ماه نو
 
 
چهارشنبه 28 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
اینم قسمت دومش. ترسیدم یه جا ارسالش نکنه.
دعا کنین مهمونی فردام آسون و خوب برگزار بشه و بتونم زود قسمت بعدی رو بنویسم.


نجات از روی کاغذهایش سر برداشت. کش و قوسی رفت و خمیازه ای کشید. فرهاد با حوله ای دور گردنش شسته رفته و براق از دستشویی بیرون آمد. نگاهی به او انداخت و گفت: قیافشو! شکل جنگلیا شدی.

_: انسان متمدن! تو فقط قیافه و پاس شدن برات مهمه. ولی من دلم می خواد این ترم هرطوری هست پوز این کاظمی رو بزنم و اول بشم.

فرهاد با چانه اش به گوشی موبایلی که به خاطر ویبره داشت روی زمین دور خودش می چرخید اشاره کرد و گفت: تلفن.

نجات آهی کشید. گوشی را برداشت و گفت: سلام مامان جان.

=: سلام بر شازده داماد خودم. خوبی مادر؟

دستی به ریش دو سه سانتیمتری اش کشید و گفت: خوبم شکر خدا. شما خوبین؟ بابا، دخترا؟ همه خوبن؟

=: خوبیم. یه نفر دیگه هم هست که باید احوالشو بپرسی!

_: کی؟

=: دکتر الوندی رو می شناسی؟

_: کلینیک فجر؟

=: ها... تو مهمونیا هم حتماً دیدیشون. مرد محترمیه.

_: بله دیدم. چطور؟

=: دخترشو دیدی؟

_: دختر داره؟

=: سه تا. کوچیکیش اسمش بلوطه.

ابروهایش بالا رفت. سر برداشت و به بشقاب پر از بلوط روی میز نگاه کرد. پرسید: خوردنیه؟

=: نخیر گرفتنیه! رفتیم خواستگاریش.

سیخ نشست و پرسید: جانم؟! برای کی اون وقت؟

=: من چند تا پسر دارم که براشون برم خواستگاری؟

_: مادر من یعنی قبل از این که به من بگین رفتین؟

=: درست و حسابی که نرفتیم. فقط حرفشو زدیم. پنج شنبه هم دعوتشون کردم عصر بیان دور هم باشیم. می دونم نمی تونی بیای. چند تا عکس ازشون می گیرم برات می فرستم باهاشون آشنا بشی. تعطیلات که اومدی میریم خواستگاری ان شاءالله.

_: صبر کن مامان جان. پیاده شو باهم بریم. یعنی چی که حرفشو زدین؟

=: اوا! هفته پیش باهات حرف زدم. پرسیدم ازت اگه کسی رو بپسندم قبول داری، گفتی من نظر شما رو دربست قبول دارم. منم دیدم اینجوریه گذاشتم الان بگم که برات سورپریز باشه.

حیرتزده چشمهایش را گرد کرد. بعد از چند لحظه گفت: مامان من فکر نمی کردم منظورتون برای الان باشه! بعد بدون این که بهم بگین!!!! یعنی چی مامان؟؟؟ من هنوز درس دارم. کار دارم. سربازی...

=: اوووه! چقدر بهانه میاری! نگفتم که الان! حالا کو تا باهم آشنا بشین؟ بپسندی دیگه حله. همه ی بهانه هات دود میشن میرن هوا.

گیج شده بود. او چه می گفت مامان چه فکر می کرد! نفهمید سر و ته مکالمه را چطور بهم آورد و قطع کرد.

فرهاد روبرویش نشسته بود و می خندید: می بینم که... آشی برات پختن اساسی!

_: هیچی نگو فرهاد! هیچی نگو دارم خل میشم. اینترنت داری؟ باید یه بلیت بگیرم. قبل از پنجشنبه عصر باید برسم کرمون و این دیگ آش رو بریزمش دور.

=: حیفه. بیارش برای ما. آش مامانت باید خوشمزه باشه.

دستی به پیشانیش کشید و کلافه گفت: خعیلی خوشمزه. اسمش بلوطه! باورت میشه؟

فرهاد یک دانه ی بلوط را از توی بشقاب برداشت. پوست شکفته اش را باز کرد و گفت: آش بلوط؟ نباید بد باشه.

_: اسم دختره بلوطه. مردم دیوانه ان!

فرهاد با دقت دانه ی بلوط را جوید و گفت: خوشمزه اس.

_: فرهاد مسخره بازی نکن. یه کم اینترنت بده.

فرهاد گوشی اش را روشن کرد و پرسید: یه بشقاب بسه؟ به شرطی که تو هم اون بشقاب آشتو بهم بدی.

_: تمامش مال تو. من نمی فهمم چی فکر کردن که بی خبر من پا شدن رفتن خواستگاری!!! واقعاً چی فکر کردن؟ مگه عصر حجره؟ ای خدا بلیت باشه. خواهش می کنم.

چشم به صفحه ی در حال لود شدن لپ تاپ دوخته بود و استغاثه می کرد. در همان حال دست برد. دو سه بلوط هم برداشت و مشغول خوردن شد. گرسنه اش بود. در ذهنش مشغول حساب و کتاب شد که برای شام چقدر می تواند خرج کند. آیا با چند دانه بلوط سیر میشد؟ بلوطها هدیه ی مرد صاحبخانه شان بود. از باغشان آورده بود.

_: هی یه دونه بلیت برای چهارشنبه شب! خدایا شکرت.

کف دستش را به نشانه ی موفقیت به دست فرهاد کوبید و دوباره مشغول استغاثه شد: خدایا به موقع برسم. بی دردسر تمومش کنم. خدایا من الان نمی تونم. خواهش می کنم. ای خدا! اصلاً این دکتر الوندی مگه بچه داره؟! بلوط! مسخره!

بلیت را خرید و یک بلوط دیگر خورد. دوباره سر درسش برگشت و مشغول زیر و رو کردن برگه ها شد.

پنج شنبه صبح توی ایستگاه کرمان از قطار پیاده شد. لباسش هنوز بوی قهوه میداد. دخترک بی حواس زد و آن همه قهوه را روی لباسش ریخت. پوستش کمی سوخته بود. اعصاب هم نداشت. حتی صبر نکرد تا عذرخواهیهای دستپاچه ی او را بشنود. به کوپه برگشته بود ولی از عصبانیت و نگرانی تا صبح نتوانسته بود بخوابد. حالا رسیده بود و امیدوار بود دیر نرسیده باشد.


ای بابا! دکترالوندی اینجا چکار می کرد؟! نفسش را پف کرد و رویش را برگرداند. امیدوار بود دکتر او را ندیده باشد. با احتیاط راهش را کج کرد و از در بیرون رفت و دختری که خودش را در آغوش پدرش انداخت را ندید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام سلام
خوبین ان شاءالله؟
منم خوبم شکر خدا
اینم از قصه ی جدید. درباره ی اسمش مطمئن نیستم. شاید وسطش عوض بشه. امیدوارم دوستش داشته باشین و همراهم باشین





رفیق راه

 

=: بلوط؟ بلوط تلفن. گوشیت چرا خاموشه؟

آهی کشید و دل از تماشای آسمان رنگین دم غروب گرفت. کش موی شل شده اش را باز کرد و در حالی که دوباره میبست گفت: شارژ نداشت. الان میام.

کتابش را از روی پایش زمین گذاشت و با ناله ای برخاست. دو ساعتی بود که به اتاقک بالای پله ها رفته بود که درس بخواند.

پله های موکت شده را آرام پایین آمد. وسط راه پله دستش را به لبه ی سقف گرفت و پرسید: کیه؟

خاله مهرو که در واقع زن داییش بود، گفت: مامانت.

پایین آمد.  میز تلفن همان توی راهرو پای راه پله بود. گوشی را برداشت. دلتنگ بود. دلخور بود. کمی سرما خورده و بی حوصله بود.

+: سلام.

=: سلام مادر. کجایی؟ گوشیت از ظهر خاموشه.

+: شارژش تموم شد. یکی دو ساعته رسیدم. یادم رفت بزنمش به شارژ. تو کیفم مونده.

=: خوبی؟ همه چی مرتبه؟

سرش را به عقب تکیه داد. سنگین شده بود. اما گفت: خوبم. همه چی خوبه.

=: سر حال نیستی.

+: خسته ام.

=: امتحانای میان ترم تموم شد؟

+: فردا آخریشه.

=: وقتشه بیای خونه. خبرای داغ دارم.

از لحن مامان خوشش نیامد. با اخم پرسید: چه خبر؟

=: پروانه خانم رو می شناسی؟ زن علی آقا صفایی.

+: نه نمی شناسم.

=: حتماً می شناسی. مامان گلپر و گلبهار.

+: نمی شناسم.

=: یه پسرم دارن به اسم نجات. دانشجوی ارشد صنایع.

تا تهش را خواند. بی حوصله گفت: چه اسم مزخرفی!

=: وا! این چه طرز حرف زدنه؟! خیلی خونواده ی محترمین. پسرشونم آقا و مقبول. این اداها چیه؟

+: مامان ولم کن تو رو خدا! من تازه ترم یکم.

=: خیلی خب بابا تو هم! اینا هم که فردا نمی خوان تو رو ببرن! بیا فقط باهم آشنا بشین. نخواستی بگو نمی خوام.

+: من کلاً نمی خوام مامان. همین درسا و دلتنگی شماها از سرم زیادن. دیگه آدم جدید نمی خوام. تازه هیجده سالمه. بیخیالش بشین.

=: من هیجده سالگی بهار رو زاییدم. چی چی رو بی خیالش بشین؟ بیا خونواده شونو ببین. حتماً می شناسیشون. هزار بار دیدیشون. پروانه خانم میشه عمه ی اشرف دختر بلقیس خانم. شوهرشم میشه پسرعموی حاجی صفایی که عمده فروشی داره.

خنده اش گرفت. گفت: چه نشونی های دقیقی! ولی من نمی خوام.

=: بابات برات بلیت گرفته. قطار چهارشنبه شب. اتوبوسی هم نیست. قطار اصفهانه. راحت بخواب. گفت پی دی اف بلیتتو برات ایمیل کرده. پنج شنبه عصر مهمون پروانه خانمیم. باید باشی.

+: نمیام مامان جان. نمی خوام این پروانه خانمو ببینم. خسته ام. باور کن خسته ام. الان نمی تونم. اصلاً این چه مدل خواستگاریه که شما باید برین اونجا؟!

=: چه مدلی؟ طوریش نیست که. اون هفته دم عصر خبر کردن امدن با علی آقا اینجا. به اصطلاح مزه دهنی بفهمن. برای پنج شنبه هم دعوت کردن بریم بازدید که شما دو تا همدیگه رو ببینین. بعد اگه به جایی رسید درست گل و شیرینی بیارن و بیان خواستگاری. حالا تو بیا!

+: نمیام.

=: ای امان از دست تو. خیلی خب. بیا ما ببینیمت. والا دلم برات تنگ شده.

با بغض گفت: منم دلم براتون تنگ شده.

چند دقیقه دیگر هم حرف زد و بالاخره قطع کرد. آهی کشید و به برگهای سبز گلدانهای توی پله ها چشم دوخت. کش مویش را دوباره باز کرد، موهای نرمش را جلو ریخت و با دست شانه کرد. به پایینشان نگاه کرد. تا کمرش رسیده بودند. میان بغض لبخند زد. کش را دور مچش انداخت و از جا برخاست.

توی هال خانه بچه های دایی تلویزیون می دیدند. نیلوفر چنان غرق کارتون شده بود که هیچ توجهی به اطرافش نداشت. نرگس ولی هم با عروسکش بازی می کرد هم تماشا. حمید کوچولو هم نیمه خواب بود. خاله مهرو یک پتو رویش کشید و از بلوط پرسید: چیزی می خوری؟

+: خودم برمیدارم. چایی می خوری؟

=: بدی که می خورم. کیکم تو یخچال هست.

نرگس سر برداشت و گفت: من کیک می خوام.

بلوط لپ سرخش را کشید و به آشپزخانه رفت. با خاله مهرو و دایی عماد خیلی راحت بود. بچه ها را هم دوست داشت. ولی هیچ جا خانه خود آدم نمی شود! نمی دانست چهار سال را چطور سر کند.

تا چهارشنبه ده بار به پس دادن بلیت و نرفتن فکر کرد. حوصله ی بحث کردن با مامان را نداشت. می دانست روی این خواستگار کلید کرده و تا جواب نگیرد ول کن نیست. ولی اینقدر دلتنگ بود که چهارشنبه شب با دایی به ایستگاه قطار رفت و کمی بعد سوار شد.

در کوپه را که باز کرد پنج نفر با کنجکاوی نگاهش کردند. لبش را با زبان تر کرد و گفت: سلام.

قدمی تو گذاشت. اولین چیزی که حس کرد بوی عطر تند و ناخوشایندی بود که سردردش را تشدید کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد و ساک کوچکش را زیر نیمکت هل داد. نگاه ناراحتی به قیافه های مختلف انداخت.

یک پیرزن که به سختی نفس می کشید و زیر لب ذکر می گفت. یک زن با دختر بچه ی لوسی که مدام نق میزد. دو زن میانسال که معلم به نظر می رسیدند و راجع به مدرسه حرف می زدند. همگی سلام کوتاهی در جواب او گفتند و به کار خودشان پرداختند. داشتند تختها را باز می کردند و برای خواب آماده می شدند.

پیرزن و دختر بچه روی تختهای پایین خوابیدند. البته دخترک همچنان داشت نق میزد و مادرش برایش دلیل می آورد و حرف میزد. دو زن معلم هم روی تختهای بالا همچنان مشغول بحث بودند.

ظاهراً حالا حالاها نمی توانست بخوابد. جای نشستن هم نبود. از کوپه بیرون آمد. به طرف رستوران رفت و یک فنجان قهوه گرفت. هنوز چند قدم نرفته بود که پایش به میزی گیر کرد و تقریباً توی بغل مردی که داشت از پشت میز بعدی بلند میشد افتاد. قهوه ی داغ هم روی هردویشان ریخت.

مرد هینی کشید. بلوط هم جیغ زد و میز را چنگ زد تا روی مرد نیفتد. مرد هم شانه های او را عقب داد و خودش مجبور شد دوباره بنشیند. با اخم بلوزش را از تنش فاصله داد و سعی کرد سوزشش را کم کند. همانطور که لکه های قهوه را بررسی می کرد، غرغرکنان پرسید: حواست کجاست؟

بلوط هم روبرویش نشست. پانچوی بافتنی اش را هوا داد تا خنک بشود. با صدایی گرفته و دستپاچه گفت: ببخشید. معذرت می خوام. نفهمیدم چی شد یه دفعه. ببخشید.

مرد پوف کلافه ای کشید و از جا برخاست و رفت. بلوط با نگاه بدرقه اش کرد. با آن سر و ریش نامرتب و شلوغ ظاهر دلچسبی نداشت. بلوط با خودش غر زد: همه رو برق می گیره ما رو چوب کبریت! این دیگه کی بود؟ الان به جای این باید یه جوون چشم آبی خوش قد و بالا بود و با یک نگاه عاشقم میشد. به جای این که بذاره بره وایمیستاد ببینه نسوخته باشم. بعدم تا صبح همین جا حرف می زدیم! وای که چقدر خوش می گذشت!

پوزخندی به افکار مضحکش زد. آهی کشید و از جا برخاست. قسمت نبود قهوه بخورد. بی حوصله به کوپه اش برگشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان مهربانم
اینم تتمه ی داستان. می دونم باید خیلی بیشتر ادامه می دادم ولی اصلاً حسش نبود. شرمنده. ان شاءالله داستان بعدی خیلی بهتر در بیاد.
اصلاً باید همین جا تموم میشد. قسمت سی! برای گذر از سی!
اول داستان نوشته بودم تولدش بیست و چهارم، الان اصلاحش کردم بیست و هفتم.

ان شاءالله داستان بعدی زود می رسه. هرچند هنوز نمی دونم نوبت به کدوم یکی از سوژه های اخیرم برسه. اگه الهام بانویی که من می شناسم باشه، تمام سوژه های ردیف شده رو میذاره کنار و یه داستان دیگه می نویسه! این خط و اینم نشون :)


زیاده عرضی نیست. سلامت باشید و پویا و با دل خوش



صبح روز بعد مرجان زنگ زد. برای شایسته و دخترها از آرایشگاه وقت گرفته بود. هرمز هم وسایلش را جمع کرد. پسرخاله اش دعوتش کرده بود شمال.

+: دارم از حسودی می ترکم. اینقدر دلم می خواست به جای عروسی بیام شمال!

هرمز خندید. سر پا نشست و در حالی که بند کفش مردانه اش را می بست گفت: این سفر که نمیشه. ولی بذار بعد از عقد قول میدم ببرمت.

شایسته فروخورده خندید. حرفش را جدی نگرفت. فرشید هم خیلی قول سفر داده بود ولی یک شمال دو سه روزه هم نرفته بودند.

هرمز برخاست. کتش را از شایسته گرفت و پرسید: بریم کرمون برنامه ی عقد رو بذاریم یا باشه با عروسی بعد از سالگرد مامان؟

شایسته با خنده پرسید: عروسی می خوام چکار سر پیری؟!

_: عمراً بذارم بدون لباس عروس بیای خونه ام.

+: من سی سالمه هرمز!

_: منم سی و هفت سالمه. خب که چی؟ دل دارم. دلم می خواد تو رو تو لباس عروس ببینم. نمیشه؟

شایسته با خجالت سر به زیر انداخت و زمزمه کرد: میشه.

_: متشکرم. ولی جوابمو ندادی. عقد قبلش باشه یا همون وقت عروسی؟

+: میشه عید که مامان اینا میان کرمون باشه. بقیه رو هم دعوت می کنم. عید باشه بیشتر می تونن بیان.

_: خوبه. موافقم. با اجازه. کاری چیزی شمال نداری؟

+: نه ممنون. به سلامت. خداحافظ.

هرمز بالاخره رفت و هنوز نرفته دلتنگی بزرگی بر جای گذاشت.

عروسی مرجان بر خلاف انتظارش خیلی خوش گذشت. بعد از سالها حس بدی نسبت به جشن عروسی نداشت. دخترهایش مثل فرشته ها زیبا شده بودند. دنباله ی دامن عروس را گرفته بودند و خیلی بهشان خوش می گذشت. شایسته هم دوستان قدیمی را بعد از مدتها دید. باهم عکس گرفتند و خیلی بهشان خوش گذشت.

هرمز جمعه شب از شمال برگشت. باهم به فرودگاه رفتند و با آخرین پرواز برگشتند. ساعت نزدیک دو بعد از نیمه شب بود که به خانه رسیدند.

از دو سه روز بعد مشغول تدارک برنامه های عقدشان شدند. سالگرد فوت مادر هرمز اواخر فروردین بود ولی اگر عروسی را بعد از آن می گرفتند بیشتر اقوام و دوستان شایسته نمی توانستند از تهران بیایند. پس هرمز رضایت داد که همان اواخر اسفند عروسی را هم بگیرند.

با این حال به احترام هرمز مجلس کوچکی تدارک دیدند که فقط اقوام و دوستان نزدیک را دعوت کردند. فریبا و آمنه مدیریت جشن را به عهده گرفته بودند و از هیچ تلاشی فروگزار نمی کردند.

هرمز دست در دست نوعروسش با لبخندی عریض وارد مجلس شد. زیر لب غر زد: پاشنه هات خیلی بلنده. من کوچولو شدم.

شایسته با لبخندی که در جواب مهمانها بر لب داشت، زمزمه کرد: هنوز از من بلندتری.

_: دو سه سانت که قابلی نیست. بریم از این طرف. آمنه میگه کیک ببریم.

شمیم و شبنم با ذوق و شوق با لباسهای عروس درست شبیه مادرشان پشت سرشان می آمدند. یک دور عروس و داماد کیک بریدند، یک بار هم دخترها.

شام خیلی زود سرو شد. بعد از شام فریبا با کلی سر و صدا توجه همه را جلب کرد. آمنه با یک کیک دیگر وارد شد. دوباره روی سر عروس و داماد گل و سکه و نقل ریختند. کیک را وسط گذاشتند و مشغول روشن کردن شمعهایش شدند.

شایسته دستهایش را روی دهانش گذاشت و با هیجان گفت: یادم رفته بود تولدمه! اینقدر کار داشتیم که... اصلاً یادم نبود امروز بیست و هفتمه!

آهنگ تولدت مبارک از بلندگوها پخش شد. مهمانهای هیجان زده از این سورپرایز با خوشحالی جلو آمدند و دوباره تبریک گفتند.

هرمز نوعروسش را در آغوش گرفت. از صمیم قلب سی سالگی اش را به او تبریک گفت و لب بر لبش گذاشت.

تمام شد

شاذه

22 مهر 1395

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستان جان
عزاداریهاتون قبول باشه ان شاءالله

این روزا اصلاً دست و دلم به نوشتن نمی رفت. معذرت می خوام. امروز بعد از مدتها امدم سراغ کامپیوتر، دستی به سر و گوشش کشیدم و نشستم به نوشتن. حسش نبود. فکر کنم باید یه داستان تازه شروع کنم که سر حال بیام و تخت گاز تا آخرش برم. این یکی خیلی طول کشیده. البته نصفه نمیذارمش. تمام سعیم رو می کنم که خوب تمومش کنم.

دوستان دلشون می خواست راه همراهی رو ادامه بدم. خیلی درباره اش فکر کردم. ولی حقیقتاً نمی تونم. به نظر من قصه اش تموم شد. سها و هورام همراه شدن. یه عاشقانه ی کوتاه بود. مثل بیشتر قصه هام. قسمت دو مسلماً خوب در نمیاد. مثل آقای رئیس که قسمت دومش رو اصلاً دوست ندارم.

پریروز بعد از روضه یه خانمی بغلم کرد و با هیجان گفت خیلی دوستت دارم! متعجب گفتم ولی من شما رو نمی شناسم! گفت ولی من خیلی خوب می شناسمت. عاشق خودت و قصه هاتم.
حس قشنگی بود. دوست جدیدم از آشناییت خوشحالم تازه مامانش معلم کلاس دومم بودن. دوسشون دارم



یه پست کوتاه تقدیم به دوست جدیدم. ان شاءالله برای قسمت بعدی زود میام. یه کم نقد کنین. انرژی بدین لطفاً





وارد خانه که شدند مامان بیدار شده بود. چای را آماده و پذیرایی چیده بود. با خوشحالی به استقبالشان آمد و دخترها را در آغوش کشید. با کنجکاوی هرمز را بررسی کرد و خیلی رسمی خوشامد گفت و تشکر کرد.

هرمز هم خجولانه خندید و از این که بی موقع مزاحم شده است عذرخواهی کرد. بعد برگشت و از شایسته پرسید: چمدونا رو کجا بذارم؟

شایسته اولین در را باز کرد و گفت: اتاق کیوان اینجایه. بعدی هم اتاق منه.

هرمز سری تکان داد. چمدان خودش را توی اتاق کیوان برد و چمدان دخترها را دم در اتاقشان گذاشت. بعد برگشت و در جمع خانوادگیشان نشست. مامان چای ریخته بود و شایسته جلویش کیک گرفت.

دخترها جیغ جیغ کنان از خانه ی هیجان انگیز عموهرمز تعریف می کردند که تاب و سرسره داشت، آپارتمان هم نبود و می توانستند هرچقدر که می خواهند بالا و پایین بپرند. تازه عموهرمز خیلی مهربان بود و کلی برایشان مهمان دعوت کرده بود.

مامان با لبخندی رضایتمند چشم به دهان دخترها دوخته بود و گاه گاه نیم نگاهی به هرمز می انداخت و با اشاره ی کوتاهی تشکر می کرد.

هرمز لبخندی گوشه ی لبش داشت. آرام چای می نوشید و با بابا حرف میزد. شایسته سر به زیر انداخته و فکر می کرد. احساس آرامش عجیبی می کرد. آرامشی که کنار فرشید هیچوقت احساسش نکرده بود. کنار او همیشه مضطرب بود که مبادا کار بدی بکند. ولی کنار هرمز... به خودش تشر زد که دست از مقایسه بردارد.

از جا برخاست. بچه ها را برد و برای خواب آماده شان کرد. کم کم بقیه هم بلند شدند. هرمز هم برای استراحت به اتاق کیوان رفت.

همه خوابیدند. شایسته دور و بر را مثل یک ماشین مرتب کرد. بعد به اتاق پذیرایی رفت. روی آخرین مبل نشست و غرق فکر به تاریکی چشم دوخت.

هرمز ساعتی خوابید. با خواب پریشانی از خواب پرید. نمی دانست می تواند از اتاق بیرون برود یا نه. کاش به هتل رفته بود. خانه ی مردم احساس راحتی نمی کرد. مردم؟ این مردم قرار بود به زودی نزدیکترین اقوامش باشند! به زودی؟ اگر شایسته با آن همه تردیدهایش باز ساز تازه ای نزند.

آهی کشید. بی حوصله برخاست. آیا شایسته خوابیده بود یا بازهم می ترسید؟

از اتاق بیرون آمد. به طرف آشپزخانه رفت. شایسته از جا برخاست و جلو رفت. زمزمه کرد: آب می خواین؟

هرمز تکانی خورد. برگشت و آرام لب زد: چرا نخوابیدی؟ فکر کردم بچه ها پیشت باشن دیگه آرومی.

شایسته به آشپزخانه رفت. توی تاریکی یک لیوان جلوی آبریز یخچال گرفت و گفت: نمی ترسم. فکر و خیال نمیذاره بخوابم.

لیوان به طرف هرمز گرفت و افزود: همه چی خوبتر از اونه که واقعیت داشته باشه.

هرمز جرعه ای نوشید. از بالای لیوان به او نگاه کرد و با نگاهی خندان گفت: چه کم توقعی! یعنی یه وکیل معمولی با درآمد خیلی معمولی، خوبتر از اونه که واقعیت داشته باشه؟

شایسته سری تکان داد و زمزمه کرد: هیچوقت توقع زیادی از زندگی نداشتم.

_: هیچوقت به خودت حق ندادی که توقعی داشته باشی.

+: می خوای بخوابی؟

_: اصراری ندارم.

+: بریم بیرون؟ اینجا نمی تونم حرف بزنم.

_: میرم آماده شم.

شایسته نفس عمیقی کشید و سرش را به تأیید تکان داد. خودش هم به اتاقش رفت و آماده شد. بی سروصدا وارد اتاق مامان و بابا شد. خواب بودند. سوئیچ را از روی میز آینه برداشت.

بابا چشم بسته پرسید: شایی؟ جایی میری؟

نفسش بیخ گلویش ماند. به زحمت رهایش کرد و زمزمه کرد: خوابم نمی بره.

=: زیاد طولش نده.

+: چشم.

بیرون که آمد نفسش را تازه کرد. چرا یادش رفته بود که خواب بابا خیلی سبک است؟!

بدون حرف تا پارکینگ رفتند. امیدوار بود کسی از همسایه ها آنها را نبیند. ماشین را بیرون زد و پیاده شد در را ببندد. هرمز تنش را پشت فرمان کشید. وقتی شایسته برگشت گفت: بشین کنار اینقدر داری می لرزی که می ترسم تصادف کنی. چرا مثل دزدا دستپاچه ای؟

+: می ترسم یکی از همسایه ها ما رو ببینه.

_: خب ببینه. به کسی ربطی نداره. بچه که نیستی. یه کاری نکن مجبور بشیم مثل کیوان بدو بدو بریم محضر. بذار همه چی رو اصولش پیش بره.

شایسته نگاهی به ساعت بند فلزی پشت دستش انداخت و با ناراحتی پرسید: اصولش اینه که ساعت دو بعد از نصف شب بریم بیرون؟

هرمز خندید و سر تکان داد. گفت: خیلی رو داری به خدا! من گفتم بریم بیرون یا تو؟ به خاطر خودت میگم عزیز من. والا برای منِ تنهای مجرد از هفت دولت آزاد، هیچ فرقی نمی کنه که چه جوری ازدواج کنم. حتی دیروز که بابا زنگ زدم که درباره ی تو بهش بگم پرسید عقدم بستین یا نه؟

شایسته با ناراحتی گفت: تو پسرشی! یعنی اصلاً براش مهم نیست؟

_: شایسته من پسرشم. ولی همیشه تنها زندگی کردم و رو پای خودم بودم. همیشه برای خواهر برادرام و حتی مادرم پدر بودم. اون قدری که به من نزدیکن به بابا نیستن. بابا بهم اعتماد داره.

+: تو پدر خیلی خوبی هستی. همینه که نگرانم می کنه. اگه یه روز ما رو نخوای، بعد از این که بهت عادت کردیم...

_: وای شایسته یعنی من اینقدر دمدی مزاج و بی ثبات به نظر می رسم؟؟؟

+: نه ولی خیلی سریع تصمیم گرفتی.

_: بهت گفتم که این داستان مال خیلی وقت پیشه و همیشه گوشه چشمی بهت داشتم. ولی هیچوقت موقعیتی پیش نیومده بود. از اون گذشته فکر نمی کردم بتونی با مامان زندگی کنی.

+: اگه من اونی که فکر می کنی نباشم چی؟

_: تو اونی که من فکر می کردم نیستی. اون شخصیت محکم و دست نیافتنی واقعاً برای من فانتزی بود. خودخواهیه ولی خوشحالم که بهم احتیاج داری. چون منم همینقدر بهت محتاجم. به بودنت، به همراهیت، به بچه ها. برای این که احساس کنم منم مثل بقیه یه خونواده دارم.

شایسته با لبخندی رویایی نگاهش کرد. بعد از چند لحظه کم کم لبخندش محو شد. متفکرانه پرسید: می تونم بازم کار کنم؟

هرمز شانه ای بالا انداخت و گفت: کارت به خودت مربوطه. من نیاز مالیت رو تا هرجا که بتونم برطرف می کنم. ولی اگر احساس می کنی از نظر روانی بهش احتیاج داری چرا که نه؟ مهم اینه که حالت خوب باشه و راضی باشی.

+: وقتی میگم خوبتر از اونی که واقعیت داشته باشی میگی نه.

_: ای خدا! باز یکی بیاد اشکای اینو جمع کنه. ببین من حرفمو پس می گیرم. اون شخصیت محکم و دست نیافتنی خیلی هم خوبه! بسه دیگه!

شایسته تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: گریه نمی کنم. دیگه نه. قول میدم.

هرمز سری تکان داد و گفت: خوبه.

کمی بعد به خانه برگشتند. این بار هر دو خیلی آرام خوابیدند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام

این داستانم به نظر میاد رو سراشیبی دور تند افتاده! فقط خدا کنه به کله نخوریم به آخرش :))

دعا کنین این نت ما وصل شه بسلامتی. هزار ساله که با جی پی آر اس گوشی آپ می کنم. چند سال پیش کی فکر می کرد پدیده ی مجازی ای بیاد از نون شب واجبتر؟!

امشب با این که نون شب رو هم صرف کردم هنوز گشنمه. چرا من سیر نمیشم خدایا؟ چالش سر جاشه. امروز کلی پیاده روی کردم. ولی دیگه حال فشار اوردن ندارم. وزنم کم نمیشه. 68 موندم...

دخترم داشت می گفت فلانی فشارش افتاده. رضا عصبانی برگشت گفت چرا فشارش دادی که بیفته؟

شبتون به خیر و خوشی


آبی نوشت: تقدیم به راز نیاز عزیزم که دوست داشت یه پستم به اسم اون باشه




هرمز از ساعت یک بعدازظهر تا هشت شب که بالاخره سوار هواپیما شدند مشغول تلاش بود که به موقع برسند! حیران بود که شایسته چطور از پس این دو تا وروجک برمی آید. واقعاً سالی یک بار با این دو تا به تهران می رفت؟؟؟ چطوری؟؟؟

کمربندشان را که بست به شایسته زنگ زد. بعد از دو بوق شایسته جواب داد: الو هرمز؟

_: سلام.

+: سلام خوبی؟ زنده ای؟ پوستتو کندن بچه ها.

پوزخند خسته ای زد و گفت: باید عادت کنم.

+: من شرمنده ام. خیلی اذیتت کردن.

_: شرمنده نباش. ما الان تو هواپیماییم. باید گوشی رو خاموش کنم. میای فرودگاه یا بچه ها رو بیارم؟

+: نه نه میام فرودگاه. خودتم بیا خونه بابا. نری جای دیگه. اگه بری من از خجالت میمیرم.

هرمز خندید. برنامه ای برای این که شب کجا برود نداشت. احتمالاً همان هتلی که معمولاً می رفت. ولی فرصت نکرده بود زنگ بزند بپرسد که اتاق خالی دارند یا نه. با این حال گفت: میرم هتل. شب نمیام. خونوادت معذب میشن. فردا بهتون سر می زنم.

+: چی داری میگی هرمز؟ محاله بذارم. برات تخت کیوان رو آماده کردم.

_: کیوان رو بیرونش کردی؟

شایسته با بغض گفت: کیوان... کیوان گفت شب نمیاد.

هرمز با نگرانی پرسید: چی شده؟

شایسته لب تخت کیوان نشست. دستی روی ملحفه ی تمیز و تازه عوض شده کشید و گفت: دیشب... مامان امده بود تو اتاقم. گفت... گفت کیوان که آخرش میره نرگسو عقد می کنه. اگه نرگس حاضره همین جوری بیاد اینجا تو اتاق کیوان زندگی کنه منم حرفی ندارم.

لای در اتاق باز بود، کیوانم حرفاشو شنید. برای این که نفهمیم که شنیده بدو برگشت تو تختش و یه فیلم تو موبایلش گذاشت که مثلاً من همین جا بودم. شب رفتم پیشش هیچی نگفت.

صبح زود رفت بیرون، بعد زنگ بهم التماس که بیا همرام می خوام برم عقدش کنم. آزمایشا و اینا رو قبلاً داده بودن. دیگه خودم به مامان بابا گفتم. اونا هم دیگه چه کنن؟ سر ظهر رفتیم عقدکنون. شیرین خواهرمم امد. نرگسم با مامانش بود و خاله اش و دخترخاله اش. همینا... نهار مهمون بابا تو رستوران خوردیم و بعدم دوتایی رفتن یه مهمونسرا. گفتن یه شب می خوان تنها باشن بعد میان خونه. بهرحال امشب نیستن.

_: اوه چه ماجرایی! متأسفم که باید گوشی رو خاموش کنم. بعداً مفصل تعریف کن. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

قطع کرد و با بغض به روبرو چشم دوخت. بابا از دم در اتاق پرسید: چرا اینجا نشستی؟

بغضش را فرو داد. از جا بلند شد و گفت: هیچی... مامان گفت اینجا رو حاضر کنم برای هرمز.

کنار بابا ایستاد. مامان را دور و بر ندید. پرسید: مامان کو؟

بابا آرام زمزمه کرد: سرش درد می کرد. مسکن خورده رفته خوابیده. اعصابش بهم ریخته. میگه همه اش تقصیر من بود. کاشکی این حرفو نزده بودم.

شایسته پوزخندی زد و پرسید: چه فرقی کرد؟ فوقش دو روز جلو افتاد. این که همه کاراشو کرده بود. با ما یا بدون ما بالاخره می رفت عقدش می کرد.

بابا سری به تأیید تکان داد و گفت: دلم برای نرگس میسوزه. خدا کنه این سرکشیهایی که با ما می کرد با اون نکنه.

لبخندی به لطف بابا زد و با مهربانی گفت: حتماً باهاش خوبه که دو ساله باهمن.

بابا آهی کشید و گفت: خدا کنه. برو حاضر شو زودتر بریم فرودگاه.

+: شما اگه خسته این خودم میرم. مزاحمتون نمیشم.

=: من خوبم. برم بیرون حالم بهتر میشه. اینجا بمونم همه اش نگران مادرتم. در حالی که می دونم فایده ای نداره. کاری هم نمی تونم براش بکنم.

شایسته سری به تأیید تکان داد و بی سر و صدا به اتاقش رفت تا آماده شود.

در طول راه با بابا از هر دری حرف زدند. خیلی وقت بود پدر و دختری تنها نشده بودند. دلش بیشتر از آنچه که فکر می کرد برای تنها شدن با بابا تنگ شده بود. زودتر از آنچه که فکر می کرد به فرودگاه رسیدند.

هنوز سیر حرف زدن نشده بود. ولی ساعت این را نمی گفت. تا جای پارکی پیدا کنند و به سالن فرودگاه برسند دخترها را دید که از آن طرف وارد شدند. جلو رفت. سر پا نشست و دخترهایش را باهم در آغوش گرفت. سه تایی گریه می کردند.

هرمز جلو آمد. با بابا مؤدبانه دست داد و روبوسی کرد. بعد هر دو به مادر و دخترهای اشک ریزان چشم دوختند. هرمز با خنده گفت: اینا رو! انگار از سفر قندهار امدن!

بابا گفت: هی خوشگلای بابا! می دونین من از کی شماها رو ندیدم؟ می فهمین چقدر دلم تنگ شده؟

شایسته با خنده و گریه برخاست. بچه ها را آرام از خود جدا کرد و گفت: ببخشید. ببخشید. دفعه ی اولم بود...

از پشت پرده ی اشک به هرمز چشم دوخت و با بغض گفت: سلام.

هرمز دستمال کاغذی تاشده ی هواپیما را به طرفش گرفت و گفت: علیک سلام. بیا. این همه اشک رو دستمال معمولی جواب نمیده. با دستمال سفره خشک کن.

شایسته خنده اش گرفت و مشغول خشک کردن اشکهایش شد. بابا با دخترها به طرف اولین صندلیها رفت و نشست. دخترها جلویش بالا و پایین می پریدند و ماجرایی را تعریف می کردند. شایسته با مهر به آنها چشم دوخت.

هرمز گفت: تو تمام این سالها زیاد ندیدمت. ولی همیشه به نظرم خیلی محکم میومدی. فکر نمی کردم بتونی اینقدر اشک بریزی.

برگشت و با لبخند نگاهش کرد. چند لحظه فکر کرد و بعد آرام گفت: خودمم فکر نمی کردم. می ترسیدم اگه گریه کنم استقلالم رو ازم بگیرن. اینقدر می ترسیدم که حتی تو خلوتم هم جرأت نداشتم گریه کنم.

هرمز با تعجب پرسید: و حالا؟!

نفس عمیقی کشید و گفت: حالا دیگه مهم نیست.

_: چرا اون وقت؟

با خنده ای خجول از بازی لفظی هرمز جواب داد: فکر کنم بزرگ شدم.

_: چه بزرگ زرزرویی! باید برم یه دوره اشک جمع کنی ببینم. این هفته به اندازه ی تمام عمرم اشک پاک کردم. تو، فریبا و چهار تا دختر...

حیرتزده و ناراحت پرسید: فریبا چرا؟!

_: چه می دونم! فریبا که برای اشک ریختن دنبال دلیل نمی گرده. انگشت کوچیکه من خراش برداره اون اشکاش ریخته!

+: واو! مواظب باشم هیچوقت بهت نگم بالای چشمت ابرویه که یه وکیل داری که بدون دادگاه محاکمه می کنه.

هرمز خندید و گفت: نه بابا خیلی هم از حضور تو خوشحاله. ولی در کل خیلی به من وابسته است. بیشتر از خواهر برادرای تنیش.

+: آخه تو خیلی مهربونی! هیچ مردی به اندازه ی تو صبور و مهربون ندیدم.

هرمز غش غش خندید و گفت: حالا زوده قضاوت کنی. یه کم صبر کن. بذار ببینم سال دیگه هم نظرت همینه؟

شایسته نگاهی به دخترهایش که حالا روی پاهای بابابزرگ نشسته بودند انداخت. گفت: مطمئنم که همینه. اگه الان بمیرم دیگه هیچ آرزویی ندارم.

_: الو! پیاده شو هنوز زوده. باز یادت امد سی سالته پیرزن؟ بیا بریم این طرف چمدونا رو بگیرم. به خاطر وسایلت مجبور شدم بزرگترین چمدونمو بردارم. مزدوج نشده چمدونمون مشترک شده.

شایسته خجالت زده لب به دندان گزید و پرسید: نکنه مجبور شدی کیسه رو باز کنی!

هرمز با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: قیافشو! اون خواهر شوهر باحالت با اون همه مسخره بازی که بلد نیست لباس تا کنه! مجبور شدم لباس مجلسی و مانتو رو بردارم و دوباره بپیچمشون که تا اینجا می رسن نابود نشن. ولی به بقیه اش کاری نداشتم. خیالت راحت.

شایسته با ناراحتی گفت: خاک به سرم. باعث زحمت!

هرمز خم شد و چمدان دخترها را از روی ریل برداشت. بعد نگاه بی حوصله ای به او انداخت و گفت: گاهی اینقدر تو عذرخواهی و تشکر زیاده روی می کنی که حس می کنم اصلاً قبولم نداری. مثلاً چه نظری باید به وسایل شخصیت داشته باشم که اینقدر ناراحتت می کنه؟ یا دخترات... اگه بهم اعتماد داری که دیگه این حرفا نیست. اگه نداری چرا بچه ها رو گذاشتی؟

بعد بدون این که منتظر جواب بماند، خم شد چمدان خودش و ساک وسایل عروسی دخترها را هم برداشت. همه را روی چرخ مخصوص حمل بار گذاشت و راه افتاد.

شایسته با ناراحتی گفت: هرمز... من... من واقعاً منظورم این نبود. باور کن. اگه بهت اعتماد نداشتم محال بود بچه ها رو پیشت بذارم. چی دارم عزیزتر از بچه هام؟! اگه تشکر می کنم... منظورم این نیست که...

هرمز سری تکان داد و گفت: می دونم منظورت این نیست. حرف من فقط اینه که اینقدر به خودت، به اطرافیانت و به زندگی سخت نگیر. کمی رها کن و نفس بکش. نفس کشیدن جرم نیست. مطمئنم الان ناراحتی که بچه هات مزاحم باباتن و پاهاشو له کردن.

با شگفتی پرسید: از کجا می دونی؟!

_: نیاز نیست که خیلی باهوش باشم یا سالها با تو معاشرت کرده باشم که اینو بفهمم.

به بچه ها و بابا رسیدند. هرمز گفت: دخترا بیاین بشینین جلوی چرخ ببرمتون.

شمیم و شبنم با خوشحالی و کمی زحمت روی چرخ جا گرفتند و هرمز چرخ را هل داد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 مهر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام :)


تقدیم به سکوت عزیزم



گوشی را گذاشت و به نگاه جستجوگر مامان چشم دوخت. انگار سعی داشت درونش را بخواند. نان و پنیر را برداشت و گازی زد. اشاره کرد: چیه؟

مامان با ناامیدی پرسید: مطمئن باشم که راستشو میگی؟

با کمی دلخوری گفت: البته مامان. شناسنامه بدم خدمتتون؟

مامان با غصه گفت: شایدم صیغه اش شدی.

+: مامان!!! هرمز هنوز رسماً از من خواستگاری هم نکرده حتی! فقط...

مامان با اخم گفت: اون وقت بچه هاتو گذاشتی پیشش. من گوشام درازه شایی؟ بزرگت کردم بچه. این یارو کیه؟

پوف کلافه ای کشید و فکر کرد: دفاع کردن از یه وکیل کار سختیه. بهتره خودش بیاد حق خودشو بگیره!

به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: شب میرم فرودگاه دنبالش. میارمش باهم آشنا بشین.

مامان سرش را با کلافگی به دو طرف تکان داد و از جا برخاست. شایسته هم بی حوصله به صبحانه ی پیش رویش چشم دوخت. گوشیش دوباره زنگ خورد. آمنه بود. آهی کشید و جواب داد: سلام.

=: سلام عروس خانوم! خوبی؟

+: خدا رو شکر. هرمز آخر طاقت نیاورد بهت زنگ زد؟

=: نه بابا این تحفه تمام کودکیهایمان را فراموش کرده. کِی به من زنگ زده که بار دومش باشه؟ از وقتی پشت لبش سبز شده همچین خودشو گرفته انگار کیه! تا همین حالا. تحویل نمی گیره که! حیف اون همه رفاقت که خرجش کردم.

شایسته آرام خندید و جوابی نداد. آمنه هم منتظر جواب نماند و گفت: وای شایی دست خوش! طوفان به پا کردی. خوشم اومد.

با نگرانی پرسید: آقاجون اینا خیلی ناراحتن؟ بد شده؟

=: بد؟؟؟ منفجر شده. اصلاً باورشون نمیشد اسطوره ی پاکی و مهربانی یهو بچه هاشو گذاشته باشه بی خبر رفته باشه! خانم جون ده بار از من پرسید: واقعاً به تو نگفته بود داره میره؟ از نامزدیش چی؟ از نامزدیشم خبر نداشتی؟ راستی نامزدیت خیلی مبارک!!!! من همون جمعه گفتم این هرمز جفتته! خیلی ماهه! خیلی خوشحال شدم برات.

آهی کشید و با ناراحتی گفت: متشکرم. حالا چه جوری تو روی خانم جون و آقاجون نگاه کنم؟ اصلاً هیچی جدی نشده بود. این سفر یهویی پیش امد. هنوز قرار بود حرف بزنیم. می خواستم حتماً اول بیاد پیش آقاجون اینا...

=: خب اول امد پیش آقاجون دیگه. یه تکون حسابی خوردن. بعد انگار کم کم باورشون شد که تو فرشته نیستی و از جنس همین آدمیزادای جایزالخطا مثل بقیه ی بچه هاشونی. والا تا حالا فرشته بودی. دروغ نگم گاهی بهت حسودی کردم.

+: واقعاً اینجوری بود آمنه؟ هیچوقت طوری رفتار نکردن که اینجوری فکر کنم.

=: بههه خانمو! عمراً دیدی خانم جون و آقاجون من به کسی روی زیادی بدن؟؟؟ د ندیدی دیگه. ولی پشت سرت همش خیر بود و تو سر ما زدن که یاد بگیر! ولی نه دیگه جلوی روت نباید می گفتن. پررو میشدی.

تلخ و کلافه خندید. لب به دندان گزید و گفت: خدا رو شکر. الان چی؟ همه چی آرومه؟

=: آروم آروم. خیالت تخت. من که ندیدم. ولی بچه هام اونجا بودن. می گفتن هرمز عرق می ریخته شرشر! قوطی دستمال کاغذی گذاشتن کنار دستش هی پیشونیشو خشک می کرده. گمونم قوطیه تموم شد تا این بنده خدا همه چی رو راست و ریس کرد.

باز هم تلخ خندید. آرام گفت: دو روز امدم تهرون بهش فکر کنم. ببین چه بلوایی به پا شد.

=: نه بابا خوش باش. هیچی نشده. تهرون چه خبر؟

نفس عمیقی کشید. بالاخره حرف به اینجا رسید. گفت: سلامتی. عروسی مرجانه.

=: بذار ببینم مرجان کی بود؟ هان همون دوستت که همسایتونه؟

+: ها... برای دو روز امدم. لباس شب و اینا همرام نیست. می تونم بهت زحمتی بدم؟

=: ها راستی هرمز گفته بود داره بچه ها رو میاره عروسی. خانم جون گفت یادم رفت. چی می خوای جونم؟ برم برات لباس بردارم؟

+: زحمتت میشه اگه بگی هرمز کلید رو به دستت برسونه.

=: نه نه ابداً. چه بهانه ی خوبی! برم یه سری به هرمزجان بزنم به پاس چارده پونزده سال رفاقت حداقل یه سور که ازش طلبکارم!

خندید. آرام پرسید: آمنه؟

=: جونم؟

+: تو از من دلخور نیستی؟

=: دلخور؟ برای چی؟

+: من زن برادرت بودم. حالا...

=: حالا چی؟ راهبه ی مقدس هفت سال از فوت برادرم می گذره. تو باید زندگی کنی. این حق توئه. و کی بهتر از هرمز؟ باور کن به سرش قسم می خورم. پسر خوبیه. و تو لیاقتشو داری.

+: متشکرم آمنه.

=: خواهش میشه بانو. من برم دیدن رفیق قدیمی. تو دفترشه؟

+: فکر کنم. گفت امروز دادگاه نداره.

=: رفتم خونه ات بهت زنگ می زنم. فعلاً خداحافظ.

+: خیلی ممنون. خداحافظ.

 

 

هرمز پشت میز کارش نشسته بود. روبرویش زن دل شکسته ای گریه کنان از شوهرش می گفت که معتاد بود و دست بزن داشت و خرجی نمی داد. هرمز گاهی سؤال کوتاهی می پرسید و گاهی کلمه ای یادداشت می کرد. از در نیمه باز دفترش صدای آشنای زنی را شنید که از احسان منشیش، سراغش را می گرفت.

رو به زن گریان گفت: من متوجه شدم خانم. پیگیری می کنم باهاتون تماس می گیرم.

زن با گریه گفت: تو رو خدا آقای وکیل، من طلاقمو بگیرم. هیچی نمی خوام. تو رو خدا...

از جا برخاست و در حالی که به در اشاره می کرد گفت: چشم خانم. من تمام تلاشمو می کنم. بفرمائید.

از پشت میز بیرون آمد و زن را که خیلی هم مایل نبود که به این زودی برود راهی کرد. تا دم در اتاق همراهش رفت و به آمنه که منتظر دیدن او، جلوی میز احسان ایستاده بود سلام کرد.

کمی نگران شد. احتمالاً آمنه آمده بود کلید شایسته را بگیرد و حتماً تا حالا از ماجرا مطلع شده بود. آیا باید برای او هم توضیح میداد و قانعش می کرد؟ بچه که بودند خیلی راحت باهم کنار می آمدند. الان نمی دانست.

با چهره ای که هیچ چیز از آن خوانده نمیشد کنار ایستاد و تعارف کرد که وارد شود. صبر کرد بنشیند بعد گفت: خوش اومدین. چایی می خورین یا نسکافه؟

=: نسکافه. ممنون.

همان طور که کنار در ایستاده بود رو به احسان کرد و گفت: دو تا نسکافه لطفاً.

بعد وارد شد و روبروی آمنه روی مبل نشست. دستهایش را درهم گره زد و سر به زیر انداخت. آمنه با خنده گفت: خب بسلامتی! خیلی مبارک باشه. هوای این خوشگل خانم ما رو داشته باشی ها!

سر برداشت. پس به جنگ نیامده بود. لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنون. چشم.

=: ضمناً... وای به حالت اگه با برادرزاده هام بد رفتاری کنی.

پوزخندی به لحن شوخش زد و آرام گفت: من عاشق بچه هام.

=: می دونم. کاش زودتر میومدی سراغ شایسته. من که فکر می کنم با مامانتم کنار میومد.

هرمز شانه ای بالا انداخت و گفت: قسمت نبود.

احسان با ضربه ای به در وارد شد و فنجانهای آب جوش و چند جور پاکت کافی میکس را روی میز گذاشت. آمنه یک پاکت بدون شکر را برداشت و پرسید: حالا کی بسلامتی برنامه ی عروسی دارین؟

_: هنوز نمی دونم. قبل از سالگرد مامان که نه.

آمنه با همدردی سر تکان داد و آرام گفت: خدا رحمتشون کنه.

_: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

=: وای داشت یادم می رفت! کلید خونه ی شایی رو به من میدی؟ گفت برم یه مقدار وسیله براش بردارم.

سری به تأیید تکان داد و کلید را به او داد.

_: می تونیم باهم بریم. وسیله ها رو بدی بهم.

=: چه خوب. ماشین ندارم.

او را تا دم خانه ی شایسته رساند و همان جا منتظر ماند. حدود بیست دقیقه بعد آمنه با یک کیسه ی بزرگ برگشت و گفت: ببخشید خیلی معطل شدی. ولی شرمنده دیگه این حرفا هست. شایسته که از خجالت مرد که تو دم در حیرونی و من تو خونه اش وقتم گرفته شده و این حرفا... ولی بهش گفتم دیگه هرمز باید کم کم با مزایای زندگی متأهلی آشنا بشه.

هرمز خندید و سر تکان داد. پرسید: حالا چرا سوار نمیشی؟

=: یه سر میرم پیش آقاجون. خانم جون رفته بیرون. تنهاست. خیلی نگران بود. قول دادم که سر بزنم. فعلاً خداحافظ.

_: متشکرم. سلام برسون. خداحافظ.

=: چشم. خداحافظ.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :