز کرده. بر خلاف انتظارم حالم خوب است و نمی ترسم.

دور حیاط می چرخم. از راهرویی می گذرم و انتهای راهرو از لای دری نیمه باز باریکه ی نوری می بینم. همان اتاقیست که برای تازه عروس آماده کرده بودند و من از آن گریخته ام.

نباید وارد شوم ولی امان از فضولی! نرگس روی رختخوابش نشسته است. موهای پر پشت سیاهش را  دو طرف بافته و با نواری پارچه ای بسته است. خندان حرف می زند و منوچهر با نگاهی پر از شیفتگی به او چشم دوخته است.

برمی گردم. باید احوالی از لعل و دلبر بگیرم. خیلی زود خودم را در اتاقک کنار بام می بینم. حال و احوال اینها عاشقانه تر است. لعل با یک شانه ی چوبی موهای دلبر را شانه می زند و با لهجه ی جنوبی آوازی زمزمه می کند. حال و روز دلبر هم که گفتن ندارد. غرق در خوشی است.

می خندم و تنهایشان می گذارم. کنار حوض می نشینم و به عکس ماه روی آب چشم می دوزم. جسمی ندارم. با این حال احساس خستگی می کنم. از جا برمی خیزم و به پستوی رختخوابها می روم. اینجا را وقتی که در این دوره بودم کشف کرده ام. رختخوابهای تمیز و اضافه را روی هم دسته کرده اند. بوی گچ و نفتالین و نخ جاجیمی که کف اتاق پهن در هوا پیچیده است. در جمع آرامشبخش و خنک است. همان دور و بر آرام می گیرم و کم کم دیگر چیزی نمی فهمم.

صبح توی اتاق خودم بیدار می شوم. گوشیم کنار تخت روی زمین افتاده است. از ساعت شش صبح تا الان که نزدیک هشت است مهیار چندین پیام داده است.

_: سلام. صبح بخیر

_: آذین خوابی؟

_: بیدار شدی یه خبر بده خیالم راحت شه خودتی

_: والا مارگزیده ایم می ترسیم. دیگه عمراً بذارم شب تنها بمونی

_: آذین خوبی؟

_: یه اعتراف بکنم؟ دلم برای وقتی که شهراد بهترین دوستم بود تنگ شده

_: الان رفتم تو اینستاش... فکر می کنی چی دیدم؟؟؟

_: عکسش با عشقش. زنگ زدم بهش هرچی از دهنم در امد بهش گفتم. گفت اون خواستگاریم زوری بوده. می خواستم وقتی رفتم خواستگاری راستشو بگم ولی اصلاً به مجلس خواستگاری نرسیدیم

_: دستش درد نکنه واقعاً. هی میره رو اعصاب من! آذین بیدار شو دیگه!

خندان به آخرین پیامش نگاه می کنم که خودش با خوانده شدن پیامهایش زنگ می زند. احوالپرسی گرمی می کند و بعد از این که برایش از خوابم تعریف می کنم کلی می خندد و قطع می کند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 آبان 1397 03:09 ب.ظ
خخ ! تختُ موافقم.لاغرم میشم اینطوری

هووممم...من از مردا میترسم
مشاورمم گفت تو مردی رو نمیشناسی که بگی از مردا میترسی.همین مردای هم خونتُ فقط دیدی.
البته من از طرف اونا رفتار خطرناکی ندیدم ها..ولی خاطرات بدی دارم که نمیدونم کی از شرشون خلاص میشم...مثلا مهدکودکی که بودم سوار تاکسی شدم زودتر از مامان بابام بعد راننده هه برگشت بهم گفت میدزدمت

اینه که میترسم...درعین حال خیلیییی دوس دارم ازدواج کنم.

فعلا آقایون ذهن من گرگن...دارم تلاش میکنم به روباه تقلیلش بدم

ایده ی مشاورتُ دوس داشتم...روبان بزن بهشفکر ماری که به کله ش روبان زده باشن واقعا خنده داره

حتما این راهی که گفتی امتحان میکنم.مرسی

جا داره بگم منم از مرگ خیلی میترسمحتما برای اینم امتحان میکنم این روشو.
شاذه اون وقت میشی یه عروس باربی

ساده ترین راهش کمک گرفتن از هیپنوتیزمه اما یه متخصص هیپنوتیزم همیشه در دسترس نیست متاسفانه. یه دوره ای خیلی روی خود هیپنوتیزم کار کردم. ناموفق هم نبود. اما تلاش زیادی می خواست که بتونم همیشه ازش استفاده کنم.

یه روبانم نه می گفت تمام هیکلشو پر از پاپیونای رنگی رنگی کن بعدشم تو ذهنم میشستم کنارش کتاب می خوندم و قهوه می خوردم تا مطمئن بشم دیگه پذیرفتمش. نتیجه داد خدا رو شکر

موفق باشی
چهارشنبه 2 آبان 1397 07:40 ب.ظ
واقعناااااا ! جا عروسک ، بازی خریدهاونم یه همچین بازی اعتیاد آوری

خب پس باران
باید با خدا یه صوبتی داشته باشیم از ترسناکی شب یکمی بکاهه.خداییش ترسناکه

عاقا راسته که آدم پابند میشه؟من هروقت گند میزنم پیش یه خواستگار یا از سر استرس رد میکنم حس میکنم دارم عین خرررر به بختم لگد میزنم

یعنی قشنگ دارم ناامید میشم از خودمالبته دیگه فعلا قرار شده آرامبخش بخورم تا وقتی بشه ازدواج کنم و بیش از این بختمو لگدمال نکنمولی مطمئن نیستم تا الان قسمتمو خودم دودستی ننداخته باشم دور
شاذه مادر این بازی رو بنداز دور خودتم ببند به تخت ترک اعتیاد کن. داری خطرناک میشیا
یس
چه وضعشه آخه
میشه. یکی یهویی یکی کم کم. ولی اول بشین با خودت روشن کن که از چی می ترسی و چه جوری میشه باهاش برخورد کرد.
بعضی ترسا واقعین. مثلاً ممکنه از این خوشبخت نشی بترسی. خب اینو باید بشینی حلاجی کنی که اصلاً خوشبختی برای تو چی هست و چه جوری میشه بهش رسید. افکار ایده آل گرایانه عجیب غریبم نه... در حد همین آدمای دور و بر ببینی چه جوریشو می خوای. با چی می تونی کنار بیای با چی نمی تونی...
بعضی ترسها هم غیر واقعین. مثلا من چند سال پیش از مرگ خییییلی میترسیدم. هنوزم می ترسم ولی شکر خدا تعدیل شده. اون موقع مشاورم بهم گفت به ترست شکل بده. اونو چی می بینی؟
گفتم شکل یه مار سیاه بزرگ میبینمش. گفت سعی یواش یواش بهش نزدیک بشی. باهاش دوست بشی. بعد از چند روز نوازشش کنی. بعد مثلا با روبانهای رنگی روش پاپیونای خوشگل بزنی که قیافش جالب بشه...
این پروسه یه روزه نبود. چندین روز طول کشید تا به این تصویر رسیدم ولی حالم بهتر شد.
سه شنبه 1 آبان 1397 10:57 ق.ظ
سلام شاذه خیلی عزیزم
دلم تنگ شده ، کمی گرفتارم این روزها و نتونستم نظر بذارم ولی در اوج گرفتاری هم قصه رو میخوندم و آرامش پیدا میکردم ، خیلی جذاب و خوندنیه ، متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم
منم خیلی دلتنگتم. انشاءالله رفع گرفتاریها بشه به خیر و عافیت. خیلی از لطفت ممنونم
سه شنبه 1 آبان 1397 12:12 ق.ظ
همینو بگو ! انگار اسلحه گذاشتن پشت کله م میگن یا بازی میکنی یا میمیری
ولی خب خداییش خیلی جذابه.تقصیر بابامه دیگه...رفت تهران برگشت برام این بازیو آورد دیگه منم ولش نکردم.میدونی هنوز نمیدونم با خودم چند چندم...هم دوست دارم هیجانو تجربه کنم هم خیلی خیلی مضطربم اینه که نتیجه ش میشه بازی کردن چیزی که باعث بدخوابیمم میشه

واقعا شب پتانسیل ترسناک بودنش خیلی بالاست

اسمم....نمیدونم واقعیتش.از الهام بپرس ببین چی میپسندهباران؟

کاش الهام میتونست یه واقعیشو بفرسته دم در خونه...البته میدونی اگه میفرستادم من با این استرسم فراریش میدادم
شاذه خودکشی نکن باهاش
به بابات بگو برای دختر باید عروسک موطلایی لباس صورتی سوغات بیاری
خیلی
باران عالیه
به موقعش همچین پابند بشی که نفهمی از کجا خوردی
دوشنبه 30 مهر 1397 12:52 ب.ظ
خیلی ترسناکه ها...ولی میدونی نه که از بچگی همین بازی رو انجام دادم دیگه معتادشم.هرچی سری جدید ازش میاد باید فوری بازی کنمجالبه که استرسمم میره رو هزار موقع بازیش چون حالت ماجراجویی داره و هردفه یه چیزی میپره جلوتمحاله من موقع این بازی ثانیه ای جیغ نکشمخود آزاری که شاخ و دم نداره

چقد شبیه همیم !منم همینطورم...وقتایی که یه چیزی نگرانم میکنه تو زندگی شبا بدتر میشه خوابیدنم...یعنی قشنگ نسیمم از کنارم رد بشه میپرم از جام فک میکنم یه موجود ترسناک دور و برمه ! این خنده ی از گریه تلخ تره ها

اوا...چه جذابم من تو داستان

نه قصد دل سوزوندن نداریم...قصد خودشیرینی داریم در حد دق دادن ملتدیگه ما مهیارُ بخشیدیم به آذین جان بلکه خدا الهام شهرادُ نصیبمون کنه که کرد.دیگه چی بخوام از الهام؟
با تشکرالبته اگه یدونه واقعیشم نصیب بشه موردی نیست
شاذه وایییی مگه مجبوری بچه؟
عوضش من فیلم و بازی که هیچی حتی عکس ترسناکم مواظبم نبینم که آرامشم بهم نخوره

کلا شبا آدم خیالاتش زیاد میشه و آماده برای ترسیدن

خعیلی جذابی

اسمتو چی بذارم حالا؟

چشم. میگم یه واقعیشو بفرسته در خونتون
یکشنبه 29 مهر 1397 08:12 ب.ظ

مرررررسی

خدایی منم جا دختره بودم استرس میگرفتم بخوابمیعنی قشنگ درکش کردم...آخه من سه سال پیش یه بازی ماجرایی میکردم که نقش اصلیش دختر بود بعد این بنده خدا داشت با کشتی میرفت مسافرت که دچار حادثه شد و بعد توی یه جزیره بیدار شد که هیشکی نمیتونست از این جزیره بره بیرون.آدم خوارا که اول کار بردن بخورنش هیچی بعدشم کلی موجودات ترسناک ریختن سرمون.منم همش استرس داشتم برم تو این بازیهداداشمم که همراه من بازی میکرد دقیقا دچار همین مشکل شده بودمیگفت نپریم اون تو بدبخت شیم

درکل که خواستم بگم کاااااملا درکش میکنم

والا خوش به حال ملت..منم بدم نمیاد این مدلی شوهر کنم...چون به خودم باشه مرد گریزمخدایا نمیشه یه شوهر مهربون خوش اخلاق نصیبم بشه؟البته قبلش همچین یه نمه آشنا بشیم که موقع خواستگاری رم نکنمآبرو حیثیت نمی مونه برام تو این خواستگاریا از بس که استرس دارم و میخوام زودی تموم بشه

خب عکس منم که دیدن....چه شکلیم من؟
دانشجوی پزشکی؟سفید مو مشکی؟چش عسلی؟لبخند جذاب؟
خوش اخلاق و خوش خنده؟بهرحال باید در این حد باشم تا بتونیم با شهراد دوتایی خودشیرینی کنیم حرص مهیارُ دربیاریم

خل شدم رفت
شاذه عزییییزم

واییییی چه بازی ترسناکییییی

منم خیلی از بیخوابیام مال استرسه. کلا نصف شب همه ی ترسا بیشتر میشن انگار...

وای هاااا خود خودتی
ولی مهیار آذین رو با دنیا عوض نمی کنه
یکشنبه 29 مهر 1397 07:53 ب.ظ
سلاااااااام شاذه جانم خوبی؟
چه عجب از این ورا؟
اصلا دلم نمیخواد این داستان تموم بشه
یه جور خاصی آرامش داره. خیلی قشنگه
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید گل و بلبلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
هی هی هی روزگار... هی گذرم نمیفته این طرفا
خیلی خیلی لطف داری عزیزم. ممنونم که همراهمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :