ماه نو
پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش

شبتون به خیر و شادی


بعد از کنار هیراد رد شد و با قدمهایی سریع تا کنار تخت هیوا رفت. بدون توجه به هم اتاقیهایش کنارش ایستاد و به او چشم دوخت. بهش برخورده بود. اینقدر ناراحت بود که نمی توانست حرف بزند.

هیوا هم متعجب نگاهش می کرد. بالاخره پرسید: می خوای بگی چی شده یا نه؟

پریماه بالاخره چشم از او گرفت و سری به نفی بالا برد.

_: خوبی؟ دیروز چکار کردی؟

پریماه سرد و ساده گفت: خوبم. هیچی.

_: چته؟ کسی حرفی بهت زده؟ ببینم... هیراد امده سراغت؟

از حدس خودش جا خورد و به دنبال هیراد به در باز اتاق نگاه کرد. آنجا نبود. دوباره به طرف پریماه برگشت و پرسید: هیراد بهت چی گفته؟ دعوات کرده؟ اصلاً هیراد خیلی ملایمه. با کسی دعوا نداره.

+: دعوا نکرده.

_: جون به لبم کردی. میگی چی گفته؟ یا حداقل صداش کن از خودش بپرسم.

پریماه احساس کرد سرش گیج می رود. صندلی کنار تخت را پیش کشید و نشست. سرش را لب تخت روی دستش گذاشت و گفت: چیز مهمی نبود. دعوامم نکرد. ولش کن.

فکر کرد اولین بار است که دلش نمی خواهد حقیقت را به هیوا بگوید. تا به حال بدون فکر تمام درد دلش را برایش گفته بود.

_: خوبی؟

همانطور که سرش روی دستش بود، رویش را به طرف هیوا چرخاند و گفت: خوبم. سرم درد می کنه.

_: شکلاتایی که دیروز گرفتی تو کشوی کنارمه. بردار بخور. حتماً صبحونه نخوردی فشارت افتاده.

+: می خورم حالا.

_: نمی خوای بگی چی گفته؟ من اگه از سرطان نمیرم از فضولی حتماً میمیرم.

هر دو بیحال خندیدند. پریماه سر برداشت و در کشو را باز کرد. شکلاتها را در آورد. یکی را باز کرد و به طرف هیوا گرفت. هیوا سری به نفی تکان داد و گفت: بخور نوش جونت. من با این دواها همش دارم آتش می گیرم. شکلات نمی تونم بخورم.

+: میوه بخور. تو یخچال داری؟

و خواست برخیزد که هیوا گفت: بشین شکلاتتو بخور. رنگت پریده. الان وسط راه غش می کنی نمی تونم بیام جمعت کنم.

پریماه خندید و نشست. گازی به شکلات زد و گفت: خیالت راحت. من تا حالا غش نکردم.

_: همینو بگو الان پخش شی کف اتاق. شانس که ندارم.

+: من غش کنم بدشانسی توئه؟

_: اگه شانس منه میان یقه مو میگیرن میگن اخلاق مخلاق که نداری حتماً یه چیزی گفتی غش کرده.

پریماه خندید و گفت: اون که البته. الان چند روزه که داری میگی.

_: روزای قبل رو کاری ندارم. امروز هرچی هست گردن هیراده. تو هم که نمی خوای بگی چی شده.

کاغذ شکلات را توی دستش تا کرد و گفت: تو هم گیر سه پیچ! بهم گفت به اندازه ی خانم دکتر بهت پول میدم که با هیوا حرف بزنی.

هیوا متعجب پرسید: چی بگی؟

+: هرچی. گفت باهاش رفیق باش.

_: خب؟

+: به جمال که نه به زشتی اخلاق و قیافت! یعنی چی بهم پول بده؟ بهم برخورد.

هیوا غش غش خندید. اینقدر خندید که اشکهایش ریختند. بعد دوباره پرسید: واقعاً می خواست بهت پول بده؟ خب قبول می کردی! می گفتی اگه خانم دکتر ساعتی هفتاد تومن می گیره من نود تومن می گیرم. جرأت داشت نده!

پریماه اما نخندید. دلخور بود. گفت: بهش گفتم یه چیزایی هستن که اگه روشون قیمت بذاری ارزششونو از دست میدن.

_: واووو چه فلسفی! نگو دوباره عاشق شدی به عقلت شک می کنم.

+: عاشق کی؟ تو؟ نه خیالت راحت. اینقدرا دیوونه نیستم. وای هیوا...

خودش از این که اسم او را به این راحتی برده بود جا خورد. حرفش را قطع کرد و دست جلوی دهانش گرفت.

هیوا متعجب سر تکان داد و پرسید: چی؟

پریماه نفسی کشید. ظاهراً اتفاقی نیفتاده بود یا اقلاً برای هیوا مهم نبود که به اسم کوچک صدایش کند. پس برای عادی تر کردن جوّ حرفش را ادامه داد و گفت: دیروز جنون رو به چشم دیدم. اینقدر حالم بد شد... هیچوقت اینجوری نشده بود. راستی من می خواستم برات میوه بیارم. چه حواسی دارم. اینجا داری یا...

_: بشین بچه هیچی نمی خوام. چی شد دیروز؟ بدجوری داشتی می لرزیدی. یعنی خوب شد عصر امدی دیدمت، والا تا صبح فکری میموندم. این حمله ی لعنتی چیه آخه؟

+: میام میگم. بذار یه چیزی برات بیارم.

_: میوه نمی خوام. یه آب انار تو در یخچاله اونو بیار.

پشتی تخت را بالا آورد و لیوان آب انار را دستش داد. بعد گفت: دیوونه شده بودم. یه عالمه دویدم. بعد تو اتاق شاداب جون کلی به در و دیوار زدم تا از خستگی بیهوش شدم. یعنی بعد که بیدار شدم داشتم از خجالت آب می شدم ولی دست خودم نبود. خیلی بد بود.

_: بعدش چی؟ شب تونستی بخوابی یا بازم می ترسیدی؟

+: کلاً شبا بد می خوابم. خیلی وقته. نیست که بترسم ولی آروم نیستم. بعضی شبا هم که خب می ترسم.

_: از چی؟

+: از مرگ. فکر می کنم اگه بخوابم میمیرم. روز بخوابم اشکالی نداره ولی شب می ترسم. وای من کامپیوترم مونده الان صدای سرپرستار درمیاد.

کارتش را بالا گرفت و گفت: رسمی شدم. حالا دیگه راحت می تونم بیام تو بخش و برم.

هیوا کارت را پیش کشید. به دقت نگاهش کرد و گفت: مبارک باشه. شیرینیش یه نسکافه اس.

+: نسکافه بدم پاچمو بگیری؟ نمیدم.

هیوا خندید و گفت: برو بچه برو. نخواستیم.

پشت کامپیوتر برگشت. هیراد از روی صندلی راهرو برخاست و جلو آمد. با ندامت گفت: معذرت می خوام که ناراحتتون کردم. قصد بدی نداشتم. فقط می خواستم...

پریماه سر برداشت و گفت: فراموشش کنین.

=: فقط می خواستم یه جوری تشکر کنم.

+: احتیاجی نیست. بفرمایید.

هیراد سری تکان داد و زیر لب گفت: ممنون.

و به طرف اتاق هیوا رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام

خیلی خوش به حالتونه که جفت جفت پست میذارم یا نه حالا تعریفیم نداره؟

امشبم دو تا داریم


به خانه که رسید مهمان داشتند. فرشته خانم و مهدی نامزد شهرزاد آمده بودند تا قرارهایشان را برای جشن نامزدی آخر هفته تنظیم کنند.

آخر هفته هم جراحی هیوا بود و هم نامزدی شهرزاد! پلک برهم فشرد و سعی کرد مضطرب نشود.

با مهمانها سلام و علیکی کرد و رفت که لباس عوض کند. کمی بعد هم به آشپزخانه رفت تا کمکی به مامان کرده باشد. شستن ظرفها و آب ریختن روی دستش اضطراب درونش را آرام می کرد. همانطور که می شست به هومائیتا سفر کرد.

امید و همایون و صفیه دور آتشی در میدان دهکده نشسته بودند. لباسهایشان پاره و بدنشان زخمی و کبود بود. ماه بانو با قیافه ای خسته یک سینی محتوی لیوانهای شیرکاکائوی داغ جلویشان گرفت و گفت: بخورین بچه ها. یه کم جون بگیرین.

هیچ کس به پریماه نگاه نمی کرد. اینقدر که نگران شد. شیر آب را بست و پشت میز آشپزخانه نشست. سرش را بین دستهایش گرفت تا بیشتر تمرکز کند. چشم بست و دوباره غرق دنیای درونش شد.

جلو رفت. بازهم نگاهش نکردند. مشغول کار خودشان بودند. دستهایشان را روی آتش گرم می کردند و شیرکاکائو می نوشیدند.

سر پا نشست و پرسید: چی شده؟

همایون برگشت. نگاهش خسته بود. ولی بر خلاف انتظار پریماه لبخندی زد و گفت: دمت گرم. جنگ سختی بود ولی موفق شدیم.

ناباورانه پرسید: بیژن مُرد؟

همایون پوزخندی زد و پرسید: مُرد؟! تکه تکه شد. نابود شد. هر بلایی که می تونستی سرش آوردی. قیافه ی ما رو ببین.

+: معذرت می خوام. الان خوبین؟

صفیه دامن پاره اش را روی پایش مرتب کرد و با آسودگی گفت: عالی. ماه بانو قول داده برام یه لباس تازه بدوزه. البته فقط در صورتی که تو بتونی اعتماد به نفستو به دست بیاری.

+: اعتماد به نفس من خوبه که! امید تو خوبی؟

امید لبخندی زد که هیوا را به یادش آورد. دلش فرو ریخت. امید زمزمه کرد: هیچ وقت به این خوبی نبودم.

صفیه گفت: اگه اعتماد به نفس داری پاشو برو پیش مهمونا بشین. یعنی چی از خواستگار خواهرت فرار می کنی و ادای آدمای شکست خورده رو در میاری؟ برو مثل آدم کنارشون بشین تا من قشنگترین لباس دنیا رو پیدا کنم. برو مادرت نگرانته.

 

سر برداشت. صفیه راست می گفت. از جا برخاست و لباسش را مرتب کرد. نفس عمیقی کشید و به اتاق پذیرایی رفت.

سخت بود. دلش نمی خواست آنجا بنشیند. ذهنش پر از تناقض میشد. این که هرکسی چی فکر می کند و از حضورش چه برداشتی می شود. ولی مطمئن بود بودنش شخصیتش را قویتر نشان می دهد؛ هرچند که واقعاً سخت بود.

نیم ساعتی بعد مهمانها رفتند و نفسی به راحتی کشید. شهرزاد جلو آمد و با شوق او را بوسید. گفت: چه خوب شد امدی پیشمون. همه اش نگران بودم که تو آشپزخونه ناراحت باشی. ولی الان که امدی پیشمون خیالم راحت شد.

لبخندی زد و گفت: من خوبم و برای تو خیلی خوشحالم.

مامان هم لبخند عمیقی زد. اما از چهره ی بابا هیچ چیز خوانده نمیشد. در جمع هم شرکت نکرده بود. پرویز کنار مهدی نشسته بود و بابا توی اتاقش با کتابهایش و خطاطی سرگرم بود.

شب نسبتاً آرام گذشت و صبح روز بعد به موقع سر کارش حاضر شد. برایش کارت صادر کرده بودند که پیش لباسش بزند. اینطوری می توانست به راحتی بین بخشها تردد کند.

هنوز کامپیوترش را روشن نکرده بود که تلفن روی میزش زنگ زد. کامپیوتر بخش بستری مردان اشکالی پیدا کرده بود. پیروزمندانه دستی به کارتش کشید و لبخند زد. این که اجازه ی عبور داشت خیلی لذت بخش بود. کیف سی دی هایش را برداشت و بالا رفت.

سرپرستار با تعجب نگاهش کرد و پرسید: شما تازه امدین؟

در حالی که پشت کامپیوتر می نشست با لبخند گفت: بله.

نیم ساعتی مشغول بود تا چند دقیقه وقت آزاد پیدا کرد. از جا برخاست و با قدمهایی نرم تا جلوی در اتاق هیوا رفت.

پیرمرد روی تخت اول خواب بود و بیمار تخت دوم با کنجکاوی نگاهش کرد. هیوا حواسش به مرد همراهش بود. اما چند لحظه بعد انگار سنگینی نگاه پریماه را حس کرد که چشم گرداند و با دیدنش لبخند زد. پریماه هم خجالت زده تبسمی کرد و خواست برگردد که هیوا گفت: سلام. بیا تو.

تقریباً زمزمه کرد: نه حالا باشه...

پشت کامپیوتر برگشت و با خجالت مشغول کارش شد. اگر دیروز با آن جنگ سخت بیژن توی ذهنش را نکشته بود الان حتماً تنبیه میشد. ولی الان فقط چهره اش گلگون شده بود و لبخندی نرم بر لبش داشت.

دست مردانه ای روی پیشخوان بالای کامپیوتر نشست. صدای سلامش باعث شد سر بردارد. ابرویی بالا برد و گفت: بله؟ سلام.

=: من هیراد هستم. برادر هیوا.

+: خوشوقتم.

=: منم همینطور. می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟

پریماه گیج و سردرگم نگاهش کرد. به یک صندلی خالی کنارش اشاره کرد و گفت: بفرمائید.

تنها حدسی که زد این بود که هیراد می خواهد بگوید که از هیوا فاصله بگیرد. آماده بود که جواب بدهد که بین او و هیوا هیچی نیست.

نیم نگاهی به کامپیوتر انداخت و آرزو کرد که کاش کارش در این قسمت تمام شده بود و شتابان به دفترش برمی گشت.

هیراد نشست. حتماً از هیوا بزرگتر بود. جاافتاده تر و عاقل تر به نظر می رسید. شر و شور نگاه هیوا را نداشت. هرچند که هیوا هم وقتی ناامید میشد نگاهش رنگ می باخت.

پریماه انگشتهایش را درهم قفل کرد و سر به زیر نشست. ضربانش بالا و خیلی مضطرب بود.

هیراد هم کمی پریشان به نظر می رسید. مکثی کرد و بعد گفت: هیوا میگه... این چند روز لطف کردین و چند بار کمکش کردین. به حرفاش گوش دادین. بدخلقیاشو تحمل کردین.

پریماه ناباورانه سر برداشت. منظور هیراد را نمی فهمید. احتمالاً اینها را نمی گفت که بگوید: برو ردّ کارِت!

=: هیوا خیلی ناامیده... احتیاج داره که یه دوست همراهیش کنه. حس کردم به شما نگاه دوستانه ای داره. حاضرم همون قدر که به خانم دکترشریفی پرداخت می کنم به شما هم بدم که تا روز عمل تنهاش نذارین. باهاش رفاقت کنین. حرف بزنین. حواسش پرت بشه. روزی فقط چند دقیقه هم باشه کافیه.

+: من دارم همین کار رو می کنم. البته به توصیه ی خانم دکتر شریفی.

هیراد دسته چکی را در آورد و گفت: من نمی دونم خانم دکتر قراره چقدر بگیرن ولی حال روحی هیوا برام خیلی مهمه. شما مبلغ پیشنهادی خودتون رو بگین تا به توافق برسیم.

پریماه همان قدر که ناراحت شد خنده اش هم گرفت. از جا برخاست و با خنده ای تلخ پرسید: شما برای دوستی چه مبلغی پیشنهاد می کنین؟ برای برادری چطور؟ یه چیزایی تو این دنیا قیمت ندارن آقای محترم. اگه روش قیمت بذارین ارزش و معنیشونو از دست میدن.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امروز

دعا کنین الهام همچنان فعال بمونه. خونه تکونی هم یه جوری خودش انجام بشه


پریماه اینقدر ملایم بود که حتی با دوستان نزدیکش هم به این تندی که هیوا حرف میزد، صحبت نمی کرد. معمولاً ملاحظه ی همه را می کرد. ولی خودش هم نمی دانست چرا در مقابل هیوا اینطور رفتار می کند. شاید لحن تندش صداهای عذاب وجدانش را کم می کرد. شاید هم چون هیوا به کلی دست از زندگی شسته و عصبانی نمیشد اینطور با او رفتار می کرد. شاید هم دلیل دیگری داشت.

بدون این که به جوابی برسد قهوه را خرید و برگشت. هیوا روی ویلچر و شاداب رو تخت بیمار نشسته بود. سینی را بین آن دو روی تخت گذاشت و گفت: شکلاتم خریدم. کافئینم شد دو تا. امشب از ترس نخوابیدم میام به خوابت ها!

هیوا غش غش خندید و گفت: وای خدای من! چه کابوسی بشه امشب! سکته نکنم خوبه.

+: به مامانت بگو یه اسفند برات دود کنه. خیلی بانمکی.

هیوا همانطور خندان گفت: خودت میگی. بیا شکلاتم حساب کن.

و کیف پولش را دوباره در آورد.

+: بذار جیبت. هی پولشو به رخ من می کشه. منم دارم. شکلاتم خودم دلم خواست بخرم. روم نشد یکی برای خودم بخرم. می دونی که تعارف دارم.

هیوا باز خندید و گفت: خیلی خب. مال من و خانم دکتر رو حساب کن.

+: بیشین بابا. خانم دکتر شما برنامه ی طبابت ندارین؟ این مشاوره ی شما که فقط به دعوای ما دو تا می گذره. می خواین من برم مزاحم نباشم.

شاداب با تفریح نگاهش کرد و گفت: من اصلاً پزشک نیستم که طبابت کنم. من دکترای روانشناسی دارم. شما راحت باش. قهوه تو بخور. خسته شدی از صبح اینقدر کار کردی. شبم که نخوابیدی قیافت داغونه. بشین یه دقه.

+: من اینو می بینم داغون میشم. شب از ترس خوابم نمی بره. حالا هی بگو بیا.

_: یعنی یه بدبخت رو ویلچر نشسته که گلاب به روت تا دسشوییم نمی تونه بره کجاش ترسناکه آخه؟

+: عوضش زبونش خوب درازه.

_: ای جانم! نه که زبون تو کوتاهه!

شاداب با خنده گفت: پریماه یه چیزی یادم امد. هیچ ربطی هم به زبون شما دو تا نداره. اسم پسرم ونداده. می دونی یعنی چی؟

هیوا زیر لب گفت: یعنی هیوا.

پریماه چشم گشاد کرد و گفت: نه! یعنی امید؟ آه خدای من...

شاداب خندید و پرسید: اتفاق روزگار رو می بینی؟

هیوا پرسید: امید کیه اون وقت؟

+: هیچی چند وقت پیش بحث سر معنی های امید بود. داشتم می گفتم هومائیتا یعنی امید. بعدشم که تو پیدات شد. حالا هم میگن ونداد.

_: مگه من گم شده بودم؟ هومائیتا چه جالبه! مثل اسمهای افسانه ای میمونه. سرزمینهای خیالی...

پریماه زیر لب گفت: اسم یه سرزمین خیالیه.

_: واقعاً؟ داستانش چیه؟

+: داستانی نداره. یکی از تزهای خانم دکتر بود. گفت یه سرزمین خیالی بساز که ترسات کم بشن. منم... هومائیتا رو ساختم. سرزمین که نه... یه دهکده یه.

سر به زیر انداخت. چرا تمام افکارش را برای هیوا می گفت؟ باید یک بار با شاداب صحبت می کرد و می فهمید چرا در برابر این غریبه هیچ ناگفته ای نگذاشته است؟ حرفهایی که حتی خانواده و دوستانش هم نمی دانستند.

_: چه ایده ی جالبی! برای ترسهای خیالی حتماً خوبه. کاش برای سرطانم جواب میداد.

شاداب گفت: امیدتو از دست نده هیوا. این مهمه.

_: پوه.... شروع شد! من امید الکی نمی خوام. تقدیرم رو قبول کردم. فکر کردم شما هم قبول کردین که دارین سعی می کنین این روزای آخر بهم خوش بگذره.

جرعه ی بزرگی از قهوه اش نوشید و سعی کرد چهره ی درهم رفته اش به گریه ننشیند. داروها اینقدر ضعیفش کرده بودند که به اندک تحریکی بغض می کرد.

+: بابا شاداب جون ولش کن. اصلاً از امروز صداش کنین ناهیوا!

پریماه این را گفت و لیوان آب جوشش را که حالا کمی سرد شده بود برداشت. یادش رفته بود پاکت کافی میکس را توی آن بریزد.

هیوا گفت: اشکالی نداره. اینم صداش کنین دیوسیرت.

پریماه سر برداشت و ناباورانه نگاهش کرد. بعد با یک تصمیم ناگهانی لیوان آب جوشش را روی سر هیوا خالی کرد و گفت: دیوسیرت خودتی!

هیوا صورتش را با دستهایش پوشاند. در حالی که غش غش می خندید گفت: وحشی.

پریماه به لیوان کاغذی خالی نگاه کرد. با کمی مکث پرسید: نسوختی که.

هیوا دستهایش را از روی صورتش برداشت و در حالی که از شدت خنده سرخ شده بود گفت: نه. داغ نبود، فقط ناگهانی بود. اولشم فکر کردم قهوه یه، ترسیدم. حوصله ی حموم رفتن نداشتم.

پریماه آرام لب تخت بیمار نشست و زمزمه کرد: نه آب خالی بود.

_: هی چته؟ من خوبم.

پریماه دستی زیر گلویش کشید. بدنش آشکارا شروع به لرزیدن کرد و نجوا کرد: دارم خفه میشم.

شاداب دست روی شانه اش گذاشت و با ملایمت گفت: آروم نفس بکش. ببین هیچ اتفاقی نیفتاده. هیوا حالش خوبه.

+: بیژن...

=: بیژن اینجا نیست پریماه. هیچ حقی هم درباره ی تو نداره. خیالت راحت باشه. پاشو ننشین. پاشو.

پریماه صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: بیژن منو می کشه.

هیوا با کمی نگرانی پرسید: بیژن برادرته؟

شاداب گفت: نه نامزد سابقشه.

هیوا نفسی به راحتی کشید و گفت: خب پس کاری نمی تونه بکنه. اصلاً چی شد؟ تو که خوب بودی.

=: الانم خوبه. پریماه پاشو. یه کم بدو. برو تو حیاط بدو. وقتی خسته شدی بیا اتاق من حرف بزنیم. برو.

به زور او را هل داد. چند قدم اول را به زحمت برداشت. انگار تمام عضلاتش قفل شده بودند. اما کمی بعد شروع به نرم دویدن کرد. از در بیرون رفت. اینقدر دور باغ بیمارستان دوید تا خسته شد. با شانه های فروافتاده راه مرکز مشاوره را پیش گرفت.

وقتی رسید شاداب منتظرش بود. پا کشان وارد شد و پر از خشم لب مبل مخملی فیروزه ای نشست. با نگاهی که گویا آنجا نبود غرید: این همه زحمت می کشم این همه هومائیتا می سازم... چه کرده با من که دیوانه شدم. جنون رو به چشم دیدم. کاش می تونستم نشونش بدم که باهام چکار کرده. کاش راهی بود که ازش انتقام بگیرم.

شاداب آرام نشست و اجازه داد که پریماه بخروشد و داد بزند و به در و دیوار مشت بکوبد. بعد هم روی مبل از خستگی خوابش ببرد.

دو ساعت بعد شاداب آرام صدایش زد: پریماه؟ عزیزم؟ بیدار شو. مراجعینم امدن.

پریماه گیج و خواب آلود نشست.

=: حالت بهتره؟

+: خوبم.

=: پاشو یه آبی به صورتت بزن. اینم شالت.

+: من... من چکار کردم؟ دیوانه شده بودم.

=: باید یک بار اینقدر شدید باهاش روبرو میشدی. خوشحالم که این اتفاق اینجا افتاد. کاملاً تحت کنترل بود.

پریماه به سنگینی برخاست. شالش را دور موهای آشفته اش پیچید و نالید: احساس نمی کردم خیلی تحت کنترل باشم. هرکار دلم خواست کردم.

=: خیلی خوب بود. خیال بیژن رو تکه پاره کردی. سری به هومائیتا بزن. بیژن دیگه وجود نداره.

پریماه گیج و آرام گفت: باشه.

=: ولی قبل از اون برو سری به هیوا بزن. نگرانت شده بود.

+: حتماً الان تو بخشه. نمی تونم برم بالا.

=: هنوز یه کم از وقت ملاقات مونده. زود بری می رسی.

+: خونوادش اونجان!

=: دو تا هم اتاقی هم داره. تخت کناریشم پر شده. فقط برو تو اتاق از جلوش رد شو. هرکدومشون فکر می کنن با تخت کناری کار داری.

+: این دست از دنیا شسته. اگه یه وقت خواست منو به خونوادش معرفی کنه چی بگم؟

=: می تونی بگی کارآموز منی. برو. چیزی نمیشه. اگه مشکلی بود برگرد همین جا. اگر رفتی هم که خداحافظ.

+: پوه... باشه. خداحافظ. ببخشید خیلی سر و صدا کردم.

=: خواهش می کنم. مشکلی نبود.

نمی دانست چه کند. هنوز از خواب و خستگی گیج بود. تلوتلوخوران تا بخش مردانه رفت. بخش شلوغ و پر از ملاقاتی بود. آخر ساعت ملاقات بود و پرستارها داشتند بخش را خالی می کردند.

وارد اتاق هیوا شد. دور هر سه تخت پر از ملاقاتی بود که داشتند یکی یکی خداحافظی می کردند.

پریماه تخت اول و دوم را رد کرد. کنار تخت هیوا مادرش و پدرام را شناخت. چند نفر دیگر هم بودند. از پایین تخت سر کشید.

هیوا نشسته بود که او را دید. برق نگاهش عوض شد و گوشه ی لبش به لبخندی بالا رفت. پریماه هم لبخند کمرنگی زد. سر به زیر انداخت و بدون این که با کسی حرف بزند از اتاق بیرون رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلاممم

اینطور که بوش میاد الهام جان داره از خونه تکونی فرار می کنه که به قصه نوشتن افتاده! اشکالی نداره. من که راضیم. ان شاءالله خدا هم راضی باشه



روز بعد اولین روزی بود که خانم افسری اصلاً نیامد و رسماً کار را به پریماه سپرد. روز شلوغی بود و پریماه با تمام توانش مشغول کار بود. ساعت حدود ده بود که تلفن روی میزش به صدا در آمد. گوشی را برداشت و در حالی که سعی می کرد صدایش خیلی خسته نباشد گفت: مرکز کامپیوتر بفرمایید.

=: سلام خانم خانما. کامپیوتر ما روشن نمیشه. چکار کنیم؟

+: سلام شاداب جون! کامپیوتر تو مطبتون؟ تا نیم ساعت دیگه بیام خیلی دیره؟

=: شوخی کردم عزیزم. اصلاً کامپیوترم خراب نیست. دارم میرم پیش هیوا. میای؟

+: وای نه خیلی کار دارم.

=: یکی دو ساعت دیگه چی؟ سرت خلوت میشه؟

+: نمی دونم. خیلی کار دارم. شاید نتونم.

=: باشه. ببینم چکار می کنم. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

گوشی را روی تلفن گذاشت. چند لحظه چهره درهم کشید ولی افکار مزاحم را پس زد و مشغول کار شد.

ساعت حدود دوازده و نیم بود که مشکلی که از صبح درگیرش بود بالاخره حل شد. ارتباط کامپیوتری اورژانس و آزمایشگاه دوباره به راه افتاد. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.

ضربه ای به در خورد و شاداب با لحن شادش پرسید: خانم مهندس؟ میای؟

سر برداشت و با نگاهی گرفته به شاداب چشم دوخت. شاداب قدمی تو گذاشت و پرسید: چی شده؟

پریماه نگاه از او دزدید و پرسید: میشه نیام؟

=: هنوز کار داری؟

+: نه... دیشب... دیشب خواب بدی دیدم.

شاداب روی صندلی نشست و آرام پرسید: چه خوابی دیدی؟

+: خواب دیدم بیژن... به خاطر این که با هیوا حرف زدم... داره خفه ام می کنه. خیلی ترسیدم. از خواب پریدم ولی تا صبح احساس خفگی ولم نکرد. دیگه هم نتونستم بخوابم. حتی هنوزم احساس می کنم رد انگشتاش رو گردنم هست. هومائیتا هم فایده نداشت. یعنی تا که می خواستم تصورش کنم قیافه ی بیژن میومد پیش چشمم. صداشم همش تو گوشم بود. حتی خودمم فکر می کنم دارم کار بدی می کنم. هیچ دلیلی نداره که با یه پسر غریبه حرف بزنم.

شاداب دست روی دست او گذاشت و با مهربانی گفت: چه دلیلی مهمتر از این که بهش امید زندگی بدی؟

+: چرا من؟ من که نه دکترم نه مددکار.

=: ولی در حال حاضر از دکتر و مددکار بهتر داری عمل می کنی.

+: ما همش داریم دعوا می کنیم.

=: برای دعوا کردن روحیه ی مبارزه نیازه. چیزی که آدمو به زندگی برمی گردونه. تازه دعوای شما اصلاً جدی نیست. خودتم می دونی. کاملاً دوستانه است.

+: ولی عذاب وجدانم چی؟ از بیژن می ترسم. خیلی می ترسم. با وجود این که خیلی وقته که ندیدمش، صداش واضح تو گوشمه و قیافه اش... همه اش تو کابوسامه.

=: اون حل میشه. حالا میگم چطوری. عصر بیا مطب سر فرصت باهم حرف بزنیم. ولی الان بیا بریم. تو فیزیوتراپی با هیوا قرار گذاشتم.

+: مطمئنین که کار بدی نمی کنم؟

=: تو اگه دکتر یا مددکار بودی روزی با صد تا مثل هیوا طرف بودی. می خواستی به خاطر یکی یکیشون عذاب وجدان بگیری؟

+: الان دکتر نیستم.

=: الان هیوا بهت احتیاج داره. تا آخر هفته رو تحمل کن. در مورد بیژن هم عصر حرف می زنیم.

بالاخره رضایت داد که برخیزد. باهم به فیزیوتراپی رفتند. فیزیوتراپ خوشرو جلو آمد و بعد از سلام کوتاهی به پریماه، رو به شاداب کرد و گفت: سلام. چه عجب خانم! راه گم کردی. پارسال دوست امسال آشنا...

با خوشحالی باهم دست دادند و روبوسی کردند. شاداب گفت: خوبی شاهرخ؟ مهشید بچه ها همه خوبن؟

=: خدا رو شکر. همه خوبیم. بچه ها خیلی بهانه می گیرن که چرا عمه نمیاد خونه ما دلمون برای ونداد تنگ شده. حالا ونداد خوبه؟ حمیدرضا چطوره؟

=: اونا هم خوبن الهی شکر. ممنون. ای جانم عزیزای عمه... میاییم. در اولین فرصت ان شاءالله. این هیوا معتمد آمده یا نه؟

=: هیوا.... نه هنوز. آهان آوردنش. سلام هیواجان.

هیوا سر برداشت و به هر سه سلام کرد. بعد از شاداب پرسید: دکتر خداییش اینو برای چی همرات برمیداری میاری؟ بذار به کامپیوتراش برسه.

=: به کامپیوتراشم می رسه. اتفاقاً صبح صداش کردم، گفت کار دارم، گذاشتیمش برای ظهر.

_: بی خیال بابا من اینو می بینم حالم بد میشه.

پریماه با درک شوخی اش حرصی گفت: دل به دل راه داره. اتفاقاً مجبورم کردن و الا نمیومدم.

شاهرخ پدهای برق را روی پای هیوا گذاشت و با کش بست. بعد از تنظیم ولتاژ و زمان دستگاه رفت.

شاداب گفت: ها بابا اجباری بود. هی گفت نمیام گفتم باید بیای یه کم دعوا کنین بخندیم.

پریماه باز با حرص گفت: شدم ملیجک دربار. شاداب جون برای خندیدن پول می گیری؟

هیوا خندید و پرسید: پادشاه کیه اون وقت؟

پریماه به تندی گفت: معلومه کی پادشاهه. جنابعالی. همونی که به همه دستور میده.

_: آی گفتی دستور... این نسکافه پریروز بدجوری چسبید. میری سه تا بگیری دور هم بخوریم؟

در همان حال کیف پولش را از جیب لباس بیمارستانش در آورد و در حالی که اسکناسی بیرون می کشید گفت: مهمون من.

پریماه پشت چشمی نازک کرد و رو گرداند. گفت: نه نمیرم.

_: اگه خواهش کنم؟

+: فایده ای نداره.

اسکناس دیگری در آورد و پرسید: اگه دو برابر بدم؟

+: نمی خوام برم. اگه برم بیرون میرم تو دفترم و دیگه برنمی گردم. تا همین جاشم به خاطر شاداب جون امدم.

هیوا اسکناسها را سه تا کرد. به طرفش گرفت و گفت: خواهش می کنم. من بالا قهوه ندارم. دلت میاد؟ من که دارم میمیرم...

+: بگو مامانت بعدازظهر میاد ملاقات برات بیاره.

_: مامانم تحریمم کرده. سپرده هیشکی برام قهوه نیاره. میگه خودت اعصاب نداری، کافئینم بخوری دیگه بدتر.

+: بعد الان داری به من رشوه میدی که برم بخرم.

_: رشوه کدومه؟ مگه کار خلاف ازت می خوام؟ بچه که نیستم. تو این هفته همون یه دونه نسکافه رو که تو دادی خوردم. اعصاب منم از اینی که هست داغونتر نمیشه. مطمئن باش.

شاداب گفت: ناز نکن. برو بخر گناه داره.

پریماه لب برچید و یک دانه اسکناس از بین اسکناسهای هیوا کشید و گفت: فقط به خاطر شاداب جون.

هیوا لبخند عریضی زد و گفت: با تشکر از خانم دکتر.

پریماه پشت چشمی نازک کرد و گفت: برو دیگه خودتو لوس نکن.

بعد از فیزیوتراپی بیرون رفت. صدای بیژن هنوز پس زمینه ی صداهای ذهنی اش بود و اذیتش می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امشب:

=: به نظرت عمل جراحیت چطور پیش خواهد رفت؟

هیوا پوفی کشید و پشت چشمی نازک کرد. بعد بی حوصله جواب داد: با این درد وحشتناکی که من دارم معلومه که چطور پیش خواهد رفت.

"خواهد رفت" را به تقلید از شاداب با تمسخر ادا کرد.

=: من توی بدن تو نیستم و اگر بگم درک می کنم که چقدر درد می کشی دروغ گفتم. با توجه به این مطلب نمی دونم منظورت از "معلومه" چیه؟

_: حتماً بدتر از این حرفهایه. پامو قطع می کنن. اگه اینقدر دوای شیمی درمانی بهم نداده بودن مقاومت بدنم بیشتر بود. ولی الان تا تونستن ضعیفم کردن. تو عمرم به این بدی نبودم. مطمئنم نمی تونم عوارض بعد از عمل رو تحمل کنم.

=: و اگر بتونی تحمل کنی؟

_: من میمونم و یه پای قطع شده. یه آدم بدرد نخور که اینقدر ضعیفش کردن که هیچ کاری نمی تونه بکنه و سربار بقیه شده.

=: پریماه تو اگر جای هیوا بودی... اشکالی نداره هیوا صدات کنم؟

هیوا سری به نفی تکان داد و شاداب ادامه داد: چطور برخورد می کردی؟

پریماه به تختی که شاداب روی آن نشسته بود تکیه داد و متفکرانه گفت: سخته که بگم. منم حتماً نگران اطرافیانم می شدم. به حد مرگ برای مامانم غصه می خوردم.

هیوا به تندی گفت: منم همینو میگم. عروسی خواهرم به خاطر من عقب افتاده. برادرم وامی که گرفته بود که خونه شو بسازه خرج من کرده. همه...

پریماه عصبانی گفت: و تو کمترین کاری که می تونی بکنی اینه که حالت خوب بشه. می فهمی؟ بمیری خواهرت نمی تونه عروسی کنه، پول برادرتم برنمی گرده.

شاداب دست روی شانه ی پریماه گذاشت و گفت: پریماه! آروم!

بر خلاف انتظارش هیوا خندید و سر تکان داد. بعد گفت: خوبه هی میگم احتیاجی به دعوا ندارم. هی پارس می کنه.

پریماه ابروهایش را بالا برد و با چشمهای گرد شده پرسید: تو به من چی گفتی؟ اون چهارپای وحشی خودتی.

هیوا باز خندید و گفت: من یه دونه پاشم به زحمت دارم.

شاداب غش غش خندید. بعد پرسید: هیوا چه حسی نسبت به پریماه داری؟

_: والا من تا قبل از دیدن شما اسمشم نمی دونستم. چه توقعی دارین؟

=: من هیچ توقعی ندارم. پرسیدم حست چیه؟

هیوا نگاهی به پریماه انداخت. پریماه با نگرانی نگاهش می کرد. هیوا شانه ای بالا انداخت و گفت: دختر خوبیه. خدا برای پدر و مادرش نگهش داره.

=: این یه نظر کلیه. می خوام دقیقتر بدونم. چه حسی ازش می گیری؟

_: امروز به خودش گفتم. رفتارش نشون میده از من خوشش میاد یا اقلاً سابقاً اینطور بوده. به قول خودش از اون وقتی که دبیرستان می رفته و منو جلوی باشگاه می دیده.... برام باعث تاسفه... این که یه نفر اینقدر خودشو اینقدر کم ببینه که با وجود شرایط من بازم به اون علاقه ی مسخره ی دوران نوجوانی بچسبه. اون پسره خوش تیپه یه هفته ای هست که مرده. دیگه روح نداره.

=: ببین تو برداشتت از موقعیت رو گفتی ولی حست نسبت به پریماه رو نگفتی.

_: گفتم که. تاسف!

=: یعنی الان همینجوری نگاهش می کنی متاسف میشی؟

_: نه الان نه. چنان زدم تو پرش که علاقش یادش رفته. می بینین که!

پریماه شکلکی در آورد و گفت: صبحم بهش گفتم. خودشیفتگی پیشرفته داره. افتضاح! اصلاً جناب عاقل فرزانه تو خودت عشق نوجوانی نداشتی منو مسخره می کنی؟ نوجوانی که هیچ... خودم شنیدم عشقت دو هفته پیش ازدواج کرده.

چهره هیوا درهم رفت. آرام گفت: یک سال پیش که نامزد شد ازش دست برداشتم. دو هفته پیش که گفتن عروسیشه... خب... یه کم نیشتر به زخم کهنه ام خورد. همین.

شاداب گفت: به نظر نمیاد فقط همین بوده باشه. می خوای دربارش حرف بزنی؟

هیوا سر برداشت و سعی کرد دوباره خونسرد باشد. گفت: نه نمی خوام.

هم اتاقیش برگشت و غرغر کنان پرسید: مگه الان وقت ملاقاته؟

شاداب از روی تخت بلند شد و با خوشرویی گفت: نه. من مددکار بیمارستانم.

مرد مسن چندان راضی به نظر نمی رسید. با کمک پرستار روی تخت اول خوابید و ملحفه را تا زیر چانه اش بالا کشید.

پریماه گفت: من برم به فیزیوتراپی سر بزنم. کامپیوترشون اشکال داشت. با اجازه.

هیوا سری تکان داد و شاداب گفت: منم باهات میام. باید برم خونه. خداحافظ.

 

توی راهرو پریماه غر زد: از خودراضی عوضی. عمراً عاشقش بشم. امید هومائیتام خیلی بهتره. اصلاً ماهه! آقاست.

=: واقعاً حست نسبت بهش اینه؟

+: واقعاً عاشقش نیستم. اون قهرمانی که ازش ساخته بودم نیست. اون تصویر خیالی شده یه آدم زمینی که دروغ چرا... ازش خوشم میاد و دلم می خواد کمکش کنم ولی دیگه یه عشق فرازمینی نیست. یه آدم معمولیه.

=: اون وقت امید هومائیتا چی؟

+: امید که خودمم. حسمه. همونی که دلم می خواد باشه. امید هیوا نیست. حتی قیافشم دقیقاً این نیست. حدود چیزیه که از تصویر چند سال پیش هیوا تو ذهنم مونده بود.

=: می دونی من چی حس کردم؟ شما دو تا رفقای خوبی میشین. از اول باهم روراست بودین و نخواستین خودتونو چیزی نشون بدین که نیستین.

+: برای این که چیزی برای از دست دادن نداشتیم. اون که به قول خودش چون داره میمیره هرچی دلش خواست گفت، منم چون مطمئنم که عاشقم نیست و عاشقش نیستم.

=: اگه عاشقش بودی باهاش روراست نبودی؟

+: چرا ولی سعی می کردم بیشتر کوتاه بیام و به میلش راه برم.

=: و اگه باهاش دوست بودی؟

+: می دونی تصورش برام سخته. من تا حالا با پسری دوست نبودم. هیوا رو تازه دیدم. پریروز که کسی نبود کمکش کنه ویلچرش رو از جلوی آسانسور تا فیزیوتراپی بردم. دیروزم یه لیوان نسکافه دستم بود تعارفش کردم اونم گرفت خورد. امروزم حالم بد شد رفتم تو حیاط بود. دوستش پیشش بود رفت. من رفتم رو نیمکت بشینم، برگشت بهم گفت عاشقشم و این حرفا.

=: تو چکار کردی؟

+: خیلی بهم برخورد. بیشتر از این ناراحت شدم که دیدم راست میگه و خودمو زیادی سبک کردم. با وجود این کلی باهاش دعوا کردم تا دلم خنک شد.

باهم خندیدند و شاداب گفت: اونم به نظر نمیاد بهش برخورده باشه.

+: حتی یه ذره! پر به خاطرش نیست.

=: خیلی خب. اینم فیزیوتراپی. منم برم خونه. خوشحال شدم که دیدمت. خداحافظ.

+: خداحافظ.

نفس عمیقی کشید و وارد شد. اپراتور کامپیوتر از جایش بلند شد و گفت: هنوز تموم نشده.

سری تکان داد و نشست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلامممم
امشب دو تا پست داریم


پشت کامپیوتر نشست و با لبخند مشغول کار شد. به چند برنامه احتیاج داشت. به مرکز کامپیوتر رفت و سی دیهایش را آورد. برنامه ها را گذاشت تا نصب بشوند. کار هیوا تمام شده بود. پریماه رفت و ویلچر را بیرون آورد.

_: کار داشتی. با یکی می رفتم.

+: نه الان کاری ندارم. یه ساعتی طول می کشه تا راه بیفته. به خانمه گفتم وقتی تموم شد بیاد صدام کنه.

 هیوا چند لحظه حرفی نزد. بعد متفکرانه پرسید: چرا فکر می کنی من ترسوئم؟

پریماه خندید و پرسید: به غرورت برخورد؟ خب ترسویی که آخرین راه رو انتخاب می کنی.

_: دیگه راهی ندارم.

+: حرفاتو با دوستت شنیدم. قصد گوش وایسادن نداشتم. همون موقع رسیدم. به نظر من هم می تونی تو رشته ی خودت ادامه بدی هم تو یه رشته ی جدید. یه کار تازه. هردوش جالبه. قرارم نیست گوشه ی خونه بمونی و بشی آینه دق مامان و بابات. اگه پاشی و زندگی کنی حتماً خیلی خیلی خوشحال میشن.

_: وقتی پا نباشه چه جوری تو رشته ی خودم ادامه بدم؟ بعدشم باید حال و روزی باشه؟... نیست. این دواها تمام جونمو کشیده. همین دو قدم راه رو نمی تونم ویلچر برونم. بازویی که این همه وزنه میزد الان دیگه هیچی توش نیست.

+: قرار نیست همیشه اینجوری بمونه. اوه خدای من! اون کیه؟

_: دکتر منه. چطور؟

+: آقاهه نه. خانمه!

زن و مردی که نزدیک آسانسور داشتند حرف می زدند سر برداشتند و پریماه با خوشحالی به شکش یقین کرد. واقعاً شاداب بود!

شاداب هم با دیدن او خوشحال شد و گفت: به به پریماه! سلام!

جلو آمد و با هیجان در آغوشش کشید. چندین بار همدیگر را بوسیدند. بعد از هم جدا شدند. دکتر فرهادی گفت: خانم دکتر ایشونم آقای معتمد که ذکر خیرشون بود.

شاداب برگشت و با خوشرویی گفت: پس آقای معتمد شمایین! سلام. از آشناییتون خوشوقتم.

هیوا آرام سلام کرد. شاداب برگشت و از پریماه پرسید: با تو نسبتی دارن؟

هیوا خنده اش گرفت و صورتش را با دست پوشاند. از عکس العمل او پریماه هم خنده اش گرفت و هم شرمنده شد. خنده اش را به زحمت فرو خورد و گفت: نه. تو فیزیوتراپی بودن... همراه نداشتن. گفتم برسونمشون تا دم آسانسور.

هیوا پرسید: دکتر من چه خیری داشتم که داشتی برای خانم دکتر ذکر می کردی؟

=: تو؟ خیر؟ هیچی! خانم دکتر مددکار بیمارستان هستن. معاشرت باهاشون برای روحیه ات خوبه. ضمناً آخر هفته ان شاءالله عملت می کنیم.

رنگ هیوا آشکارا پرید. با صدایی لرزان پرسید: قطعش می کنین؟

دکتر به تندی گفت: نه! ما تمام تلاشمونو می کنیم که این اتفاق نیفته. مگر این که باز کنیم و خدای نکرده ببینیم که بیشتر از اون که فکر می کردیم پیش رفته. نگران نباش. به خدا توکل کن. ضمناً خانم دکتر هم قول دادن که این چند روز برات وقت بذارن و کمکت کنن.

شاداب گفت: حتماً می بینمشون. بگین ببرنشون به اتاقشون. من چند دقیقه با پریماه صحبت می کنم بعد میرم بالا برای آشنایی بیشتر.

رو به هیوا کرد و با لبخند افزود: اگر اشکالی نداشته باشه.

هیوا با لحنی گرفته گفت: نه خواهش می کنم. لطف می کنین.

دکترفرهادی یکی از خدمه را صدا زد تا هیوا را به بخش ببرد. خودش هم از آنجا رفت. شاداب رو به پریماه کرد و با لبخند پرسید: خب در چه حالی خانم خانما؟

+: باورم نمیشه چهار ماه تموم شده و برگشتین. خیلی خوشحالم. بیاین اینجا. بیاین یه چیزی نشونتون بدم.

دست شاداب را گرفت و به مرکز کامپیوتر برد.

+: اینم محل کار جدید من!

شاداب با خوشحالی گفت: واووو! باورم نمیشه! از کی مشغول شدی؟ خیلی مبارکت باشه.

+: خیلی ممنون. دو سه روز بیشتر نیست.

با خجالت افزود: هیوا رو هم تازه دیدم و...

=: و... ؟

+: امید هومائیتام...

شاداب با هیجان گفت: مربی باشگاه نزدیک دبیرستانتون!!! وای خدای من چه تصادفی! الان دکتر فرهادی گفت که مربی بوده ولی اصلاً به ذهنمم خطور نمی کرد.... وای چه هیجان انگیز! خدا تو رو براش فرستاده که حالش خوب بشه. من مطمئنم!

پریماه با شوق نگاهش کرد. این که کسی به این اندازه برای شادیهایش ارزش قائل بود و همراهی می کرد خیلی دلچسب بود. اینقدر دلچسب که چشمهایش به اشک نشستند. با لبخند سری به نفی تکان داد و گفت: نه... می دونین امروز بهم چی گفت؟ گفت می دونم عاشقمی ولی دیوونه ای. من خوب بشو نیستم تو هم برو پی کارت. تازه شکست عشقی هم خورده. دختری که دوستش داشته دو هفته پیش ازدواج کرده. محاله منو بپذیره. می دونین بد بهم گفت ها! منم برگشتم بهش گفتم که یه ترسوی مزخرفه. عاشقشم نیستم و فقط می خوام کمکش کنم. یه چیزی تو این مایه ها. از صبح کلی باهم دعوا کردیم.

شاداب با شوق گفت: وای چه هیجان انگیز! کاملاً پتانسیل عاشق شدن رو داره. الان می تونی باهام بیای بالا؟

پریماه با تعجب پرسید: تو بخش مردونه راهم میدن؟

=: با من باشی راهت میدن. می خوام ازت به عنوان ابزار درمانی استفاده کنم.

پریماه غش غش خندید و گفت: باشه میام ولی عمراً زیر بار بره. خیلی لجبازه. عاشق که بی خیال... همینقدر که نرم بشه و دست از ناامیدی وحشتناکش برداره من راضیم.

شاداب دست او را گرفت و خوشحال گفت: بیا بریم. عاشق شدنشم می بینیم.

بدون مانعی وارد بخش شدند. شاداب شماره ی اتاق را می دانست و بدون مکث به طرف آن رفت. یک اتاق سه تخته بود و هیوا روی آخرین تخت خوابیده بود. دو تخت دیگر خالی بودند.

شاداب توی اتاق سر کشید و پرسید: اجازه هست؟

_: بفرمایید.

پریماه هم به دنبال شاداب وارد شد. هیوا ابرویی بالا انداخت و پرسید: تو دیگه چرا؟ مسئول کامپیوتر مگه نیستی؟

پریماه خوشحال گفت: اومدم با شاداب جون کارآموزی. خدا رو چه دیدی؟ شاید زد و یه کنکور دیگه دادیم روانشناسی قبول شدیم.

شاداب خندید. نگاهی دور اتاق انداخت و پرسید: هم اتاقی نداری؟

_: یکیش صبح مرخص شد، یکیشم الان رفت تو حیاط. راستشو بگم؟ خودتونو خسته نکنین. من می دونم بیماریم چیه و نتیجه اش چیه. از این که هی بهم امیدواری الکی بدن یا برام دلسوزی کنن یا باهام دعوا کنن بدم میاد. احتیاجی به مددکار ندارم. بفرمایید.

شاداب لب تخت وسطی نشست و گفت: من اینجا نیستم که باهات دعوا کنم یا دلسوزی کنم یا امیدواری بدم. امدم چند تا سوال ازت بپرسم. اجازه میدی؟

هیوا آهی کشید و به سقف نگاه کرد. بعد از مکثی بدون این که نگاه از سقف بگیرد به پریماه که همچنان ایستاده بود گفت: خانم معرفت میشه پشتی تختمو بیاری بالا؟

پریماه پشتی را تا نیمه بالا آورد. سر برداشت و پرسید: خوبه یا بیشتر؟

_: خوبه ممنون.

و سعی کرد بالشش را مرتب کند. بعد به شاداب گفت: من در خدمت شماام.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید دیر شد....


سر برداشت. هیوا لبخندی مهربان به لب داشت. گفت: بهش می رسی. تو لیاقتشو داری. به منم فکر نکن. ارزش جنگیدن ندارم.

پریماه چهره درهم کشید و عصبانی گفت: علاوه بر سرطان دچار خودشیفتگی پیشرفته هم هستین!

هیوا با خنده گفت: اینم که نه با جراحی درمان میشه نه شیمی درمانی!

پریماه دستش را زیر گلویش کشید. کاش می توانست راحتتر نفس بکشد. دو دستش را روی صورتش گذاشت و سعی کرد همانطوری که توی کیسه نفس می کشید از حجم اکسیژن اضافی که به مغزش رسیده بود کم کند.

هیوا دستهایش را روی چرخهای ویلچر گذاشت و پرسید: خوبی؟ می خوای پرستار خبر کنم؟

پریماه دستهایش را برداشت. با صدایی لرزان گفت: حمله است. الان خوب میشه.

و دوباره دستهایش را روی بینیش گذاشت و سعی کرد آرام نفس بکشد.

هیوا چند لحظه صبر کرد. باز پرسید: کاری می تونم برات بکنم؟

پریماه دستهایش را پایین آورد. با طعنه و تمسخر پرسید: وای عاشقم شدین؟ آه خدای من! من و این همه خوشبختی؟ محاله! نه جناب خودش خوب میشه. خیلی ممنون.

بعد به زحمت از جا برخاست و از کنار هیوا رد شد و به مرکز کامپیوتر برگشت. خانم افسری رفته بود. نفسی به راحتی کشید. در اتاق را بست و پشت کامپیوتر نشست. یک قرص خورد و کمی آرام گرفت. ولی هنوز عصبانی بود. اگر هیوا اشتباه کرده بود و حسی به او نداشت اینقدر بهش برنمی خورد ولی این که کاملاً درست گفته بود بدجوری ناراحتش می کرد.

چشمهایش را بست. قطره اشکی از کنار چشمش سر خورد و پایین افتاد. سعی کرد به هومائیتا سفر کند. بر خلاف انتظارش خیلی زود و راحت رسید. شب بود. تاریک و سرد. با نور ملایمی فقط پیش پایش را می دید و جلو می رفت. نه خانه ها را می دید نه افراد را. اشکهایش بی وقفه می ریختند.

با خودش فکر کرد: اینقدر کارم بد بود که حتی اهالی هومائیتا هم ولم کردن.

صدای بیژن توی گوشش به شکل ترسناکی کوتاه و بلند میشد: اشتباه کردی... تو دختر بدی هستی... با همه بگو بخند؟... سبکسر... بی حیا... ننگ بر تو...

بازوهایش را بغل کرد و از ترس و سرما لرزید. قوز کرده بود و منتظر بود که بیژن را ببیند و تنبیهات سختترش را تجربه کند. اما به جای بیژن دست گرم و مهربانی دور بازوهایش حلقه شد.

سر برداشت. امید؟ هیوا؟ امید بود. در آغوشش کشید و مهربان نوازشش کرد. زیر لب گفت: گریه کن. هیچ اشکالی نداره.

همایون هم جلو آمد. دست نوازشی به پشتش کشید. در دست دیگرش ترکه ی بلند چوبی بود. گفت: زدمش. رفت. نترس خودش نبود. فقط صداش بود. همونم دیگه نیست. بیارش امید. همه خونه ی عمو آسیابونن.

پریماه با بغض از شانه ی امید جدا شد و پرسید: اینقدر کارم بد بوده که دور هم جمع شدن جلسه گرفتن؟

همایون چند قدم رفته را برگشت و گفت: جلسه ی چی؟ خوبی تو؟ حالا پسره پررو برگشته یه مشت مزخرف گفته. تو چرا باید ما رو هلاک کنی؟ اینجا هم خبری نیست. دور هم جمع شدیم با اجازتون که همدیگه رو ببینیم. باهم حرف بزنیم. کیف کنیم. لزومی نداره که همیشه حواسمون به بقیه باشه. گاهی لازمه به خودمونم توجه کنیم.

امید با ملایمت او را به جلو هل داد و گفت: بیا. یه کم بشینی حالت خوب میشه.

کمی بعد به خانه ی سنگی آسیابان رسیدند. در کلفت چوبی را باز کردند. ماه بانو به استقبالشان آمد. پتویی دستش بود. روی شانه های پریماه انداخت و گفت: سلام سلام. بیاین تو سرده. بیا بشین کنار آتش. بیا.

وارد شدند. نشیمن گرد و بزرگ و روحبخش خانه ی آسیابان پر از مهمان بود. جابجا روی سکوهای سنگی و مبلهای چوبی و فرشهای پرزبلند مهمانها نشسته بودند. بیشتر آنها را نمی شناخت. به چهره ها هم خیلی دقیق نشد. ولی فضا خیلی خوب بود. همه صمیمی و مهربان بودند و باهم گرم گرفته بودند.

کنار آتش نشست. ماه بانو با یک فنجان سوپ گرم برگشت. عمو آسیابان به گرمی به او خوشامد گفت. بقیه هم کم و بیش تحویلش گرفتند. مهربانو کنارش نشست و با مهربانی مخصوص مادرانه اش نوازشش کرد و گفت: دختر من از گل پاکتره. کار بدی که نکردی اینقدر ناراحتی.

عموآسیابون هم نزدیکش روی مبل نشست و گفت: این که دلت برای این قیافه رفته بود نه عجیبه نه زشت. اینم که از لطف و مهربونیت سعی کردی بهش کمک کنی هم بد نبوده. خیلی هم خوبه. اگه بخوای بشینی به خاطر یه حرفی که اون زده ذره ذره خودتو بازخواست کنی و بجوری، دفعه ی بعد دیگه به کسی خوبی نمی کنی. اینقدر فکر و خیال بعدش و چی بشه و چی بگن می کنی که موقعیتش از کَفِت میره. رهاش کن. حرفشو زد، جوابشم دادی. بذار از ذهنت بره.

پریماه بغض پر آبش را به زحمت فرو داد. جرعه ای از سوپ گرمش نوشید. سر برداشت و به امید که کنار صفیه نشسته بود و با جمع می گفت و می خندید انداخت.

پرسید: باید امید رو فراموش کنم؟ امیدمه!

عموآسیابون با لحنی که کمی بوی سرزنش می داد پرسید: من گفتم امید رو فراموش کن باباجون؟ درسته قیافشو از هیوا الهام گرفتی ولی این هیوا نیست. این تویی. تو هم اینو خوب می دونی. از هیوا هم نفرتی نداری که بخوای قیافشو از پیش چشمت کنار بزنی.

سر تکان داد و آرام گفت: نه ازش متنفر نیستم. شاید منم اگه حس میکردم دارم میمیرم یه جور دیگه حرف می زدم. شاید بهش می گفتم که راست میگه ولی اینطوری گفتن از طرف اون خیلی خیلی اذیتم کرده. شاید سرش داد می زدم یا تو گوشش می زدم. ولی... مریضه... گناه داره...

مهربانو خندید. در آغوشش کشید و روی سرش را بوسید. با مهر گفت: دخترک نازنین من... مهربونم... پاشو ببین تو باغ نمونده باشه. شیمی درمانی بدنشو ضعیف کرده. یه باد بخوره به جونش سرما می خوره. برو ببین کجاست.

بی مقدمه چشم باز کرد و به دنیای واقعی پرتاب شد. از جا برخاست و با عجله خودش را به حیاط رساند. هیوا هنوز آنجا بود. با شنیدن قدمهایش سر برداشت. حیرتزده پرسید: برگشتی؟

پریماه دسته های ویلچر را گرفت و در حالی که عقب می کشید به تندی گفت: ببین نه من عاشقم نه تو. ولی اینجا بمونی سرما می خوری. میشه قوز بالا قوز. برگرد برو تو اتاقت.

_: زحمت نکش. نمی تونی بیای تو بخش مردونه.

+: نمی خوام بیام تو بخش مردونه. کافیه بذارمت تو آسانسور. بقیه شو خودت یه فکری می کنی.

_: میشه اسمتو بدونم؟

+: فامیلم معرفته. اسم کوچیکم به تو مربوط نیست.

هیوا تبسمی کرد و گفت: الحق که بامعرفتی.

+: ولی تو نه امید داری نه قابل اعتمادی آقای معتمد.

هیوا غش غش خندید و گفت: بسه. تیربارونم کردی.

+: مگه تو نکردی؟

_: چرا کردم. بگو هرچی بگی حق داری.

+: دیگه حرفی ندارم.

_: میشه بپرسم بیماریت چیه؟ البته اگه دوست نداری جواب نده.

+: گفتم که. حمله ی وحشت. هول می کنم. می ترسم. فکر می کنم دارم میمیرم. نفسم بند میاد. ضربانم بالا میره. مغزم پر اکسیژن میشه و اگه بهش دی اکسید کربن نرسونم ممکنه بیهوش بشم.

_: یعنی چی؟ مگه اکسیژنم زیاد میاد؟ یعنی مثل سرطان که سلول زیادی تکثیر میشه تو زیادی اکسیژن جذب می کنی؟

+: نه اصلاً ربطی بهم ندارن. ساعت نزدیک یکه. می خوای بری فیزیوتراپی؟

_: بریم. حداقل بعدش برم بخوابم. خب پس چه جوری اکسیژن زیاد میاری؟

+: از ترس نفس نفس می زنم. فشارخون میره بالا. به مغز هم یه عالمه اکسیژن می رسه. اینقدر که دچار مسمومیت اکسیژن میشه و سرگیجه می گیرم. در این حالت اگه کسی غش کنه نباید بهش اکسیژن بدن. بدتر میشه. حالتاش شبیه سکته هم هست ولی داروی قلبی هم براش بده. فقط باید یه آرامبخش ملایم براش تزریق کنن و بذارن خودش بهوش بیاد.

_: این که خیلی وحشتناکه. باید چکار کنی که خوب بشی؟

+: حمله هاش واقعاً وحشتناکن. ولی کشنده نیست. کاری هم جز تقویت اعصاب و روبرو شدن با ترسام نمی تونم بکنم. نهایتش گاهی که خیلی بد باشم آرامبخش بخورم. همین.

به فیزیوتراپی رسیدند. فیزیوتراپ خوشرو شروع به حال و احوال کرد و برای هیوا برق گذاشت. بعد بیرون رفت و پرسید: چی شد؟

صدای زنی به گوش رسید که می گفت: مسئول کامپیوتر تو اتاقش نبود. اینم از صبح پاک قاطی کرده.

هیوا سر برداشت و نگاهی خندان به پریماه انداخت. پریماه هم خندید و گفت: فعلاً...

از کنار پرده گذشت و به زنی که با اخم جلوی کامپیوتر ایستاده بود گفت: مسئول کامپیوتر منم. چی شده؟

فیزیوتراپ با همان لبخندی که انگار روی صورتش مهر شده بود پرسید: شما مگه همراه آقای معتمد نیستی؟

+: مسئول کامپیوتر هم هستم. به جای خانم افسری امدم.

_: جدی؟ چه خوب. ببین این کامپیوتر راه میفته یا نه؟ از صبح همه پروندهامونو دستی نوشتیم.

+: چشم. الان بررسی می کنم.

پشت کامپیوتر نشست و با لبخند مشغول کار شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
شبتون پر از رویاهای گل گلی


جمعه ای گرم و شاد طبق معمول در کنار خانواده ی پدری گذشت. خبر نامزدی شهرزاد، برگشتن پرویز از سربازی و همچنین آمدن دختر یکی از عمه ها به اتفاق همسرش از بوشهر، به شور و حال جمع افزوده بود. روز خوبی بود و پریماه احساس می کرد هر لحظه بهتر می شود. انگار کم کم خودش را پیدا می کرد و دوباره زندگی می کرد. مدتها بود که اینقدر احساس آزادی نکرده بود.

روز بعد هم با توان مضاعف سر کار رفت. ساعتی نگذشته بود که خبر رسید که کامپیوتر بخش اورژانس مشکلی پیدا کرده است. خانم افسری نگاهی به او انداخت و گفت: دست خودتو می بوسه. دیگه کار توئه.

لبخندی زد و سر تکان داد. از جا برخاست و با قدمهایی محکم و راضی به بخش اورژانس رفت. اما هنوز به کامپیوتر نرسیده بود که با دیدن بیماری زخمی و خونین تمام روحیه اش پر کشید.

تمام نیروهایش را فرا خواند و سعی کرد سر پا بماند. اما حالش بد شده بود. به هر زحمتی بود خودش را به کامپیوتری که باید اصلاح می کرد رساند و جای متصدی اش نشست. آب دهانش را به زحمت فرو داد و سعی کرد بالا نیاورد.

اگر مشکل کامپیوتر آنقدر ساده و پیش پا افتاده نبود محال بود از عهده اش بر بیاید. اینقدر ساده که تعجب کرد که چطور متصدی خودش متوجه نشده است. تقریباً چشم بسته حلش کرد و با سرگیجه از جا برخاست. تلوتلوخوران بیرون رفت. دیگر به هیچ جا نگاه نمی کرد. خودش را به حیاط بیمارستان رساند تا کمی نفس تازه کند.

یک نیمکت زیر سایه ی درخت را نشان کرد و آرام آرام به طرفش رفت. اول متوجه ی ویلچر کنار نیمکت نشد. فقط یک مرد ایستاده همان نزدیک را دید. صدای هیوا را شناخت و بعد ویلچر را دید.

_: پدرام اگه یک بار دیگه درباره ی دویدن و آینده و این مزخرفات برای من قصه ببافی، فکّتو پیاده می کنم. درسته که اینقدر دوا بهم دادن که جونی برام نمونده، ولی هنوز تو یکی رو می تونم بزنم. این شعر و ورا چیه میگی؟ اون بیرون دیگه چی برای من داره؟ یه کار خوب داشتم؟ دیگه نمی تونم ادامش بدم. فوق لیسانس تربیت بدنی داشتم؟ الان به چه کارم میاد؟ عاشق یه دختر بودم؟ دو هفته پیش ازدواج کرد. اصلاً بهتر! خدا رو شکر که عاشق من نشد. و الا شرمنده ی اونم می موندم. خوب بشم که چی؟ بهترین حالتش اینه که با یه پای قطع شده بیفتم گوشه ی خونه بشم آینه ی دق ننه بابام.

پریماه قصد گوش ایستادن نداشت. اما نه پای برگشتن داشت نه روی پیش رفتن. همان جا نرسیده به پیچ دیوار ایستاد. هیچکدام او را نمی دیدند.

پدرام کلافه گفت: داری اشتباه می کنی هیوا! این همه آدم با یه پا یا بدون پا دارن زندگی می کنن. هیچی هم نشده. سر کار میرن زندگی می کنن بچه دار میشن. تازه هنوز کسی نگفته که باید پای تو قطع بشه. شاید با جراحی خوب بشه.

_: تو از دلشون خبر داری پدرام؟ می دونی تو زندگیشون چی می گذره؟ اونایی که باهاشون زندگی می کنن چی؟

=: اگه عشق باشه همه چی حله. پدر و مادرت دوستت دارن. خانوادت، دوستات، من خاک بر سر دوستت داریم.

_: پدرام برو. خواهش می کنم.

=: باشه میرم ولی نمی تونم اینجا ولت کنم. بذار ببرمت اتاقت...

_: منو به اون زندون برنگردون پدرام. بالاخره یکی پیدا میشه که این کار رو بکنه. برو. خواهش می کنم. بذار به درد خودم بمیرم.

پدرام آه پر دردی کشید. سر به زیر انداخت و تند از جلوی پریماه رد شد. ولی نه اینقدر تند که پریماه چشمهای تر او را نبیند.

پریماه آرام راه افتاد. چند قدم پیش رفت و روی نیمکت کنار ویلچر نشست. هیوا با اخم سر برداشت و عصبانی پرسید: چی می خوای؟ تو هم امدی امید الکی بدی یا دعوام کنی؟

پریماه دستی زیر گلویش کشید و گفت: کاری با شما ندارم. رفتم بخش اورژانس حالم بد شده. امدم بیرون یه کم هوا بخورم.

_: می خوای باور کنم که کاملاً اتفاقی امدی رو همین نیمکت.

پریماه هم بغ کرده جواب داد: این نزدیکترین نیمکت به در بود که روش سایه هست. یه کم نفسم جا بیاد پا میشم.

_: این قبری که سرش گریه می کنی مرده نداره.

+: یعنی چی؟

_: دنبال منی؟ برو. عشق یه سره باعث دردسره.

لحنش اینقدر تند و تلخ بود که پریماه تکان بدی خورد. سر برداشت و نگاهش کرد. ترسهایش به قلبش پنجه کشیدند. عذاب وجدان دستهایش را روی گلویش گذاشته بود و داشت خفه اش می کرد. انگار صدای فریادهای بیژن توی سرش تکرار میشد که دختر سبکسری است، بی حیا، نفهم....

حیرتزده به هیوا چشم دوخته بود و فکر می کرد: چرا سکته نمی کنم؟ چرا خفه نمیشم؟ چرا نمیمیرم؟ خدایا چرا این همه شرم و خجلت تموم نمیشه؟

هیوا بدون توجه به حال خراب او با همان لحن گزنده گفت: اگه اشتباه می کنم بگو اشتباه می کنی. اون نسکافه ی نطلبیده به خاطر چی بود؟ ویلچر روندن پریروز چی؟ گفتی منو از قبل می شناختی. از دوره ی دبیرستان... از همون موقع خاطرخوام بودی؟

پریماه اخم کرد. سر به زیر انداخت. دستهای لرزانش مشت شدند. می لرزید. سر جایش قفل شده بود. کاش می توانست برخیزد اما نمی توانست.

هیوا رو گرداند و نفس عمیقی کشید. دوباره برگشت و نگاهش کرد. این بار وقتی شروع به حرف زدن کرد آرامتر بود.

_: ببخش... حق لطفت نیست که اینطوری بهت بپرم. گفتم چون چیزی برای از دست دادن ندارم. دل بستن به کسی مثل من عین حماقته. دختر ساده ای هستی. ساده و خیلی مهربون. قیافتم خوبه. می تونی زندگی خوبی داشته باشی. به من دل نبند.

پریماه سر برداشت. عصبی شده بود. با صدایی لرزان گفت: یه بار دیگه هم گفتم حالم خوب بشه پا میشم میرم. حالم بده. می فهمی؟ خون دیدم حالم بهم خورده. تقصیر من نبود که کامپیوتر بخش اورژانس خراب شده بود. تقصیر من نبود که اون زخمی پر از خون رو اوردن. تقصیر من نیست که از خون مثل مرگ می ترسم.

_: تو که نمی تونی خون ببینی چرا اینجا کار می کنی؟

پریماه با عصبانیتی که در واقع دلش می خواست سر صداهای مزاحم عذاب وجدانش خالی کند، گفت: لابد اینم به خاطر گل روی شماست دیگه. اینو نگفتی! اصلاً امدم تو این بیمارستان کار کنم که تو رو ببینم.

با یک حرکت از جا برخاست. پشت به او کرد که برود.

_: صبر کن. معذرت می خوام.

+: به عذرخواهیتون نیازی ندارم.

_: اما من دارم. حلالم کن. معلوم نیست چقدر زنده بمونم.

پریماه احساس می کرد پاهایش می لرزند. توان رفتن را در خودش نمی دید. با خستگی دوباره نشست. سر به زیر انداخت و گفت: مگه بقیه معلومه چقدر زنده می مونن؟ چه فرقی می کنه اصلاً؟

_: فرق می کنه. با این شرایط اصلاً دلم نمی خواد زنده بمونم.

+: خیلی ترسویی!

_: می دونی چقدر درد می کشم؟ تحمل این که یه عمر با این درد زندگی کنم و وبال خونوادم بشم رو ندارم. نمی خوام. برام دعا کن که طولانی نشه. نمونم.

پریماه سر برداشت و ملامتگر نگاهش کرد. غرغرکنان پرسید: کی گفته که قراره این درد بمونه؟ پا رو قطع می کنن و درد کم کم خوب میشه. میمونه یه عالمه حس تلخ از دست دادن که کم کم باهاش کنار میای. بعدشم زندگیتو می کنی.

هیوا ابرویی بالا برد و گفت: به همین سادگی. بعدشم لابد میام خواستگاری تو! صادقانه بگو حاضری زن مردی که یه پا نداره بشی؟ تاکید می کنم که من هیچ حسی به تو ندارم. برای مثال میگم.

پریماه چند لحظه نگاهش کرد. سعی کرد همان طوری که خواسته بود، صادقانه جوابش را بدهد. سر به زیر انداخت و به یاد امید هومائیتایش افتاد. طوری که انگار با خودش حرف می زند آرام گفت: من دلم می خواد با مردی ازدواج کنم که روحش بزرگ و قوی باشه. از نظر روحی داغونم. حمله های ترس دارم. کسی رو می خوام که حمایتم کنه و کمکم کنه که خوب بشم. می خوام تحت هر شرایطی مرد باشه و پای همه چی وایسه. اگه اینجوری باشه... دست و پا و چشم... مسائل خیلی بزرگی نیستن. نمیگم بی اهمیتن ولی قطعاً در اولویت نیستن. اونم برای منی که طعم بدشو چشیدم. با یه مرد بدبین و شکاک هشت ماه نامزد بودم و هشت ماه فقط لرزیدم. آرامش می خوام...

سر برداشت. هیوا لبخندی مهربان به لب داشت. گفت: بهش می رسی. تو لیاقتشو داری. به منم فکر نکن. ارزش جنگیدن ندارم.



آبی نوشت: نامردیه اینجا تمومش کردم ولی خوابم میاد ان شاءالله فردا بقیه اش رو می نویسم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
خوبین ان شاءالله؟

خیلی دارم دلی پیش میرم. آروم و بی عجله... آیا ممکنه تا آخرش همینطوری بمونم و نپیچونمش؟ خداوندا خواهش می کنم


=: هی دختره... خوابیدی؟

+: پرویز!!! سلام! کی امدی؟

=: علیک سلام. بقیه کجاان؟

+: رفتن مهمونی.

از جا پرید و برادر بزرگترش را نرم بوسید. باور نمی کرد اینقدر دلتنگ برادر غرغرویش شده باشد. با شوق به ته ریش نامرتب و لباس سربازیش نگاه کرد.

=: تو چرا نرفتی همراشون؟

از کنارش رد شد. در حالی که از اتاق بیرون می رفت، گفت: بذار از راه برسی بعد شروع کن بازجویی! گفتم میری سربازی آدم میشی نشدی!

=: تو هم بذار از راه برسم بعد شروع کن غر زدن. چایی داریم؟ هلاااکم.

+: یه دوش بگیر دم می کنم.

=: هعییی... باشه.

مثل همیشه دوش کوتاهی گرفت. همین قدر که پریماه با عجله چای دم کند و یک لیوان بزرگ نیمرنگ بریزد. تازه لیوان را روی میز آشپزخانه گذاشته بود که آمد. پشت میز نشست و گفت: دستت درد نکنه. نگفتی مامان اینا کجاان؟

+: خونه ی فرشته خانم.

دستش با حبه قند بالای لیوان ماند. سوالی به او چشم دوخت و بعد از لحظه ای پرسید: هنوز دارن میرن و میان؟ چرا جواب نمیدن؟

پریماه در یخچال را باز کرد. در حالی که از نگاه کردن به او اجتناب می کرد گفت: ترسیده شدن. یه خرده هم... چه می دونم. مامان همش نگرانه من ناراحت بشم. هرچی قسم و آیه می خورم که ناراحت نمیشم باز دست دست می کنن.

=: منتظر چی هستن؟ می خواین آگهی بدیم یه خواستگار برات پیدا کنیم؟

ظرف کیک یزدی را روی میز گذاشت. خودش هم نشست و سر به زیر گفت: منم همینو میگم. پسره خوبه. خاطر شهرزاد رو هم خیلی می خواد. اینقدر معطل می کنن می ترسم آخرش زده بشن.

پرویز جرعه ای نوشید و گفت: بشن. شهرزاد رو دستمون نمونده. نقل این حرفا نیست. یا رومی روم یا زنگی زنگ. چی میگن هی؟

پریماه سر تکان داد و گفت: نمی دونم. امروزم هیچی نپرسیدم. خوابم میومد نرفتم باهاشون.

=: از کارت چه خبر؟ راضی هستی؟

سر برداشت و آرام گفت: هنوز مونده تا جا بیفتم ولی در کل خوبه.

 

با صدای باز شدن در ورودی صدای شاد شهرزاد هم به گوش رسید: وااای پرویز امده؟ ها؟ پرویز؟

پرویز خندید و سر تکان داد. زمزمه کرد: آتش پاره...

از جا برخاست و بیرون رفت. شهرزاد به گردنش آویزان شد و اینقدر جیغ جیغ کرد که همه را به خنده انداخت. پریماه به درگاه آشپزخانه تکیه داد و در حالی که می خندید فکر کرد که هیچ وقت نتوانسته اینطور احساساتش را راحت بروز بدهد و به عزیزانش ابراز علاقه کند.

سروصداها که فرو نشست پرویز رو به مامان کرد و پرسید: چه خبر؟ چه کردین؟

مامان لبخندی زد و گفت: قبول کردیم. قرار شد آخر هفته یه مجلس کوچیک بگیریم.

=: به سلامتی. عقد؟

بابا به تندی گفت: نه. عقد باشه با عروسی باهم.

پریماه لبخند عمیقی زد. خواهرش را در آغوش گرفت و گفت: خیلی مبارک باشه.

شهرزاد توی گوشش زمزمه کرد: خیالم راحت باشه تو ناراحت نیستی؟

+: مطمئن باش که خیلی خوشحالم.

بلافاصله چهره ی امیدش پیش چشمش جان گرفت. چهره ی قدیمش جلوی باشگاه... چهره اش توی هومائیتا... و چهره ی خسته و تکیده اش روی ویلچر توی بیمارستان. بغض نیامده را محکم پس زد و لبخند عمیقتری زد. مهم نبود که به او برسد یا نرسد. اگر هیوا خوب میشد خوشحال میشد. نفس عمیقی کشید و با نگاهی درخشان به شهرزاد نگاه کرد.

 

******

روز بعد باز هم با خانم افسری مشغول کار شد و همان حدود ساعت یک بود که خانم افسری رفت. پریماه هم بیرون آمد و خیلی آرام از جلوی آسانسور رد شد. با هربار باز شدن در آسانسور سر برداشت ولی هیوا نیامد. بالاخره به بوفه رسید و فنجانی قهوه برای خودش گرفت.

قدمهایش بی اختیار تا فیزیوتراپی کشیده شدند. مثل همیشه شلوغ و پررفت و آمد بود. مردد بود که بماند یا برود که دید فیزیوتراپ از اولین اتاقک بیرون آمد. پرده که بالا رفت هیوا را دید. دلش زیر و رو شد. امروز آن ته ریش خسته را نداشت. یک نفر صورت و موهایش را اصلاح کرده بود. پیشانی صاف و بلند و مصممش پر از فکر و تصمیم به نظر می رسید.

پریماه جلو رفت و سعی کرد کمی راحت باشد. هرکس هر فکری که می خواست بکند. خودش هم درست مطمئن نبود که چه هدفی دارد. می خواست در لحظه زندگی کند. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید فردا هیوا را به بیمارستانی دیگر منتقل می کردند و دیگر او را نمی دید.

از این فکر بر خود لرزید. پرده را کنار زد و با لبخند کمرنگی گفت: سلام.

لیوان کاغذی را بالا گرفت و پرسید: نسکافه می خورین؟

هیوا ابروهایش را بالا برد و زمزمه کرد: سلام.

بعد نگاهی به فنجان انداخت و گفت: می خورم ولی... چرا؟

پریماه فروخورده خندید. قدمی پیش گذاشت. پرده پشت سرش پایین افتاد و بسته شد. فنجان را کنار هیوا روی میز گذاشت. نداهای عذاب وجدان یکی یکی برمی خاستند. اما بدون توجه به آنها به هیوا که فنجان را به لب می برد چشم دوخت و گفت: همینجوری.

بعد قدمی عقب رفت و دستپاچه گفت: بهتر باشین.

داشت با عجله برمی گشت که هیوا گفت: متشکرم. بهش احتیاج داشتم.

تک خنده ای کرد و گفت: نوش جان.

تا مرکز کامپیوتر دوید. وارد شد. در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. از ته دل خندید. ضربانش بالا بود و به شدت هیجان داشت. یک لیوان آب نوشید و درحالی که هنوز می لرزید، مشغول کارش شد.

چشم به مانیتور دوخته و در حال مزه مزه کردن کاری که کرده بود، زمزمه کرد: این پسره نمیذاره من قهوه بخورم. اون از دیروز که مجبور شدم ببرمش فیزیوتراپی و نشد قهوه بخورم اینم از امروز...

دوباره خندید و سر تکان داد: نوش جونش. داری دیوونه میشی دختر. شاداب جون کجایی ببینی به کجا رسیدم!!

آن روز حالش از همیشه بهتر بود. تا ساعت پنج توی بیمارستان ماند و کامپیوتر را زیر و رو کرد. شب هم به اتفاق خانواده شام را توی پارک خوردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ممنون که همراهم هستین


آبی نوشت: عاشق این همایونم



صبح روز بعد همراه با پدرش به بیمارستان رفت. مدارک لازم را برد. ساعتی بعد که قراردادش امضاء شد به مرکز کامپیوتر بیمارستان رفت. خانم افسری با شوق و ذوق مشغول توضیح دادن شد. اینقدر ذوق زده بود که همه چیز را درهم و برهم می گفت که پریماه مجبور بود به شدت توجه کند و آنچه را که لازم است بین حرفهایش حدس بزند.

ساعت حدود یک بعدازظهر بود که خانم افسری رفت. پریماه هم خیلی خسته بود. مغزش پر از اطلاعات درهم و برهم شده بود. تصمیم گرفت برود از بوفه قهوه ای بگیرد و برگردد پشت کامپیوتر تا اطلاعاتش را منظم کند.

کمی که رفت جلوی همان آسانسور رسید. مکثی کرد. دلش گرفت. در آسانسور باز شد و باز همان بیمار بر روی ویلچر بیرون آمد. با وجود آن که انتظارش را داشت جا خورد. قدمی عقب رفت. یک نفر به طرف ویلچر آمد و به مردی که آن را هدایت می کرد گفت: دارا بدو بیا کارت دارم.

دارا گفت: می بینی که کار دارم.

مرد عصبی گفت: گفتن بیا اورژانس. تصادفی اوردن. شلوغه.

پریماه حالش بد شد. نمی دانست کی به این اوضاع عادت می کند. احساس تهوع و خفگی می کرد و آن وزنه ی سنگین بازهم به قلب و ریه اش فشار می آورد. با قدمهای سنگین جلو رفت و گفت: من می برمشون فیزیوتراپی. شما برین.

دارا با اخم پرسید: شما کی هستین؟

+: مسئول کامپیوتر.

مرد دیگر دوباره داشت صدایش میزد. دارا با پریشانی از هیوا پرسید: برم آقا؟

هیوا با اخم و گرفته گفت: برو. هیشکی منو نمی دزده. کاشکی بدزده. حداقل خونوادم آسوده میشن.

دارا نایستاد که حرفش تمام شود. به دنبال همکارش دوید و دستهای پریماه روی دسته های ویلچر نشست. قلبش سنگین بود. ویلچر را هل داد و به جلو رفت. نتوانست نپرسد. با صدایی لرزان پرسید: شما... مربی باشگاه فجر بودین؟

هیوا نفسی با تمسخر کشید. مکثی کرد و پرسید: بودم؟ هنوز به فعل ماضیش عادت نکردم. بله بودم و دیگه نیستم.

دلش گرفت. هرچند هیوا توضیحی نخواسته بود اما حس کرد باید چیزی بگوید. گفت: خوب میشین. دوباره درس میدین. من... من دبیرستانم اون طرفا بود. بعضی روزا می دیدمتون.

هیوا با اخم گفت: از امید الکی بدم میاد. یه چیزی بگو که پایه و اساس داشته باشه. وقتی قراره قطعش کنن این همه مسخره بازی چیه؟ یه عالمه شیمی درمانی. یه عالمه خرج بیخود. برو برق بذار. مثلاً قراره دردت خوب بشه. کدوم خوبی؟ بهترین نتیجه اش اینه که قطع بشه دیگه. یعنی زنده بمونم. حالا چرا هی دست دست می کنن نمی فهمم.

پریماه با بغض گفت: همه دارن همه ی تلاششونو می کنن. نگین اینجوری دل مادرتون می شکنه. دیروز دیدمش چه گریه ای می کرد.

هیوا دستی به پیشانی اش کشید و نالید: مادرم مادرم مادرم...

به فیزیوتراپی رسیده بودند. فیزیوتراپ خوشرو جلو آمد و گفت: سلام سلام خوش اومدین. کابین سه خالیه. بفرمایین.

هیوا زیر لب جوابش را داد و پریماه هم آرام سلام کرد. جلو رفت. ویلچر را با کمی زحمت چرخاند و به پشت وارد قسمتی شد که با پرده از تختهای دیگر جدا میشد. لب تخت نشست. هیوا گفت: لطف کردین. بفرمایین سر کارتون. کارم که تموم شد میگم یکی رو صدا کنن.

پریماه هم حس می کرد ماندنش بیجاست. به آرامی از کنار ویلچر رد شد و گفت: ان شاءالله بهتر باشین.

هیوا بدون این که نگاهش کند به سردی گفت: ممنون.

پریماه آهی کشید و بیرون رفت. نباید خودش را سبک می کرد. نباید جلو می رفت. نباید از آشناییش می گفت. وجدان سرزنشگرش چنان داد و قالی راه انداخته بود که احساس می کرد زیر لگدهایش دارد له می شود.

از آبسردکن یک لیوان آب ریخت و با دست لرزان نوشید. حالش بد بود. مدتها بود که به این شدت دچار حمله نشده بود. به طرف داروخانه رفت و به زحمت آرامبخش خواست. ورق قرص را گرفت. دو تا را جدا کرد تا زودتر به عالم بیخبری برود.

پاهایش سنگین شده بود. نای راه رفتن نداشت. کشان کشان خودش را به مرکز کامپیوتر رساند و روی صندلی نشست. دستهایش را جلوی دهانش گرفت و سعی کرد نفس بکشد. بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد. بیحال و خسته چشم به کامپیوتر دوخت. نمی توانست کار کند. از جا برخاست و به خانه برگشت.

تا ساعتها گیج و پریشان بود. به نظرش حرف زدن با هیوا احمقانه ترین کار ممکن بود. این که هیوا ممکن است او را دختر سبکی فرض کند بدجوری آزارش میداد.

غروب خانه خالی بود. به بهانه ی خستگی از مهمانی رفتن سر باز زده بود. روی تختش دراز کشیده بود و سعی کرد به هومائیتا برود بلکه آرام بگیرد.

این بار خودش را توی خانه ی امید دید! یک خانه ی چوبی سفید دو طبقه ی کوچک. مثل توی فیلمهای خارجی بود! یک هال مربع دوازده متری با پله های چوبی کنارش که بالا می رفت و طبقه ی بالا هم رو به هال بود و با نرده های سفید ادامه ی راه پله ایمن شده بود. دو سه در بسته هم بالا میدید. روی یک مبل قدیمی نشسته بود. سمت راستش هم پنجره بود با پرده های آبی آسمانی.

امید روی مبل روبرویش نشسته بود و همایون روی پله ها. صفیه هم روی لبه ی پنجره ی دومی با فاصله از آنها نشسته بود و یک پارچه را روی کارگاه گلدوزی می کرد.

پرده ها باز بودند و پریماه می دید که بیرون طوفان است. درختها زیر باد تند خم می شدند و برگ می ریختند.

همایون اولین کسی بود که به حرف آمد و غرید: باز گرد و خاک کردی.

پریماه چشم از پنجره گرفت و عصبی جواب داد: فکر می کنی من نمی خوام اینجا آروم باشه؟

امید گفت: آروم باشین بچه ها. بذارین ببینیم چی شده. خب پریماه... بگو.

+: چی بگم؟ این که خراب کردم؟ آبرومو حراج کردم؟ رفتم به پسره گفتم که می شناسمش؟

امید پرسید: مگه چه جوری گفتی که اینطوری بهم ریختی؟

+: مگه اونجا نبودی؟ مگه نشنیدی؟

=: می خوام خودت بگی.

همایون عصبانی غرید: چی بگه؟ بابا دو کلمه حرف زده. حالا درست یا غلط آسمون و زمین رو دوخته بهم!

+: بهش گفتم وقتی می رفتم دبیرستان دیدمت. مثل این دخترای نچسب که هی نخ میدن.

=: اون چه جوری جواب داد؟

+: هیچی. اصلاً به آشناییم جواب نداد. گفتم خوب میشی شروع کرد غر و لند کردن که امید بیخودی میدی.

=: در واقع اصلاً بهت توجه نکرد.

+: هوم... درگیر مریضیشه. خیلی عصبی و ناراحته. خیلی دلم میسوزه.

=: یه بار دیگه بهت گفتم اون به دلسوزی تو نیازی نداره.

صفیه گلدوزیش را کنار گذاشت و از لب پنجره برخاست. خرامان جلو آمد و گفت: یه حرفی زدی گذشته دیگه. اونم که توجهی نکرده. اینقدر درگیر مریضیش هست که بهت فکر نکنه. حتی سرشو بلند نکرد که قیافت به خاطرش مونده باشه. تو هم که بیشتر پشت سرش بودی. دیگه چه اهمیتی داره؟

پریماه با گیجی نگاهی به امید انداخت و پرسید: اینطوریه؟

امید سر برداشت و لبخند پرمهری به صفیه که پشت مبلش ایستاده بود زد. دستش را بالا برد و دست صفیه را روی پشتی مبل گرفت.

همایون گفت: هی پری بانو! منو ببین. اینا غرق عاشقی خودشونن. ولی خیالت تخت. این جناب هیوا عاشق تو که هیچ، یه ذره هم توجهش به تو جلب نشده. بگو یه سر سوزن! این بدبخت گرفتار خودشه. از ظهر تا حالا داری می کوبی تو سر ما! ببین اگه یه کاری هم می کنی اینقدر جنم داشته باش که پاش وایسی. این ادا اصولا به درد زندگی نمی خوره.

پریماه با بیچارگی گفت: می دونم. اونم وقتی که اینجوری نفسمو می گیره.

امید بوسه ی ملایمی سر انگشتان صفیه زد. همایون از جا برخاست و گفت: کم کم قضیه داره ناموسی میشه. من که نمی تونم ببینم.

پریماه متبسم گفت: عاشقانه به این لطیفی دیدن داره.

همایون در حالی که از در بیرون می رفت گفت: نخیر مزه کردن داره. میرم یکی واسه خودم پیدا کنم. عزت زیاد.

پریماه خندید و پرسید: از کجا می خواد پیدا کنه؟

امید ابرویی بالا انداخت و گفت: از این هفت خط هرچی بگی برمیاد. چرا نمیری دنبالش ببینی چه می کنه؟ ما هم یه نفسی بکشیم.

پریماه غش غش خندید و برخاست. صفیه لبخند پر عشوه ای زد و به پریماه گفت: خوش باشی عزیزم.

پریماه در خانه را باز کرد. دلش غرق امید و عشق شده بود. بیرون طوفان آرام گرفته بود و درحتها غرق در شکوفه بودند. باد بهاری خیلی دلپذیر بود. قدمی بیرون گذاشت و با خود گفت: هیوا منو ندید و ناراحت نشد. ولی من دیدمش و فهمیدم همونیه که آرزوشو داشتم.

نفس عمیقی از باد بهاری گرفت و به پهلو غلتید. با شنیدن صدای باز شدن در از رویا بیرون آمد. حالش بهتر شده بود. پذیرفته بود که اتفاق وحشتناکی نیفتاده است. حالا که گذشته بود به نظرش این عکس العمل تند خودش عجیب می آمد. ولی وقتی حالش بد بود این حرفها را نمی فهمید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :