ماه نو
 
 
جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ان شاءالله که خوب و خوش باشید
اینم قسمت بعدی. بازم تاکید می کنم که قرار نیست تلخ بمونه. می خوام در کنار شما با عشق و امید به پریماه کمک کنم. شاید همه ی ما ترسهایی داشته باشیم که با تبادل نظر بتونیم باهاشون کنار بیاییم.



مامان گوشی را گذاشت. به چهره ی خیس از اشک دخترش چشم دوخت و گفت: تموم شد مادر. تموم شد. اون وقتی که داشتی عذاب می کشیدی صدات در نیومد. الان گریه کردنت برای چیه؟

دماغش را بالا کشید و با بغض گفت: من بد نکردم بهش؟ آهش پشت سرم نمونه.

=: نمی مونه مادرجون. مگه اون بهت بد نکرد؟ عذابت داد که ولش کردی. اشتباه کردیم که گذاشتیم بیان. باز خدا رو شکر. نه عقدی بود نه عروسی ای. همه چی تموم شد. کادوی آنچنانی هم که نداده بودن. هرچی بود دادیم رفت. دیگه بسه. آروم باش.

آهی کشید. اینقدر حرف این کادو ندادن را شنیده بود که به شنیدنش حساس شده بود. چهره درهم کشید. اگر بیژن خوب و مهربان بود کادو نیاوردنش اهمیتی نداشت. ولی به قول مامان هرچه بود گذشت.

از جا برخاست و به اتاقش رفت. احساس تنگی نفس می کرد. قلبش درد می کرد. نگران شد. یعنی مشکل قلبی برایش پیش آمده بود؟

به سختی نفس عمیقی کشید. لب تخت نشست. دوباره سعی کرد نفس بکشد. خیس عرق شده بود. درد به قلبش پنجه می کشید. اینقدر حالش بد بود که حتی نمی توانست مامان را صدا کند. دلش می خواست برخیزد و از چیزی که نمی دانست چیست فرار کند. اما توان حرکت کردن نداشت.

نفهمید چقدر طول کشید تا کم کم درد برطرف شد. ضربان تندش به حالت عادی برگشت. دوباره توانست نفس بکشد. خستگی شدیدی وجودش را در برگرفت. دراز کشید و فکر کرد: یعنی به این زودی میمیرم؟

هنوز سر شب بود. ولی این حمله ی عجیب توانش را گرفته بود. سرش را روی بالش گذاشت. خرس عروسکی نیم متری ای که چند سال پیش برای خودش خریده بود را در آغوش گرفت و سعی کرد بخوابد.

چراغ اتاق را خاموش نکرد. احساس کرد تاریکی نفسش را می گیرد. با وجود این که همیشه در تاریکی می خوابید اما بعد از تجربه ی چند لحظه قبلش دیگر جرأت خوابیدن در تاریکی نداشت.

روز بعد جمعه بود. جمعه ها ظهر با عمه عموهایش دور هم جمع می شدند. این هفته نوبت خانواده ی پریماه بود.

پریماه شب را بد خوابیده بود و صبح با خستگی از جا برخاسته بود. ولی چاره ای نبود. مهمان داشتند و باید به کارها می رسید. به کمک مامان مقدمات را آماده کردند. مهمانها ظهر آمدند و تا نزدیک غروب آنجا بودند.

همه کنجکاو بودند که بدانند چرا درست چند روز قبل از عروسی، نامزدی بهم خورده است. بیشتر مامان جواب می داد ولی پریماه فشار زیادی احساس می کرد که سعی می کرد با مشغول کردن خودش به کارهای پذیرایی، حواسش را پرت کند.

تا آخر شب مشغول مرتب کردن و جا دادن ظرفها و باقیمانده ی پذیرایی بودند. وقتی خسته و گرفته به اتاقش رسید باز احساس تنگی نفس کرد. بالا رفتن ضربان، تعریق، وحشت شدید... طوری که احساس می کرد الان است که سکته کند.

از اتاق بیرون رفت. خانه آرام و بیشتر چراغها خاموش بود. همه آماده می شدند تا بخوابند. اما پریماه آشفته بود. احساس می کرد اگر بنشیند دیگر نمی تواند برخیزد. از اتاق بیرون رفت. شب بهاری خنک بود. دور حیاط کمی دوید. کمی راه رفت. تا کم کم احساس کرد حالش بهتر می شود.

روی سکوی سنگی نشست و به ماه کامل که آسمان را روشن کرده بود چشم دوخت. مشکل قلبی داشت؟ الان احساس نمی کرد که قلبش ناراحت باشد. فقط خسته بود. خیلی خسته بود. ولی یکی از علائم ناراحتی قلبی همین بود نه؟

باید به دکتر مراجعه می کرد ولی این روزها مامان و بابا فشار و ناراحتی زیادی را پشت سر گذاشته بودند. نمی خواست به خاطر چیزی که از آن مطمئن نبود نگرانشان کند. تصمیم گرفت دفعه ی اول را به تنهایی به دکتر مراجعه کند و اگر مشکل جدی بود پدر و مادرش را در جریان بگذارد.

همین درست بود. ولی کدام دکتر؟ اولین کسی که به یاد آورد دوست بابا بود. عموکاوه متخصص جراحی بود ولی حتماً می توانست او را راهنمایی کند. شاید فردا صبح می توانست توی بیمارستانی که کار می کرد او را ببیند.

سردش بود. از جا برخاست و به اتاق برگشت. ولی از ترس و هیجان خوابش نمی برد. می ترسید چراغ را خاموش کند و حمله ای دیگر گریبانش را بگیرد. تجربه ی خیلی سختی بود. هنوز از ساعتی قبل که حمله را پشت سر گذاشته بود احساس ترس می کرد.

هوا رو به روشنایی می رفت که بالاخره خوابش برد. صبح نزدیک ساعت ده بود که از جا برخاست. سر و صدایی نبود. آرام از اتاق بیرون آمد. خواهر و برادرهایش مدرسه بودند و مامان هم احتمالاً برای کاری بیرون رفته بود.

بهترین موقعیت بود که بدون سوال و جواب از خانه بیرون برود. صبحانه ی مختصری خورد و آماده شد. دوباره ضربانش بالا رفته بود. به آژانس زنگ زد. می ترسید زود به بیمارستان نرسد.

جلوی بیمارستان کرایه را پرداخت و پیاده شد. تا نگهبانی دوید و دم در سراغ دکترمرادی را گرفت.

نگهبان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم امروز امدن یا نه. برو تو بپرس. ولی اگه تو بخش باشه نمی تونی ببینیش.

سری تکان داد و سعی کرد آرام باشد. اما نمیشد. به سختی جلوی خودش را گرفت که تا جلوی باجه ی اطلاعات ندود. با وجود این وقتی رسید نفس نفس میزد. باز سراغ دکتر را گرفت.

متصدی گفت: از صبح تو اتاق عملن.

نشانی اتاق عمل را بلد بود. سال قبل همین جا عموکاوه آپاندیسش را برداشته بود. وقتی جلوی اتاق عمل رسید احساس سرگیجه کرد. فشار شدید روی قلب و ریه اش داشت او را از پا می انداخت. سعی می کرد مرتب به خود یادآوری کند که اینجا بیمارستان است و اگر بیهوش شد کمکش می کنند. روی صندلی انتظار نشست.

دقیقه ها به اندازه ی یک سال کش می آمدند. شاید فقط دو سه دقیقه بعد بود که عموکاوه از اتاق عمل بیرون آمد و به خانواده ی بیمارش مژده داد که جراحی موفقیت آمیز پیش رفته است.

سعی کرد از جا برخیزد. سعی کرد حرفی بزند اما نتوانست. سر جایش قفل شده بود.

عموکاوه متوجه اش شد. جلو آمد و با خوشرویی گفت: سلام عمو. اینجا چکار می کنی؟

دست زیر گلویش کشید و گفت: سلام. حالم بده... حالم... دارم... خفه میشم... سکته می کنم... عمو...

عموکاوه به سرعت کنارش نشست. یک دست روی پشتش گذاشت و با دست دیگر نبضش را گرفت. در حالی که پشتش را ماساژ می داد گفت: نفس بکش عمو. نفس بکش. آروم. ریه ات رو پر از هوا کن و آروم آروم خالیش کن. دردم داری؟ دقیقاً کجات درد می کنه؟

باز دست زیر گلویش کشید و گفت: دارم خفه میشم.

=: سعی کن نفس بکشی. آروووم... آروووم... ریه اتو پر کن. آفرین. یه کیسه فریزر تمیز بدین. زود.

یکی از خدمه دوید و چند لحظه بعد با یک کیسه فریزری برگشت. دکتر کیسه را باز کرد. جلوی بینی و دهان او گرفت و گفت: حالا تو این نفس بکش. آروم باش. راحت. خیلی عادی. نفس نفس زدی، اکسیژن زیادی به مغزت رسیده باعث سرگیجه شده. یه کم تو این نفس بکش چار قلپ دی اکسید کربن بره بالا.

از لحن آرام و شاد عموکاوه خنده اش گرفت. متوجه نشد که چرا باید توی کیسه نفس بکشد ولی بهرحال حمله رد شده بود و حالش خیلی بهتر بود. تنها همان خستگی مانده بود و کمی سرگیجه که عموکاوه هم به آن اشاره کرده بود. چند نفس کوتاه و بلند توی کیسه کشید و بعد دست عمو را پس زد.

با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: ممنون. حالم خیلی بهتره.

=: چند تا نفس دیگه هم بکش. آفرین.

و چند لحظه بعد بالاخره رضایت داد تا بگذارد از هوای آزاد بیمارستان که بوی شوینده و ضدعفونی کننده می داد، تنفس کند. یک نفر دیگر را هم فرستاد تا از بوفه برایش آبمیوه بگیرد.

بعد پرسید: الان خوبی عمو؟ چی شد که اینجوری شدی؟

پریماه با گیجی گفت: نمی دونم چی شد. الان خوب بودم. دیشبم یهویی شد. پریشبم شد. خیلی بد بود. خیلی. فکر کردم دارم سکته می کنم. خفه میشم. نمی دونم. فکر می کنین مال قلبمه؟

=: بد نیست یه نوار قلبی ازت بگیرم ولی فکر نمی کنم مال قلبت باشه. دیشب از بابات شنیدم نامزدیت بهم خورده. خیلی ناراحت شدم.

از یادآوری ازدواجی که در شرف وقوع بود دوباره حالش گرفته شد. سری تکان داد و زیر لب گفت: ممنون.

=: فکر می کنم فشار عصبی زیادی رو تحمل کردی.

سر برداشت و به سرعت گفت: خیلی زیاد.

=: خب همینه دختر خوب. ببین چه بلایی داری سر خودت میاری! بیا بریم بگم یه نوار قلب ازت بگیرن. صرفاً به خاطر این که خیالت راحت بشه. و الا به نظر من اصلاً ضروری نیست. ترجیح میدم به یه روانپزشک معرفیت کنم.

دستپاچه گفت: نه عمو قرص اعصاب نمی خوام بخورم. اطرافیانم خیلی بد می دونن.

عموکاوه لبهایش را بهم فشرد و سر تکان داد. زیر لب غرید: کی مردم می خوان اینو قبول کنن که بیماری روانی مثل بیماری جسمی درمان می خواد؟

بعد نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خب. به یه مشاور معرفیت می کنم. ما اینجا یه روانکاو داریم که هم به مراجعین خودش رسیدگی می کنه و هم به بیمارایی که نیازمند مشاوره ان و گاهی همراهانشون کمک می کنه. خانم دکتر شریفی دکترای روانشناسی داره. اتاقشم میری تو حیاط بعد از بخش مغز و اعصاب، تابلو داره. یه نسخه برات می نویسم. برو نوار قلب بگیر. من الان یه جراحی کوچیک دارم. میرم انجام میدم برگرد همین جا نوارتو ببینم. بعدم برو از خانم دکتر وقت بگیر.

+: چشم. ولی اگه مال قلب نیست چیه؟ عصبی؟ یعنی چی؟

=: فشار عصبی. بهش میگن حمله ی ترس. پانیک اتک. درمان داره. هم دارویی هم روان درمانی. ما فعلاً با روانکاوی شروع می کنیم. بیا این نسخه ی نوار قلبت رو بگیر. خیالت راحت باشه. پانیک اتک هیچکس رو نمی کشه. احساس مرگ می کنی ولی هیچ اتفاقی نمیفته. مطمئن باش. برو بسلامت.



بعد از کلی معطلی نوار قلب را گرفت و دوباره جلوی اتاق عمل برگشت. گفتند عمل دکترمرادی تمام شده است. با کمی پرس و جو او را توی اتاق استراحت پزشکان پیدا کرد. در اتاق نیمه باز بود. عموکاوه روی تخت دراز کشیده بود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم

ببخشید قصه ی قبلی با شتاب تموم شد. امیدوارم این بلا سر این یکی قصه نیاد و آروم و قشنگ پیش بره.

سوژه ی این یکی خیلی وقته تو ذهنمه. خیلی براش تحقیق کردم. اول فکر می کردم تخیلی بنویسم ولی بعد دیدم سخته. همون روانشناسی کافیه :)

قطعاً قرار نیست تلخ بمونه. ان شاءالله زود میام و به زودی بهتر میشه.



هومائیتا

 

 

پریماه چند دانه نقل توی تور گذاشت و تور را جمع کرد. در حالی که روبان می پیچید آرام گفت: میگم... اسم بچه مونو بذاریم هومائیتا. امروز تو فرهنگ لغت خوندم هومائیتا یعنی امید. یعنی اندیشه ی خوب. به فارسی قدیمی...

سرش پایین بود. نگاه تند بیژن را ندید. ولی لحن غضبناکش باعث شد سر بردارد و با نگاهی حق به جانب به او چشم بدوزد.

_: تو بذار عروسی بکنیم بعد این مسخره بازیا رو بکن. تازه اون وقتم حرفش جدی نباشه. ده بار گفتم از بچه خوشم نمیاد. دلم می خواد دور و برم آروم باشه. نقل الان نیست. همون اول گفتم. تو هم قبول کردی. اینو یادت باشه. فردا نگی مامانم اینو گفت، خواهرم اونو گفت.

پریماه بغض کرد ولی لبش را گاز گرفت که گریه نکند. این روزها دلش بدجوری هوای گریه داشت. هنوز دو ماه از فوت ناگهانی پدربزرگ عزیزش نمی گذشت که بیژن باز ساز عروسی کوک کرده بود. قبل از فوت پدربزرگش برنامه داشتند که جشن بگیرند اما با آن اتفاق مراسم عقب افتاد. پریماه هنوز با تمام قلبش عزادار بود و دلش نمی خواست به این زودی عروسی کند ولی بیژن بدجوری عصبانی بود و دلش می خواست زودتر همه چیز تمام شود.

این روزها اینقدر بیژن سر همه چیز بهانه گرفته بود و دعوا کرده بود که پریماه ترجیح می داد سکوت کند و بگذارد همه چیز همانطور که او می خواهد پیش برود.

نگاهی به دسته ی نقلهای توی تور پیچیده انداخت و از ته دل آرزو کرد که زودتر تمام بشود. تمام هشت ماه نامزدیش با حرص و جوش و ناراحتی گذشته بود. بیژن بد نبود ولی بد عصبانی میشد. بقیه هم دانسته یا نادانسته هرکدام فشاری می آوردند. از بهانه هایی چون هدیه نیاوردن بیژن گرفته تا عروسی ساده ای که قبل از فوت پدربزرگ در برنامه اش بود و یا این بار به این عجله جشن گرفتن...

خسته بود. از همه چیز خسته بود. فرانک جون مادر بیژن وارد اتاق شد. پریماه کنار مبل روی زمین نشسته بود و تورهایش را می پیچید. فرانک جون روی مبل نشست. یکی از تورها را برداشت و گفت: کاش چار تا مدل می دیدین یه چیز خاص و جالب درست می کردین. اینا خیلی معمولین. یه شکلات خوبم که نذاشتین توش.

بیژن غر زد: دیگه شکلات برای چی؟ همین نقلم از سرشون زیاده. این تشریفات الکی، این مسخره بازیا فقط خرج و زحمت داره. نگاش کن. دو ساعته داره درست می کنه شیش تا دونه شده! چه کاریه؟

شاید حرفش آنقدر بد نبود ولی لحنش اینقدر بد بود که پریماه دوباره لبش را گاز بگیرد و سر به زیر به تورهای بقچه پیچ کوچک پیش رویش که حالا به نظرش زشت تر از قبل می رسیدند چشم بدوزد.

گوشی اش زنگ زد. آرش بود. پسردایی بیست و دو ساله اش. دو سال از پریماه کوچکتر بود. مثل  خواهر و برادر بهم نزدیک و رفیق بودند.

بغضش را فرو داد. گوشی را بالا آورد و با صدایی گرفته گفت: سلام آرش.

بیژن رو به مادرش با حرص گفت: پسرداییشه. عاشقشه.

پریماه دستی به صورتش کشید و دوباره در دل به خودش تاکید کرد: گریه نکن.

اما انگار آرش حرف نگفته اش را شنید که گفت: سلام عروس خانم. باز چی شده که بغض کردی؟ نکنه دلت برای من تنگ شده بود؟

سعی کرد صدایش بغض نداشته باشد. آرام گفت: چیزی نیست. چه خبر؟

=: دسته گل ارکیده ی سفارشیتون برای روز عروسی آماده است انشاءالله. جان آرش یه کم بخند دیگه. دسته گلت همونیه که می خوای.

به زحمت لبخندی زد و گفت: ممنون. حسابشم بکن.

=: داشتیم پریماه بانو؟ شوخی شوخی با مام شوخی؟ گفتی کادو نده گفتم چشم. یعنی دو تا شاخه گلم نمیشه برات بخرم؟ آرایشگاهت که عروسا رو مثل دیو درست می کنه، لباس عروستم که مثل ملکه بدجنسا عجیب غریبه. بذار چارتا شاخه گل آدمیزادی داشته باشی. خودت که آدم نمیشی. تو طایفه ی جن و پری موندی. به کسی نگی فامیل مایی ها! خداییش ناراحت میشم. کی باشه بری خونه ی شوهر از شرّت خلاص بشیم ایشششالا...

از لحن پر از شوخی او خنده اش گرفت ولی وقتی چشم غرّه ی بیژن را دید، خنده اش را فرو خورد و تند گفت: مرسی. لطف کردی. خداحافظ.

و بدون این که منتظر جواب بشود، قطع کرد و گوشی را کنارش گذاشت. دوباره سر به زیر دست برد و توری دیگر برداشت تا بپیچد.

بیژن عصبانی رو به مادرش گفت: می بینین؟ بگو بخندش برای پسرای فامیل و دوست و آشنا و مغازه داره، قهر و قیافه گرفتنش برای ما! نبودین ظهر ببینین چه بگو بخندی تو دکون راه انداخته بود. شانس آورد زود تموم شد. یعنی دو ثانیه دیگه طول کشیده بود هم خودش هم یارو رو با دیوار یکی می کردم.

فرانک جون گفت: وا! دختر یه کم رعایت کن. زشته. راست میگه. مرده و غیرتش. یعنی چی وایسادی با فروشنده شوخی می کنی؟ پسرداییت چی می گفت حالا؟ اصلاً چرا باید پسرداییت شمارتو داشته باشه؟ من نمی خوام طرفداری پسرمو بکنم. میگم درست نیست این کارا. به خاطر خودت میگم. پاکی دختر ارزش داره. به آبروت چوب حراج نزن.

تور توی دستش مچاله شد. به آبرویش چوب حراج زده بود؟ به خاطر این که ظهر توی مغازه از شوخی مغازه دار با دوستش خنده اش گرفته بود؟ چند ثانیه سر به زیر خندیدن اینقدر دعوا داشت؟

بیژن گفت: دست خودش نیست. یادش ندادن. همشون همینطورن. به زور دارم تحمل می کنم تا این نامزدی لعنتی تموم بشه بعد یادش میدم که رفتار صحیح اجتماعی چیه!

 

پریماه احساس خفگی می کرد. این همان بغض بود که بس فرو داده بود حالا داشت خفه اش می کرد؟ یا قلبش بود که از فشار داشت از کار می افتاد؟ هرچه بود اگر چند لحظه دیگر می نشست تمام می کرد.

گوشی اش را از روی زمین برداشت و برخاست. با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: تحمل نکن. اذیت میشی. تربیت هم نکن. آدم بشو نیستم. خداحافظ.

قدمی به عقب برداشت. دستبند سنگین نشان نامزدیش را باز کرد و روی میز عسلی گذاشت. دیگر زندانی این نامزدی نبود. بی اختیار فرو خورده خندید. خندید و رو گرداند. با قدمهای سریع از در بیرون رفت. کفشهای عروسکی اش را سر پایش انداخت. مانتویش را از جالباسی دم در برداشت. شالش را بدون این که ببیند توی آینه مرتب کرد. لحظه ی آخر کیفش را هم برداشت و بیرون دوید.

قبل از این که در را ببندد بیژن گفت: حتی یه لحظه فکر نکن که میام دنبالت. حالت که خوب شد خودت برگرد. خیلی کار داریم.

 

مات نگاهش کرد. باور نکرده بود که واقعاً دارد می رود! زود به خود آمد. در را بست و نفس عمیقی کشید. اما انگار ریه هایش پر از هوا نمی شدند. قلب فشرده اش انگار نمیزد. هنوز احساس خفگی می کرد. دست زیر گلویش کشید. اگر اینجا میمرد...

نگاهی به کوچه انداخت و فکر کرد: حداقل تو زندون نامزدی نمردم. الان آزادم. الان خوبم. اگه بمیرم دیگه آرزویی ندارم. فقط کاش تو این کوچه نباشم. این کوچه رو دوست ندارم.

تا سر کوچه دوید. مثل کابوس شده بود. هرچی می دوید کوچه تمام نمیشد. وقتی بالاخره سر کوچه رسید نفسش به شماره افتاده بود. ایستاد. رو به دیوار کرد. دکمه هایش را بالا پایین بسته بود. در حال نفس نفس زدن دکمه ها را دوباره بست. از گوشه ی چشم دوباره نگاهی به انتهای کوچه انداخت. دنبالش نیامده بود. نفسی به راحتی کشید. حالش بهتر شد. برگشت و جلوی یک تاکسی دست بلند کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
صبح جمعه تون به خیر و شادی
این قصه هم به سر رسید. نمی دونم چرا این چند وقت اصلاً حس نوشتن نداشتم. یه مدت نمی نویسم تا بتونم یه قصه ی درست و حسابی ردیف کنم ان شاءالله
خوب و خوش باشید همیشه


بنفشه در حالی که از توی آینه ها پشت سرش را بررسی می کرد و از پارک بیرون می آمد پرسید: چند وقته نامزدین؟

             

+: خیلی وقت نیست. یعنی هنوز نامزدی نگرفتیم که بگم از چه روزی... دو سه ماهه که بهم معرفی شدیم. عید قراره نامزدی بگیریم.

=: خب از کی نتیجه گرفتی قبولش کنی؟ همون روز اول از همدیگه خوشتون امد و تموم؟

 

+: نه بابا. اولش که هر دوتامون مخالف بودیم. به نظرمون زندگی مشترک سخت بود. اما کم کم راضی شدیم.

=: خب چه روزی بود؟

 

+: چی چه روزی بود؟

=: روزی که به این نتیجه رسیدین دیگه!

+: والا یادم نیست. کم کم پیش امد. روز خاصی نداشت.

 

=: روز آشناییتون چی؟

+: اونم دقیق یادم نیست.

=: اککهی! اینا رو آدم باید بدونه. سال به سال یقه ی طرف رو بچسبه کادو بگیره ازش! چقدر ساده ای تو!

 

بلوط از لحن پر از شوخی او غش غش خندید و گفت: ااا دیدی حالا؟ از این به بعد سعی می کنم خاطرم بمونه.

 

بنفشه غرغرکنان گفت: امیدوارم. اگه به توئه که بعد از عید میای میگیم چی شد؟ میگی یه روزش رفتیم محضر، یه روز دیگه هم جشن گرفتیم، یه روزی هم که عید نوروز بود، بعد دیگه اون وسطا عید دیدنی هم می رفتیم و اینا. تاریخای دقیقشو یادم نیست.

 

بلوط اینقدر خندید که چشمهایش به اشک نشست. بین خنده به زحمت گفت: دیگه روز عقدمو یادم نمیره. تازه اگه عقدی باشه. بابا گفته یکی دو سال دیگه.

 

بنفشه متعجب گفت: وا! یکی دو سال دیگه؟

بلوط کم کم آرام گرفت. سری تکان داد و با لحنی گرفته گفت: دلش نمیاد به این زودی ردم کنه.

 

بنفشه ضربه ی محکمی سر شانه ی او زد و گفت: خب غصه نخور تو هم. نامزدی خالی هم خودش صفایی داره. مثل ما. تازه از ما جلوترین. من هنوز جرأت نکردم به پدرام بگم بیاد خواستگاریم. یعنی به شوخی حرفشو می زنیم ها ولی هنوز هیهات تا جدی بشه. پدرام که به خاطر زدن این کافه تا خرخره زیر قرضه، منم که نمی تونم بابا رو ول کنم. حالا اجباراً اینجایم ولی خب هر فرصتی بشه یه سر میرم کاشون دستی به سر و روی زندگیشون می کشم و برمی گردم.

 

بلوط متفکرانه گفت: ان شاءالله درست میشه.

=: بعله. اینا مرگ نیست چاره نداشته باشه. خب اینم خیابونتون. حالا کجا برم؟

 

بلوط سر برداشت و نشانی دقیق را گفت. جلوی خانه پیاده شد. بعد از کلی تشکر از بنفشه وارد خانه شد. لباس عوض کرد و تصمیم گرفت سری به وجیهه خانم بزند. پیرزن تنها بود. داشت سیب درختی پر می کرد که خشک کند. بلوط کنارش نشست و در حالی که کمکش می کرد از بنفشه و مشکلات و شوخیهایش تعریف کرد.

 

خاله وجیهه متفکرانه گفت: یه نفر رو برای پدرش سراغ دارم. یه معلم مدرسه که اتفاقاً همون ساکن کاشانه. از شوهرش جدا شده. قبل از جداییش اینجا بود. یه آشنایی دوری باهم داریم. از زندگی که خسته میشد میومد پیشم درددل می کرد. زن خوبیه. یه پسرم داره که پیش خودشه. زن دوم شوهره نذاشته که پسرش اونجا بمونه. محبوبه هم از خدا خواسته رفت حضانتشو گرفت و بردش پیش خودش. پسرش نوجوونه. خیلی بچه ی مظلوم و مهربونیه.

 

 

بلوط ذوق زده به بنفشه اطلاع داد. ده روزی طول کشید تا پدر بنفشه و محبوبه خانم ملاقات کردند و آشنا شدند. یکی دو ماه هم به آشنایی گذشت و بالاخره اواخر اسفند بود که در همان کاشان ازدواج کردند. بلوط تلفنی با بنفشه حرف میزد و با کمک عکسهایی که بنفشه می فرستاد در جریان لحظه لحظه ی برنامه ها بود و لذت می برد. عکسها را به خاله وجیهه هم نشان می داد و پیرزن هر بار خدا را شکر می کرد.

 

نزدیک عید بلوط و نجات هم راهی کرمان شدند. توی راه بودند که پروانه خانم به نجات زنگ زد و ذوق زده گفت که دکترالوندی رضایت داده که عید مراسم نامزدیشان همراه با عقد باشد. همان موقع مادر بلوط هم زنگ زد و همین مژده را به او داد. بلوط و نجات هیجان زده به کرمان رسیدند.

 

دکترالوندی یک جشن نامزدی مفصل تدارک دیده بود. تمام اقوام از اقصا نقاط کشور دعوت داشتند. بلوط و نجات که دیدند اینطور است، از بنفشه و پدرام هم خواهش کردند که بیایند.

 

آقای صفایی تعارف کرد که جشن در خانه ی آنها برگزار شود. بلوط هم چون عاشق آن خانه بود اصرار کرد که بابا قبول کند. بالاخره با کلی اصرار دکترالوندی قبول کرد که تمام مخارج را به عهده بگیرد ولی جشن در خانه ی آقای صفایی برگزار شود.

 

جشنی پر از شور و سرور و خوشحالی برای دو پرنده ی عاشق که زندگی تازه را در کنار هم آغاز کنند.

 

شاذه

24/10/95





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
از عصر تا حالا بساطمو پهن کردم که بنویسم ولی مگه میشه؟ یکی میاد یکی میره. زنده باشن الهی. تا جواب یک دو سه چهار رو بدم شد یازده شب، اصلاً یادم رفت چی می خواستم بنویسم! فعلاً همینو داشته باشین ان شاءالله قسمت بعدی زودتر برسه.

آبی نوشت: شروع کردم ورزش. خدا کنه ادامه بدم و یه کمی وزن کم کنم بسلامتی.


بلوط غرق در کتابش بود که نجات وارد شد. اول متوجه ورودش نشد. ولی از گوشه ی چشم دید که کافه چی از پشت یخچالش بیرون آمد. چند لحظه روبروی کسی ایستاد و بعد ناگهان در آغوشش کشید. دقیقتر که نگاه کرد متوجه شد طرف نجات است!

کتابش را آرام بست و برخاست. بنفشه هم کنارش خزید و زیر گوشش پرسید: پسره رو می شناسی؟

+: نامزدمه.      

=: ایول! نامزد داری؟ خیلی کارت درسته جوجه!

خنده اش گرفت. صدای خنده اش باعث شد مشتری میز کناری برایش چشم غره برود و نجات هم بالاخره دل از کافه چی بکند. برگشت و با خوشحالی به طرفش آمد. در حالی که می کوشید صدایش بلند نشود گفت: سلام. بیا ببین کی اینجاست.

 

بلوط با کنجکاوی میز را دور زد و به طرف کافه چی رفت. نجات خوشحال معرفی کرد: ایشون رفیق شفیق دوازده سال مدرسه ی من که بعد از دیپلم ندیده بودمش، پدرام خان گل بلبل. ایشونم بانوی گرامی بنده بلوط خانم.

 

پدرام و بلوط اظهار خوشوقتی کردند. نجات دوباره ضربه ی دوستانه ای سر شانه ی پدرام زد و گفت: باورم نمیشه. خیلی خوشحالم دوباره دیدمت. چند ساله اصفهانم کاش می دونستم اینجایی.

=: اینجا نبودم. کاشان بودم. تازه شیش ماهه امدم و اینجا رو باز کردم. خونوادم کاشونن.

_: ها یادمه به خاطر مریضی مادربزرگت و بازنشستگی بابات جمع کردین رفتین.

بنفشه پرسید: چرا منو ندیده می گیرین؟ چرا منو معرفی می کنین؟ چرا قبولم ندارین؟ الان دچار کمبود توجه میشم میرم معتاد میشم همه اش تقصیر شما دوتاست.

پدرام خندید. دست روی شانه ی بنفشه گذاشت و گفت: نه تو غصه نخور عزیزم. نجات جان اینم عشق من بنفش پررنگ.

 

=: دهه پدرام! بنفش پررنگ خودتی! درسته سبزه ام ولی دلیل نمیشه به روم بیاریم. بعد صبر کن ببینم. نجات و بلوط؟ چقدر اسماتون بامزه ان! من و بلوط همکلاسیم و همین امروز باهم دوست شدیم.

 

نجات با لبخندی پرمهر گفت: خیلی از آشناییتون خوشوقتم. بیشتر از این خوشحالم که بلوط دوست خوبی پیدا کرده. اینجا غریب و تنهاست. منم دانشگاه صنعتیم نمی رسم زیاد بیام این طرف.

 

=: خودم هواشو دارم. خیالتون تخت.

 

کمی بعد آخرین مشتری که برخاست، پدرام کرکره را پایین کشید. هنوز در بسته نشده بود که بنفشه با صدای بلند گفت: آخیش داشتم خفه می شدم بس یواش حرف زدم! بابا ببند این دکه رو! یا اقلاً کتابا رو جمع کن!

 

بلوط غر زد: ا بنفشه! خیلی جای باحالیه! دنج و باصفا! من که کیف کردم. دلم می خواد هرروز درس و مشقمو بیارم پهن کنم اینجا بشینم صفا کنم.

 

پدرام با لبخند گفت: کافه ی خودتونه. تشریف بیارین.

 

بنفشه پشت یخچال رفت. از سماور کنار یخچال یک لیوان چای ریخت و پرسید: کسی چایی می خوره؟

نجات سر برداشت و پرسید: نیکی و پرسش؟

بلوط با لبخند گفت: منم می خورم.

 

پدرام یک صندلی عقب کشید و گفت: بفرمایید بشینین.

 

بعد هم رفت و از توی یخچال یک ظرف کیک و چند ساندویچ کوچک آورد. دور هم نشستند و دوستانه گپ زدند. بنفشه خیلی بامزه بود. اینقدر شوخی کرد که اشک بلوط را از فرط خنده در آورد.

 

بالاخره نجات بود که یادآوری کرد که غروب شده است و بلوط باید به خانه برگردد تا خاله وجیهه نگران نشود.  

 

بنفشه هم برخاست و گفت که او را می رساند و خودش به خوابگاه می رود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون به خیر و شادی
اینم قسمت بعدی:


بی ربط نوشت: شدم 69 کیلو انگیزه بدین برم تو رژیم


صبح روز بعد با درد پایش چشم باز کرد. دست برد گوشی اش را از بالای سرش برداشت. نجات نوشته بود: سلام

خوبی؟

دارم میرم دانشگاه

ولی بازم کاری داشتی زنگ بزن

 

 

روی تخت نشست و نوشت: سلام خوبم نگران نباش. منم میرم دانشگاه

 

 

نزدیک ظهر بود که کارش تمام شد. خبری از نجات نداشت. پایش درد می کرد. جلوی در دانشگاه ایستاده بود که یک نفر دست روی شانه اش گذاشت. برگشت. یکی از همکلاسیهایش بود. دختر درشت هیکل چشم ابرو مشکی جذابی بود. با لبخند گفت: سلام. من بنفشه ام.

 

بلوط لبخندی زد و سر تکان داد. با مکثی گفت: سلام. منم بلوطم.

 

=: آره اسمتو وقت حضور غیاب شنیدم. هم قیافت بانمکه هم اسمت. ترم دویی؟

+: اوهوم.

=: ترم قبل کجا بودی؟ ندیدمت تا حالا.

+: یزد بودم. جابجا شدم.

=: اوه که اینطور. حالا کجا میری؟ بیا برسونمت.

بلوط با کمی شک نگاهش کرد. دختر خوبی به نظر می رسید. اما نمیشد به این سرعت اعتماد کند. پس با احتیاط گفت: ممنون. مزاحمت نمیشم. راستش دلم می خواست برم یه کافی شاپ همین حوالی. ولی بلد نیستم. جایی رو سراغ داری؟

 

=: البته! یه درجه یکشو سراغ دارم. سوار شو بریم. رخش من اونجاست.

رخشی که می گفت یک پیکان نسبتاً تمیز بود. بلوط انتظارش را نداشت. ولی بنفشه راضی به نظر می رسید و مرتب شوخی می کرد.

با خوشحالی پرسید: چرا اینجوری نگاه می کنی؟ افتخار نمیدین سوار شین؟ ببخشید پورشه ندارم. یعنی دارما! از اون سفارشیاش قراره کارخونه برام بزنه. گفتم روکش صندلیاش سبز کاهویی باشه، حالا رفتن بازار رومبلی سبز کاهویی بخرن! سوار شو دختر.

خودش سوار شد و در کنار راننده را از تو باز کرد. بلوط هم با احتیاط سوار شد.

 

=: کمربندتو ببند شازده خانوم. درسته پورشه نداریم ولی جریمه خورمون ملسه.

 

بلوط کمربند کهنه را کشید تا سر جایش جفت شد و لبخند خجولی به بنفشه زد. پرسید: تو هم ترم دویی؟

 

=: یس! با کلی زد و بند قبول شدم. درسخون نبودم که! کار می کردم. تو یه تولیدی لباس فروشنده بودم. به اصطلاح ویزیتوری می کردم. جنس می بردم تو مغازه ها می فروختم. این رخش رو با پول خودم خریدم. ولی بابا خیلی دلش می خواست درس بخونم. منم جونم بابامه. دیگه ماشین رو که خریدم کار رو بوسیدم گذاشتم کنار. نشستم بکوب خوندم تا قبول شدم. حالا اگه فرصتی بشه یه خرده کاریایی می کنم. همین قدر که خیلی دستم جلوی باباهه دراز نباشه. ولی دیگه کار دائم ندارم.

 

+: اهل کجایی؟

=: اهل کاشانم. روزگارم ای بد نیست. تکه نانی دارم و سر سوزن ذوقی. با یه بابای مهربون و یه پیکان عالی!

+: مامانت چی؟

=: هعی.... عمرشو داد به شما... باباهه تنهاست که دلم گیرشه. هرچی میگم بیا زن بگیر قبول نمی کنه. خجالتیه. باید خودم براش آستین بالا بزنم. کیس خوب سراغ نداری؟ دور و بر سن چهل و پنجاه؟

بلوط با خنده پرسید: چی بگم؟ خواهر برادرم نداری؟

=: چرا. یه خواهر دارم که شوهر کرده. با یه داداش کوچیک درسخون دبیرستانی که مدام داره می خونه که دو سه سال دیگه یه راست بره دانشگاه تهران انشاءالله... باباهه همدمی نداره.

+: انشاءالله جفتشو پیدا کنی دلت آروم بگیره.

=: ایشششالا... ببینم تو کجایی هستی؟ کجا بودی؟ کجا میری؟

+: کرمونیم. ترم اول یزد بودم. ترم دوم اینجا. بقیه شم معلوم نیست. هرچی قسمت باشه.

=: بسلامتی. بفرما. اینم کافی شاپ عشقولی من. بفرمایید.

 

 

پیاده شدند. کافی شاپی که می گفت جای روح نوازی بود. با دکور و وسایل سفید و دوست داشتنی. قفسه های سفید مملو از کتاب و یک تخته سیاه بزرگ با ظرفی از گچهای سفید و رنگی پای آن که هرکس جمله ای، شعری، پندی بر آن نوشته بود. در واقع یک کافه کتاب آرام و دلپذیر بود.

چند نفری این طرف و آن طرف مشغول مطالعه و نوشیدن چای یا قهوه بودند. پشت یکی از میزها نشست.

بنفشه پشت یخچال رفت. سعی می کرد مزاحم مطالعه ی افراد نباشد و سر و صدا نکند. ولی  هیجان درونیش از حرکاتش فوران می کرد. با ذوق و شوق با مرد جوان پشت دخل حال و احوال کرد.

بعد دوباره برگشت. کنار بلوط نشست و یواش پرسید: منو رو دیدی؟ چی می خوری؟

بلوط هم به تبعیت از او زمزمه کرد: یه شیرکاکائوی داغ.

=: آفرین! کارت بیسته. این پسره هم کاکائوهاش حرف نداره.

بلوط نگاهش کرد و با لبخند پرسید: دوستته؟

بنفشه که داشت بلند میشد دوباره نشست. آرام پرسید: دوستمه؟ هوم.... دوستمه. بابام که زن گرفت فرداش باهاش عروسی می کنم. صبر کن ببین. از همین الان دعوتی. بذار برم برات شیرکاکائو بیارم. یه کتابم بردار سرت گرم شه. اینجا نمیشه خیلی حرف زد. مردم حواسشون پرت میشه.

 

بعد هم به سرعت به طرف پسر جوان رفت که با لبخند و نگاهی پرمهر منتظر بازگشتش بود.

 

بلوط عکسی از روبرویش گرفت. برای نجات فرستاد و نوشت: یه کافه کتاب دنج! عاشقش شدم.

نجات فوراً نوشت: کجاست؟

بلوط از پنجره بیرون را نگاه کرد. سر یک کوچه روبرویش اسم خیابان و شماره ی کوچه بود. برای نجات نوشت.

_: خوبه به مسیرم می خوره. بیست دقه دیگه اونجام. بمون بیام.

+: منتظرتم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
شبتون بخیر
یه پست کوچولو داشته باشین
ان شاءالله بتونم زود بیام


بعداً نوشت: اینو دیشب فرستادم باز رفته قاطی چرکنویسا

سر شب بود که بلوط بالاخره از خواب بیدار شد. پتوی سنگینی که رویش بود را کنار زد و خواب آلوده سر جایش نشست. هنوز گیج بود. نجات هم وسط اتاق کنار کتاب و کاغذهایش خوابش برده بود.

بلوط گیج و منگ نگاهش کرد. کم کم موقعیتش و حرفهایی که زده بود را به خاطر می آورد. پشیمان شد ولی هنوز گیجتر از آن بود که عکس العملی نشان بدهد.

گوشی نجات زیر پهلویش لرزید و باعث شد از خواب بپرد. چشم بسته گوشی را برداشت و بالاخره پلک باز کرد. یک پیام تبلیغاتی بود.

 

هوا تاریک بود و فقط نور چراغ کوچه کمی اتاق را روشن می کرد. سر جایش نشست. با دیدن بلوط که نشسته بود از جا پرید. چراغ را روشن کرد و با نگرانی پرسید: حالت خوبه؟

بلوط که نور چشمش را زد، دستهایش را جلوی صورتش گرفت و نالید: خوبم.

_: آماده شو بریم بیمارستان. اینجوری خیالم راحت نمیشه.

بلوط شالش را که روی شانه هایش افتاده بود را بالا کشید و مرتب کرد. سر به زیر و خجالت زده پرسید: من.... من حرفی زدم یا خواب دیدم؟

نجات که داشت میرفت که حاضر شود برگشت و گفت: خیلی حرفا زدی. کدومشو میگی؟

بلوط با ناراحتی گفت: یه حال عجیبی داشتم. یه حالی... درد داشتم ها ولی انگار خوش بودم. خدای من چی گفتم!

دوباره صورتش را با دستهایش پوشاند و التماس کرد: ببین نشنیده بگیر. مزخرف گفتم.

نجات با بی حوصلگی گفت: می دونم مزخرف گفتی. و الا نه عاشق چشم و ابروی منی نه زود عروسی کردن. پاشو باید بریم بیمارستان. می تونی راه بری؟

بلوط به زحمت ایستاد و گفت: پام درد می کنه ولی می تونم راه برم. احتیاجی به بیمارستان نیست. من خوبم. یه آژانس برام بگیر برم خونه. خاله وجیهه نگران میشه. همین روز اولی بخوام دیر برم خیلی زشته.

_: زنگ بزن بهش بگو امشب نمیای. نمی تونم تنها ولت کنم.

+: وای نه نجات! یعنی چی اینجا بمونم؟ میرم خونه. خواهش می کنم زودتر برام ماشین بگیر.

_: سرت درد نمی کنه؟

+: نه فقط گیج و ویجم. هنوز خوابم میاد.

_: مطمئنی جاییت نشکسته؟ بلوط لج نکن. بیا بریم چار تا عکس بگیریم من خیالم راحت شه.

+: حالم خوبه نجات. بذار برم بخوابم. یه ماشین برام بگیر.

 

نجات پوف کلافه ای کشید. به آژانس زنگ زد. تا آرام آرام از پله ها پایین بروند ماشین هم رسید. بلوط که سوار شد نجات هم ماشین را دور زد و کنارش نشست. نشانی را داد.

بلوط متعجّب پرسید: تو کجا میای؟

نجات فقط چپ چپ نگاهش کرد و غرید: نمی تونم اینطوری ولت کنم.

بلوط بی حوصله گفت: من خوبم!

نجات بازهم عصبانی غرید: بله می دونم.

 

بلوط هم کلافه رو گرداند. خیلی خوابش می آمد. کمی بعد کیفش را روی شیشه ی ماشین و سرش را روی کیفش گذاشت و خواب رفت.

به خانه ی وجیهه خانم که رسیدند نجات سر شانه ی بلوط زد و آرام گفت: پاشو. رسیدیم.

حساب راننده را کرد و بلوط خواب آلوده را به خانه برد. بلوط لب تختش نشست و گفت: لازم نبود تا اینجا بیای. الان دوباره باید یه عالمه پول بدی برگردی.

_: می دونی از ظهر تا حالا چی بهم گذشته؟ بیمارستانم که نمیای خیالم راحت شه.

+: از بیمارستان بدم میاد.

_: طبیعیه. بیمارستان جای دلپذیری نیست. ولی گاهی آدم مجبوره بهش مراجعه کنه.

+: می دونم ولی حالمو خیلی بد می کنه. تا بتونم نمیرم. الانم خوبم فقط خوابم میاد.

_: شام بخور بعد بخواب. چی می خوری؟

+: شیر و کیک هست همونو می خورم. نهار زیاد خوردم.

نجات دو قوطی کوچک شیر را از توی جعبه جدا کرد. کیک هم برداشت و به طرفش گرفت. پرسید: برات باز کنم؟

+: باز کنی؟! نجات حالم خوبه.

نجات لب تخت با کمی فاصله از او نشست. در حالی که نی را توی قوطی شیر فرو می کرد، گفت: ها خوبی. از این که دوباره تلخ شدی مشخصه.

+: آقای شیرین بیان تلخ نیستم. خوابم میاد.

_: شامتو بخور بخواب. منم کم کم میرم. ولی هروقت هرساعتی دیدی مشکلی هست بهم زنگ بزن بلوط. خواهش می کنم.

 

توی  نگاهش چیزی بود که بلوط سر به زیر انداخت و با ملایمت گفت: زنگ می زنم. من که جز تو کسی رو اینجا ندارم.

_: می گردم برای بعد از عید یه خونه وسط راه دو تا دانشگاه پیدا می کنم. باباتم قانع می کنم. اینطوری اصلاً نمی تونم درس بخونم. همه اش حواسم پیشته که داری چکار می کنی.

+: بذار دو روز بگذره بعد اینا رو بگو!

_: من تکلیفم با خودم مشخصه. تو اگه شک داری دیگه نمی دونم.

+: من شک ندارم نجات. فقط نمی تونم همه چی رو یهویی باهم تصور کنم.

 

نجات قوطی خالی شیرش را توی دستش فشرد و در حالی که برمی خاست گفت: باشه. یادت نره. کاری داشتی زنگ بزن. نگی خوابه و راهش دوره و این حرفا. هر مشکلی باشه خودمو می رسونم.

بلوط هم از جا برخاست و آرام گفت: ممنونم نجات. به خاطر همه چی.

نجات لبخندی زد. دستش را بالا آورد. با سر انگشتانش آرام گونه ی بلوط را نوازش کرد. بعد دستش را پایین انداخت و برگشت. خداحافظی کرد و با بی میلی از در بیرون رفت.

بلوط چند لحظه مبهوت همان جا ماند. ضربانش بالا رفته بود و برای اولین بار دلش می خواست نجات بماند. صدای در خروجی را که شنید به خود آمد. تکانی خورد و از اتاق بیرون رفت. مسواک زد و برگشت. لباس عوض کرد. ذهنش هنوز خسته بود و خیلی زود خوابش برد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امشب


بعدازظهر بود و کوچه خلوت. موتورسوار کلاه ایمنی اش را برداشت و با ناراحتی نالید: یا قمر بنی هاشم! خانم چرا وسط کوچه ای؟

نجات ترسان و لرزان داد زد: چشم و چارت کجاست فرهاد؟ بدو یه ماشین بگیر بریم بیمارستان.

بلوط اما روی زمین نشست. خودش را تا کنار دیوار عقب کشید و گفت: نه بیمارستان نمیام. حالم خوبه. یه دقه میشینم حالم جا میاد.

نجات کنارش زانو زد و با نگاهی خیس دستش را گرفت. آرام گفت: میریم بیمارستان. اینطوری خیالم راحتتره.

فرهاد که نمی دانست ناراحت باشد یا متعجب پرسید: خانم با تو هستن؟

بلوط سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست.

نجات آرام روی گونه اش زد و گفت: بلوط... بلوط نخواب. فرهاد زنگ بزن اورژانس. چرا مثل بز وایسادی؟

بالاخره فرهاد تکانی خورد و به اورژانس زنگ زد. گوشی را توی جیبش گذاشت و گفت: الان آمبولانس میاد.

بعد سر پا نشست و پرسید: نجات چیزی از تو خونه می خوای بیارم؟

نجات با پریشانی گفت: نه بابا چی می خوام؟ هان. برو یه آب قند بیار. بدو.

=: باشه.

با عجله به طرف خانه رفت. پله ها را دو تا یکی طی کرد و کمی بعد با یک لیوان آب قند برگشت. فرهاد لیوان را جلوی دهان بلوط گرفت و گفت: یه کم از این بخور.

بلوط نالید: نمی خوام بابا. الان نهار خوردم.

_: یه کم بخور. خواهش می کنم. الان آمبولانس میاد. بخور.

بلوط جرعه ای نوشید. شیرینی اش دلش را زد. رو گرداند و گفت: نمی تونم. خوبم بابا.

 

بالاخره آمبولانس رسید. دو نفر سفیدپوش پیاده شدند و بلوط را معاینه کردند. ظاهراً مشکل خاصی نداشت. فقط کوفته شده بود. بلوط هم لج کرد و هرچه گفتند برای معاینات بیشتر به بیمارستان برود، نرفت که نرفت.

بالاخره پرستار کلافه گفت: حداقل بیا تو ماشین بهت یه مسکّن بزنم. ولی حواست باشه. اگه دردات آروم نگرفت، حتماً مراجعه کن.

بلوط با چشمهای پر اشک گفت: چشم.

مسکن تزریق شد و دخترک اشک آلود از ماشین پیاده شد.

پرستار دوباره گفت: ضمناً اگر می خوای از ضارب شکایت کنی باید بری پزشکی قانونی.

فرهاد با ندامت نگاهش کرد. بلوط هم گفت: نه شکایتی ندارم.

آمبولانس رفت و نجات به اصرار بلوط را از پله ها بالا برد تا کمی استراحت کند. فرهاد را هم پی نخود سیاه فرستاد که خانه نباشد.

 

بلوط روی کاناپه ی زهوار در رفته دراز کشید. نجات دو سه بالش زیر سرش گذاشت و گفت: ولی اگه می رفتیم بیمارستان خیالم راحتتر بود.

بلوط نرم خندید و با ادا گفت: بیمارستان دوست ندارم.

نجات متحیر به او نگاه کرد. بلوط دوباره خندید و گفت: وای نجات اینجوری نگاه می کنی خیلی بامزه میشی.

و باز مستانه خندید.

نجات حیرتزده پرسید: اون پرستاره چی بهت زد؟

بلوط موهای پریشانش را بالای بالش رها کرد و گفت: نمی دونم چی زد. یه کم درد دارم. ولی حالم خیلی خوبه. می دونی نجات هیچ وقت به این خوبی نبودم.

نجات با کمی ترس گفت: دارم می بینم. میرم برات یه کم آب بیارم.

+: آب قند نیاری ها! حالمو بهم می زنه. وای نجات من تا... حالا... تصادف نکرده بودم.

صدایش رفته رفته شل شد تا رو به خاموشی رفت.

 

نجات وحشتزده برگشت و کنار مبل زانو زد. دستش را ملایم توی صورت او زد و با نگرانی گفت: بلوط؟ بلوط خوبی؟ بلوط نخواب.

بلوط چشم باز کرد و با لبخندی خمار گفت: من بیدارم. خیلی حالم خوبه. تو نگران چی هستی؟

نجات کلافه دستی به پیشانی خودش کشید و گفت: ای خدا. سرتم که به جایی نخورده. پاشو بریم بیمارستان. پاشو.

بلوط دستش را گرفت و با همان لحن شاد و شل و ول پرسید: به خاطر این که حالم خوبه باید برم بیمارستان؟ من خوبم. خیلی خوبم. احساس می کنم سبک شدم. می تونم پرواز کنم. نجات تا حالا پرواز کردی؟

 

نجات دو دستی توی سر خودش کوبید. گوشیش را برداشت و شماره ی فرهاد را گرفت. هنوز فرهاد الو را درست نگفته بود که نجات به تندی پرسید: فرهاد کجایی؟

فرهاد هم نگران شد و با عجله گفت: من همین دور و بر. بیام خونه؟

_: نه برو اورژانس ببین اینا چه کوفتی به بلوط زدن؟ توهم زده. اگه خطرناکه بیارمش بیمارستان. ولی اول باید بدونم چی بوده.

=: گفت فقط یه مسکّن زدم. چیز مهمی نبود. ولی چشم. الان میرم می پرسم. الان حالش دقیقاً چطوریه؟

نجات با ترس به بلوط که داشت آواز می خواند نگاه کرد. بریده بریده گفت: توهم زده. چرت و پرت میگه. شایدم به خاطر ضربه باشه نه مسکّن. نمی دونم. برو بپرس. خبرشو زود بده.

 

قطع که کرد بلوط خندید و پرسید: بقیه اش چی بود؟ یادم رفت. حتی یه آواز رو کامل حفظ نیستم. هی پسره ی نابغه ناراحت نیستی من هیچی بارم نیست؟

 

نجات روبرویش روی زمین نشست. به دیوار تکیه داد و با نگرانی سرش را به نفی تکان داد.

 

بلوط با همان سرخوشی گفت: اینجوری نگام نکن. برام نقشه نکش. من بیمارستان نمیام. دوست ندارم. بیمارستان نمی خوام. از لباس سفیدا بدم میاد.

نجات به تلخی گفت: باباتم یکی از اون لباس سفیداست.

+: بابا تو خونه که روپوش سفید نمی پوشه. میدونه که می ترسم. دوست ندارم. من نمی خوام. وای نجات دوسِت دارم.

نجات پوزخندی زد و سر تکان داد.

+: تو خوشحال نیستی عاشقتم؟ من خیلی خوشحالم. عشق خیلی خوبه. حال آدمو خوب می کنه. کاش زودتر عروسی کنیم. بریم خونه ی خودمون. یه خونه ی خوشگل با یه عالمه بچه.

 

نجات آهی کشید و سرش را عقب برد. گوشی اش را بالا گرفت و با پریشانی نگاهی کرد.

 

+: نجات تو عاشقمی؟ ... هان؟ نجات حالت خوب نیست؟ معلومه که عاشقی... خیلی نگرانی... خیلی بامزه شدی... چه خونه ی شلوغ پلوغی دارین. خونه ی دانشجوییه دیگه. شلوغ و بوگندو! منم خونه ی دانشجویی دارم. اتاق دانشجویی... کم کم شلوغ میشه.

 

و غش غش خندید. بعد آرام گفت: خوابم میاد.

سرش شل شد و یک دفعه خواب رفت. با موهای نرمی که دورش ریخته بود و صورتی که مثل فرشته ها لطیف و ناز بود. نجات دیگر سعی نکرد بیدارش کند. نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.

با صدای زنگ گوشیش با عجله تماس را برقرار کرد و از در بیرون رفت. وسط راه پله نشست و گفت: الو فرهاد... بگو...

 

=: سلام نجات. پرستاره رو پیدا کردم. با یه دکترم حرف زدم. یعنی با پرستاره باهم بودیم. کلی باهم بحث کردن. گفتن اگه سرش به جایی نخورده تاثیر همین مسکّنه.

_: سرش که به جایی نخورد. من دیدم تو هم دیدی. صد بار صحنه ی تصادف رو تو ذهنم مرور کردم. مطمئنم سرش به جایی نخورده. من فکر کردم پاش شکسته که پرستاره گفت ضرب دیده.

=: منم مطمئن بودم نخورده. گفتن اثر همین مسکّنه. برای بعضیها اینجوریه. کاریشم نمیشه کرد. باید صبر کنی اثرش چند ساعت دیگه تموم میشه. بعدش درد داره. باید مسکّن بخوره.

_: من غلط بکنم بهش مسکّن بدم. اگه خیلی درد داشت زنگ می زنم از باباش می پرسم که چی براش خوبه. باباش دکتره، سابقه شو حتماً داره.

=: کارت در اومد. هنوز هیچ جا نبوده! میگن چه بلایی سرش آوردی؟ ببین همه چی رو بنداز گردن من. هر خسارتی خواستن میدم.

_: الان دعوا سر خسارت نیست. سلامتیشه.

=: هنوز داره چرت و پرت میگه؟

_: نه خواب رفت. امدم بیرون دارم حرف می زنم. برم پیشش.

=: برو داداش. کاری داشتی زنگ بزن.

_: باشه.

 

قطع کرد. با بی حالی برخاست و بدن خسته و سنگینش را توی اتاق کشید. نگاهی به دخترک زیبارو انداخت و دوباره روبرویش نشست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
جمعه شبتون به خیر و شادی
بعد از چند وقت دو تا پست داریم

صبح جمعه نجات برای بلوط نوشت: همین یه جمعه رو قبل از دانشگاه بیکاریم. میای بریم یه طرفی؟

+: آخ جون میشه بریم آثار باستانی ببینیم؟ همیشه آرزو داشتم بیام معماری اصفهان رو ببینم. یزد قبلاً هم رفته بودم. هر سفر که می رفتیم دایی یکی دو جا می بردمون. ولی اصفهان رو ندیدم.

_: حتماً. یه چلو کباب توپم بهت میدم انگشتاتو باهاش بخوری.

+: نجات بی خیال. چلوکباب نمی خوام. فقط می خوام بگردم. پولاتو خرج نکن.

_: شرمنده نکن. بذار یه روز مهمونت کنم.

+: باشه.

 

گردششان با میدان نقش جهان و کالسکه سواری شروع شد و با بازدید از مسجد امام ادامه پیدا کرد. ظهر هم تاکسی گرفتند و تا نزدیک خانه ی نجات به رستوران خوبی که می شناخت رفتند. ظاهرش ساده و کوچک بود. اما نجات گفت: نگاه به ظاهرش نکن. کبابش حرف نداره. این طرفا از هرکی بپرسی اینجا رو نشونی میدن.

بلوط خندید و گفت: من که حرفی نزدم. خیلی هم گشنمه.

نجات چند لحظه متفکرانه نگاهش کرد و بعد به راه پله ی رستوران که به طرف پایین می رفت اشاره کرد و گفت: بفرمایید.

بلوط قدمی پیش گذاشت و گفت: چپ چپ نگاه می کنی. چی شده؟

_: اینقدر امروز شیرین شدی که یه لحظه نگران شدم که دارم خواب می بینم!

بلوط غش غش خندید و در حالی که پایین می رفت گفت: من که ده بار گفتم بذار من تکلیفم معلوم بشه بعد خوب میشم.

_: متشکرم. ولی این خیلی نشونه ی خوبی نیست ها!

+: چطور مگه؟

_: اگه قرار باشه تا تقی به توقی بخوره منو بذاری کنار خیلی نامردیه. ضمناً هنوز منو پا در هوا نگه داشتین و یه جواب درست بهم ندادین.

 

ضمن اعتراض خواست یک صندلی را برای بلوط عقب بکشد ولی بلوط میز را دور زد و روی صندلی روبرویی نشست.

نجات سر برداشت و نگاهش کرد. بعد آرام دستش را عقب کشید و روی صندلی بعدی با زاویه ی نود درجه نسبت به بلوط نشست.

بلوط متعجب پرسید: چی شد؟ خب همون جا می نشستی.

_: اینجا چند تا مسئله ی کوچیک پیش امد. من اون صندلی رو داشتم برای تو می کشیدم که رفتی این طرف نشستی.

+: جداً؟! وای چه رمانتیک! دفعه ی بعد قبلش بهم بگو حواسم باشه.

نجات غش غش خندید و بلوط خندان پرسید: حالا اون صندلی رو به نام من زده بودی که امدی این طرف نشستی؟

_: نع! دیدم یه سوال بحث برانگیز پرسیدم که هنوز بهم جواب ندادی. روانشناسا میگن اگه می خوای با یکی بحث کنی روبروش ننشین. حالت تقابل ایجاد می کنه دعوا میشه. گفتم یه بار گوش بحرفشون کنم بلکه یه امروز که تو شیرین عسل شدی دوباره تلخ نشی. حالا اینا به کنار. تکلیف من چیه؟

+: عجب! این روانشناسا به چه چیزایی فکر می کنن! چه تکلیفی؟ ما که جواب دادیم. عید نامزدی می گیریم. هروقتم بابا صلاح بدونه عقد و عروسی. مشکلت چیه؟

_: مشکل که ندارم ولی اگه اجازه میداد عقد ببندیم خیلی خیالم راحتتر میشد.

+: چرا آخه؟

_: تو شهر غریب... تنهایی...

+: اولاً که تنها نیستم. نامزدم مثل شیر مراقبمه...

_: الان گوشام مخملی J

+: نه دارم واقعیتو میگم. خاله وجیهه هم هست. محله هم که دیدی. محله ی خوبیه. بابا هم که با همه حال و احوال کرد و منو دیدن و شناختن. خیالم راحته.

نجات منوی باز را جلوی او گذاشت و گفت: با تمام این احوال... دلم می خواست...

+: ول کن این حرفا رو! من الان کاملاً آمادگی اینو دارم که از گشنگی زار زار گریه کنم. چی بخوریم حالا؟ بیا خودت انتخاب کن.

نجات نگاه ناراحتی به منو انداخت و بعد با لحنی شاد گفت: خودت انتخاب کن. گرون ترینشو! من هرروز حاتم بخشی نمی کنم. می خوام این اولین بار برات خاطره بشه. چل سال دیگه برای نوه هامون تعریف کنی.

بلوط خندید و سر تکان داد. بالاخره گفت: باشه. پس چلو با فیله کباب. با نوشابه، سالاد و ماست موسیر.

_: به روی چشم. منم باقلاپلو با ماهیچه می خورم.

 

بعد از نهار خوشحال و خندان بیرون آمدند. نجات گفت: بیا بریم یکی از آثار باستانی مهم اصفهان رو بهت نشون بدم.

+: جداً؟ کجاست؟

_: بیا تا بهت بگم.

ربع ساعتی توی خیابان قدم زدند تا این که نجات توی یک کوچه پیچید. بلوط متعجب گفت: اینجا که آثار باستانی نیست.

نجات با خنده گفت: نه نیست. ولی اون بالاخونه رو می بینی؟ قصر استیجاری بنده است.

+: اوه چه شیک!

_: خیلی! افتخار میدین یه چایی در خدمتتون باشیم؟

+: نه خواهش می کنم. نمیام. بریم یه جای دیگه رو ببینیم.

_: بلوط خسته ام. بیا یه دقه بریم بالا.

+: باشه. خسته ای. یه آژانس بگیر من میرم خونه.

و با غیظ چرخید که واقعاً برود. همان موقع یک موتورسوار توی کوچه پیچید و قبل از آن که متوجه شود به بلوط برخورد کرد. بلوط محکم به زمین خورد و باعث شد همزمان ناله ی خودش و موتورسوار و نجات بلند شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید که این روزا پستا اینقدر نامنظم و کم شده
کمرم خیلی درد می کرد. چند سری هم مهمون داشتم نشد زودتر بیام
الانم باز با یه پست کوچولو امدم
خدا بخواد یه کم خلوت شدم
خدا کنه بتونم پست بعدی رو زودتر و زیادتر بذارم



با صدای گوشی اش از خیالاتش بیرون آمد. صفحه ی تلگرام را باز کرد. نجات نوشته بود: بلوط جانم، هنوزم نمی خوای جواب بدی؟ کوتاه بیا خانم. ما یه غلطی کردیم. تو تعطیلاتیم مثلاً. دارم بخار میشم از بیکاری. با اون خط و نشونی که بابات کشید جرأت ندارم بگم بیا بریم باهم یه دوری بزنیم.

بلوط چند بار نوشته اش را خواند و بعد نوشت: من هیچ جا نمیام.

_: اوه خدای من! هنوز عصبانیه. سلاملیکم

+: علیک سلام

_: برنامه ی اصفهانت چی شد؟ نگو منتفیه!

+: منتفی نیست. بابا گفت میاد اصفهان وجیهه خانم رو ببینه. اگه به نظرش خونه اش امن بود همونجا میمونم.

_: بر این مژده گر جان فشانم رواست! واقعاً داری میای؟ شوخی که نمی کنی؟

+: من با تو شوخی دارم؟

_: نه والا! ما که هرچی دیدیم اخم و تلخی بوده. ولی همینم نوش جونم. بعد میشه عقد ببندیم بریم؟

+: عقد ببندیم؟ نه برای چی؟ دانشگاهمون دو ساعت فاصله داره. یه جا که نیستیم. چکار بهم داریم؟

_: بلوط؟!

+: مگه دروغ میگم؟

_: یعنی بابات هیچی درباره ی من نگفت؟

+: نه

_: واقعاً داری میای اصفهان یا سر کاریه؟

+: بابا گفت آخر هفته بریم خونه خاله وجیهه رو ببینیم.

_: این خاله وجیهه پسر جوون نداره تو خونه اش؟ خواهرزاده ای کسی؟ نگرانش نباشم؟

+: لازم نیست نگران باشی.

_: چطور؟

+: جای تو محفوظه.

_: کجا محفوظه؟ میشه نشونم بدی؟ هنوز نمی دونم کجای زندگیتم.

+: خودمم نمی دونم. بذار تکلیف انتقالیم معلوم بشه بعد. الان نمی تونم به هیچی فکر کنم.

_: نظر بابات چیه؟ میشه ازش بپرسی؟

+: فکر نکنم. سه روز باهام حرف نزد. تازه الان گفته میاد اصفهان. خیلی مهربونم نگفت. یه جوری گفت که انگار مجبوره. گمونم مامانم به زور راضیش کرده. همه‌اش عذاب وجدان دارم. کاش برای کرمون اقدام می کردم.

_: والا منم جای بابات بودم از این خبر یهویی خیلی خوشحال نمی شدم.

+: دستت درد نکنه. همش تقصیر تو بود!

_: نگفتم که بی‌خبر اقدام کن! نمی دونستم بابات مخالف عروسیه. فکر می‌کردم از همه طرف زیر منگنه ایم. گفتم عقد ببندیم بیا اصفهان.

+: بابا مخالف نیست. فقط میگه الان زوده. راستم میگه.

_: بله متوجه ام :|

+: الان چکار کنم؟

_: هیچی هیچی... شما راحت باش

+: راحت نیستم. دارم خفه میشم. عجب غلطی کردم!

_: تو الان از چی ناراحتی؟ نه دعوات کردن نه مشکلی هست.

+: اگه دعوا کرده بودن اینقدر عذاب وجدان نداشتم

_: خودآزاری داری خانم خوشگله؟

بلوط لب به دندان گزید. به ابراز مَحبت راحت او چشم دوخت. بالاخره نوشت: نه... شرمنده ام. همین

_: کاری می تونی بکنی؟

+: نمی دونم. شاید اینکه بکوب بخونم تموم بشه برگردم

_: باهم می خونیم ان‌شاءالله

                                                                             

 

نجات چهارشنبه راهی اصفهان شد و پنج‌شنبه صبح ماشین یکی از دوستانش را قرض کرد و به فرودگاه به استقبال دکترالوندی و دخترش رفت.

ساعت نه صبح بود که از فرودگاه بیرون آمدند و طبق نشانی ای که بلوط داشت به طرف خانه ی وجیهه خانم رفتند.

بابا قبل از این که زنگ خانه ی وجیهه خانم را بزند، مشغول پرس و جوی محلی شد. محله قدیمی و آرام بود و همه وجیهه خانم را می شناختند. از عابرین گرفته تا سبزی فروش دوره‌گرد و بقالی وسط کوچه همه از او تعریف کردند. زن باخدایی بود و همیشه دستش به خیر می رفت. مال و منالی نداشت ولی از هرچه که از دستش برمی آمد کوتاهی نمی کرد. همه دوستش داشتند. به طوری که دکترالوندی با تمام سختگیری اش خیالش راحت شد.

حالا نوبت به دیدن خانه بود. زنگ بلبلی خانه را به صدا در آوردند و کمی بعد پیرزن پاکشان تا دم در آمد. با دیدن بلوط، لبخندی به او همراهانش زد. با خوشرویی خوشامد گفت و آن‌ها را به داخل منزلش تعارف کرد.

روی مبلهای قدیمی دسته چوبی نشستند. خاله وجیهه از سماور کنار دستش برایشان چای ریخت.

چای نوشیدند و درباره ی شرایط اقامت بلوط بحث کردند. دکترالوندی اصرار داشت که اجاره بدهد و وجیهه خانم نمی پذیرفت. بالاخره بر سر مبلغ کمی توافق کردند.

بعد به اتاق بلوط رفتند. بعد از بررسی کوتاهی بیرون رفتند تا مقداری وسیله برای خانه ی جدیدش بخرند.

وسایل ساده و مختصری تهیه کردند. دو دست رختخواب هم برای وقتی که پدر و مادرش می‌آمدند خریدند. بابا شب را پیش بلوط ماند. برای روز بعد بلیت خرید.

تا دیروقت باهم بودند. نجات هم پابه پایشان می آمد. باهم شام خوردند. بالاخره به خانه برگشتند و نجات بعد از رساندن آن‌ها و تحویل دادن ماشین دوستش به خانه ی خودش رفت. دکترالوندی همچنان حرفی از نامزدیشان نزده بود و نجات کلافه بود. حتی یک بار اشاره‌ای کرده بود که دکتر با خوشرویی گفته بود: عجله نکن بابا... بذار همه چی رو روالش پیش بره.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
این چند روز خیلی کار دارم. یه پست کوچولو داشته باشید. ان شاءالله زود میام.


هنوز چند دقیقه از رفتن مهمانها نگذشته بود که مامان به دنبال بابا وارد اتاق شد و خروشان گفت: یکی دو سال دیگه عقد کنن؟! اینا اینقدر عجله دارن که بلوط بدون خبر ما خودشو منتقل کرده اصفهان!

بلوط کنار در نیمه باز مبهوت ماند. امیدوار بود که مامان با کمی سیاست و لطافت خبر را به بابا بدهد و هر طور شده اجازه اش را بگیرد. اما به این شدت و عصبانیت...

خواهر برادرهایش می‌آمدند و می رفتند. مشغول جمع و جور بودند. اما بلوط مثل یک مجسمه، پشت در نزدیک مامان و بابا مانده بود.

بابا با ناباوری پرسید: چکار کرده؟!

=: هیچی... خودشو منتقل کرده اصفهان که بقیه ی درسشو اونجا بخونه. اون وقت تو میگی یکی دو سال دیگه؟ میشه همچین چیزی؟

بلوط خنده اش را فرو خورد. مامان وسط همه ی دعواها نگران سر نگرفتن این ازدواج بود! گویا تا وقتی که آخرین فرزندش را به خانه ی بخت نمی فرستاد، آرام نمی گرفت.

=: چرا هولی خانم؟ مگه بلوط رو دستم مونده که به این شتاب شوهرش بدم؟ تازه هیجده سالشه.

بلوط لبخند پیروزی زد.

مامان دوباره تلاش کرد: کجا می خوای بهتر از اینا پیدا کنی؟ خداییش از دو تا دوماد قبلی بهتره. نیست؟ سر به راهه. کاریه. درسخونه.

بلوط سر کشید. خوشبختانه نه خواهرهایش دور و بر بودند، نه شوهر خواهرها.

=: اون دو تا هم خوبن بنده های خدا. چرا رو مردم عیب میذاری خانم؟

=: من عیب نذاشتم. میگم نجات خوبه. خونوادشم از همه لحاظ خوبن. باهم جوریم. بعدم که این خودشو منتقل کرده اصفهان. نمیگم کار خوبی کرده. غلط کرده سر خود کرده. ولی حالا که می خواد بره نمیشه که تنها بره. درست نیست.

بابا نفس عمیقی کشید. در حالی که از اتاق بیرون می‌آمد گفت: نه درست نیست. ولی نمی خوام عجله کنم. بذار فکر کنم.

بلوط خودش را در پناه تاریکی دیوار کشید تا بابا او را نبیند. توی عمرش اینطوری گوش نایستاده بود. با ناراحتی تنه اش را از دیوار جدا کرد. مثل یک گربه بیرون خزید و مشغول جمع کردن حیاط شد.

بابا دو سه روزی با بلوط حرف نزد. بلوط داشت دق می کرد. ترجیح میداد داد بزند، سیلی بزند اما قهر نکند. بالاخره روز سوم طاقت نیاورد. بابا داشت اخبار تلویزیون را تماشا می کرد. بلوط هم چشم به او دوخته بود. بالاخره بعد از مدتی به اندازه ی یک عمر اخبار تمام شد و بابا تلویزیون را خاموش کرد. بدون اینکه به بلوط نگاه کند گفت: خب؟

بلوط سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: معذرت می خوام بابا. غلط کردم. ترممو حذف می‌کنم میمونم خونه. اصلاً دوباره کنکور میدم همینجا قبول شم. دیگه هیچ جا نمیرم.

=: لازم نیست. یه کاری کردی پاش وایسا. اونجا کجا می خوای بری؟ فکرشو کردی؟ مامانت میگه خونه ی یه پیرزن. ها؟

+: بله. آشنای اونیه که جاشو باهام عوض کرد. رفتم دیدم. یه اتاق دم درشه. یه پیرزن تنهایه. خانم خوبیه.

=: پنج شنبه میریم اصفهان. باید ببینمش.

ناباورانه سر برداشت و پرسید: واقعاً بابا؟

بابا از جا برخاست و گفت: واقعاً.

بابا از اتاق بیرون رفت و بلوط رویش نشد بپرسد که تکلیف ازدواجش چه می شود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :