ماه نو
جمعه 27 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام

خیلی عشقی می نویسم. اصلاً یه حالی... کلاً الهام جان رو گذاشتم به حال خودش هرچه می خواهد دل تنگش بگه....

به مرکز کامپیوتر برگشت. کارش تمام شده بود. وسایلش را جمع کرد و بیرون آمد. با دیدن بهاره پشت در اتاقش تکانی خورد. لبخند کمرنگی بر لبش نشست و بالاخره گفت: سلام.

بهاره قدمی پیش گذاشت. با خجالت گفت: سلام. من... راستش... حس می کنم رفتارم درست نبود. امدم ازت عذرخواهی کنم.

پریماه خندید. ناباورانه نگاهش کرد. این حرفها به این قیافه ی جذاب و با ابهت نمی آمد.

+: من ایرادی ندیدم. راستش... منم خیلی خجالت کشیدم. حس کردم... خوشت نیومد من اونجا باشم. اونم... روز جمعه. البته کاملاً طبیعیه. شاید اگه برادر منم بود خوش نداشتم یه غریبه...

بهاره با عجله گفت: دور از جون برادرت... نه نه من اصلاً اینجوری فکر نکردم.

و ناگهان پریماه را در آغوش کشید. اینقدر غیر منتظره که نفس پریماه بند آمد. کمی برای نفس کشیدن تقلا کرد و بالاخره بهاره رهایش کرد.

=: ببخشید ببخشید... من واقعاً منظورم این نبود. منم مثل همه ی اهل خونوادم فکر می کنم تو لطف بزرگی می کنی که به هیوا سر می زنی. حتی بیشتر از بقیه ازت متشکرم. چون واقعاً از محیط بیمارستان متنفرم و فکر می کنم کار بزرگی می کنی که هم به کارت می رسی و هم به هیوا. حتی پرستارم نیستی بگم کارت اینه. خیلی لطف می کنی. خیلی. کاش بتونیم به شادیات جبران کنیم.

پریماه از جمله ی آخرش یاد خواستگاری "تلویحی" هیوا افتاد و کمی پریشان شد. لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت: همه تون لطف دارین ولی من واقعاً کار مهمی نمی کنم. ببخشید. معذرت می خوام. من باید برم. با اجازه....

=: وای عزیزم ببخش وقتتو گرفتم. خداحافظ.

+: نه خواهش می کنم. خداحافظ.

 

 

به خانه که رسید متوجه شد مهمان دارند. مهدی نامزد شهرزاد آنجا بود. ناهار را در کنار هم خوردند. بعد مهدی و شهرزاد به اتاق شهرزاد رفتند تا گپ بزنند. بابا هم به اتاق خودش رفت تا استراحت کند. مامان هم توی هال نشسته بود و با اخمهای درهم و قیافه ی غرق فکر دکمه های پیراهن را بابا را می کند!

از حالت دوخت و دوزش یاد ماه بانوی آسیابان افتاد که همیشه داشت چیزی می دوخت.

پریماه که داشت رد میشد اول نگران اخمهای مامان شد و بعد که متوجه شد چه می کند، خندان نشست و پرسید: چرا دکمه ها رو می کنین؟

مامان با حالتی عصبی نخهای یک دکمه را برید و گفت: دو سه تا از دکمه هاش کنده شدن. مجبورم همه رو عوض کنم.

+: حالا چرا اینقدر عصبانی هستین؟ می خواین من بدوزم؟

مامان سر برداشت و متفکرانه نگاهش کرد. بعد دوباره سر به زیر انداخت و پرسید: از ظهر تا حالا فکری موندم که این رودابه خانم که دائم داشت قربون دست و پای بلوری تو می رفت، اگه بفهمه قبلاً نامزد داشتی بازم همینجوری قربونت میره؟

پریماه از حالت عصبی او خنده اش گرفت. بعد پرسید: حالا غیر از قربون صدقه مگه حرفیم زده؟ کلاً قربون صدقه زیاد میره. دخترشم همینجور. امروز دم اتاقم گیرم آورده بود ول نمی کرد. دیگه وسط حرفش عذرخواهی کردم امدم خونه.

مامان نگاهش کرد و با حالت بیچاره ای پرسید: پسرش چه جوریه؟ دیدیش؟

پریماه با شرمندگی لب به دندان گزید ولی نگاهش را از مامان نگرفت. آرام سر تکان داد و گفت: دیدمش. گفتم که... پاش مشکل داره.

=: نه پاشو نمیگم. خودش چه جوریه؟ خوبه؟

بالاخره نگاهش را از مامان گرفت. به گل قالی چشم دوخت و گفت: فعلاً که درگیر مریضیشه. خیلی درد داره. عاشق خونوادشه. ناراحته که با مریضیش داره اذیتشون می کنه.

سر برداشت و به مامان نگاه کرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: همینا.

بعد از جا برخاست و مامان را با نگرانیهایش تنها گذاشت. کمک بیشتری نمی توانست بکند. اصلاً نمی دانست چه باید بگوید. از طرفی...

صدای خنده ی شهرزاد از اتاقش می آمد. لبخند زد. نگاهی به ساعت انداخت. سه ساعت از وقتی که هیوا را دیده بود می گذشت. کاش میشد...

سرش محکم تکان داد تا افکار بی حیایش بیشتر از این پیشروی نکنند. به اتاقش رفت و کلافه لب تختش نشست. کاش مامان نفهمیده بود. چشمهایش را بست و سعی کرد به هومائیتا سفر کند بلکه حالش بهتر شود. اما زنگ تلفنش مانع از مسافرت شد!

بی حوصله به گوشی که گوشه ی تخت افتاده بود چشم دوخت. شماره ناشناس بود. حوصله نداشت جواب بدهد. می خواست به هومائیتا برود. مثلاً جواب میداد چی میشد؟ ببخشید اشتباه گرفتین. نخیر من آقای ایزدی نیستم.

همچنان داشت زنگ می زد. اینقدر نگاهش کرد تا قطع شد. کمی بعد دوباره شروع به زنگ زدن کرد. این دفعه جواب داد: بله؟

_: دخترخوب مامانت گفته به شماره ی ناشناس جواب ندی؟

چشمهایش را بست. پر از حسهای خوب شده بود! باور نمی کرد دلتنگش شده باشد. اصلاً چرا باید دلتنگ باشد؟ هر روز که او را میدید! امروز هم دیده بود!

_: سلام. صدا نمیاد؟

با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: سلام هیوا. چی شده؟

_: شارژر گوشیم گم شده. الان با مال هیراد شارژش کردم. می خواستم ببینم تو صبح اینجا بودی ندیدیش؟

نفس عمیقی کشید. لبش را گاز گرفت و لبخند زد. روی تخت دراز کشید و گفت: نه ندیدمش. شماره ی منو کی بهت داد؟

_: کسی نداد. از رو موبایل مامان کش رفتم. گوشیشو داد دستم یه چیزی رو تنظیم کنم خیلی اتفاقی به شماره ی تو برخوردم.

+: خیلی اتفاقی!

_: خب راستش خیلی اتفاقی هم نبود.

+: از کجا می دونستی شمارمو داره؟

_: داشت تعریف می کرد که اینقدر نگرانم بودی که شمارتو تو گوشیش سیو کردی و بعدم خودش سی سی یو بوده و هیراد بهت زنگ زده و این حرفا.

+: هوم.

_: انگار نمی تونی حرف بزنی. باشه مزاحمت نمیشم. فقط فکر کردم شاید این شارژر به چشمت خورده باشه. کاری فرمایشی؟

+: هیوا؟

_: جانم؟

+: مرسی که زنگ زدی.

_: جانممم؟! پریماه؟ خوبی؟

پریماه چشمهایش را بست. در هومائیتا جشن و شادی بی سابقه ای در جریان بود. انگار توی ذهنش موسیقی دل انگیزی می شنید. دلش می خواست از خوشحالی گریه کند.

هیوا که جوابی نشنید دوباره پرسید: پریماه؟ هومائیتا؟ قهری الان؟ بابا من نمی بینمت. حرفم که نمی زنی نمی فهمم الان تو چه وضعیتی هستی! یا یه چیزی بگو یا قطع کن بفهمم دیگه نباید حرف بزنم!

پریماه چشم باز کرد و به سقف سفید چشم دوخت. فروخورده خندید و آرام گفت: خوبم.

_: خدا رو شکر که خوبی ولی یعنی چی؟

+: یعنی خوبم دیگه. قهر نیستم.

_: آهان یعنی با پریماه مشکلی نداری.

+: نه ندارم. از اولشم نداشتم.

_: خودم سختم بود.

+: من خیلی پرروئم که از اول به اسم صدات کردم.

_: چه ربطی داره؟ حیف ظرافت تو بود! دلم نمی خواست یهو صدات کنم. می خواستم یه مدت بگذره. این رابطه نرمتر بشه. ظریفتر بشه...

بغض کرد. زمزمه کرد: هیوا... مرسی.

_: خواهش می کنم. ببخش مزاحمت شدم. گفتن نداره که شارژر بهانه بود و صرفاً چون حوصلم سر رفته بود وقتتو گرفتم. دعا کن از این تخت کنده بشم دیگه از این غلطا نمی کنم.

+: قطع نکن باشه؟ حال ندارم حرف بزنم ولی تو حرف بزن.

_: دیوانه! همین فداکاریهای بیخوده که این بلاها رو سرت داده! داری میگی خسته ای، خب قطع می کنم. چه مدلشه تو حرف بزن ولی من حال ندارم؟

+: فداکاری نیست.

_: بزرگت کردم بچه. درسته فقط چند روزه که دیدمت ولی خوب شناختمت.

+: نشناختی هیواجان... حرف بزن. من خوبم.

_: حرفای تازه می شنوم. کم کم دارم نگرانت میشم.

+: من خسته ام تو هم هی گیر میدی. اذیت نکن دیگه. فقط حرف بزن.

_: نه بابا قطع می کنم. غرض مزاحمت بود که انجام شد.

چشمهایش را بست. این که وارد مرحله ی جدیدی شده بود گفتن نداشت. دل بی قرارش می لرزید. انگار سردش بود. دلش نمی خواست هیوا قطع کند ولی التماس که نمی توانست بکند. می توانست؟

_: پریماه؟ مطمئن باشم که خوبی؟ یه جوری شدی.

+: من خوبم. فقط... یه نفر دلمو زیر و رو کرده. انگار سردمه.

پتو را بیشتر دور خودش پیچید. داشت می لرزید. تختش راحت بود. دلش برای هیوا که مدتها بود اسیر تخت ناراحت بیمارستان بود، سوخت.

_: من الان به خود بگیرم یا نگران بشم؟ باز چی شده؟

+: نگران نشو.

هیوا خندید و گفت: بی جنبه! خوبه بلد نیستم عاشقانه حرف بزنم. نگفته تا تهشو رفتی.

+: مشکل مال امروز و دیروز نیست. انگار یادت رفته. یه بچه دبیرستانی بود که عاشق اون پسره تو راه مدرسه اش شده بود. همون که تحویلش نمی گرفت. الانم اذیتش می کنه. همون که به خاطرش از بدترین ترساش گذشت و تو جایی که ازش متنفر بود مشغول کار شد که نزدیکش باشه.

_: نه! به خاطر من؟! مگه میشه به خاطر من مشغول کار شده باشی؟ ملت شیش ماه دنبال کار می دون.

+: منم چند ماه دنبال کار بودم. اون روز که دفاع کردم رسیدم جلوی بیمارستان. اول تو رو دیدم، بعد مسئول کامپیوتر که داشت گریه می کرد که مجبوره به خاطر بارداریش کارشو از دست بده. اگه تو رو ندیده بودم هرگز بهش پیشنهاد نمی دادم که جاش رو نگه می دارم تا بارداری و زایمونشو بگذرونه و برگرده.

هیوا غش غش خندید و گفت: واقعاً حیرت زده ام که تو قیافه ی داغون مریض من چی دیدی که به خاطرم موندی؟

+: خاطره ی نوجوانیمو.

 

در اتاقش باز شد. مامان بود. گفت: بیا یه سینی چایی بریز. بابات بیدار شده. شهرزاد و مهدی هم امدن تو هال. نمون تو اتاقت.

حرفش تقریباً تمام شده بود که گوشی را دست پریماه دید. ادامه داد: تلفنت تموم شد بیا.

_: برو کارت دارن. چند تا عکس از اون موقع برات می فرستم که ببینی چه خبطی کردی. این هیوا دیگه عمراً برات اون هیوا نمیشه.

چهره ی خندان همایون پیش چشمش جان گرفت که می گفت بالاخره می تواند از هیوا عکسهای قدیمیش را بگیرد. خنده اش گرفت.

+: باشه. ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


بعد بدون این که منتظر جواب هیوا بماند از اتاق بیرون رفت. داشت با عجله از جلوی ایستگاه پرستاری رد میشد که سرپرستار عینکی گفت: خانم مهندس... کامپیوتر...

دستش را بالا آورد و گفت: برمی گردم. الان میام.

غرق فکر و پریشان تا مرکز کامپیوتر رفت. در را بست و خودش را روی صندلی گردان انداخت. تازه فهمید صورتش از اشک خیس است. بی حوصله یکی دو برگ دستمال کشید و صورتش را خشک کرد. چشمهایش را بست و سعی کرد به هومائیتا سفر کند.

توی خانه ی آسیابان بودند. همه دور هم. امید کنار صفیه، دستش هم دور شانه هایش بود و خوشحال می خندید. آسیابان با ماه بانویش، اوس کاظم با مهربانویش... حتی همایون هم تنها نبود.

متعجب به دختر زیبایی که کنارش نشسته بود نگاه کرد و پرسید: این کیه؟

همایون ابرویی بالا برد و با افتخار گفت: سر ور بنده... همای سعادت.

خندید و گفت: تبریک میگم.

آسیابان پرسید: تو چرا تنهایی باباجون؟

نالید: بهش چی بگم؟

امید که شادتر از همه به نظر می رسید، با لبخند پرسید: پرسیدن داره؟ پیداش کردی. فراموش نکن این آرزوی قدیمیته. اگه یادت رفته یه نگاهی به من بنداز.

همایون هم دستی توی موهای بلند و پریشانش کشید و گفت: نامردیه بهش بگی نه.

ماه بانو که مثل همیشه داشت چیزی می دوخت، عاقلانه گفت: نامردی نیست. ببین دلت چی میگه. اگه باهاش نباشه، قبول کنی نامردیه. تمام عمرت هم به خودت ظلم می کنی هم به اون.

+: دلم؟

نگاهش روی همایِ سعادتِ همایون نشست. دخترک لبخندی پرمهر زد. بر خلاف صفیه ی بور و چشم آبی، هما سبزه رو و بسیار جذاب بود. البته صفیه هم خیلی جذاب بود. درست شبیه شاهزاده های کارتونی. اما هما لطف دیگری داشت. مات چهره اش شده بود. دست ظریف دخترک روی دست مردانه ی همایون نشست و با صدای خیلی لطیفی گفت: دلت باهاشه. خیلی وقته... کی می دونه؟ من که میگم به خاطر دعاهایی که تو ناخودآگاهت کردی، خدا اونو سر راهت گذاشته.

پریماه سری به تأیید تکان داد و زمزمه کرد: منم همینو میگم.

همایون پرسید: تو کی هستی؟ دلته دیگه! همای من داره اینو میگه. دلت!

پریماه تبسمی کرد. نگاهش روی همه چرخید و گفت: ولی کسی از آینده خبر نداره. کی می دونه که چی میشه؟ اگه پاش قطع بشه؟ خودش گفت اگه پاش قطع بشه محاله بیاد جلو. می دونم نمیاد. اگه دل ببندم دیوونه میشم. اگه خوب بشه هم... باز کی می دونه... تا کی بتونه رو پاش وایسه.... بره سر کار... زندگی همش عاشقی نیست. من می ترسم که نتونم طاقت بیارم. جا بزنم.

اوس کاظم با مهر گفت: توکلت به خدا باشه باباجون.

همایون گفت: یه چی رو برای من روشن کن. هیوا رفیقت هست یا نه؟

بدون تردید جواب داد: هست.

=: تا کجا پای رفیقت میمونی؟

+: تا همیشه. ولی زندگی مشترک فقط رفاقت نیست. مسئولیت داره. گرفتاری داره. اگه قرار باشه تا چار سال خرجی خونه رو بدم... اگه جا بزنم و نتونم...

=: چهار سال؟ کی میره این همه راه رو؟ هیوا آدمی نیست که چهار سال بشینه و تو خرجشو بدی. اگه بود اینقدر از این که خواهر و برادرش پولاشونو گذاشتن وسط که خرج مریضیش در بیاد شاکی نبود. میره سر کار. مطمئن باش.

+: اگه نتونه...

=: تا وقتی نتونسته تو نرو سر خونه زندگیت ولی کنارش باش.

امید گفت: تا اینجاش به امید تو جلو امده. کنارش بمون ببین چه می کنه این قهرمان!

با لبخند به امید نگاه کرد و پرسید: میشه یه روز دوباره قیافش به شادابی قبل بشه؟ دلم برای اون هیوا تنگ شده... ولی دلم نمیاد بهش بگم عکسای قدیمیشو نشونم بده. نمی خوام داغ دلش تازه بشه.

همایون سری خم کرد و گفت: همین امروز بهش میگی. مطمئنم. اگه ساربون تویی، می دونی شتره رو کجا بخوابونی که نه سیخ بسوزه نه کباب نه دلت!

پریماه غش غش خندید. بقیه هم خندیدند. چشم باز کرد. به نتیجه ی خاصی نرسیده بود اما حالش خیلی بهتر بود. از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. خواست مثل معمول منتظر آسانسور نماند و با پله برود اما با دیدن در باز آسانسور خندید و به خود گفت: بفرما. شانست گفته.

ساعتی بعد بالاخره کامپیوتر درست شد و همه چیز مرتب. از جا برخاست و زیر نگاه چپ چپ سرپرستار عینکی با سری افراشته به طرف اتاق هیوا رفت. اما توی اتاقش نبود!

با تعجب برگشت. سرپرستار پوزخندی به گیجی او زد و گفت: دارن حمومش می کنن.

لبهایش را بهم فشرد تا به لحن پرطعنه اش جواب بدی ندهد. سر تکان داد. همان وقت هیوا را دید که با یکی از بهیارها می آمد. حمام رفته و اصلاح کرده بود.

با او به اتاقش رفت. این بار وقتی کمک می کردند تا روی تخت برود داد نمیزد. ولی از درد عرق می ریخت و چهره درهم کشیده بود. پریماه پای توی گچش را گرفته بود و دو مرد هیکل نحیفش را روی تخت گذاشتند. بالاخره وقتی جا گرفت سرش را عقب برد و نالید: یه کم آب... نه آبمیوه بهم بده.

با عجله برایش آبمیوه ریخت. بهیارها اتاق را ترک کردند و در را بستند. هیوا کمی نوشید و چشم بست. پریماه خواست لیوان را بگیرد، اما هیوا زمزمه کرد: بذار باشه. کم کم می خورم. گفتن دیگه بهم سرم نمی زنن. باید غذا بخورم. خیلی سخته.

همان موقع در اتاق باز شد. مامور پخش غذا گفت: اتاق یک با یه نفر همراه...

هیوا نالید: یه دونه بذارین. من نمی خورم. زودم برین. حالم داره بهم می خوره.

پریماه اما یک پرس را با عجله برداشت و بهیار را تقریباً از اتاق بیرون کرد. بعد هم پنجره را کمی باز کرد تا بوی غذا برود.

یک تکه گوشت سر چنگال زد و به طرف هیوا گرفت.

هیوا چشم بسته سر به نفی تکان داد و گفت: نمی تونم.

+: می خوای برات کتاب بخونم؟ روز عملت حالم خوب نبود. رفتم پیاده روی. یه کتاب خریدم هنوز تو کیفم مونده. تو اتاقمه. بیارمش؟

_: این غذا اینجا نمونه. تو هرکار می خوای بکن.

+: من می خوام بخورمش.

_: پس چرا به من تعارف می کنی؟

+: خب یه لقمه بخور به دلم بگیره بشینم بخورم. تازه یه عالمه هست. من اینقدر نمی خورم. بیا اینو بخور.

_: همین یه لقمه.

+: خیلی خب اینو بخور برم کتابمو بیارم.

_: پنجره رو ببند. سردمه.

+: چشم آقا خوشتیپه. کلی رو امدی بعد از اصلاح!

هیوا چشم بسته لبخند زد و پرسید: بیام خواستگاریت؟

پریماه سری تکان داد و با ادا گفت: فعلاً باید بشینیم پای میز مذاکره.

هیوا پوزخندی زد و گفت: فعلاً باید بشینیم تا جواب آزمایش بیاد.

+: خیلی خب حالا. من الان میام.

چند دقیقه بعد نفس زنان برگشت. هیوا بالاخره چشم باز کرد و پرسید: چرا می دوی؟

پریماه خندید و گفت: آخه غذام یخ کرد. قاشق را برداشت و لقمه ای خورد.

هیوا تبسمی کرد و گفت: فکر کردم باز ترسات دنبالت کردن.

+: نه بابا عشقی دویدم.

_: پس عاشقم شدی! چه خوب!

+: به همین خیال باش. دهنتو باز کن ببینم. ببین اتوبوس داره میاد.

هیوا رو گرداند و گفت: نه دهن زدی نمی خورم.

+: وا چه پر ادا! بشین لوس نشو. قاشق کردم تو دهنم. چنگال مال خودت بوده. اینو بخور برات کتاب بخونم.

_: بذار ببینم کتابت چیه؟ ارزش داره بخورم یا نه؟

+: بیا. کودک سرباز و دریا. دیدم کوچولویی برات کتاب نوجوان اوردم. بخور پسر خوب.

_: خدای من! اینو از کجا آوردی؟

کتاب را گرفت. لقمه را جوید و با عشق کتاب را ورق زد.

+: تو یه کتاب فروشی دیدمش. یادم امد بچگیام خونه یه دوستی دیده بودمش، خواستم قرضش کنم ولی بهم اجازه نداد ببرمش. مونده بود رو دلم که بخونمش ولی الان چند روزه که خریدمش، حتی از تو کیفم درش نیاوردم!

هیوا لبخندی زد. کتاب را به طرفش گرفت و گفت: مال من نابود شد بس که خوندمش. کلمه کلمه شو حفظم. ولی از زبون تو شنیدن داره.

+: بخوای اینجوری حرف بزنی مجبورت می کنم بازم بخوریا!

_: من که هرجوری حرف بزنم تو باز مجبورم می کنی که بخورم. تهدید کردنت چیه دیگه؟

پریماه یک لقمه دیگر به طرفش گرفت و گفت: راست میگی. بالاخره دنبال بهانه می گردم. حالا اینقدر کتابش جالب بود؟

_: داستانش خیلی تلخه ولی پر از مبارزه و امیده. مال زمان جنگ جهانی دومه تو فرانسه.

+: امید! به نکته ی زیبایی اشاره کردی جناب ناهیوا. اینو بخور ببینم...

هیوا لقمه را پس زد و گفت: اذیتم نکن. دیگه نمی تونم. بذار آبمیوه مو بخورم. بلکه اینا بره پایین. مونده سر دلم.

پریماه لقمه ای خورد. کتاب را باز کرد و آرام مشغول خواندن شد. هیوا لیوان خالی آبمیوه را کنار گذاشت و چشمهایش را بست.

پریماه چند صفحه خواند و بعد به نرمی برخاست. هیوا چشم باز کرد و با لبخند پرسید: خسته شدی؟

+: نه فکر کردم خوابیدی.

_: بیدارم. حال ندارم چشمامو باز نگه دارم.

+: بخونم بازم؟

_: نه ناهارتو بخور که خیلی وقته از دهن افتاده.

پریماه لبخندی زد. سینی غذا را بیرون گذاشت و گفت: واقعاً از دهن افتاد. نمی تونم بخورم. دیگه باید برم. چیزی تا وقت ملاقات نمونده. الان دورت شلوغ میشه. یه کم بخواب. این کتابم باشه پیشت تجدید خاطره کن. اصلاً مال خودت. بذار یه یادداشتم برات بنویسم.

نوشت: برای هیوای ناهیوا... باشد که امید و مبارزه را به یاد بیاورد. از طرف هومائیتا

هیوا یادداشتش را خواند. لبخندی زد و گفت: حتی خودتم اسمتو ننوشتی.

+: یه جور بازی با کلمات بود. همشون به معنی امیدن. برم دیگه. خداحافظ.

_: خداحافظ. متشکرم.

پریماه سری تکان داد و بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش


گوشیش زنگ زد. مامان بود. با ترس و لرز جواب داد: بله مامان جان... ببخشین کارم طول کشیده. اینجا...

=: نه مادر اشکالی نداره. کار داری دیگه. رودابه خانم رفت پیش پسرش، منم دیگه برم خونه.

+: رودابه خانم؟!

=: ها دیگه گفت میرم پیش پسرم. میگم می خوای این ظرف حلوا شیر رو با خودم ببرم؟ اینجا بمونه خراب میشه.

پریماه سر برداشت و خانم معتمد را دید که به طرف اتاق هیوا می رفت. اما خانم معتمد او را که پشت استیشن پرستاری نشسته بود ندید.

+: هان؟ چی؟ بله ببرینش. خیلی ممنون.

=: خواهش می کنم. کاری نداری مادر؟

+: نه بازم ببخشید. کار پیش امد.

=: نه بابا چه حرفا! با رودابه خانم نشستیم به صحبت خیلی هم خوش گذشت. چه خانم خوبیم هست. حق داشتی اینقدر نگرانش باشی. خیلی فهمیده و خانمه.

می خواست بپرسد: دقیقاً درباره ی چی حرف زدین؟

ولی رویش نشد. شاید هم درست نبود بپرسد. بهرحال تا او درگیر افکار بهم ریخته اش بود، مامان خداحافظی و قطع کرد.

گوشی را زمین گذاشت و به دانه های سبزی که روی صفحه ی مانیتور مدام تا آخر خط می رفتند و دوباره شروع می کردند، چشم دوخت. نیم ساعتی اقلاً کار داشت.

از جا برخاست و دوباره به طرف اتاق هیوا رفت تا از این طرف اوضاع را بررسی کند. در اتاق بسته بود. با خودش درگیر بود که در بزند یا نزند که مرد پرستار عینکی به طرفش آمد. عقب کشید. مرد ضربه ای به در زد و در را باز کرد. پریماه هم به دنبالش وارد شد.

رودابه خانم لبخندی به پریماه زد و گفت: امدی دخترم؟ خیلی ممنون.

پریماه با پریشانی و عذاب وجدان زمزمه کرد: خواهش می کنم.

و به دستهای پرستار که مشغول تعویض سرم بود چشم دوخت. ناگهان به خاطر آورد که اسم مادر رستم دستان رودابه بود. این یادآوری لبخند تلخی روی لبش نشاند و فکر کرد: رستمشون اینه؟

مرد پرستار داروهای هیوا را هم داد و از اتاق بیرون رفت.

رودابه خانم رو به پریماه کرد و گفت: جات خالی حسابی با مامانت گپ زدیم.

تا نوک زبانش آمد که بپرسید: چی می گفتین حالا؟!

ولی نپرسید و با لبخند گفت: بله. مامان خیلی ازتون تعریف کرد. الان زنگ زد گفت داره میره.

رودابه خانم نگاه پرمهری به هیوا انداخت و دوباره به پریماه گفت: شکر خدا هیوا خیلی حالش بهتره. باور کن روز و شب دعاگوتم.

پریماه با صورتی گلگون از خجالت زمزمه کرد: بله... شما لطف دارین. ولی من... کاری نکردم.

هیوا گفت: مامان بیا از شیرینیای نامزدی بخور.

رودابه خانم آشکارا جا خورد و پرسید: نامزدی کی؟

پریماه لبخندی زد و در حالی که ظرف کوچک را جلویش می گرفت گفت: خواهرم. ببخشید که اینقدر کمه.

=: خیلی هم عالی! چقدر هم قشنگ! مبارک باشه. ایشالا شیرینی عروسیت.

پریماه فکر کرد: از رو نامزدی هم پرید!

سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

هیوا گفت: گیر نده مامان. چه عجله ایه حالا؟

مادرش با نگاهی درخشان به او چشم دوخت و گفت: منم نگفتم فردا. ایشالا به موقعش. به سلامتی و دل خوش. ایشالا هیوا هم خوب بشه...

پریماه از پشت سر مادرش شکلکی برایش درآورد و اشاره کرد: خرابترش کردی.

مادرش نگاهی به ساعت روی مچش انداخت و گفت: من دیگه برم. ساعت ده از دکتر قلب وقت دارم. بعدش اگه خیلی خسته نبودم یه سر دوباره بهت می زنم. اگه نه میرم خونه.

_: نه مامان جان برین خونه. نگران نباشین. من حالم خوبه. شما به خودتون فشار نیارین. خواهش می کنم.

مادرش که رفت نگاه خندانی به پریماه انداخت.

پریماه چشمهایش را گرد کرد و پرسید: من اگه کمک نخوام کی رو باید ببینم؟

_: قیافت دیدنی بود آخه! تو چته؟

+: یادته روز اول چه همه خط و نشون برای من کشیدی و تنمو لرزوندی؟ یا این که خدا بخواد حافظت با بیهوشی پریده؟

_: نه این یکی دست نخورده شکر خدا. حتی یادمه که روز اول نبود و روز سوم چهارم بود. حالا هم چیزی نشده. کسی حرفی نزده که به خود گرفتی. یه خواستگاری تلویحی هم کسی رو تا حالا نکشته.

پریماه از جا پرید و گفت: خواستگاری تلویحی؟ معنی حرف مامانت این نبود. چرا حرف تو دهن مردم میذاری؟

_: معنی حرف مامانم دقیقاً همین بود. به مامانتم گفته. پسر لطیفش هم برداشت گفت شما بیجا کردین که قبل از مشورت با من خواستگاری کردین. اونم گفت حالا نه این که تو بدت میاد.

پریماه ناباورانه به او چشم دوخت و زمزمه کرد: نه....

یک سیلی به صورت خودش زد بلکه بیدار شود. اما قیافه ی هیوا تغییر نکرد. سیلی دوم را که به طرف مقابل زد، هیوا دستش را بلند کرد و گفت: هی... مازوخیسمی! نزن! آروم باش. هیچی نشده. بذار حرفمو تموم کنم. بعداً هرچی خواستی با خودت کتک کاری کن.

پریماه تا کنار تخت پیش رفت. لبه ی تخت را با هر دو دست چنگ زد و گفت: بگو مزخرف گفتی. بگو الکی بود. جان پریماه بگو...

_: چرا جونتو قسم میدی؟ خب الکی بود. مامان گفت درست و رسمی نگفتم. چی می گفت؟ من با این قیافه می تونم پاشم بیام خواستگاری؟! فقط یه کم گوشه و کنایه زده بود که گوشی دست مامانت بیاد. منم گفتم شما بیجا کردی. هنوز تا جواب آزمایشم بیاد، برم خونه، بعد ببینم اصلاً دیگه می تونم راه برم یا نه... شایدم هم دوباره مجبور بشن پا رو قطع کنن. کی می دونه؟

پریماه احساس ضعف می کرد. روی صندلی نشست تا غش نکند. زمزمه کرد: خیلی خری هیوا.

_: متشکرم. می دونستم عاشقمی.

پریماه سر برداشت و این دفعه بلند گفت: خیلی خری!

هیوا خندید و پرسید: راستشو بگو. تو عمرت به بیژن گفتی خیلی خره؟

پریماه کلافه سر تکان داد و گفت: نه.

_: خیالم راحت شد که دلت با منه.

پریماه مشتی لب تخت هیوا کوبید. هیوا باز هم خندید و گفت: خیلی خب آروم باش. گفتم که به مامان گفتم ادامه نده. اصلاً اگه پام قطع بشه، عمراً این یه دونه پا رو پیش بذارم. والا... جای بابات باشم هرگز دختر سالم مهندسمو به یه مرد یه لنگه پا نمیدم.

پریماه سرش را بین دستهایش گرفت و زمزمه کرد: دیگه هیچی نگو. هیچی نگو. ما تا حالا خیلی خوب بودیم. خرابش نکن.

هیوا به زحمت به پهلو رو به پریماه غلتید. ناله ای از درد کرد و گفت: هیچی عوض نشده.

پریماه چشم بست. سری به تأیید تکان داد. آرام از جا برخاست و گفت: میرم یه سی دی بذارم تو کامپیوتر بیام.

چند دقیقه بعد دوباره برگشت. در را پشت سرش رها کرد تا بسته شد. جلو آمد و خودش را روی صندلی انداخت. نالید: داشتم زندگیمو می کردم.

_: مگه از حالا به بعد قراره چکار کنی؟

+: نمی دونم.

_: بهش فکر نکن. منم بهش فکر نمی کنم. گفتم که اگه پام قطع بشه هرگز جلو نمیام.

پریماه طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت: ناهیوای مزخرف. حالا امدیم و قطع نشد. اون وقت چه خاکی به سرم بریزم؟

_: اون وقت تازه می تونیم بشینیم پای میز مذاکره. تا اون موقع بهش فکر نکن. پیر میشی. صورتت چروک میفته. زشت میشی. میمونی رو دست بابات.

+: برو بابا.

_: اگه می تونستم برم که رفته بودم. اسیر تختم که خوابیدم با تو بحث می کنم.

پریماه سر برداشت و گفت: می بخشید که مزاحمتون شدم.

_: نه مزاحمتی نیست. دیگه بهش عادت کردم. مثل این درد. با مورفینم آروم نمیشه. تو هم همینطور. می خوای امتحان کن یکی بزن. بلکه آروم شدی.

پریماه از جا برخاست و گفت: خل مشنگ! خودتم نمی دونی چی میگی.

بعد بدون این که منتظر جواب هیوا بماند از اتاق بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


به خانه که برگشت قرار و آرام نداشت. دور خودش می چرخید. گیج بود. خوشبختانه هنوز کلی کار بود که خودش را با آنها سرگرم کند. ظرفهایی که باید شسته و جا داده می شدند. آشپزخانه ی کثیفی که سرامیکهایش نیاز مبرمی به شستشو داشت. یخچالی که شلوغ و پر از ظرفهای نصفه نیمه بود....

اینقدر کار کرد که صدای مامان در آمد: بابا ولش کن دیگه. لازم نیست همین امشب تموم بشن. جونتو از سر راه آوردی؟

سر برداشت و گیج نگاهش کرد: هان؟

بعد برگشت و به آشپزخانه ی شسته و ظرفهای دسته شده نگاه کرد. واقعاً کار خودش بود؟ ولی هنوز جواب سوالش را پیدا نکرده بود. با هیوا باید چه می کرد؟ چرا اخلاقش عوض شده بود؟ چرا دستپاچه اش می کرد؟ این اظهار لطفها بعد از آن همه تهدید و ارعاب را باید کجای دلش می گذاشت؟

مامان از کنارش رد شد و گفت: بسه دیگه. بذار شام گرم کنم بخوریم بخواب دیگه.

بدون جواب به طرف ظرفهای دسته شده رفت. چهار بشقاب برداشت و پرسید: شهرزاد برگشت؟

مامان در حالی که دیس غذای ظهر را توی ماکروفر می گذاشت گفت: نه. زنگ زد گفت شام می خورن بعدش میاد. از وقتی رفته ده بار زنگ زده.

خندید و ادامه داد: عادت نداره بچم. دلش تنگ میشه... پریماه؟ خوبی تو؟ چرا گیجی مادر؟

+: من؟ هیچی خوبم.

با عجله چهار بشقاب و دو قاشق و پنج تا چنگال توی هال برد. تازه وقتی سر میز گذاشت متوجه ی اشتباهش شد. سه تا شمرد و عصبانی در دل غر زد: لعنت به تو هیوا! زندگی برام نذاشتی.

زیادیها را سر جایشان گذاشت و یک قاشق اضافه کرد. ظرف ماست را سر میز گذاشت و به بابا نگاه کرد. بابا طوری نگاهش می کرد که انگار سوالی پرسیده و منتظر جواب باشد. ولی پریماه یادش نمی آمد چیزی شنیده باشد.

با تردید گفت: ببخشید...

=: میگم کارت خوب پیش میره؟ راحتی؟ مادرت می گفت خیلی نگران مریضهایی.

+: نه نه خوبم. یعنی... عادت می کنم کم کم...

سر به زیر انداخت و به آشپزخانه برگشت. فکر کرد: هیوا یه هفته دیگه مرخص میشه و همه چی خوب میشه. منم و کار و روزمرگی... دیگه نیست که خلم کنه!

شام را که خوردند و جمع کردند به اتاق برگشت تا بخوابد. اینقدر پریشان بود که حتی هومائیتا هم حالش را خوب نمی کرد. افکارش اصلاً متمرکز نمی شدند که بتواند به هومائیتا سفر کند.

نفهمید چطور خوابش برد. صبح روز بعد که بیدار شد، مامان هم آماده بود. گفت که همراهش می آید تا آزمایشی بدهد.

آزمایش را که دادند مامان را به اتاقش برد و برایش از بوفه چای و نان کراواسان گرفت تا صبحانه اش را بخورد. همانطور که مامان می خورد و حرف می زدند، کامپیوترش را هم روشن کرد و مشغول کارش شد.

ضربه ای به در نیمه باز اتاقش خورد. پریماه روی صندلی اش چرخید و با دیدن مادر هیوا از جا برخاست و سلام کرد.  

=: سلام دخترم. حالت خوبه؟ سلام خانم. شما خوبین؟ یه ظرف حلوا شیر برات آوردم. خواهرم برای سلامتی هیوا نذر کرده.

جلو رفت و ظرف را گرفت: اوه متشکرم. نذرشون قبول. بفرمایین. شما بهترین؟

بعد گفت: مامان ایشون خانم معتمد هستن که صحبتشونو کردم.

خانم معتمد وارد شد و با مامان حال و احوالی کرد. بعد نشست و گفت: ببخش دخترم یه لیوان آب به من میدی؟

رنگش گلگون شده بود و حالش چندان مساعد به نظر نمی رسید.

پریماه دستپاچه یک لیوان آب ریخت و پرسید: دکتر صدا بکنم؟ حالتون خوبه؟

=: خوبم دخترم. فقط یه کم خسته ام. از دم در بیمارستان تا اینجا خیلی راهه. نفس ندارم.

+: وای خجالتم دادین. کاش خودتون نمیاوردین.

=: می خواستم هیوا رو هم ببینم. امروز دیدیش؟ حالش خوبه؟

پریماه از گوشه ی چشم مادرش را پایید و با شرمندگی گفت: نه امروز ندیدمش. ولی خوبه دیگه. اینقدر نگران نباشین.

تلفن روی میزش زنگ زد. از بخش بستری مردانه بود! دیگر بهتر از این نمیشد. مادرش را با مادر هیوا تنها گذاشت و در دل خدا خدا کرد که مادر هیوا حرفی نزند که مادرش به او بدبین شود.

با دنیایی نگرانی عذرخواهی کرد و رفت تا به کامپیوتر بخش مردانه رسیدگی کند. سر پرستار این بار یک مرد جوان عینکی بود. با نوک انگشت عینکش را بالا زد و گفت: از صبح هرکار می کنیم ویندوز بالا نمیاد. حسابی گرفتار شدیم.

سری تکان داد. کار طولانی ای در پیش داشت و مادرها را هم توی مرکز کامپیوتر گذاشته بود. لب به دندان گزید و پشت کامپیوتر نشست. چشمش به در بود که مادر هیوا بیاید اما نیامد.

وقتی کمی سرش خلوت شد از جا پرید و خودش را به اتاق هیوا رساند. سری توی اتاق کشید. صدایی نمی آمد. به نظر می رسید که خواب باشد. پاورچین وارد شد. ولی هیوا چشم بسته گفت: سلام هومائیتا. چرا مثل گربه راه میری؟

بعد چشم گشود و نگاهش کرد. پریماه لبخند خجول و دستپاچه ای زد و گفت: سلام. خواب نبودی؟

_: نه. خواب نمیرم زیاد. یه عالمه مسکن می زنن ولی بازم درد دارم. حرکتی هم ندارم که خسته بشم و خوابم بگیره. البته دردش به نسبت قبل از عمل هیچه. شکر خدا خیلی کمتره.

+: خب قسمت مشکل دارشو برداشتن. خدا رو شکر که بهتری. ولی هیواااا....

_: جانم؟ چی شده؟

+: زهرمار و جانم! این چه طرز حرف زدنه؟ نمی دونی چه خاکی به سرم شده. مامانم صبح آزمایش داشت بعد بردمش تو اتاقم صبحونه بخوره. بعد یهویی مامانت امد. بعد زنگ زدن که ویندوز اینجا بالا نمیاد بدو بیا. دوتایی گذاشتمشون امدم تو بخش. حالا همش دارم جوش می زنم.

عقب عقب رفت. توی راهرو سر کشید و گفت: هنوز نیومده. آیا دارن چی بهم دیگه میگن؟ الانم نمی تونم برم پایین. این کامپیوتر هنوز خیلی کار داره.

_: خوبی تو؟ یه سر به هومائیتا بزن. اعصاب معصاب نداری.

+: چون بهت گفتم زهرمار؟ ناز بشی. چه حساس! هیوا دعوا کنیم من خیلی خوشحالترم. باور کن. این لطیف شدنت عجیب غریبه. گیجم می کنه. خودت باش لطفاً. همونی که تا حالا بودی.

_: بعد مسخره نیست ما فحشم بهم میدیم ولی من رعایت می کنم و اسمتو صدا نمی زنم؟

پریماه چند قدم پیش آمده را دوباره عقب عقب رفت و توی راهرو سر کشید. در حال رفتن گفت: من که گفتم هرچی دلت می خواد بگو. ولی عزیزم و عشقم و جانم نداریم. قاطی می کنم اساسی. ای بابا هنوز نیومدن...

دوباره تا کنار تخت هیوا پیش آمد و گفت: مثل دیروز یهو مهربون شدی الکی! باور کن تا سحر خوابم نبرد بس فکر و خیال کردم.

هیوا نیشخندی زد و پرسید: چه فکری مثلاً؟

+: برو بابا دیوونه. برم ببینم این کامپیوتر به کجا رسید. الان مامانت میاد.

_: خب بیاد.

+: کار دارم. خدافظ.

پشت کامپیوترش برگشت و مشغول شد. اصلاً تمرکز نداشت و هی اشتباه می کرد. خدا خدا می کرد اشتباهی چیزی را پاک نکند.

چهره ی هیوا از پیش چشمش کنار نمی رفت. توی عمرش با هیچکس اینقدر راحت و رک حرف نزده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام

پریماه آه بلندی کشید. برخاست. برای این که کاری کرده باشد در ظرف کوچک را باز کرد و گفت: یه کم از این شیرینیا بخور.

هیوا دست برد و بدون این که توی ظرف را ببیند یکی برداشت. نگاهش کرد و گفت: چه تزئینات جالبی!

+: خونواده ی نامزدش خیلی هنرمندن! همه ی کادوها و شیرینیاشون خیلی خوشگل بودن! دلم برای عروسمون سوخت. من و شهرزاد اصلاً از این هنرا نداریم. باز شهرزاد یه ذره... من که اصلاً تو این باغا نیستم.

_: عروستون چی؟ تو باغ هست یا نه؟

پریماه کوتاه خندید و گفت: عروس کلاً نیست. برای عروس آینده میگم. پرویز هنوز سربازه... آخی داداشم... امروز همشون رفتن. خاله اینا برگشتن شیراز. پرویز برگشت پادگان. شهرزاد با مهدی رفت بیرون. مامان و بابام هم از خستگی غش کردن. خونه یهو خالی شد.

_: اسطوره ی فداکاری هم پا شده امده بیمارستان که یه وقت من تنها نمونم. بعد از اون همه دوندگی و خستگی می گرفتی می خوابیدی. اگر تعهدی هم بود که نیست، شامل روزای تعطیل نمیشد.

+: به خاطر تو نیومدم. سکوت خونه داشت خفه ام می کرد.

_: و بیمارستان بسیار باغ دلگشایی بود! ببین من گوشام دراز هست ولی نه اونقدری که تو فکر می کنی. تو هیچ تعهدی به من نداری که از تفریح روز تعطیلت بزنی و بیای پیش من.

+: چرا نمی فهمی هیوا؟ می خواستم با یکی حرف بزنم. راحت باشم. عصر جمعه ای تو خونه خفه نشم.

_: می رفتی پیش دوستات. یعنی چار تا دوست و رفیق نداری که دخترونه دور هم جمع بشین؟

+: معذرت می خوام که مزاحم اوقات شریفتون شدم.

_: ای باباااا! چه جوری بگم که بفهمی؟ این همه فداکاری خودتو اذیت می کنه. معلومه که من خوشحال میشم بیای. این در و دیوار و بوی بیمارستان رو چقدر میشه تحمل کرد؟ دارم دق می کنم. خیلی خوبه که اینجا باشی. ولی وظیفه ای نداری. می تونستی بری جایی که بهت خوش بگذره.

پریماه لب پنجره نشست. به بیرون چشم دوخت و گفت: اینجا بهم خوش می گذره. دوستامم نبودن. همه روز جمعه با خونوادشونن. تازه... نمی خواستم دوستامو ببینم. دیگه تحمل نداشتم کسی درباره ی نامزدی شهرزاد حرف بزنه و قطعاً اگر می رفتم پیششون... حداقلش این بود که می خواستن عکساشو ببینن و دربارش حرف بزنن. دیگه خسته ام. امدم اینجا که خودم باشم. نه به چیزی تظاهر کنم نه کسی برام دلسوزی کنه و نه طعنه بزنه نه حتی خواستگاری کنه.

هیوا تکان بدی خورد. سرش را از روی بالش بلند کرد و با ناباوری پرسید: خواستگاری کنه؟

پریماه گیج به هیوا نگاه کرد. هنوز عصبانی بود. بعد از چند لحظه گفت: ای بابا تو رو نمیگم! عجب گرفتاری شدم. چرا هنوز فکر می کنی چشمم دنبالته؟ خودشیفته! دیشبو میگم. یکی از اقوام دور بعد از اون که یه فصل مفصل برام دلسوزی کرد که مجرد و طفلکی هستم و کلی نصیحتم کرد که اگه فلان رفتار رو کرده بودم نامزدیم بهم نمی خورد. بعد تازه میگه حالا ناراحت نباش چون ممکنه بتونه وساطت کنه که با پسرعموی مجردش که یک جوان جذاب چهل و پنج ساله است ازدواج کنم!

هیوا غش غش خندید و گفت: چه موجود مفلوکی بودی و من نمی دونستم! خب تو چی بهش گفتی؟

+: هیچی. فقط با تمام وجود سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم و نکوبم تو دهنش. خوشبختانه یکی صدام کرد و احتیاجی نشد که جواب بدم.

هیوا سرش را توی بالش فرو برد و گفت: با کمال احترامی که برات قائلم باید بگم تقصیر خودته. اعتماد به نفست کمه. خیلی کم. تو چیزی کم نداری. خوشگلی، تحصیل کرده ای و چار ستون بدنتم سالمه شکر خدا. چه مرگته که اینقدر خودتو کم می بینی؟

پریماه خندید و گفت: یعنی اون کمال احترام اولیت آدم می کشت ها! داشتم نگرانت می شدم. بعدشم خوشگلم؟ نازی! خیلی خوشگلم. دیگه وقتی گفتی چه مرگته خیالم راحت شد. نزدیک بود پرستار صدات کنم یه آرامبخش بهت بزنه. راستی از شاداب جون چه خبر؟ این روزا پیداش نیست.

_: دکتر شریفی؟ مسافرته. اتفاقاً صبح بهم زنگ زد. گفت یه سفر یهویی پیش امده. خیالشم راحت بود که تو مواظبی من خودکشی نکنم.

+:چه حرفا! من مواظبم تو خودکشی نکنی؟ انگار بیست چار ساعته اینجام.

هیوا به سقف نگاه کرد و گفت: خودکشی نمی کردم ولی... خودتم می دونی که بودنت چقدر برام مهمه.

پریماه از لبه ی پنجره برخاست و گفت: نه جدی حالت خوب نیست. مطمئنی که تب نداری؟ پرستار صدا کنم؟

هیوا همانطور که به سقف چشم دوخته بود گفت: دکتر دیشب می گفت اگه همه چی خوب باشه یه هفته دیگه مرخصم.

+: همه چی خوبه. من مطمئنم.

_: خیلی خوب نیست.

+: اککهی ناهیوا! تو دوباره شروع کردی؟ همه چی خوبه. میری خونه و بعد از چند هفته پات جوش می خوره و فیزیوتراپی رو شروع می کنی و راه میفتی و یه پرس چلو کباب می خری و میاری میدی به من. شرطمون که یادت نرفته؟

_: در بهترین حالتش شیش ماه طول می کشه که بتونم چلوکبابتو رو پای خودم برات بیارم.

+: شیش ماه که عالیه! از پا نداشتن که خیلی بهتره!

_: می دونم خوبه. ولی تو این شیش ماه من با کی دعوا کنم و به جونش غر بزنم؟ کاش اقلاً هفته ای یکی دو بار یکی منو بیاره بیمارستان.

+: هیواااا! من الان احساساتی شدم گریه ام می گیره ها! دیوونه که نشدی. تبم نداری. عاشقم خدا بخواد نشدی. چه مرگته آخه؟

هیوا خندید و دست برد گوشیش که داشت زنگ میزد را برداشت. عکس خواهر زیبایش داغ دل پریماه را تازه کرد.

_: سلام...

صدای گوشی اش بدون آن که روی بلندگو باشد اینقدر بلند بود که پریماه به راحتی صدای مخاطبش را می شنید.

صدای بهاره خیلی پریشان بود: سلام هیوا خوبی؟

_: خوبم. تو چطوری؟ چی شده؟

=: ببین... اون دختره...

_: اون دختره اسم داره.

پریماه از حالت جدی هیوا خنده اش گرفت. هیوا هم برایش چشم غره رفت.

=: خیلی خب. خانم معرفت... بهت چی گفت من اونجوری رفتم؟ خیلی زشت شد نه؟

_: گفت خواهرت خیلی خوشگله.

پریماه لب به دندان گزید و ناباورانه به هیوا نگاه کرد. هیوا شانه ای بالا انداخت و خندید.

بهاره با نگرانی پرسید: وای نه.... نگفت این چرا اینجوری رفت؟ این همه زحمت می کشم اصلاً تحویلم نگرفت؟

_: نه والا اینا رو نگفت.

=: خیلی جا خوردم. اصلاً توقع نداشتم ببینمش. روز جمعه ای اونجا چکار می کرد؟

_: به وظایف انسانیش رسیدگی می کرد!

پریماه شکلکی در آورد. هیوا هم جوابش را داد.

=: آخی... طفلکی. خدا خیرش بده. چقدرم ناااازه... اصلاً فکر نمی کردم اینقدر دوست داشتنی باشه. مامان همش می گفتا! فکر می کردم اغراق می کنه.

پریماه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. هیوا هم برایش سری تکان داد و به گوشی اشاره کرد که: تحویل بگیر!

=: خلاصه هر وقت دوباره دیدیش از قول من خیلی ازش عذرخواهی کن. من هم خجالتیم. هم دستپاچه شدم. هم... اصلاً توقع نداشتم اینجوری باشه. خیلی عزیز بود. هیوا خیلی خری اگه عاشقش نشی.

هیوا غش غش خندید. اینقدر که نفس کم آورد و پریماه دستپاچه برایش آب ریخت و به خوردش داد. بهاره هم خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

وقتی بالاخره نفس هیوا جا آمد و توانست حرف بزند گفت: جفتتون دیوونه این!

+: دیوونه خودتی بیتربیت! یعنی چشم نداری ببینی یکی منو دوست داشته باشه. حالا خداییش... دوربین مخفی نبود؟ ندیدم گوشیت دستت باشه. اگه بود می گفتم یه مسیجی چیزی بهش دادی که زنگ بزنه اینا رو بگه.

هیوا بین خنده گفت: نه به خدا. بهاره همینجوریه. همیشه داره عذرخواهی می کنه.

+: پس اعتماد بنفسش از منم کمتره! ولی اصلاً نشون نمیده. قیافش خیلی جدی و مطمئن بود.

_: نه بابا هر دوتاتون داغونین. هرکدوم تو یه زمینه ای.

+: یعنی دستت درد نکنه. فقط تو گلی و عاقلی! عاشقتم!

_: مرسی. می دونستم عاشقم میشی.

+: قبلاً هم بهت گفتم دچار خودشیفتگی مزمن هستی.

_: خودت میگی. من که نگفتم.

+: اوه اوه داره تاریک میشه. مامان گفت پیش از غروب خونه باش. کاری نداری؟

دور خودش چرخید. کیفش را برداشت و زیپ بازش را بست. شالش را مرتب کرد. حواسش به هیوا نبود.

هیوا اما آرام نگاهش می کرد. از رفتنش دلتنگ میشد.

بالاخره پریماه رو به او کرد. دسته ی کیف را روی شانه اش انداخت و پرسید: چیزی نمی خوای؟

_: لطف کردی که امدی. به جای هر تفریحی که می تونستی داشته باشی عصر جمعه ی منو شیرین کردی. شیرینی هم آوردی. ممنون.

+: هیوا! چرا دیوونه شدی تو؟ دارم جداً نگرانت میشم. حرف خودکشی می زنی... اینجوری می کنی....

_: من کی گفتم می خوام خودکشی کنم؟! ای بابا! یه تشکر ساده کردم.

+: آخه بهت نمیاد. بذار ببینم کاردی چیزی دور و برت نباشه. داروهاتم که پیش خودت نیست. خوبه.

_: من نمی خوام خودمو بکشم.

+: خوبه. باشه. به پرستار میگم بهت سر بزنه. می خوای قبل از رفتن یه میوه برات پوست بکنم؟

_: هومائیتا... برو. من خوبم. همه چی خوبه. قصد خودکشی هم ندارم.

پریماه آه بلندی کشید. نگاهش کرد و بعد گفت: باشه. خداحافظ.

_: به سلامت. خوش اومدی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش


اما راحت نبود. صدای ضربان بی وقفه ی قلبش را توی گوشش می شنید. آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد به هومائیتا سفر کند.

وسط جاده ی هومائیتا رسید. شب بود. هوا سرد و تاریک. همایون زیر بازویش را گرفت و در خانه ای را باز کرد.

نالید: می دونم الان می خوای باهام دعوا کنی. من نمی خواستم دوباره اینجا رو بهم بریزم. من تمام تلاشم رو کردم. من...

=: هیش... نمی خوام دعوا کنم. بیا استراحت کن.

+: اینجا خونه ی کیه؟

=: خونه ی تو.

+: خونه ی من؟

سر برداشت و سعی کرد چهره ی همایون را توی تاریکی تشخیص بدهد. احساس کرد اینجا آخر خط است. خانه بود ولی انگار مفهومش قبر بود.

یک خانه ی چوبی معمولی. نه زیبایی خانه ی امید را داشت و نه دلپذیری خانه ی مهربانو را... نه به اندازه ی خانه ی همایون راحت بود و نه مثل خانه ی آسیابان مهمان پذیر. یک خانه ی چوبی بدون هیچ ویژگی خاصی بود و برای پریماه مفهوم قبر را القاء می کرد. در حالی که آنقدرها کوچک هم نبود.

گوشه ی اتاق یک تخت بود. روی تخت هم تشکی با ملحفه ی سفید ساده.

همایون آرام گفت: دراز بکش.

پریماه ناباورانه پرسید: بمیرم؟

چون جوابی نشنید تسلیم مرگ شد. دراز کشید و به سقف چشم دوخت. همایون چراغ کم نوری روشن کرد. امید از گوشه ی تاریکی بیرون خزید. لب تخت نشست و با لبخند مهربانی پرسید: به همین راحتی باختی؟

+: در مقابل تقدیر قدرتی ندارم.

=: مطمئنی که تقدیرت اینه؟

در خانه باز شد. مهربانو با لیوان بزرگی که مایع درون آن را بهم میزد وارد شد. با مهربانی مادرانه اش جلو آمد و روی چهارپایه ی کوچکی کنار تخت نشست. لیوان را به طرفش گرفت و گفت: تو فقط خسته ای. یه کم از این بخور.

همایون دو سه بالش نرم و بزرگ پشت سرش گذاشت و کمکش کرد تا بنشیند. مهربانو لیوان را جلوی دهانش گرفت تا بنوشد.

نوشید. مایع گرم و خوش طعمی بود ولی تشخیص نمی داد که چیست. نمی دانست شور است؟ شیرین است؟ تلخ است؟ هرچه بود خوب بود و حس زندگی می داد.

کم کم حالش بهتر شد. ماه بانو هم از راه رسید. همینطور صفیه. هرکدام گوشه ای نشستند.

ماه بانو پرسید: چی شده؟

+: خسته ام... فکر می کنم... همم... امروز امشب... خیلی کار کردم.

=: خیلی کار کردی؟

پریماه به نگاه متعجب او چشم دوخت. کاش نور اتاق کمی بیشتر بود.

متفکرانه گفت: حجم کارم زیاد نبود. یا حداقل بیشتر از توانم نبود. چیزی که بهم فشار آورد روانم بود. لباسم راحت نبود. زیادی مجلسی بود. اگر به میل خودم و بدنم بود، یه چیز ساده تر می پوشیدم. ولی اینو انتخاب کردم تا بیچاره به نظر نیام.

همایون با لحنی بدیهی گفت: باید همونی که دلت می خواست می پوشیدی.

صفیه عصبانی نیم خیز شد و پرسید: که بهش بگن یه بدبخت بیچاره است؟

همایون شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه از درون مغرور و راضی بود، مجبور نبود که نگران لباسش باشه.

پریماه با بیچارگی نگاهشان کرد. امید آرام نوازشش کرد و لبخند زد.

مهربانو پرسید: بعد چی شد عزیز دلم؟

+: آرایشم... موهام... همه خیلی خوب بود. ولی احساس می کردم مال من نیست. به خاطر دل شهرزاد بود. به خاطر حرف مردم بود.

همایون پرسید: چرا اونا رو مال خود نکردی؟ چرا ازشون لذت نبردی؟

+: اولش داشتم لذت می بردم. کم کم که حرفا زیاد شد... هرکی رسید باغرض و بی غرض یه چیزی بهم گفت... وقتی هی سعی کردم به جای جواب دادن بخندم و خوشامد بگم...کم کم انگار آرایش و لباسم... موهای سشوار کشیده ام... سنگین شدن. بهم فشار اوردن. انگار بهم می گفتن این همه خرج و زحمتم باعث نشد که اون حرفا رو نشنوم.

صفیه گفت: ولی اگه این کار رو نمی کردی خیلی بیشتر از این می شنیدی. امشب خیلی خوب بودی.

ماه بانو پرسید: اهمیت داشت که مردم چی میگن؟

+: من دارم با مردم زندگی می کنم. نمی تونم به حرفشون اهمیت ندم.

=: مثلاً چی بهت می گفتن؟

+: مثلاً می گفتن... چه حیف شد که نامزدیت بهم خورد... یا... نمی خوای با بیژن آشتی کنی؟... یا ایشالا عروسی خودت... یا مگه تو بزرگتر از شهرزاد نیستی؟... یا... حتی یکیشون ازم خواستگاری کرد. می دونی اگه شرایط عادی بود شاید بهش فکر می کردم. ولی اون موقع برام توهین بود. بهم ترحم کرده بود.

همایون به دیوار تکیه داده بود و دستهایش را روی سینه گره زده بود. متفکرانه تکیه اش را از دیوار گرفت و گفت: و تو در مقابل همه اینا خندیدی. چرا از ته دل نخندیدی؟ مسخره نیست که زندگیت اینقدر براشون مهمه؟ چرا از بالا بهشون نگاه نمی کنی؟ اینقدر ساده ان که به جای این که به پیشرفت خودشون، به زندگیشون فکر کنن، چسبیدن به این که تو چرا مجردی!

+: برای چی از بالا نگاهشون کنم؟ اونا آدمایی در سطح منن.

=: می تونن در سطح تو نباشن. می تونی بزرگتر باشی. با عزت نفس بیشتر و اهدافی مهمتر از سطحی نگریهای مردم. اگه اونا سطحین تو عمیق باش. اگه اونا دره ان، تو کوه باش. تو درباره ی بهم زدن نامزدیت اشتباه نکردی. خونوادتم تأیید و پشتیبانیت کردن. پس قرار نیست به کسی جواب پس بدی. هیچکس در جایگاهی نیست که به خاطر کاری که تازه درست هم بوده تو رو بازخواست کنه. حتی اگر کارت هم غلط بود باز هم همه حق نداشتن بازخواستت کنن. تو باید به اشخاص ذیحق جواب می دادی، ولاغیر.

متفکرانه به او خیره شد. مهربانو دوباره لیوان را جلویش گرفت. تا آن نوشیدنی خوش طعم را بنوشد. سرش را روی بالشهای نرم گذاشت و آرام گرفت.

 

ساعت چهار صبح بود که از خواب پرید. هنوز توی انباری بود. از سرما توی خودش جمع شده بود و بدنش درد می کرد. به سختی برخاست و به آشپزخانه رفت. یک قرص مسکّن خورد و به اتاقش برگشت. گیج خواب بود. راحت خوابش برد.

 

صبح روز بعد جمعه بود. با وجود سر و صدای زیاد تا نزدیک ساعت ده خوابید. صبحانه که خورد، برای خاله و مامان که حسابی خسته بودند، چای ریخت و با شیرینی برایشان برد. بعد هم مشغول جمع کردن و شمردن ظرفها و صندلیهای کرایه ای شد.

هر دسته که کامل میشد ماریه به حیاط می برد. کم کم همه را جمع کردند. پرویز هم وانتی کرایه کرد و آنها را برد و پس داد.

نهار از بیرون گرفتند و دور هم خوردند. بعدازظهر هم خانواده ی خاله رفتند تا شنبه صبح را در خانه ی خودشان باشند. پرویز هم رفت تا به پادگان برسد. شهرزاد هم با نامزدش بیرون رفت. مامان و بابا مشغول استراحت شدند و خانه ای که این روزها پر از هیاهو بود ناگهان غرق در سکوت شد.

پریماه کمی دور خودش چرخید. سعی کرد بی سر و صدا آخرین آثار مهمانی را جمع کند. بعد به اتاقش برگشت. آرام و قرار نداشت. دلتنگی بعدازظهر جمعه آن هم در این سکوت عجیب بدجوری به قلبش فشار می آورد.

بی حوصله لباسهایش را عوض کرد. مانتو شلوار سورمه ای اداری را که توی بیمارستان می پوشید به تن کرد با مقنعه ی سبز یشمی.

از اتاق بیرون آمد. مامان که روی مبل هال چرت میزد از بین پلکهای نیمه بازش نگاهش کرد و پرسید: کجا میری؟

پریماه نگاهی به در باز اتاق بابا انداخت. خواب بود. دوباره رو به مامان کرد و زیر لب گفت: قلبم از سکوت گرفته. میرم یه کم بیرون قدم بزنم.

مامان سری به تأیید تکان داد و زمزمه کرد: قبل از غروب برگرد.

+: چشم.

 

گویا قلب گرفته اش شیرینی دلش می خواست که دور از چشم مامان به آشپزخانه رفت و ظرف یک بار مصرف کوچکی را با انواع شیرینیهای جشن پر کرد و توی کیف سبزش گذاشت. کفشهای کالج سبزش را هم پوشید و با نفس عمیقی از در بیرون رفت.

جلوی در بیمارستان کارتش را به مقنعه اش زد و وارد شد. ساعت ملاقات تازه تمام شده بود و ملاقات کنندگان دسته دسته بیرون می آمدند.

با قدمهای آرام وارد شد و با نشان دادن کارتش از نگهبانی گذشت. باز جلوی در بخش بستری مردانه کارتش را نشان داد و وارد شد. تا آخر راهرو رفت. خدا خدا می کرد که هیوا تنها باشد و چند دقیقه ای راحت گپ بزنند.

ضربه ای به در بسته ی اتاق زد و گوش داد. با صدای "بفرمایید" هیوا لای در را باز کرد. با لبخندی تابناک گفت: سلام.

چهره ی هیوا هم شکفت و با خوش خلقی گفت: سلام. بیا تو.

خوشحال و خندان وارد شد و در را پشت سرش بست. اما چند قدم پیش نرفته بود که نفر دوم را توی اتاق دید. ناباورانه به تندیس زیبایی که کنار تخت هیوا ایستاده بود نگاه کرد. او هم به پریماه چشم دوخت. قد بلند، خوش هیکل و جذّاب بود. چشمهای رنگی و آرایش کامل داشت. شال و مانتویش هم خیلی شیک بودند و به تنش نشسته بودند.

هر دو برای سی ثانیه مات و بی حرکت بهم چشم دوختند. افکار مختلف به سرعت از ذهن پریماه می گذشت. این کی بود؟ نامزدش؟ حرفی از نامزد نزده بود. خواهرش؟ خواهری به این زیبایی داشت؟ پس پریماه اصلاً به چشمش نمی آمد!

طعم تلخ حقارت تا توی گلویش بالا آمد و با خنده ی هیوا کمی فرو نشست.

_: شما دو تا چرا ماتتون برده؟ حریف می طلبین؟ ذکر خیر خانم معرفت رو که شنیدی. اینم خواهرم بهاره.

چشم از هم برنداشتند. هر دو جویده جویده اظهار خوشبختی کردند.

_: الو؟ هومائیتا؟ کجایی تو؟ بهاره گوشیت داره ویبره میره. نمی خوای جوابشو بدی؟

بالاخره پریماه رو گرداند و بدون این که هیوا را ببیند به او نگاه کرد. بهاره هم چرخید و از توی کیف مجلسی ای که روی یخچال بود یک گوشی پیشرفته در آورد و جوابش را داد. بعد دوباره گوشی را توی جیبش گذاشت و خطاب به هیوا گفت: بهروز امده دنبالم. خیلی هم بهت سلام رسوند. خداحافظ.

سری هم برای پریماه تکان داد و آرام زمزمه کرد: خداحافظ.

پریماه هم زیر لب جوابش را داد و منتظر ماند تا برود.

در که بسته شد هیوا پرسید: حالت خوبه؟ چی شد؟

پریماه رو گرداند و زمزمه کرد: خوبم.

از توی کیفش ظرف شیرینی را در آورد و همانطور آرام ادامه داد: از شیرینیای نامزدی برات آوردم.

_: وقتی امدی تو حالت خوب بود. چی شده؟

پریماه سر برداشت و نگاهش کرد. خیلی ضعیف شده بود. چهره اش چندان شباهتی به زمان سلامتیش نداشت.

پریماه احساس ضعف کرد. روی یک صندلی نشست و سر به زیر انداخت.

_: نمی خوای حرف بزنی؟

+: خواهرت خیلی خوشگله.

_: چشمات قشنگ می بینه. دیگه؟ الان حسودیت شد بعد عذاب وجدان گرفتی؟ بعد می خوای بترسی و سر به بیابون بذاری؟

+: دیشب بازم ترسیدم. نه از عذاب وجدان... از خستگی اون همه تظاهر به خوب بودن.

_: به دیشبم می رسیم. الان مشکلت چیه؟

+: تا دیروز دوستت بودم. ولی الان احساس کردم... خیلی کمم.

_: کم؟ یعنی چی؟

+: دارم فکر می کنم کاش از هیراد پول گرفته بودم. اینجوری دیگه دلم نمی سوخت. فکر می کردم دارم براتون کار می کنم. قرار نیست در سطح شما باشم.

_: چرا مزخرف میگی؟ سطح ما و شما چیه؟

+: منظورم اختلاف فرهنگیه.

_: من اختلافی نمی بینم. اگه از نظر تحصیلی باشه، هر دو فوق لیسانسیم ولی تو مهندسی... پس بالاتری. بهاره هم فوق دیپلم نقاشیه. الان دردت چیه؟ خوشگلی بهاره؟ چشمای سبزش؟ چیزی که فراوونه لنز رنگی. برو یه جفت بخر کلاست بره بالا!

+: چشماش لنزه؟

_: لنز طبی... رنگیشو گرفته. دلش خواست. حتی اگر رنگ طبیعی چشماشم بود بازم چیزی به کلاس اجتماعیش اضافه نمی کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


از بیمارستان که خارج میشد لبریز از امید و شادی بود. توی ذهنش چهره ی امید هومائیتایش را میدید که خوشحال لبخند میزد. ای کاش چهره ی هیوا هم دوباره به همین شادابی و سرحالی میشد.

همایون تشویقش کرد توی راه نهار ساده ای بخورد تا از فرط گرسنگی هومائیتا را بهم نریزد.

به آرایشگاه که رسید صفیه همراهش شد. با کلی ناز دخترانه و شادی وارد شد. آرایشگاه به نسبت خلوت بود. چرخی زد و پرسید: فرصت دارین صورتم رو هم آرایش کنین؟

آرایشگر با لبخند گفت: حتماً. موهات فقط سشوار؟ نمی خوای یه رنگی بذاری یا شینیون...

صفیه از درونش گفت: شینیون که نه... ولی میشه پایینشو صورتی کنم؟ لباسم صورتی سفیده.

=: خیلی هم خوب میشه. بذار دو سه درجه صورتی کم رنگ پررنگ بذارم. بذار ببینم... ده سانت پونزده سانت... همین تکه پایینش کافیه؟

+: ها خیلی خوبه. خیلی ممنون. فقط خیلی طول نکشه. باید زودتر برم خونه.

=: حتماً...

آرایشگر تمام تلاشش را کرد. ابروهای ساده اش را کمی تغییر داد. آرایشش کرد. موهایش را همانطور که خواسته بود رنگ کرد و سشوار کشید.

وقتی بلند شد و خودش را توی آینه نگاه کرد، لذت برد. همه ی اهالی هومائیتا یک صدا تشویقش کردند و جلوتر از همه صفیه بود که با لباس پرنسسی و چهره ای آراسته با خوشحالی کف میزد.

به آژانس بانوان زنگ زد و ساعت چهار بود که به خانه رسید. خانه شلوغ و پرهیاهو بود. هرکسی به کاری مشغول بود. دخترها به آرایشگاه رفته بودند. مامان و خاله و زن دایی و بقیه مشغول بودند.

مامان با دست پر از جلویش رد شد و بی حواس سلامش را جواب داد. اما بعد چند قدم را عقب برگشت و متعجب گفت: چقدر عوض شدی! چه آرایش قشنگی! خیلی خوب شدی.

شالش را باز کرد و با خوشی گفت: ممنون. پایین موهامم صورتی کردم.

دسته ای از موهایش که بلندیشان به وسط پشتش می رسید را جلو آورد و به مامان نشان داد.

خاله هم رسید و گفت: وای چه خوب! هیجان زده شدم! خیلی قشنگه! مبارکت باشه. ایشالا نامزدی خودت.

ناراحت شد ولی بلند خندید و گفت: انگار بدجوری رو دستتون موندم خاله.

پر شالش را دوباره روی شانه اش انداخت و به طرف اتاقش رفت. آرش از بالای نردبان گفت: آهای خانم شما دختر عمه ی منو ندیدین؟ به نظرم رسید صداشو شنیدم.

خندان سر برداشت و گفت: سلام. اون بالا چکار می کنی؟

=: سلام. داری می بینی که. بیگاری می کشن. لوستر پاک می کنم برای عمه جان! مگه دستم به این پرویز نرسه. همه کاراشو من باید بکنم. اصلاً چرا من و پرویز؟ این داماد نورسیده اگه دختر می خواد بیاد جور زحماتشم بکشه دیگه!

صدای پرویز هم بلند شد: کم چرند بگو بچه. الان داماد رو بفرستیم رو نردبون وحشت می کنه.

=: چرا وحشت کنه؟ باید حساب کار دستش بیاد. میگم شما رسم دوماد کتک زنون ندارین؟ نمیای بریم بزنیمش؟

پرویز خندید و سر تکان داد.

خاله جلو آمد و از پریماه پرسید: راستی چه خبر از اون مادر و پسر؟ امروز ازشون خبری گرفتی؟

سری به تأیید تکان داد و گفت: صبح رفتم سی سی یو. خانمه مرخص شده بود شکر خدا. پسرشم خوب بود. تو بخش بود.

پرویز پرسید: کدوم مادر و پسر؟

خاله توضیح داد: تو بیمارستان باهاشون آشنا شده. پسره بنده خدا سرطان زانو داشته، تو اتاق عمل بوده، مادرش بیچاره پشت در اتاق عمل از نگرانی حالش بد میشه می برنش سی سی یو. حالا میگه مادره مرخص شده شکر خدا.

پرویز متعجب پرسید: سرطان زانو؟!

پریماه گفت: یه غده بدخیم توی زانوش بود. دیروز عملش کردن به جای زانوش پروتز گذاشتن. قبلش می گفتن شاید مجبور بشن پاشو قطع کنن. بیچاره مادرش خیلی حالش بد بود.

خاله سری تکان داد و با ناراحتی گفت: همه اش از بی حرکتیه. این روزا همه فقط نشستن، جاییم میرن با ماشین...

پریماه قبل از آن که فکر کند گفت: نه بابا. پسره مربی باشگاه بوده بیچاره. یهویی پاش درد می گیره و می فهمن توش غده داره.

آرش چپ چپ نگاهش کرد ولی حرفی نزد. پریماه هم قبل از آن که حرف دیگری پیش بیاید با عجله محل را ترک کرد.

چند دقیقه بعد وقتی از کنار آرش رد میشد، آرش زمزمه کرد: کوچه علی چپ کدوم طرفه رفیق؟ خوب هستن جناب هیوا؟

+: آرش بهت گفتم که دوستی من و هیوا مثل دوستی من و توئه. شلوغش نکن.

=: باشه باشه چشم. فقط بازم میگم مواظب دلت باش.

+: من و دلم حالمون خوبه. هیوا هم فقط یه دوست معمولیه.

=: دوستیه که حالت رو خوب کرده. برات خوشحالم.

 

یک نفر آرش را صدا زد و پریماه در بهت حرفش ماند. اینقدر مشخص بود که حالش کنار هیوا بهتر است یا این که آرش او را بیش از بقیه می شناخت؟

 

رفته رفته جشن آغاز شد. پریماه سعی کرد با تمام وجود شاد باشد. با خوشحالی به مهمانها خوشآمد می گفت و به کارهای مختلف رسیدگی می کرد. تمام تلاشش را می کرد که لبخند از لبهایش دور نشود و در برابر تمام دلسوزیها، طعنه ها و حرفها بخندد.

اینقدر به زور خندیده بود که آخر شب عضلات دو طرف صورتش درد می کردند. با کمک خاله و دخترها و چند نفری دیگر خانه را تا حد امکان مرتب کردند. آخرین مهمانها هم رفتند و بالاخره همگی آماده شدند تا بخوابند. دخترها اینقدر خسته بودند که برخلاف شبهای دیگر نای شب نشینی نداشتند و همه خوابیدند.

پریماه چند لحظه ای سر جایش دراز کشید. ولی احساس بدی داشت. بی قرار بود. یادش آمد که آرایشش را پاک نکرده است. بی سر و صدا کرم و شیرپاک کن برداشت و به دستشویی رفت. آرایشش که پاک شد چند مشت آب به صورتش پاشید. اما حالش بهتر نشد.

اضطراب مثل ماده ای مذاب از انگشتان پایش وارد شده بود و بالا می آمد تا توی گلویش رسید. توی آینه نگاه کرد. حتی از دیدن تصویر خودش هم وحشت داشت. برگشت و با عجله بیرون آمد. دستی زیر گلویش کشید.

احساس می کرد اضطرابش مثل زردآبی تلخ و غلیظ گلویش را پر کرده است و راه نفس کشیدنش را تنگ کرده است.

دیگر نمی توانست به اتاقی که دخترها خوابیده بودند برگردد. توی هال هم نمی توانست بماند. اگر کسی رد میشد و می پرسید که چرا آنجا نشسته است جوابی نداشت.

دوباره به انباری کوچک و خنک پناه برد و کنج دیوار نشست. به حالت جنینی توی خودش جمع شد و فکر کرد: الان میمیرم... آروم باش و مثل هیوا راحت به استقبال مرگ برو.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام

این قسمتو خیلی دوست دارم

آبی نوشت: یه ویرایش کلی کردم. از اتاق فرمان گفتن هیوا برای روز بعد از عمل حالش خیلی خوب بود. طبیعی نبود. و این که برق نباید میذاشت. خونریزی می کنه


دو ساعتی بعد که دوباره به هیوا سر زد در اتاق باز بود و دو نفر از دوستانش کنارش بودند. هیوا او را دید. پریماه هم لبخندی زد و برگشت.

 

بعدازظهر بالاخره فرصتی پیدا کرد تا دوباره به هیوا سر بزند. تنها بود. لب پنجره ی اتاقش نشست و گفت: باید زودتر برم. ساعت دو وقت آرایشگاه دارم و بعدشم برم خونه. این چند روز هیچی کمک ندادم. همش سر کار بودم. دیروزم با وجود این که مرخصی گرفتم ولی خیلی قاطی بودم. تا عصر خونه نرفتم.

هیوا تبسمی کرد و پرسید: به خاطر من؟ ببین پام سر جاشه.

پریماه شکلکی در آورد و گفت: نه بابا اگه اینو قبلشم می گفتی من اینقدر نگرانت نمی شدم. دیوونه می کنی آدمو.

_: من؟ ولی گفتی من برای ترسات خوبم! اعصابت آروم میشه.

پریماه عصبی پاهایش را تکان داد و گفت: گفتم ترسام. نگفتم اعصابم. خیلی از خودراضی و مزخرفی.

_: ببینم تو از چی ناراحتی؟

+: از این که تمام محبتمو گذاشتم تو طبق اخلاص و تو بهم میگی دیوسیرت... اگه گفتم ناهیوا بیراه نگفتم. دائم دم از ناامیدی می زنی. ولی من...

_: من معذرت می خوام.

پریماه از لب پنجره پایین پرید و گفت: ولش کن. باید برم. اعصاب ندارم.

برگشت و متفکرانه گفت: واقعاً از نامزدی خواهرم ناراحت نیستم. نیستم.

_: بشین.

+: باید برم وقت آرایشگاه دارم.

_: می رسی بهش. بشین.

پریماه لب برچید و دوباره کمی خودش را بالا کشید و لب پنجره نشست.

_: من بازم معذرت می خوام. اجازه دارم به اسم کوچیک صدات کنم؟

پریماه گیج نگاهش کرد. برای این که هیوا صدایش کند اجازه نگرفته بود. پر از احساسات مختلف شد. انگار همه ی اهالی هومائیتا توی سرش باهم حرف می زدند.

هیوا چون جوابی نگرفت، چند لحظه فکر کرد و بعد پرسید: خیلی خب... بگم هومائیتا؟

+: چی؟

_: درک می کنم که نخوای به اسم کوچیک صدات کنم. میشه بگم هومائیتا؟

+: هومائیتا؟

_: تو چرا گیجی دختر؟ من از زیر بیهوشی در امدم هنوز حالم سر جاش نیست. تو چکار کردی که نمی فهمی چی میگم؟

پریماه فروخورده خندید. از خجالت صورتش را با دستهایش پوشاند و بعد گفت: نمی دونم. هرچی دلت می خواد بگو. ساعت دو وقت آرایشگاه دارم باید برم. ولی راستشو بخوای...

دستهایش را پایین آورد و با بیچارگی گفت: اصلاً دلم نمی خواد برم.

رو گرداند و از پنجره به باغ بیمارستان چشم دوخت. نگاهش به نیمکتی رسید که بار اول روی آن نشسته بود. پوزخندی زد و گفت: هی... اتاقت رو به همون نیمکته. همونجا که بهم گفتی این راهی که میروی به ترکستان است.

_: معذرت می خوام که دلتو شکستم.

پریماه لبخند تلخی زد و گفت: اگه اینطوری باهام حرف نزده بودی... شاید هیچ وقت اینقدر راحت و صریح باهات حرف نمی زدم.

_: ولی هنوز ناراحتی. چکار کنم که منو ببخشی؟ خواهش می کنم نگو خوب شو. این یکی خیلی آرمان گرایانه اس. یه چیزی از طرف خودت بگو.

پریماه بدون این که نگاهش کند گفت: از تو ناراحت نیستم. یه کم ناراحت بودم که بهت پریدم ولی تموم شد.

صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: از خودم ناراحتم.

_: چرا؟ بعد از اون بیژن لعنتی کی اونجاست که آزارت میده؟

پریماه به بوته ی گل رز پایین پنجره خیره شد و پرسید: حوصله داری حرف بزنم؟

_: مطمئن باش که کار واجبتری ندارم.

+: نگفتم کار... پرسیدم حوصله داری؟

_: تو تمام غرغرای منو میشنوی. نامردیه بگم حوصله ندارم.

پریماه نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: نامردی نیست. تو مریضی. تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه.

_: منم تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه. خب بگو دیگه چرا اینقدر ناز می کنی؟

پریماه با بیچارگی نالید: دارم به شهرزاد حسودی می کنم. من... من خواهرمو دوست دارم. خیلی دوسش دارم. نمی خوام بهش حسودی کنم... من...

اشکهایش ریختند. لبش را گاز گرفت هق نزند.

هیوا سری تکان داد و آرام گفت: تو بزرگتری و به نظرت منطقیش این بود که الان متأهل باشی.

پریماه سری تکان داد و با بغض گفت: فقط این نیست. بیژن که امد... خب... هیچ ویژگی خاصی نداشت. آشنا بود و همه گفتن هرجور خودت می خوای. فکر کردم من که نه زیبایی خاصی دارم نه استعداد ویژه ای... همینم از سرم زیاده. راحت قبول کردم. هرچی گفت دم نزدم. برای جشنم هم سر هیچی نظر ندادم. هرچی گفتن قبول کردم. نصف مهمونایی که دلم می خواست باشن نبودن. مثلاً همین خاله ام اینا نتونستن بیان. داییم اینا مسافرت بودن آرش نمی دونم رامسر کجا... یه امتحان داشت. دوستام... نشد دعوتشون کنم. گفتن... جمعیت زیاد میشه. آرایشگام... وحشتناک بود. هیچی هیچی هیچی به دلم نبود. نامزدیمم که گفتن نداره...

سر برداشت و به هیوا که آرام نگاهش می کرد چشم دوخت. ادامه داد: شاید به نظرت مزخرفه ولی اینا برام مهم بود.

هیوا سری به نفی تکان داد و گفت: معلومه که مهم بود. درک می کنم.

پریماه دستمالی توی جیبش پیدا کرد. اشکهایش را پاک کرد. بغضش را به زحمت فرو داد و زمزمه کرد: ممنون.

هیوا گفت: اگه می خوای گریه کنی گریه کن. همین جا. ولی تو جشن خواهرت گریه نکن که ناراحت بشه.

پریماه سری به تأیید تکان داد و گفت: نمی تونم اونجا گریه کنم. هزار تا حرف از توش درمیاد. و دردناکترش اینه که فکر می کنم که نصفشون راسته و من واقعاً دارم حسودی می کنم. نمی خوام حسودی کنم. حق ندارم حسودی کنم.

_: دقیقاً به چی داری حسودی می کنی؟

+: شهرزاد دو سه تا خواستگار بهتر از بیژن رو رد کرد. این یکی رو هم چند ماه سر دووند. دلش می خواست ها... از اول دوسش داشت ولی می گفت باید مطمئن بشم. راحت و مطمئن تصمیم گرفت. کلی تو این مدت خوش گذروند. الانم برای جشنش هرچی دلش خواست مهیا شد. زیادی نمی خواست ولی همون چیزای ساده ای که می خواست رو گفت و شد. دایی اینا هستن، خاله اینا امدن. دوستاش دعوتن. آرایشگاهش همونیه که می خواد. لباسش رو دوست داره و مهمتر از همه نامزدش رو دوست داره. نامردیه که بهش حسودی کنم. خیلی بده. خیلی بد! از خودم متنفرم!

_: تو که شکر خدا فرصت جبران داری. یکی بهتر از نامزد خواهرت پیدا کن.

+: پیدا کنم؟ آگهی بدم تو روزنامه؟

_: نه. ولی حداقل این لطف رو به خودت بکن با کسی که دلت باهاش نیست نامزد نشو.

پریماه سری به تأیید تکان داد.

+: برای امشبم برو آرایشگاه. بهترین لباستو بپوش و با تمام مهربونیت از خوشبختی خواهرت لذت ببر. مطمئنم که می تونی.

پریماه سر برداشت. ناباورانه نگاهش کرد و زمزمه کرد: هیوا...

_: پاشو دیگه. مگه از آرایشگاه وقت نداری؟ برو نگران منم نباش. وقت ملاقات نزدیکه. الان پیداشون میشه.

پریماه با بغض نگاهش کرد. دلش می خواست صورت زرد و بیمارش را ببوسد. لبخندی از ته دل زد و از جا برخاست. بی صدا لب زد: متشکرم.

_: برو خودتو لوس نکن. دیرت شد.

بین بغض خندید و رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش. ان شاءالله دوست داشته باشین


وقتی رفت، هیوا هوفی کشید و گفت: باورشون نمیشه یه کم از دو سالگیم گذشته! الان دقیقاً می خوان برای من چکار کنن؟ اینجا بیمارستانه. یه عالمه پرستار و بهیار هستن که مراقب من باشن!

+: بی خیال. ببین برات چی آوردم. من پاناکوتا با کمپوت خیلی دوست دارم. نمی دونم تو هم خوشت میاد یا نه.

قوطی ها را از کیفش بیرون آورد و روی کمد کنار تخت هیوا گذاشت. هیوا به پهلو چرخید و در حالی که پاناکوتا را برمی داشت گفت: وای برام پاناکوتا آوردی؟! ممکنه حتی عاشقت بشم!

پریماه با ادا گفت: وای یعنی ممکنه؟ من و این همه خوشبختی محاله!

هیوا پاناکوتا را در آغوش گرفت و با چشمهای بسته گفت: وای عشقم!

+: عشقت؟ مطمئنی تو اتاق عمل با چکش بیهوشت نکردن؟ یا از برانکارد نیفتادی؟ دارم کم کم نگرانت میشم.

هیوا چشمهایش را باز کرد و خندان گفت: با تو نبودم که نگران شدی. عشق اولم پاناکوتایه. در مورد تو هم بعداً فکر می کنم. میشه تخت رو بیاری بالا بشینم؟

پریماه با کمی تقلا موفق شد تخت را به حالت نشسته در بیاورد. در همان حال گفت: ببین تو به همون پاناکوتا فکر کن. به من فکر کنی خسته میشی برات خوب نیست.

_: راست میگی. باشه. همین پاناکوتا برام کافیه.

+: بذار برم ظرف بگیرم بریزم برات.

_: ولش کن تو همین پیش دستیا بریز خوبه. نامزد هیراد یه بار با کارامل قاطی کرده بود محشر شده بود. نشد خیلی ابراز احساسات بکنم. ترسیدم داداشم دچار سوءتفاهم بشه. با کمپوت نخوردم ولی با مربا آلبالو هم خوب میشه.

پریماه قوطی ها را باز کرد. چند قاشق غذاخوری یک بار مصرف توی کشویش بود. برایش کمپوت و دسر ریخت و لقمه ای در دهانش گذاشت.

هیوا چشمهایش را بست و با ذوق خورد. دو سه لقمه دیگر هم خورد و بعد ظرف را پس زد. سرش را عقب برد و آرام گفت: خیلی تهوع دارم. صبر کن.

دستش را روی دهانش فشرد. از تقلایی که می کرد چشمهایش تر شدند. پریماه با عجله سطلی را جلویش گرفت و هیوا هر آنچه خورده بود را برگرداند.

دهانش را با دستمال پاک کرد و خجالت زده گفت: ببخشید. معذرت می خوام.

پریماه سطل را بیرون اتاق برد. یک بهیار صدا زد و آن را به او سپرد. بعد به اتاق برگشت.

هیوا دوباره گفت: معذرت می خوام. خیلی سعی کردم مقاومت کنم. نشد.

پریماه توی کیفش را جستجو کرد. یک آدامس به طرفش گرفت و گفت: فراموشش کن. یه آدامس می خوای مزه ی دهنت عوض شه؟

_: خوبه. ممنون. اول یه کم آب بده بعد آدامس. پشتی تختم یه کم ببر پایین.

پریماه همه ی کارها را کرد. آدامس را به او داد و با لبخند گفت: داداشت به خاطر این اصرار می کنه پیشت بمونه. حالا هی همه رو بیرون کن.

هیوا چشم بسته گفت: شرمنده ی همتونم. کاش می تونستم جبران کنم.

+: تو خوب بشو، جبرانم می کنی.

گوشی پریماه زنگ زد. آن را توی کیفش پیدا کرد و جواب داد: جانم ماریه؟ سلام- من بیمارستانم- خب امدم سر کار دیگه- نه نمیشد- برم بگم ما امشب نامزدی داریم خواهشاً مرخصی بدین و الا دختر خاله ام میاد از وسط به دو نیمتون می کنه! خوبه؟ - خیلی خوبه- نه آرایشگاه نمیام- یه وقت سشوار برای بعدازظهر از آرایشگر خودم گرفتم- ای خدا... تو میفتی رو دور نگرانی افتضاح میشی- هیچی نمیشه- به موقع هم می رسم- بسه دیگه ماریه- هیچی نمیشه- نخیر زود نمیام- نهارم نمیام- یه چیزی می خورم دیگه- خداحافظ...

نفسش را بلند رها کرد و گوشی را قطع کرد. کلافه گفت: ول کن نیست.

هیوا متعجب پرسید: امشب نامزدیته؟

+: نامزدی کی؟ من؟! خوبی تو؟ نامزدی خواهرمه.

_: چه می دونم یه چیزی گفتی فکر کردم نامزدی خودته. یه لحظه ترسیدم با اون بیژن احمق آشتی کرده باشی.

+: خدا نکنه! کلی زحمت کشیدم از کابوسام بیرونش کردم. نه بابا نامزدی خواهرمه. خواهر کوچیکه. همشون فکر می کردن من ناراحت میشم. هی دست دست می کردن قبول نمی کردن. نمی دونی چه قدر باهاشون حرف زدم تا راضی شدن که من مشکلی ندارم.

هیوا ابرویی بالا انداخت و با لحن معنی داری پرسید: تو مشکلی نداری؟

پریماه آه بی حوصله ای کشید. روی صندلی نشست و گفت: نخیر من با نامزدی شهرزاد مشکلی ندارم. تو دیگه چرا هیوا؟ آخه چرا باید مانع خوشبختی خواهرم بشم؟

_: من مشکلتو به طور کلی گفتم نه نامزدی خواهرت.

+: آهان... راستی! من خواهر تو رو دیروز دم اتاق عمل ندیدم! یعنی اصلاً تا حالا ندیدمش.

_: فوبیای بیمارستان داره. خیلی کم میاد. دیروزم از بس می ترسید اصلاً نیومد.

+: هوم... می فهمم. طفلکی... مامانت اینجور... تو هم اینجور...

هیوا نیم خیز شد و با نگرانی پرسید: مامانم چی؟

پریماه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. به تته پته افتاد و گفت: ب ب مامانت هیچی... دیروز یه کم حالش بد شده بود... الان رفتم ببینمش گفتن مرخص شده.

هیوا نشست و پرسید: چی شده بود؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ پیش پای تو باهاش حرف زدم. خوب بود.

پریماه نفس عمیقی کشید و گفت: خب خوب بوده دیگه الان نگران چی هستی؟

_: دیروز چی شده بود؟ حرف می زنی یا نه؟

+: هیچی بابا. از غصه ی تو غذا نخورده بود، پشت در اتاق عمل ضعف کرد. بردن بهش یه سرم زدن. بعدشم رفت خونه دیگه.

_: نباید به این سادگی باشه. چرا منو بچه فرض می کنین؟ هیراد چرا هیچی بهم نگفت؟

+: برای این که بچه ای. یه بچه ی احمق لجباز! اگه اینقدر خودتو نمی باختی بهت می گفتن.

_: من خوبم. بگو.

+: خیلی خب. بردنش سی سی یو. ولی الان خوبه. وقتی خبر سلامتی شازده رو شنیده، حالش خوب شده رفته خونه.

هیوا با پریشانی گفت: گوشی منو بده بهش زنگ بزنم.

+: مگه نمیگی نیم ساعت پیش باهاش حرف زدی؟ چرا اینجوری می کنی هیوا؟ یه کاری نکن دوباره هول کنه.

هیوا لبهایش را بهم فشرد و نفس عمیقی کشید. غرید: باشه.

آدامسش را بیرون انداخت و دوباره دراز کشید. با ناراحتی به سقف چشم دوخت و گفت: هیچکس از دستم آسایش نداره.

+: برو بابا! چیزیم هستی!

نگاه هیوا به طرفش چرخید. به لحن معترض او کوتاه خندید و گفت: اگه چیزی بودم که اینجوری نمیشد. مشکل اینجاست که هیچی نیستم. یه تن لش بیخود که فقط براشون خرج و گرفتاری دارم.

+: باز شروع کرد! خوبه پات هم سر جاشه و اینقدر ادعا داری. ناشکری تا کجا؟

_: اگه خونوادم می دونستن تو اینقدر با من دعوا می کنی عمراً اینقدر ممنونت نبودن.

+: راستش خودمم همش ناراحت میشم ازم تشکر می کنن! نمی دونم برای تو فایده ای داره یا نه. ولی این بحثای الکی برای ترسای من خیلی خوبه. اینقدرا هم موجود بدردنخوری نیستی.

_: ترسای تو بدرد نخورن که من براشون مفیدم!

+: چه موجود اعصاب خردکنی هستی. من برم سر کارم. چلوکباب منم فراموش نشه. سر پا که شدی باید برام بیاری.

_: اگه نتیجه ی آزمایشا خوب باشه چشم.

+: ناهیوا! خداحافظ.

_: خداحافظ دیو سیرت. سر راهت به پرستار بگو بیاد سرمم رو عوض کنه.

پریماه سری تکان داد و از در بیرون رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان عزیزم
ببخشید من افتادم وسط یه عالمه کار نشد زودتر بیام
عوضش امروز دو پست داریم


صبح روز بعد از هیجان دیدن هیوا زودتر از معمول سر کار رفت. توی راه به یک سوپرمارکت رفت. مدتی دور خودش چرخید. بالاخره یک کمپوت آناناس و یک دسر پاناکوتا برداشت. نگاهی به قوطی مقوایی دسر انداخت و فکر کرد: آخه کی برای مریض دسر می بره؟!!!

ولی شانه ای بالا انداخت و با سرخوشی پول خریدش را پرداخت. بیمارستان که رسید اول به سی سی یو رفت و سراغ مادر هیوا را گرفت.

+: ببخشید خانم معتمد... که دیروز بستریشون کردن. یعنی فامیل خودشونو نمی دونم. فامیل شوهرشون معتمده... پسرشون تو اتاق عمل بوده پشت در اتاق عمل حالشون بد شد.

پرستار خوشحال و پرشر و شور سری تکان داد و گفت: بله دیروز بعدازظهر خودم اینجا بودم که آوردنش. بنده خدا مشکلش فقط پسرش بود. وقتی شنید حال پسرش خوبه به اصرار خودشو مرخص کرد. هی می گفت اینجا قلبم می گیره. دیگه دکتر با التماس تا آخر شب نگهش داشت. ساعت حدود ده بود که به مسئولیت خودش رفت خونه. خوب بود حالش. فقط دکتر می گفت تا فردا بمونی بهتره ولی طاقت نداشت. قول داد داروهاشو به موقع بخوره و کمتر برای پسرش جوش بزنه و خلاصه رفت.

پریماه لبخندی زد: خوشم میاد مادر و پسر لجباز! حالا یه شب میموند چی میشد؟

پرستار خندید و گفت: هیچی. می گفت سر جام نباشم خوابم نمیبره. دکتر می گفت من برات خواب آور نوشتم، می خوابی. می گفت نه میرم خونه می خورم سر جام می خوابم. دیگه به زور رفت. بنده خدا دکتر نمی دونست چی بگه. پسرشم انگار سرطانیه بیچاره...

+: عملش کردن. خدا کنه خوب شده باشه.

=: با پسرشون دوستی؟

+: دوست؟ چرا؟

=: چون اسم مامانشو نمی دونستی.

پریماه غش غش خندید و گفت: مچ می گیری ها! نخیر همینجا با خونوادشون آشنا شدم. دیروز پشت در اتاق عمل دیدم که چقدر حالش بد بود. حالا امدم احوالی ازش بگیرم. با اجازه. من برم سر کارم. کامپیوترتون که مشکل نداره؟

=: نه. فقط اینقدر دلم می خواد چند تا بازی بریزیم شبای شیفت که بیکار میشیم بازی کنیم...

پریماه خندید. سر تکان داد و گفت: با سر پرستار صحبت کن. اگه اجازه داد میام می ریزم. بدون اجازش مسئولیت قبول نمی کنم.

پرستار لب برچید و گفت: اون که محاله اجازه بده. همین ورق بازی ویندوز رو که باز می کنیم ببینه کلی غر می زنه. روزا باز یه جوری می گذره. شبا خیلی طولانیه.

+: تو گوشی بازی بریزین.

=: تو گوشی که دارم. ولی صفحه ی کامپیوتر بزرگتره بیشتر کیف میده.

+: بهرحال شرمنده. بدون اجازه ی سرپرستار نمی تونم. برم دیگه. خداحافظ.

=: خداحافظ...

 

 

وارد بخش مردانه که شد به طرف اتاق هیوا رفت. اما آنجا نبود. برگشت و به طرف پرستاری رفت. سلام و علیک گرمی با پرستار کرد و بعد پرسید: آقای معتمد رو جابجا کردن؟

=: ها بعد از عمل براش اتاق خصوصی گرفتن. اتاق یک ته راهرو.

سری تکان داد و گفت: چه خوب. ممنون. فعلاً خدافظ.

لای در باز بود و صدای هیوا را می شنید که می گفت: هیراد من خوبم. برو به کارت برس. تنهایی طوریم نمیشه. کاری داشتم زنگ پرستار رو می زنم. نگران چی هستی؟

پریماه ضربه ی ملایمی به در زد و در را کمی باز کرد. هیراد و هیوا به طرف در برگشتند. پریماه لبخند خجولی زد و گفت: سلام. صبح بخیر.

هر دو با روی باز جوابش را دادند. وارد شد و جلو رفت.

هیوا به هیراد گفت: بفرما تنها نیستم. برو.

هیراد به سنگینی برخاست و گفت: میرم پی نخودسیاه ولی برمی گردم. خانم معرفت کار داره. نمی تونه تا ظهر پیش تو بمونه.

هیوا پوف کلافه ای کشید. حرصی به سقف نگاه کرد و گفت: تو یه چیزی بهش بگو. از کار و زندگی افتاده. من ل له نمی خوام.

+: شما برین خیالتون راحت باشه. من بین کارم هروقت فرصت کنم بهش سر می زنم. نگران نباشین. حالش که خوبه الحمدالله.

هیراد با تردید نگاهش را بین آن دو چرخاند.

هیوا دوباره گفت: برو داداش. شب نخوابیدی خسته ای. به کارت برس بعدشم استراحت کن. امشبم پدرام میاد. هادی هم گفت ممکنه بیاد.

بالاخره هیراد رضایت داد و گفت: باشه. پس کاری داشتی زنگ بزن. خیلی ممنون خانم معرفت. خداحافظ.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :