ماه نو
یکشنبه 6 آبان 1397 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون بخیر و شادی



سر شب مهیار به دیدنم می آید. چای می آورم و می نشینم. توی فکر است. به حساب خستگی از کار می گذارم و حرفی نمی زنم. تکه ای بیسکوییت را با چای تر می کند و آرام می بلعد.

بعد از چند لحظه تحمل سکوت سخت می شود. می پرسم: چه خبر؟

غرق فکر می گوید: داشتم میومدم اینجا... که شهراد بهم زنگ زد.

+: خب؟

_: خیلی اصرار کرد شام مهمونش باشیم. گفت اون خانم دکتره رفیقشم میاد.

نمی دانم چه عکس العملی نشان بدهم. می پرسم: قبول کردی؟

سر برمی دارد. نگاهم می کند. اما انگار مرا نمی بیند و هنوز در افکارش سیر می کند. سری به نفی تکان می دهد و می گوید: نه... گفتم نمی تونم. باز اصرار کرد گفتم حالا با آذین حرف می زنم بهت خبر میدم.

+: چرا نمی تونی؟

_: تو می خوای بری؟

+: من هیچ نظری ندارم. فقط می خوام بدونم تو از چی ناراحتی. فکر نمی کنی دیگه این کشمکش خیلی طولانی شده؟

_: چرا. باور کن خودمم دلتنگشم. ولی الان آمادگیشو ندارم که با تو برم.

+: مگه نمیگی گفته با دوستش میاد؟

_: تحمل این که بیاد به من پز بده که رفیق من دکتره و من پولدارم رو دیگه ندارم. یه عمره دارم این حرفا رو می شنوم. وضع مالی من بد نیست. ماشین من تا وقتی که کسی یادم نیاره نصف قیمت شاسی بلند اون نیست خیلی هم ماشین خوبیه. ولی... حساس شدم آذین. از اون طرف وقتی یادم میاد چقدر ما باهم دوست بودیم دلم میسوزه.

با شیطنت می پرسم: اون خانم دکتره که عکسشم دیدی... خوشگلم هست؟

معترضانه می گوید: آذین! من چی میگم تو چی میگی!

+: ولی من دارم از فضولی میمیرم که خانم دکتره رو ببینم. بعدشم تا نرفتیم نمیشه تصمیم گرفت. میریم یا کاملاً صلح می کنین یا تصمیم می گیرین معاشرتهای بعدیتون بدون حضور من و خانم دکتر باشه. راستی اسمش چیه؟

با سرگشتگی می گوید: گفت باران.

+: عکساشو ببینم.

گوشیش را برمی دارد و به صفحه ی شهراد می رود. چندین عکس مشترک دارند. شهراد و خانم دکتر چشم آبی خوشگلش.

دست مهیار را می کشم و می گویم: پاشو بگو چی بپوشم که کلاس کاریت حفظ بشه.

بی حوصله می گوید: چه کلاسی بابا؟ خر ما از کرگی دم نداشت. من نمی خوام با شهراد رقابت کنم.

با شیطنت می پرسم: الان به من گفتی خر؟

سر برمی دارد و ناباورانه نگاهم می کند. انگار می ترسد جدی پرسیده باشم. وقتی می بیند لحنم شوخ و چهره ام خندان است، سری کج می کند و می گوید: نه بابا من غلط بکنم به شما جسارت کنم. کلاس کاریمو گفتم.

می خندم. دوباره دستش را می کشم و می گویم: ولی باید بیای. اصلاً باید باهم ست کنیم. بیا ببین تو لباسات چی هست که به مانتوهای من بیاد. بیا دیگه.

بالاخره برمی خیزد و می آید. درهای کمدم را باز می کنم و با ذوق لباسهایم را تماشا می کنم. من عاشق کفش و لباسم.

مانتو ها را یکی یکی بیرون می آورم و جلویم می گیرم. با سرگشتگی نگاهم می کند و بالاخره بعد از مانتوی چهارمی اعتراف می کند: من هیچی از لباس سرم نمیشه. وقتی تهرون بودم هم اتاقیام بهم می گفتن انیشتن. بس که درس می خوندم و حواسم به قیافه ام نبود. اینجا هم اگه مامان مدام غر نزنه اصلاً نمی دونم چه فرقی می کنه که چی بپوشم. همینقدر که ساده و مرتب باشه کافیه.

دستهایش را باز می کند و ادامه می دهد: از کل ماجرای خوش تیپی فقط بلدم آخر شب اصلاح کنم و دوش بگیرم و عطر بزنم. اول صبحم شرمنده... هنوز خواب آلوئم حسش نیست. مگر دیروز صبح زود که محض وقت کشی مجبور شدم دوش بگیرم و اصلاح کنم بعد بیام اینجا. البته به شدت هم بهش احتیاج داشتم. بعد از شنیدن اون حرفا و چند ساعت تو بیمارستان بودن احساس کثیفی می کردم. حالم بد بود.

سری به تایید تکان می دهم. آرام می گویم: چه خوب شد امدی. چه خوبه که تو می دونی. هنوز هم نمی تونم با خونوادم درباره ی اون اتفاقا حرف بزنم.

در آغوشم می گیرد. سرم را روی شانه اش می گذارم و آرام نفس می کشم. می گوید: دیگه تنهات نمی ذارم. هرکی هرچی می خواد بگه. من تنهات نمی ذارم.

دلم پر از شوق می شود. بعد از چند دقیقه با بی میلی از آغوشش بیرون می آیم. یک مانتوی کنفی سورمه ای که لب آستین و پایینش گلهای درشت رنگی گلدوزی شده را برمی دارم. با روسری سورمه ای گلدار ست می کنم. پیراهن مهیار هم سرمه ای با خطهای چهارخانه ی قرمز و سبز است. بهم شبیه هستیم.

جلوی آینه می نشینم و خط چشم سورمه ای می کشم با کمی سایه ی روشنتر. مهیار پشت سرم دست به سینه به کمد تکیه داده و به دقت از توی آینه نگاهم می کند.

می خندم. رژ گونه ام را میزنم. تصویر توی آینه می پرسد: شب پیژامه بیارم یا تو میای خونه ما؟

برس رژ از دستم میفتد. در حالی که خم می شوم که برش دارم با چشمهای گرد شده می پرسم: چی؟

می خندد. می گوید: بذار از اول شروع کنم. بیا بریم بیرون برات گل می خرم خواستگاری می کنم. بعد صحبت می کنیم بعد شب میام خونتون.

می خندم اما برایم جا نمیفتد. آرایشم را تکمیل می کنم. کمی رژ را از روی دندانم پاک می کنم و سعی می کنم بپذیرم که این همان مهیار است که دیشب بیتاب حضورش بودم بس که می ترسیدم بخوابم. اما الان که حالم خوب است شب ماندنش به نظرم زیادی می رسد.

بدون جواب برمی خیزم. کیفم را برمی دارم و می گویم: من حاضرم. بریم.

دست روی بازویم می گذارد و آرام می پرسد: ناراحت شدی؟

دستپاچه جواب می دهم: نه. بریم.

و تند از در بیرون می روم. قدم زنان به دنبالم می آید و به حرکات پر شتابم برای قفل کردن در چشم می دوزد. کلید جا نمیفد و بالاخره خودش آن را می گیرد و در را قفل می کند. می رویم.

توی ماشین می گوید: کاش دفعه ی اول شهراد رو تنها می دیدم.

به دستش که آرام روی فرمان نشسته است نگاه می کنم. می گویم: هنوزم دیر نشده.

_: نه دیگه بریم.

جایی که شهراد پیشنهاد داده یک رستوران سنتی با تخت و فرش و حوض و شیشه های رنگی است که حس راحتی دارد. همین که وارد می شویم شهراد و باران به استقبالمان می آیند. معرفی می شویم و من و باران سرد و رسمی دست می دهیم و روبوسی می کنیم.

قیافه ی باران شبیه دکترها نیست. بیشتر به یک دختربچه ی بی رنگ و رو خجالتی میماند. آرایش چندانی هم نکرده است. تنها یک رژ صورتی دارد که بیشتر صورتش را کودکانه می کند.

روی تخت می نشینیم. شهراد سعی می کند خوش برخورد و مهربان باشد. نگران است که راحت نباشیم. مهیار هنوز گرفته و فکور است. باران هم بیشتر حواسش به شهراد است و توجهی به اطرافش ندارد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 آبان 1397 07:35 ب.ظ
سلام شاذه جانم
نگرانم کردی ، ان شاءالله کاملا خوب شده باشی
خیلی خوندنی و آرامشبخشه ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربانم
نگران نباش عزیزم. الان خوب خوبم الحمدالله. انشاءالله که تو هم سلامت و خوشحال باشی عزیزم
خیلی از محبتت ممنونم
سه شنبه 8 آبان 1397 12:24 ق.ظ
دوستت دارم
داستان دوست دارم
مرسی که با داستان هات حس خوبی به آدم میدی
شاذه متشکرم محبوبه جان
منم دوستت دارم
خوشحالم که همراهمی
دوشنبه 7 آبان 1397 11:01 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
دیگه داشتم نگران میشدما! گفتم نکنه شاذه جان اینجارو فراموش کرده
وقتی داستان اینجوری آروم پیش میره خیلی حس خوبی داره
ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
نه فراموش که نکردم. یه ده روزی گرفتار زردزخم و تب و لرز بودم. شکر خدا بهتر شدم. لبم و تو دهنم زخم شده بود. آنجلیناجولی خوشگلی شده بودم
خوشحالم که دوسش داری
خواهش می کنم
دوشنبه 7 آبان 1397 10:46 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 7 آبان 1397 03:45 ب.ظ
داستانتون چه دوست داشتنیه
شاذه متشکرممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :