ماه نو
 
 
جمعه 28 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
پست دوم امشب
اگه قسمت یازده رو نخوندین اول برین اونو بخونین
کاش می تونستم قسمت لایک قالبم رو فعال کنم. حداقل اونا که حوصله ندارن نظر بدن یه لایک بزنن حالا لایکم نه. نظرات رو باز کنین با یکی از شکلکا حستونو بفرستین. مثلا خواب آوره یا حرفی ندارین یا دوست داشتین
شبتون به خیر و شادی



بلوط سر شب داشت با دایی و زن دایی چایی می خورد که مامان به خانه ی دایی زنگ زد. دایی گوشی را روی حالت بلندگو گذاشت و مشغول گپ زدن با خواهرش که صدایش حسابی شاد بود شد. مامان بعد از آن که کلی با دایی و زن دایی احوالپرسی کرد، گفت: بلوط مادر تو خوبی؟ نجات بهت زنگ زد؟

بلوط حیرتزده به گوشی تلفن چشم دوخت. اصلاً نمی دانست باید چه بگوید.

دایی متعجب پرسید: نجات کیه؟

مامان خوشحال گفت: پسر علی آقا صفایی. می شناسی که. گفتم که از بلوط خواستگاری کرده.

دایی با تعجب گفت: ها گفتی. یعنی اسمشو نگفتی. گفتی پسر علی آقا. ولی گفتی هر دو تاشون گفتن الان موقعیتشو ندارن و نمی خوان.

و متعجب و سوالی به بلوط نگاه کرد.

مامان با هیجان گفت: ولی امروز پروانه خانم زنگ زد. انگار نجات دنبال شماره تلفن بلوط بوده. خواهرشم براش پیدا کرده. انگار می خواد یه تجدید نظر بکنه. زنگ زد بلوط؟ ها؟ چی گفت؟

بلوط با گیجی به دایی و زن دایی نگاه کرد. حتی بچه ها هم به او نگاه می کردند و منتظر جوابش بودند. بالاخره با من من گفت: نه زنگ نزد.... اممم... پیام داد. منم گفتم دیگه تماس نگیر.

مامان با ناراحتی گفت: خاک به سرم بلوط! تو به کی رفتی اینقدر کله شق شدی؟

خاله مهرو با چشمک و خنده به دایی عماد اشاره کرد. دایی هم خندان چشم غره ای به او رفت.

بلوط خنده اش گرفت ولی لب برچید و گفت: نمی خوام مامان.

دایی لب برچید و ادایش را در آورد. دو تایی با خاله خندیدند.

گوشی بلوط زنگ خورد. بلوط نگاهی به صفحه ی آن انداخت. نجات بود. از این بدتر نمیشد. دستپاچه تماس را رد کرد.

دایی خندید و پرسید: کی بود؟

مامان پرسید: کی کی بود؟ اونجا چه خبره؟

دایی گفت: هیچی بابا گوشیش زنگ زد چون شما داشتی حرف می زدی قطعش کرد.

مامان با نگرانی گفت: واقعاً بلوط؟ کیه؟ خاک به سرم. بمیرم اون روز رو نبینم. نکنه با یه بی سر و پا تو دانشگاه رفیق شدی!

دایی گفت: آبجی قرصاتو خوردی؟ چی داری میگی خواهر؟ با کی رفیق شده باشه؟

=: چی بگم داداش. راه دور و همه اش نگرانم. برای همین اصرار دارم نجات رو قبول کنه. خداییش خونواده ی علی آقا خیلی خوبن. پسرشونم ماشاءالله یه پارچه آقا. شاگرد اول دانشگاه. بچه درسخون. خوش قیافه.

دایی با آرامش گفت: نگران چی هستی خواهر من؟ به زور که نمیشه. اینجا هم مثل خونه ی خودتون. مراقبشیم. یعنی می خوای بگی ما رو قبول نداری دیگه.

=: قبول ندارم چیه؟ خدا نکنه. فقط میگم اونجا دلتنگه یه وقت تو غریبی دست به دامن محبت هرکس و ناکس نشه.

دایی کم کم عصبانی میشد: من و مهرو اینجا پشمیم؟ دست بردار خانم. جای دخترت سر چشم ما. به زورم شوهرش نده. چکار داری؟ همچین میگی انگار چل سالشه. هنوز بیست سالشم نشده. والا اگه رو دستتون زیادی کرده همینجا نگهش می دارم.

=: نه عماد منظور من این نیست. چرا بد برداشت می کنی؟ من مادرم. اینو بفهم.

بلوط لبش را گاز گرفت. نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت. پیام داشت. تلگرام را باز کرد.

 

_: گلپر از دهنش در رفته به مامان گفته من شماره ی تو رو گرفتم

_: بعد بقیه شو نگفته مثلاً بد نشه

_: مامانم فکر کرده برای آشنایی بیشتر شماره گرفتم

_: برداشته به مامانت زنگ زده و خوشحال که اینا کوتاه امدن

_: بعدم ذوق زده زنگ زده به من و یه عالمه حرف زده

_: فقط مونده بود تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنه که تقریباً وسط حرفش قطع کردم

_: اگه مامانت چیزی گفت جریان این بوده

 

پیامها یکی بعد از دیگری می آمدند. نفهمید بحث مامان و دایی به کجا رسید. وقت خداحافظی سر برداشت. صدایش را بلند کرد و با مامان خداحافظی کرد. بعد آرام از جا برخاست و به راهرو رفت. گوشی را توی مشتش گرفت و مشغول بالا رفتن از پله ها شد.

 

_: الو؟

_: خوندی جواب نمیدی؟

_: تقصیر من نبود

_: مامانت زنگ زده؟

حال نوشتن نداشت. گوشه ی اتاقک چمباتمه زد و شماره گرفت.

_: الو بلوط.... قطع کن من می گیرم.

و خودش قطع کرد. بلوط هم قطع کرد و گوشی را پایین آورد. دل گرفته به روبرو چشم دوخت. گوشیش روشن شد. زنگ نخورده روشنش کرد و با صدایی گرفته گفت: سلام.

نجات هول کرد و با نگرانی گفت: سلام. گریه کردی؟

سرفه ای زد و گفت: نه. چرا؟

_: صدات گرفته. ترسیدم. سرما خوردی؟

+: یه کمی.

_: گرم بگیر شدید نشه.

آرام گفت: خوبم.

_: خدا رو شکر. چی شد حالا؟ مامانت چیزی گفت یا نه؟

+: الان زنگ زد. خیلی خوشحال بود. همش می ترسه من تو دانشگاه با یکی دوست شم به راه خلاف کشیده بشم. حالا من سه ماهه دارم میرم هنوز دخترا رو هم درست نمی شناسم. اصلاً حوصله ندارم با کسی آشنا بشم.

_: حالا با دخترا دوست بشو... بالاخره جزوه ای کمک درسی ای چیزی. رفاقت خوبه.

+: تو هم با دخترا دوست میشی؟ به خاطر جزوه و اینا؟

نجات غش غش خندید. پاهایش روی میز دراز کرد و به پشتی مبل زهوار در رفته تکیه داد. با افتخار گفت: نه جونم من از معدود پسرایی هستم که جزوه می نویسم و جزوه به کسی قرض نمیدم چون می خوام بخونمش و خلاصه کل کل داریم با همکلاسیا سر این داستانا...

+: ولی بالاخره پسر پیغمبر که نیستی. این همه ساله که تنهایی. حتماً یکی تو زندگیت هست.

_: ببین یه سفر بیا اصفهان از کل معاشرین من پرس و جو کن ببین با کیا میرم میام. الان که هرچی بگم تو باور نمی کنی.

+: حالا خودت بگو تا به پرس و جو برسه.

_: همیشه دلم می خواست شاگرد اول باشم. برای کنکور خیلی خوندم ولی نهایتش سه رقمی شدم نه کمتر. برای دانشگاه هم بین دوم تا دهم کلاس بودم همیشه. اینقدر که تونستم بدون کنکور بیام فوق.

+: من از وضعیت درسیت نپرسیدم نجات. ضمناً من اصلاً جزو نفرات اول کلاس نیستم. اگه می خوای آدم حسابم نکنی همین الان بگو.

_: مگه من تو رو به خاطر وضعیت درسیت انتخاب کردم که برام مهم باشه شاگرد چندمی؟ ضمناً قصه ی حسین کرد رو تعریف کردم که بگم من وقتم همیشه برام باارزش بوده. تو دوستیهای گروهی شرکت می کنم ولی دوستیهای عاشقانه وقت می گیرن. فرصتشو هیچوقت نداشتم.

+: الان داری؟

_: مجبورم که داشته باشم.

+: به خاطر مامانت؟

_: نه... به خاطر دلم... مجبورم امتحانش کنم تا آروم بگیره.

+: چرا امتحانش کنی؟

_: چون افتادم وسط امتحان. بخوام نخوام باید جواب بدم. یا میفتم یا پاس میشم.

+: اینجا افتادن و پاس شدن معنیش چیه؟

_: نمی دونم بلوط. سوال سخت نپرس. از خدا می خوام که هرچی برامون خیره پیش بیاد و اگه قراره بر خلاف میلمون باشه بهمون تحمل قبولشو بده.

+: اسمشو امتحان نذار. من از امتحان می ترسم. همیشه کابوسم امتحانه.

نجات لبخندی زد و گفت: باشه اسمش هرچی تو دوست داری. اگه راضی هستی یه مدت ادامه بدیم. اگه نتیجه ای گرفتیم رسمیش می کنیم.

+: مشکلات من به قوت خودشون باقی هستن نجات. من هنوزم برام سخته یه رابطه رو شروع کنم.

_: شروع کنی؟ کجای کاری بلوط خانم؟ الان نصف راه رو امدیم رفیق. دارم برای بقیه اش می پرسم. میای یا پیاده میشی؟

+: بقیه اش یعنی تا کجا؟

_: ایستگاه بعدی.

+: تو بدون فلسفه نمی تونی حرف بزنی؟

_: همیشه اینجوری نیستم.

+: نمی دونم. بهم فرصت بده فکر کنم.

_: باشه. راحت فکر کن. تا آخر هفته زنگ نمی زنم. مگه این که تو بخوای.

+: باشه. فکرامو کردم بهت خبر میدم.

_: منتظرم. مواظب خودت باش. سرما نخوری.

+: باشه. ممنون. شب بخیر.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
غروب جمعه تون بخیر و شادی
یه پست آخر هفته ای ویرایش نشده. غلط تایپی نگارشی و غیره داشت بگین اصلاح کنم. من برم نماز...


تقدیم به مژده جان


بعدا نوشت: بعد از سه ساعت امدم می بینم باز پستم رفته تو چرکنویسا! من که زدم انتشار. چرا آخه؟


نجات به نشانی دقیقی که بلوط فرستاده بود چشم دوخت. علاوه بر شماره کوچه و پلاک، از طرح و رنگ در خانه ی دایی هم نوشته بود. لبخند زد. چقدر دلش می خواست تا دم این در برود و یک بار دیگر دخترک را ببیند. به خودش قول داد: برای آخرین بار!

ولی باز به خودش تشر زد: خودتو که می شناسی. ولش کن. پست کن بره. خیلی نگرانی سفارشیش کن. لازم نیست خودت ببری.

نفس عمیقی کشید و با ناامیدی فکر کرد: اینطوری خیلی بهتره. فردا پستش می کنم.

دوباره سر درسهایش برگشت. ساعتی بعد هم آماده شد و سر کارش رفت. وقتی نیمه شب تند تند پروژه ی دست نویس یک دانشجو را تایپ می کرد به بلوط فکر می کرد. به این که درآمدش به قدر زندگی مشترک نیست. به این که راهی ندارد ندارد ندارد...

 

 

بلوط خوابش نمی برد. ساعت از دو بعد از نیمه شب گذشته بود و هنوز مشغول ماکت سازی بود. بالاخره کارش تمام شد. دستهایش را عقب برد و کش و قوسی رفت. خیلی خسته بود. چی میشد این ماکت واقعی بود و یکی از واحدهای آپارتمانش مال آنها بود؟

مثلاً الان خسته از اتاق بیرون می آمد و نجات... نجات هم از سر کارش می رسید. شاید تازه کنار هم شام می خوردند.

ناگهان انگار از خواب پرید. تکان بدی خورد. افکارش به کجاها رسیده بودند! پلکهایش را محکم بهم فشرد و باز کرد. سرش را تکان داد. باید فکرهای ممنوعه را بیرون می ریخت. باید تمامش می کرد.

 

سرد بود ولی همانجا دراز کشید. بالش و پتو داشت. پتو را بیشتر دورش پیچید. حال این که از پله ها پایین برود را نداشت. گوشی اش را برداشت و خوابالود تلگرام را باز کرد. حالا که از دوستان و اقوام جدا شده بود، گروههای دوستانه و خانوادگی تلگرام برایش دلگرمی بزرگی بودند.

یک نفر به لیست دوستانش اضافه شده بود: نجات صفایی.

آنلاین بود. دلش گرفت و دست برد تا اطلاعیه اش را پاک کند. اما اشتباها بازش کرد. دو سه حرف تایپ شد. با عجله پاک کرد و برگشت تا حذفش کند. تا وقتی اسمش حذف شود ضربان بی وقفه ی قلبش را توی گلویش حس می کرد. کاش نجات ندیده باشد. چی فکر می کند؟

 

نجات خواب آلوده ورقها را از کنار چاپگر برداشت و دسته کرد. برایشان جلد و شیرازه گذاشت. پشت میز نشست و گوشی اش را روشن کرد.

شماره ای آشنا در حال تایپ کردن بود. بعد پاک شد. چند لحظه صبر کرد. بعد خواب آلوده نوشت: چرا بیداری؟

 

بلوط دستپاچه به پیامش نگاهش کرد. از این که نجات فکر کند که او نمی خواهد دست از سرش بردارد متنفر بود. با عجله نوشت: اسمت امد تو لیست دوستانم، می خواستم پاکش کنم. اشتباهی دستم خورد رو چت. ببخشید. شب بخیر.

 

نجات لبخند زد. چهره ی دستپاچه اش پیش چشمش جان گرفت. دلش برایش سوخت. حالا یا باغرض یا بی غرض، چه فرقی می کرد؟ هر دو گرفتار بودند و هر دو می دانستند. به پشتی صندلی تکیه داد. گردنش درد می کرد. به صفحه ی گوشی چشم دوخت و نوشت: نگفتم چرا داشتی می نوشتی، پرسیدم چرا بیداری؟

بلوط با غصه به صفحه ی گوشی نگاه کرد. بین خواستن و نخواستن بدجور گرفتار شده بود. دلش پر می کشید که با نجات حرف بزند اما منطقش همچنان مقاومت می کرد و به در و دیوار می کوبید که مانعش شود.

نوشت: نجات... باور کن اشتباهی شد. نمی خواستم بنویسم.

لبش را به دندان گزید.

نجات با عذاب وجدان به گوشی چشم دوخت. انگار دخترک پیش رویش نشسته بود و التماس می کرد که باور کند که نمی خواهد خودش را به او تحمیل کند.

_: باور می کنم دختر خوب. اذیتت نمی کنم. شب بخیر.

بدون این که منتظر جواب بشود گوشی را خاموش کرد و صفحه اش را آرام بوسید. از جا برخاست و غرغرکنان گفت: مامان جان خوشت باشه. بد گرفتارم کردی. بد....

گوشی را روی میز گذاشت تا کاپشنش را بپوشد. صفحه اش روشن شد.

+: ممنون. شب بخیر.

برش داشت. قبل از آن که بتواند جلوی خودش را بگیرد یک استیکر گل برایش فرستاد.

 

 

بلوط عصبانی به گلی که رسیده بود نگاه کرد. با هر کلمه بیشتر مستاصلش می کرد، دیگر گل فرستادنش چه بود؟  همان "دختر خوب" برای بیچاره کردنش کافی بود.

انگشتش روی کلیدها لغزید و نوشت: قرار شد تمومش کنیم نجات. خودت گفتی.

نجات نگاهی به گوشی انداخت. تبسمی کرد و دوباره نشست. در حال رفتن نمی توانست بنویسد!

_: انگار به اسم نجات عادت کردی. ولی اگر دوست داری فراز صدام کن. یا هرچی دلت می خواد.

+: نجات خودتی یا گوشیت دست یه نفره؟؟؟

نجات خندید. گوشی را بالا گرفت و یک عکس از خودش گرفت. آن را فرستاد و نوشت: خودمم. ولی انگار شدنی نیست.

بلوط به عکس چشم دوخت و در دل غر زد: عکس دیگه نفرست نامرد. من همینجوریم سختمه.

+: باید بشه. خودتم می دونی. دیگه هم عکس نفرست.

_: می خواستم خیالتو راحت کنم. مطمئن باش که گوشیمو دست کسی نمیدم. اگه کسی هم برداره همه قسمتاش رمز داره.

+: مگه این که در حال چت از دستت بقاپن.

_: خدا نکنه. دیروقته بگیر بخواب. منم کارم تموم شده. برم خونه.

+: وای هنوز سر کاری؟

_: یس. شب بخیر. دارم بیهوش میشم. برم دیگه. خداحافظ.

+: من بیدارم. رسیدی خونه یه مسج بده خیالم راحت شه. خداحافظ.

 

نجات پوف کلافه ای کشید. گوشی را توی جیبش گذاشت و بلند گفت: آقا من تسلیم! حالا چه کنم؟

از مغازه بیرون آمد. کرکره را پایین کشید و قفل زد. نگاهی به اطراف انداخت. خیابان خالی بود. توی تاریکی خزید و قدم زنان راه خانه را در پیش گرفت.

ده دقیقه بعد رسیده بود. هنوز کفشهایش را در نیاورده بود که نوشت: من رسیدم. بگیر بخواب.

بلوط نفس عمیقی کشید. پایین آمده بود. مسواک زده بود و سر جایش دراز کشیده بود که پیام نجات رسید. دلش آرام گرفت. نوشت: ممنون.

خواست حرفی اضافه کند اما منطقش اجازه نداد. وجدانش غرغرکنان گفت: ده تا خداحافظ و شب بخیر نوشتی دیگه بس. بذار کنار بخواب!

گوشی آرام از دستش سر خورد. چشمهایش را بست و خواب رفت.

نجات چشم به آن "ممنون" کوتاه دوخت. دلش می خواست یک قلب بزرگ برایش بفرستد. اما مقاومت کرد. گوشی را روی میز عسلی رها کرد و رفت تا لباس عوض کند و بخوابد.

 

روز بعد با صدای شماطه ی فرهاد از خواب پرید. خیلی خسته بود ولی باید برمی خاست. هر دو خواب آلوده بودند. بدون حرف آماده شدند. فرهاد مثل هرروز مشغول اصلاح صورتش بود و نجات به تنها چیزی که فکر نمی کرد ته ریش دو روزه اش بود. قبل از فرهاد از خانه بیرون زد و به طرف دانشگاه رفت.

 

بلوط چشم بسته بافته ی موهایش را باز کرد. کمی شانه زد و دوباره بافت. بافته را جمع کرد تا از زیر مقنعه بیرون نیاید. بعد از رختخواب بیرون آمد و رفت تا آماده شود. با دایی عماد صبحانه خورد و باهم از خانه بیرون آمدند. مقداری از مسیر را با دایی رفت و باقی را با اتوبوس تا بالاخره به دانشگاه رسید.

کارتش را دم در نشان داد و وارد شد. یادش آمد که کارت ملی اش پیش نجات مانده است. به این بهانه که اشکالی نداشت. داشت؟

نوشت: سلام. امروز یادت نره کارتمو پست کنی.

نجات سر کلاس نشسته بود. چانه اش را روی نوک انگشتانش نگه داشته بود. گوشی توی جیبش لرزید. آرام آن را بیرون آورد و نیم نگاهی انداخت. لبخندی زد و نوشت: اصلاً چطوره بذاریم آخر هفته خودم بیام یزد تحویلت بدم؟

+: نجات نیایی ها! بیایی کشتمت!

_: واقعاً؟ چرا اون وقت؟

+: هی با دست پیش بکش با پا پس بزن! این کارا چیه؟ تمومش کن. اصلاً کارتمو بفرست بعد شمارمو پاک کن. اگه مامانتم باز حرفشو پیش کشید بگو بلوط دیگه کدوم خریه؟ همچین بگو که قشنگ باور کنه.

_: تو باور می کنی؟

+: نه. ولی باید باور کنم دیگه. خدافظ. الان استاد میاد.

 

نجات پوزخندی زد. گوشی را توی جیبش سر داد و دوباره به استاد چشم دوخت. استاد گفت: نجات صفایی؟

 آرام گفت: حاضر.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


مینی بوس تلق تلق کنان جاده ی اصفهان یزد را می پیمود. بلوط یک بلوز نرم زیر سرش روی شیشه ی پنجره گذاشته بود و سعی داشت بخوابد. اما خوابش نمی برد.

چهره ی نجات از پیش چشمش کنار نمی رفت. حرفهایش... حالت نگاهش... عاشقش شده بود؟ نه. هنوز هم مطمئن بود که ترجیح می دهد دیگر اسمی از او نشنود و فراموشش کند.

اما در کنار آن حاضر بود به هرکس که نجات قصد ازدواج با او را داشته باشد با اطمینان بگوید که این مرد زندگیست. میتوانی به او اطمینان و به شانه هایش تکیه کنی.

دو روز از آشناییشان گذشته بود و دو بار نجات پناهش شده بود و هرکار توانسته بود برای آسایشش کرده بود.

با یادآوری پیشنهاد نجات برای اقامتش در اصفهان پوزخند زد. وسط مشکلاتش همین یکی را کم داشت. درگیریهای انتقال و جابجایی یک طرف، مشکلات و مسئولیتهای زندگی مشترک طرف دیگر.

 

 

نجات اینقدر ایستاد تا مینی بوس در پیچ جاده گم شد. بعد آهی کشید. خم شد بارهایش را برداشت و راه افتاد. کمی آن طرفتر یک ماشین دربست گرفت. خرجش بالا می رفت ولی از ازدواج که ارزانتر تمام میشد. این یک بار را ندید می گرفت و تا رسیدن به سوئیت دانشجوییش بی خیالی طی می کرد.

راننده تاکسی مسیرش را پرسید و در سکوت راه افتاد. داشت به گزارش مسابقه ی فوتبالی که از رادیو پخش میشد گوش میداد. نجات اما غرق افکار خودش بود. از هر طرف که فکر می کرد ازدواج کردن کار آسانی نبود. ولی چی میشد اگر بلوط اصفهان درس می خواند؟ گاهی همدیگر را می دیدند؟ قهوه ای می خوردند... شاید هم بلوط دستپاچه میشد و قهوه می ریخت. آن وقت دیگر با چشمهای خشمگین نگاهش نمی کرد. بلکه با لبخند پیش می دوید و قبل از خودش نگران او میشد که مبادا نسوزد.

فاصله ی یک ساعته تا خانه را نفهمید چطور طی شد. وقتی راننده پرسید که حالا کجا برود  با تعجب به محله ی آشنا نگاه کرد و گفت: چه زود رسیدیم!

=: خیلی زودم نبود. حالا کجا برم؟

نشانی را گفت و کمی بعد جلوی خانه پیاده شد. در کوچک را باز کرد و بارها را از پله ها بالا برد. خانه گرم و خالی بود. وسط هال نزدیک بخاری دراز کشید و تصمیم گرفت کلاسهای صبح شنبه را هم بی خیال شود.

 

 

بلوط خسته و درمانده به یزد رسید. یک تاکسی گرفت و خودش را به خانه رساند. زن دایی با تعجب به استقبالش آمد. بارهایش را از دستش گرفت و پرسید: کجا بودی الان رسیدی؟ چرا نگفتی داییت بیاد جلوت؟ خوبی؟

بلوط به طرف اتاق بچه ها رفت. یک دست لباس تمیز برداشت و گفت: نه خوب نیستم. داستانش مفصله. ولی الان می خوام برم حموم. حموم گرمه؟

=: گرمه. الان چاییم برات میذارم امدی بیرون بخوری و تعریف کنی که چی شده.

+: ممنون.

دوش گرفت و لباس پوشید و بیرون آمد. موهای بلندش را تو حوله پیچید. توی لیوان چای داغ قند انداخت و کمی نوشید. زن دایی با هیجان مشتاق شنیدن بود. بچه ها هرکدام گوشه ای مشغول بازی خودشان بودند.

زن دایی با هیجان پرسید: خب خواستگاری چطور پیش رفت؟

بلوط جرعه ی دیگری نوشید و آرام گفت: خواستگاری که نبود. ما رفته بودیم اونجا. خونشون خیلی خوشگل بود. اشرافی. مثل تو قصه ها...

=: مبارکه! پس حسابی نونت تو روغنه.

بلوط خندید و سر برداشت. فکری کرد و گفت: نه بابا... هرچی فکر کردم دیدم راه نداره. من اینجا... پسره اصفهان... مامان اینا کرمون... هنوز هر دو تامون درس داریم. یه عالمه گرفتاری. هردوتامون گفتیم نمی خوایم. الان وقتش نیست.

=: پس فقط مشکل وقتش بود. خودش خوب بود.

+: خودش خیلی خوب بود ولی واقعاً راه نداره. نمیشه. الان نمیشه.

=: خلاصه دلتو جا گذاشتی.

سر برداشت و با خنده گفت: نه بابا خاله مهرو! اینطورام نیست. همه اش یه جلسه ی آشنایی بود. خبری نبود که.

=: خب بعد چی شد؟

+: هیچی. گفتیم نمی خوایم و همه چی با خوبی و خوشی تموم شد. دیشب دوباره سوار قطار اصفهان شدم بعد خواب موندم! صبح پاشدم دیدم اصفهانم. ضایع بازاری بود. خیلی اعصابم خرد شد. با بدبختی یه مینی بوس پیدا کردم که اینوری میومد. برگشتم امدم یزد. الان هلاکم.

=: آخ طفلکی. برو بگیر بخواب. من سعی می کنم بچه ها رو ساکت کنم یه کم استراحت کنی.

+: نه بابا چه وقت خوابه؟ کلی کار دارم. از کلاسای امروزم جا موندم. باید کلی بخونم. یه ماکتم باید بسازم. میرم بالا پله ها.

=: یه کم میوه بخور اقلاً.

+: الان نمی تونم. بعدش میام می خورم.

کیف دستیش را از روی میز برداشت و پاکشان از پله ها بالا رفت. کیف را وسط اتاقک بالای پله ها خالی کرد که مرتبش کند. دو سه تا کاغذ شکلات و بیسکوییت و دستمال کاغذی مصرف شده را توی سطل انداخت.

کیف کوچک کارتهایش را خالی کرد. کارت بانک، کارت دانشجویی، کارت اتوبوس، کارت... کارت ملی اش نبود!

فقط چند لحظه نگران شد ولی خیلی زود به خاطر آورد. لب برچید. حالا باید چطوری کارت را پس می گرفت؟

وقتی که داشتند شیر و کیک می خوردند از دستپاچگی کارت شناساییش را به دست گرفته بود که زودتر بلیت بگیرد. یک بار که از دستش افتاد، نجات آن را برداشت و گفت آن را نگه می دارد تا وقتی که او شیرش را بخورد. و بعد هر دو فراموش کرده بودند. کارت پیش نجات مانده بود!

 

 

نجات به پهلو غلتید. کارتی از جیب کتش روی فرش اتاق افتاد. آن را برداشت و کمی زیر و رویش کرد. با خنده ای فرو خورده فکر کرد: ای بابا اینم که جا موند! حالا باید برم یزد بهش پس بدم.

به تصویر روی کارت چشم دوخت و لبخندی عمیق زد. باید فراموشش می کرد ولی دلش برایش تنگ میشد. برای دختری که شبیه دختر رویاهایش بود.

 

گوشیش را درآورد. بین اسم خواهرهایش کمی تردید کرد و بالاخره شماره ی گلپر را گرفت. جواب نداد. احتمالا سر کلاس بود. گوشی را کنار گذاشت و دوباره به کارت شناسایی بلوط چشم دوخت.

گوشیش زنگ خورد. نیم نگاهی به صفحه انداخت و گفت: سلام گل گلی.

=: سلام خان داداش. خیره انشاءالله. چه خبر؟

_: اینقدر مطمئنی که سلامم بی طمع نیست؟

=: اون سلام به کنار، گل گلی گفتنت صددرصد بی طمع نیست.

و خندید. نجات هم خندید و رفت سر اصل مطلب: شماره ای از بلوط داری؟

=: شمارشو می خوای؟ چه خبر؟ دلتنگ شدی یهو؟!

دلتنگ شده بود؟ دروغ چرا... دلتنگ شده بود. اما گفت: نه جونم. بهش زنگ بزن بگو کارت ملیش پیش من مونده. یه نشونی بده براش پست کنم.

 

بهتر بود این رابطه ی معیوب همین جا تمام شود.

=: خودم که شمارشو ندارم ولی برات پیدا می کنم. الان سر کلاسم. استاد امد. خدافظ.

و با عجله قطع کرد. نجات هم آهی کشید و از جا برخاست. دوشی گرفت و لباسهایش را توی ماشین لباسشویی دوقلو ریخت. غرق فکر به چرخش لباسها چشم دوخت. گوشیش لب میز عسلی لرزید و روی فرش افتاد. سر برداشت و از در باز حمام نگاهش کرد. دل از لباسها کند و به طرف گوشی رفت. پیام گلپر را باز کرد.

نوشته بود: داداش این شمارش. خودت بهش زنگ بزن.

 

پوف کلافه ای کشید. یعنی چی که خودش زنگ بزند؟ فکر کرد نهایتاً یک شماره ی صندوق پستی دریافت می کند و کارت را می فرستد. حالا دوباره زنگ بزند که آن صدای مخملی هوش از سرش ببرد؟ نه.... صبر می کرد کلاس گلپر تمام شود.

 

دوباره به شماره چشم دوخت. خیلی سخت نبود. راحت حفظش کرد. اصولاً با اعداد خوب کنار می آمد. پیام را بست و گوشی را کنار گذاشت. دوباره به حمام برگشت. لباسها را آب کشید و توی خشک کن ریخت.

با آرامش لباسها را جلوی بخاری پهن کرد و بعد هم مشغول خواندن درسهای عقب افتاده اش شد. سعی کرد بلوط و خاطره اش را به پستوهای ذهنش بفرستد. هوا تاریک شده بود که سر برداشت. کش و قوسی رفت. گردنش درد گرفته بود و ذهنش لبریز از درس شده بود. دلش یک شام گرم و خوشمزه می خواست. وقتی فرهاد با نان تازه و پنیر و خیار از راه رسید انگار خدا دنیا را به او داد. چای تازه دم کردند و مشغول خوردن شام شدند.

 

 

بلوط کیفش را مرتب کرد. اگر چند روز کارت ملی اش را نمی دید اتفاقی نمی افتاد ولی کلافه بود. نکند گم بشود! سعی کرد حواسش را با ساختن ماکت پرت کند. روی مقوا خط کشید و مشغول چیدن شد. اما نمیشد. حداقل باید به او می گفت که مراقب کارتش باشد تا وقتی که بتواند آن را پس بگیرد.

با یک دست مقوای چسب زده را نگه داشت تا سرجایش ثابت شود. با دست دیگر گوشیش را روشن کرد. وارد برنامه ی شماره یاب شد. خیلی بعید بود که با جستجوی یک اسم شماره ی نجات را پیدا کند. اما روی این که از راه مطمئن تری وارد شود را نداشت.

نوشت: نجات صفایی

گوشی چهار گزینه را پیشنهاد کرد. یکی به اسم نجات بود بقیه اسمهای مشابه. با تردید شماره را گرفت. لب به دندان گزید و صبر کرد تا جواب بدهد.

 

نجات در حال آواز خواندن داشت ظرف میشست که فرهاد گفت: نجات گوشیت خودشو کشت بس که به در و دیوار کوبید.

نجات دستهایش را آب کشید و پرسید: کی هست؟

=: شماره ناشناسه. می خوای جواب بدم؟

_: نه امدم.

به تنها اتاق سوئیت کوچکشان رفت. فرهاد روی تخت دراز کشیده بود و گوشی روی زمین دور خودش می چرخید. نجات خم شد و با دیدن شماره درست قبل از آخرین زنگ دستپاچه جواب داد: الو سلام.

در همان حال کاپشنش را هم از وسط اتاق برداشت و به تنش کشید و بیرون رفت.

بلوط لب به دندان گزید. مطمئن نبود این صدای نجات باشد. "الو سلام" با صدای جیغ بچه های دایی همراه شده بود و درست نشنیده بود. نگاهی به پایین پله ها انداخت. کاش این اتاقک در داشت. خودش را عقبتر کشید و به دیوار تکیه داد.

نجات دستپاچه در خروجی را باز کرد و پشت سرش بست. دو سه پله پایین رفت. هنوز جوابی نگرفته بود. فکر کرد قطع شده است. آرام پرسید: الو بلوط؟

بلوط جا خورد. با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: سلام. شماره ی منو داشتی؟

نجات نفسی به راحتی کشید. به دیوار سرد سیمانی تکیه داد و گفت: صبح به گلپر گفتم شمارتو پیدا کنه بهت زنگ بزنه، به جای زنگ زدن شماره رو برام فرستاد.

+: گفتی حالا سیوش کنم.

_: نه تو گوشی سیوش نکردم. ولی تو ذهنم موند. بهتره این رابطه تموم بشه. هر دوتامون کمتر آسیب می بینیم.

بلوط با لحنی که بوی دلخوری میداد گفت: من برای ایجاد رابطه زنگ نزدم. کارت ملیم پیشت مونده.

_: به گلپر همینو گفتم. گفتم یه نشونی ای، صندوق پستی ای ، چیزی بگیره برات بفرستمش. به جای نشونی شماره فرستاده. می خواستم دوباره بهش زنگ بزنم یادم رفت. حالا خودت نشونی بده می فرستمش.

+: باشه می نویسم برات می فرستم. باعث زحمت.

_: خواهش می کنم. زحمتی نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


یکی از هم کوپه ایهای نجات روی شانه اش زد و گفت: داداش رسیدیم پیاده شو.

نجات خواب آلوده به پهلو غلتید و پرسید: کجا رسیدیم؟

مرد خندید و پرسید: کجا؟ اصفهان؟ پاشو پسرجان. کجا می خواستی بری؟

نجات وحشت زده نشست و پرسید: از یزد رد شدیم؟

مرد متعجب پرسید: می خواستی یزد پیاده شی؟ ای بیچاره. حالا باید نصف راه رو برگردی.

نجات از جا پرید. درد کمرش باعث شد آخی بکشد و به یاد بیاورد که دو تا قرص مسکن خورده است. خواب آلوده زمزمه کرد: وای خدا کنه جا نمونده باشه.

=: ببین می تونی بری ترمینال صفه. دو قدم پایینتره. با وی آی پی بری یزد.

_: بله چشم خیلی ممنون.

بعد با عجله از کنار مرد رد شد و از بین مردمی که داشتند پیاده می شدند به زحمت پیاده شد و کلافه بین جمعیت چشم چرخاند.

بلوط گیج و خواب آلود از قطار پیاده شد. پانچوی بافتنی اش را محکمتر به خود پیچید. به قطار نگاه کرد و فکر کرد که آیا این قطار کی برمی گردد. از سرما دندانهایش بهم می خورد. اگر نجات را پیدا نمی کرد باید توی شهر غریب چکار می کرد؟

با دیدن نجات که داشت از پله های واگن پایین می آمد گل از گلش شکفت. خوشحال قدمی پیش گذاشت. نجات هم او را دید و با ناراحتی گفت: سلام. ببخشید خواب موندم.

+: سلام. خدا رو شکر حداقل پیدات کردم. اصلاً نمی دونم باید چکار کنم.

_: اینطور که شنیدم باید بری ترمینال صفه با وی آی پی بری یزد.

+: چه جوری برم؟

_: والا منم درست نمی دونم. باید یه کم بپرسم. بیا بریم ببینم چکار می تونم برات بکنم. راستی دیشب داییت بنده خدا امده ایستگاه؟؟؟ حتماً خیلی نگرانه!

+: نه. نشد بهش زنگ بزنم. آنتن نبود. بعدشم خواب رفتم. لابد فکر می کنه نیومدم. اگه نگران بود زنگ میزد.

نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت و گفت: خبری نیست.

_: خب خدا رو شکر. بریم.

بالاخره بعد از کلی پرس و جو به ترمینال رسیدند. آفتاب بالا آمده بود. گرسنه بودند. اول از یک بقالی شیر و کیک خریدند. لب جدول خیابان نشستند. سرد بود.

نجات غرغرکنان گفت: یه سرما هم بخوریم دیگه عالی میشه. کاش خونه ام نزدیک بود اقلاً می رفتیم اونجا صبحونه می خوردیم. حدود یک ساعت راهه. خیلی وقت از دست میدی.

بلوط ابرویی بالا انداخت. چپ چپ نگاهش کرد و گفت: سرد هست ولی واقعاً فکر می کنی میومدم خونه ات؟!

و در ادامه ی حرفش عطسه ای زد و خود را بیشتر توی پانچویش پیچید.

نجات با بیحالی و صورتی که از سرما سرخ شده بود پرسید: یعنی به قیافه ی من میاد که قصد بدی داشته باشم؟ بی خیال!

+: من از قیافت چیزی نمی خونم. تا ترمینال همرام امدی خیلی متشکرم. حالا دیگه می تونی بری.

_: خوبی تو؟ تو شهر غریب چه جوری ولت کنم؟ بلکه بلیت گیرت نیومد. نترس. حیرون بشی نمیریم خونه. می برمت خونه دختر عمه ی بابام. تنها قوم و خویشیه که تو اصفهان دارم. خونه شونم خیلی از اینجا دور نیست. همیشه هم بنده خدا تعارف می کنه که اگه کاری دارم بهش بگم.

+: دختر عمه ات مجرده؟

_: الان دقیقاً منظورت از این سوال چیه؟

+: هیچی به خدا!

_: نخیر متاهله. دخترعمه ی بابامه. بیست و هفت سال از من بزرگتره. حتی یه دختر مجردم نداره که به امید اون باهاش معاشرت کنم.

بلوط با آرنج سقلمه ای به او زد و غرید: دیوونه!

_: راستی یه دختر داره!

+: هان؟

_: دختر خودش نیست. نوه شه. سه سالشه. خیلی گوگولیه. خوبه به نظرت؟ برم خواستگاریش؟ من با اختلاف سنی مون مشکلی ندارم. دختره هم می تونه صبر کنه تا من درسم تموم بشه. حداقل مامانش از پوشک بگیردش. یعنی نمی دونم الان پوشک داره یا نه. دفعه ی آخر که دیدمش داشت.

بلوط اینقدر خندید تا شیر به گلویش پرید. نجات ضربه ی محکمی بین دو کتفش زد و گفت: پاشو. پاشو. کار داره به زد و خورد می کشه. پاشو بفرستمت بری تا بدتر از این نشده.

باهم وارد ترمینال شدند و به طرف باجه ی فروش بلیت رفتند. بعد از کلی پرس و جو معلوم شد اتوبوس اولی تازه حرکت کرده است. اتوبوس بعدی هم سه ساعت دیگر راه می افتد.

بلوط جلوی باجه خم شد و نالید: یعنی هیچ راهی نیست که من زودتر برم؟

=: چرا. می تونین با سواری برین.

نجات زیر لب غرید: عمراً.

بلوط سر برداشت و حرصی پرسید: تو راه بهتری سراغ داری؟

_: سه ساعت دیگه هم خوبه دیگه. هنوز اول صبحه. تا عصر می رسی.

+: اصلاً چرا با سواری نرم؟ منم مثل بقیه. خب دقت می کنم تاکسی باشه دیگه. میرم.

نجات شانه ای بالا انداخت. چرخید و آرام گفت: اصلاً به من چه؟ صاحب اختیارت باباته. زنگ بزن بپرس.

بلوط چهره درهم کشید و گفت: زنگ بزنم چی بگم؟ از راه دور کلی نگرانم میشن. کلی بد و بیراه بهم میگن. آخرشم هیچ کار نمی تونن برام بکنن. وقتی رسیدم یزد بهشون میگم.

یک دختر بلوط را کنار زد و جلوی باجه خم شد. با لهجه ی غلیظ یزدی با نگرانی گفت: یه بلیت برای یزد می خوام الان!

متصدی گفت: نیست. اتوبوس رفت. بعدی سه ساعت دیگه.

=: وای خدا! خیلی خب یه بلیت بده.

بعد سر برداشت و به دختری که کنارش ایستاده بود گفت: لعنت به من که به این اصرار امدم اصفهان! اگه زده بودم یزد الان هیچکدوم از این مصیبتا رو نداشتم. همین ترم اولی جا زدم.

دوستش با همدردی پرسید: نمی تونی جابجا بشی؟

=: آخه کی رو پیدا کنم که بخواد بیاد اصفهان؟ تازه معماری اصفهان به نظرم بهتره ولی.... ای خدا من الان باید یزد باشم. راست میگی. گور بابای درس. میرم آگهی ای تقاضایی چیزی میدم ترم بعد یا جابجا میشم یا حداقل به عنوان مهمان برمی گردم. ولی این ترم چکار کنم؟ نمی خوام مجبور شم حذفش کنم.

نجات نگاهی به بلوط کرد و با لبخندی زیر لب پرسید: می خوای بیای اصفهان؟

بلوط پوزخندی زد. رو گرداند و کلافه پرسید: بیام اصفهان چکار کنم؟ می دونی ایستگاه ماشینای سواری کجاست؟ می خوام برم.

نجات با همان لبخند اصرار کرد: حداقل یه شماره ازش بگیر.

بلوط سر برداشت و عصبانی پرسید: خوبی تو؟ بیام اصفهان چکار؟

نجات اما دست برنداشت. به طرف دختر رفت و گفت: خانم ببخشید.

دختر سر برداشت و نجات گفت: اتفاقاً حرفاتونو شنیدم. ما یه آشنا داریم ترم اول معماری یزده.

چشمهای دختر روشن شد. با هیجان پرسید: واقعاً؟

نجات شانه ای بالا انداخت و با لحنی بدیهی گفت: واقعاً. اونم از جاش راضی نیست. نه که با دانشگاه مشکلی داشته باشه ولی بدش نمیاد بیاد اصفهان.

بلوط با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. این داشت چی می گفت؟!

دختر لب به دندان گزید و گفت: راستش من خیلی زحمت کشیدم که اصفهان یا تهران قبول بشم ولی الان پشیمونم. خونوادم بهم احتیاج دارن. باید برم. اگه بشه جابجا بشم خیلی خوبه. این آشناتون آزاد می خونه یا سراسری؟

نجات با اطمینان گفت: سراسری.

بعد برگشت و از بلوط تاییدیه گرفت: ها؟

بلوط آهی کشید و سر تکان داد. غرغرکنان گفت: بله.

=: وای چه خوب. اگه بشه جابجا بشیم عالیه.

_: من باهاش صحبت می کنم. حتماً راضی میشه. فقط اگه لطف کنین یه شماره بدین من بگم باهاتون تماس بگیره.

=: بله چشم حتما.

اما دوستش به پهلویش زد و غرید: بابا چرت میگه. می خواد ازت شماره بگیره!

نجات با لودگی ابروهایش را بالا برد و از دوست او پرسید: شماره بگیرم؟ جلو چشم زنم؟! حداقل پشتی پناهی جایی! خوبین شما؟ زنم اینجا وایساده!

دوستش با حرص گفت: خوبه خودتونم اعتراف می کنین که پشت سرش همه جوره بعله! ضمناً حلقه ندارین. زنتون نیست.

_: نه نیست. ولی قراره که باشه. برای همین دلم می خواد بیاد اصفهان.

بلوط با حرص نفسش را پف کرد. عصبانی گفت: ول کن نجات. من کی گفتم می خوام بیام اصفهان؟

نجات بدون توجه به او رو به دختر اولی کرد و گفت: من راضیش می کنم شما یه شماره به من بدین، راضی که شد باهاتون تماس می گیرم.

دختر حیرتزده به آنها نگاه کرد. دوستش با بدبینی نگاهش را بین آنها چرخاند. و در نهایت بلوط نالید: ول کن تو رو خدا. من باید زودتر برم.

نزدیک بود اشکهایش جاری شوند. دیگر نایستاد و به طرف خروجی ترمینال رفت تا خودش ایستگاه تاکسیهای برون شهری را پیدا کند.

دختر روبروی نجات از کیفش کاغذی در آورد. تند تند اسم و و شماره تلفنش را نوشت و گفت: باهام تماس بگیرین.

دوستش با عصبانیت به نجات چشم دوخت. اما نجات صبر نکرد. کاغذ را گرفت. تشکر سریعی کرد و دنبال بلوط دوید.

_: وایسا بلوط. وایسا. بابا من کمرم داغونه هنوز. صبر کن.

بلوط برگشت. چشمهایش تر بودند. عصبانی گفت: چرا صبر کنم؟ برو خونتون. برو به درست برس. این مزخرفا چیه به دختره میگی؟ واقعاً راه بهتری برای شماره گرفتن از دختر مردم نیست؟ خوشگلم بود. مبارکت باشه.

_: چی داری میگی بلوط؟ تو دیگه چرا؟ باور کن من این کاره نیستم.

+: همتون همینو میگین.

_: حالا چرا گریه می کنی؟ اتفاقی نیفتاده!

بلوط با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه اتفاقی نیفتاده. فقط تو شهر غریب گیر یه نامرد افتادم.

_: داری تهمت می زنی بلوط. وایسا. خودم ماشین پیدا می کنم می رسونمت.

+: لازم نیست فداکاری کنی.

_: بابا دختره یه مزخرفی گفت! وایسا!

کیف کولی بلوط را کشید و مجبورش کرد بایستد. گوشی اش را در آورد و شماره ای گرفت.

_: سلام حسام خوبی؟ ببین داداش میشه امروز ماشینتو قرض بگیرم؟...

روی نیمکتی نشستند. بلوط سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: لازم نبود این کار رو بکنی. نهایتش صبر می کردم با اتوبوس می رفتم. شایدم قطار پیدا می کردم.

نجات بارهایش را بینشان گذاشت. بدون این که به او نگاه کند جدی گفت: امانتی. باید سالم تحویلت بدم.

بلوط هم بارهایش را وسط گذاشت. سرش را روی ساکش گذاشت و چشمهایش را بست. خسته شده بود.

نجات کاغذ را روی ساکش گذاشت و گفت: بیا بگیرش. خودت پاره اش کن بریز دور.

بلوط بدون این که سر بردارد آرام پرسید: واقعاً می خواستی ازش شماره بگیری؟ یا کلاً سربسرش گذاشتی؟

_: یعنی هیچ راه سومی وجود نداره؟

+: نمی دونم. مغزم یخ زده. حوصله ندارم فکر کنم.

_: من بهش راست گفتم.

بلوط باز هم سر بلند نکرد. خواب آلوده پرسید: منظورت چیه؟

_: فکر کنم منظورم واضح بود. اگه بیای اصفهان می تونیم ازدواج کنیم.

+: عروسی! تو! اون وقت کی شاگرد اول بشه؟

_: همین قدر که بتونم درس بخونم برام کافیه.

+: بعد قراره دو نفری با حقوق تایپ و تکثیر زندگی کنیم؟

_: نه میرم دنبال یه کار بهتر.

+: نمیشه. ولش کن.

_: چرا اینقدر تلخی بلوط؟

+: شیرین باشم؟ باید دیشب می رسیدم یزد و الان اینجام. از کلاس صبحم جا موندم. یه عالمه کار عملی رو دستمه که نتونستم بکنم. و اصلاً جایی رو ندارم که انجامشون بدم. بالای پله ها خیلی سرده. و تازه در نداره که مطمئن باشم که چیزی که میسازم از دست بچه ها در امون میمونه. همین الان خدا می دونه چه بلایی سر وسایلم امده. بنده خدا زن داییم خیلی مواظبه ولی بچه ها کنجکاون دیگه.

یک نفر از فاصله ای دور داد زد: یزد؟ یزد کسی نبود؟

سر برداشتند. طرف کنار یک مینی بوس کهنه ایستاده بود و دنبال مسافر می گشت. بلوط بارهایش را برداشت و با عجله گفت: با اون مینی بوس میرم. خودتو از کار و زندگی ننداز. خداحافظ.

به طرف مینی بوس دوید که جا نماند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممممم
خوبین دوستام؟
ببخشید الهام جان باز بی خبر پاشد رفت مرخصی! کار هم مثل همیشه فراوون. رضا هم تبدار و سرماخورده... عصر بریم دکتر. خلاصه اینطوریها....
خوووووب باشید


آبی نوشت: من خیلی سعی کردم درباره ی حرکت و مسیر قطارها یه تحقیق درست بکنم اما هیچ اطلاعاتی تو نت نبود که نبود! خواستم زنگ بزنم به چند تا آژانس. راستش حوصله ام نذاشت. این بود که مسیر کرمان یزد اصفهان رو الابختکی اختراع کردم. مسیر ممکن و خوبیه. پیشنهاد می کنم شرکت راه آهن بهش فکر کنه



جلوی در کوپه ساکش را زمین گذاشت و گفت: وسایلتو بذار بیا بریم رستوران یه چیزی بخوریم.

+: گشنم نیست.

_: یه چیزی بهت میگما!

بلوط سرش را کج کرد و با خنده ی پر نازی نگاهش کرد.

نجات دستهایش را تو جیبهایش فرو برد. نفس عمیقی کشید و فکر کرد: خدایا چرا اینقدر دلبره؟

آرزو داشت که اینطور نبود و همین الان از کنارش می گذشت و می رفت. ولی دلش نمی خواست برود.

بلوط با همان لبخند دلربا گفت: باشه. صبر کن میام.

بی تجربه بود ولی کور نبود. برق چشمهایش را می دید. از خواسته شدن لذت می برد. آن هم از طرف این جوان رعنا که همه قبولش داشتند.

در کوپه قفل بود. ضربه ای به در زد. بعد از چند لحظه در باز شد. زن جوانی با لبخند گفت: سلام ببخشید. حجابمونو برداشته بودیم.

لبخندی زد و رو به جمع گفت: سلام. شما ببخشید. راحت باشید.

ساکش را زیر نیمکت هل داد و گفت: من میرم رستوران. با اجازه.

بیرون آمد. نجات کمی آن طرفتر به پنجره ی راهرو تکیه زده بود. با دیدن او صاف ایستاد و باهم به طرف رستوران رفتند.

نجات پرسید: چی می خوری؟

+: یه چایی با یکی از اون شکلاتا.

_: کافی میکس نمی خوای؟

بلوط با خنده گفت: نه مرسی. دیگه نمی خوام.

نجات خندید و گفت: برای من که بد نشد.

+: پریشب نظرت این نبود. اینقدر عصبانی بودی که گفتم الان با دستای خودت خفم می کنی.

_: خفه ات که نمی کردم. ولی شوکه شدم.

دو فنجان کاغذی چای با شکلات روی میز گذاشت و نشستند. بلوط از پنجره به بیرون چشم دوخت.

نجات به فنجانش چشم دوخت. آهی کشید و گفت: کاش اقلاً کرمون درس می خوندیم.

+: هرچی گفتم بذارین صبر کنین بخونم کرمون قبول شم، گفتن نه یزدم خوبه. داییتم که هست میری خونشون. خداییش با دایی اینا راحتم. ولی خب همه اش که این نیست. بنده خدا سه تا بچه کوچیک داره. یه خونه قدیمی با دو تا اتاق خواب. یکیش خودشونن، یکی من و بچه ها. بیچاره ها رو سرشونم. وسایل دانشگاهم بالای پله ها. هی باید مواظب باشم بچه ها نرن سراغشون. یه عالمه کاغذ وسیله رنگ... هرکدوم کلی قیمتش. اینا رو نمی تونم به مامان اینا بگم. دل نمی کنن بذارن برم خوابگاهی جایی. داییم اگه بفهمه راحت نیستم خیلی ناراحت میشه. اصلاً برم جای دیگه دلش می شکنه. حالا هنوز ترم یک! چار سال باید اینجوری بگذرونم. بعد منم بچه کوچیکه ی لوس. همه اش دلتنگ مامان اینا. همه اش ناراحت. همه اش زر. این وسط فقط نامزد شدن کم دارم.

نجات یک شکلات باز کرد و گفت: منم خیلی بهش فکر کردم. راه نداره خداییش. حالا فکر نکن بری خوابگاه خیلی خوب میشه. من چار سال خوابگاه بودم. اصلاً راحت نبود. باید با هزار جور سلیقه بسازی و کلی قانون رو رعایت کنی که بتونی زندگی کنی. نمیگم خوش نمی گذره. نه خوشیم داره ولی خب آسونم نیست. خونه خیلی راحتتره. الان با یکی از بچه ها خونه گرفتیم. بیشتر پولم میره پای اجاره. خداییش خیلی وقتا لنگ چی بخورم و با چی بپوشمم ولی از خوابگاه راحتتره.

+: شما که وضعتون خوبه! یعنی بابات اینقدر بهت کمک نمی کنه؟!

نجات با چشمهای گرد شده پرسید: از بابام کمک بگیرم؟ مگه بچه ام؟ ضمناً نگاه به سر و وضع خونه ی بابا نکن. اینا بیشترش نتیجه ی سلیقه و دقت مامانه که از اندک سرمایه ای بهترین استفاده رو کرده.

+: پس شغلت چیه؟

_: از وقتی رفتم اصفهان تو یه مغازه ی تایپ و تکثیر مشغول شدم. حقوقش خیلی نیست ولی یه جوری سر و ته ماه رو بهم می رسونم. بنده خدا صاحبکارم خودش ضامنم شد و برادرزنش یه سوئیت بالای خونه اش داره بهم اجاره داد. هم خونه ام هم قوم و خویش خودشونه. باهم اجاره میدیم. البته دروغ چرا بابا گاهی به عنوان هدیه و حالا باشه پیشت و این حرفا یه چیزی می ریزه به حسابم، اما من هیچ وقت ازش نمی خوام. خودشم ترجیح میده رو پای خودم وایسم. همینم در حد سالی دو سه باره. نه بیشتر.

+: چرا نمیری دنبال یه کار پردرامدتر؟

_: می خوام  درس بخونم. بنده خدا آقامسعود با همه جور ساعت کاری وقت و بی وقت من میسازه. منم سعی می کنم کارشو به موقع برسونم. خیلی وقتا هست که تازه ده شب می رسم مغازه. یه چند ساعت کار می کنم بعد میرم خونه.

+: وای ساعت دو و سه بعد از نصف شب میری خونه؟ چه جوری جرأت می کنی؟

_: راه بهتری سراغ داری؟

+: مجبوری شاگرد اول باشی؟

_: شاگرد اول نیستم. دوست دارم که باشم.

+: چرا؟

_: خب همه دوست دارن بهترین باشن. مگه تو بدت میاد؟

+: نه اینقدر که به خاطرش ساعت ده شب برم سر کار.

_: اینا دو تا مقوله است. نرم سر کار لنگ پول میمونم نه درس. بهرحال چه شاگرد اول چه آخر باید زندگی کنم.

+: میگم یعنی اگه اینقدر درس نمی خوندی فرصت داشتی زودتر از ده شب بری سر کار.

نجات با خنده فنجان چایش را برداشت. از بالای فنجان به او نگاه کرد و گفت: همینه که میگم نمی خوام زن بگیرم. فقط پول می خواد. نمی ذاره آدم زندگیشو بکنه.

بعد بقیه چایش را سر کشید و با چهره ای متبسم به او چشم دوخت. بلوط چهره درهم کشید و گفت: اوه چه منتی هم می ذاره! از خداتم باشه.

_: تا حالا چیزای دیگه ای از خدا می خواستم. مامان جان قشنگ زد و برنامه هامو درو کرد.

بلوط دستهایش را روی میز گذاشت و ستون چانه کرد. چشمهایش را بست و گفت: خوابم میاد. دیشب تا دم صبح نخوابیدم.

_: هوووف منم دیشب هیچی نخوابیدم. تا صبح فکر کردم که چکار کنم که هم مامان راضی باشه هم من، دیدم نمیشه. مادرمه دلم نمی خواد دلشو بشکنم ولی... شدنی نیست. حداقلش یه حساب پر از پول می خواد. من خرج خودمو به زور در میارم. درس و دانشگاهم که هیچی.

+: هی نگاه کن پیتزا دارن! من دو تا برش می خوام. بقیه اش مال تو.

بدون این که منتظر جواب بشود، برخاست که سفارش بدهد. نجات هم به دنبالش رفت و به زور حساب کرد. بلوط چهره درهم کشید و عصبانی گفت: پول چایی رو هم تو دادی. کی بود داشت از بی پولی می نالید؟ داشتم میومدم بابا برام پول ریخته. دارم. اولشه دلم می خواد راحت خرج کنم. از وسط راه همیشه می خورم به بی پولی. ولی الان دوست داشتم خودم پول بدم. تو که نمی خواستی پیتزا بخری.

غر میزد و پا می کوبید تا بالاخره با اخمهای درهم دوباره پشت میز نشست.

نجات با خنده روبرویش نشست و گفت: حالا چه قیافه هم می گیره برای من! انگار طلا خریدم. پیتزا بودا! توجه کردی؟ اونم یه دونه. خودمم شام می خواستم. مجبور بودم یه چیزی بخرم. اصلاً برای خودم خریدم. لطف کنم دو تا برششو بدم تو.

+: پس من میرم یه مینی برای خودم می خرم.

_: بشین بلوط من یکی زیادمه. چرا بهم ریختی یهو؟

+: خوابم میاد. اعصاب ندارم. وایییی مامانم!

گوشی اش را که داشت زنگ میزد با عجله جواب داد و گفت: الو مامان سلام. خوبم. شما خوبین؟

پیشانی اش را فشرد و به حرفهای مامان گوش داد. بعد از چند لحظه گفت: بله هستم می شنوم. چی بگم آخه مامان؟ اونم نمی خواست. هعی.... هرکی ندونه فکر می کنه رو دستتون موندم.

نجات به تلخی خندید و سر تکان داد.

بلوط کمی دیگر هم شنید و بعد گفت: نه هنوز به دایی زنگ نزدم. چشم زنگ می زنم. چشم تاکسی سوار نمیشم. چشم به نجاتم فکر می کنم! ولی شما مطمئنین که اونم داره به من فکر می کنه؟

نجات این بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد. سرش را عقب برد و به قهقهه خندید. فقط سعی کرد صدایش بلند نشود.

بلوط چند دقیقه بعد گوشی را گذاشت. پوف کلافه ای کشید و به نجات نگاه کرد. غرغرکنان گفت: چه خوششم امده!

مامور قطار پیتزا را جلویشان گذاشت و پرسید: نوشابه؟

+: من نمی خورم. می خوام بخوابم. آب می خوام.

نجات لبخند عذرخواهانه ای به مامور زد و گفت: دو تا آب لطفاً. ممنون.

مرد که رفت، نجات رو به بلوط کرد و گفت: این بدبختو چرا می خوای بزنی؟ تقصیر اون که نبود.

+: نمی خواستم بزنمش. ولی چایی خوردم با شکلات. نوشابه هم بخورم دیگه خواب نمیرم. بعد صبح دانشگاه دارم. بعد نمی خوام برمممم.... ماماااااان....

_: کشت منو! شامتو بخور زودتر برو بخواب.

+: سرم درد می کنه.

_: مسکن داری؟

+: نع.

_: تو چمدونم استامینوفن هست. بخور برات میارم.

+: قرص بخورم خوابم عمیق میشه نمی تونم نصف شب پیاده شم. وای به دایی هم زنگ نزدم. اککهیییی.... آنتن کو؟

_: اینجا آنتن نداره. یه نیم ساعت صبر کن خوب میشه.

+: سرم درد می کنه.

_: مسکن بخور. میان دم در صدا می زنن دیگه. اصلاً خودم میام صدات می کنم.

+: نه بابا تو بگیر بخواب. یه کاریش می کنم.

_: فکر نمی کنم خواب برم. میام دنبالت. بعدش می خوابم.

از جا برخاست و رفت تا برایش قرص بیاورد. بلوط هم گازی به برش پیتزا زد. چقدر خوب بود که حمایتش را داشت. اگر اقلاً توی یک شهر درس می خواندند میشد بیشتر فکر کرد ولی اینطوری...

نجات ورق قرص را روی میز گذاشت و با چهره ای درهم کشیده به سختی نشست.

+: خیلی ممنون. شامتم نخوردی. یخ کرد. هی چی شده؟ حالت خوب نیست؟

_: خم شدم تو چمدونم کمرم باز گرفت. نتونستم تند بیام. تیر می کشه. چند وقت بود که خوب بود. این چند وقت برنامه هام سنگین بودن بدتر شده.

بلوط که قرص را خورد، نجات هم دو تا باز کرد و با کمی آب بلعید. بعد از شام از هم خداحافظی کردند و به کوپه هایشان رفتند.

 

هنوز آفتاب نزده بود که قطار توی ایستگاه اصفهان توقف کرد. همهمه ای به راه افتاد. بلوط گیج و خواب آلود چشم باز کرد. فکر کرد یزد هستند. از این که همه ی هم کوپه ایها داشتند پیاده می شدند تعجب کرد. از جا برخاست. وسایلش را جمع کرد و تازه وقتی که از قطار پیاده شد متوجه شد که اینجا اصفهان است!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلاااام
شبتون بخیر
اینم یه پست کوچولو مخصوص امید عزیز و بقیه ی همراهان مهربونم




نجات کمی دور خودش چرخید. به تلویزیون نگاه کرد. تحمل این که بنشیند و والیبال تماشا کند را نداشت. بی قرار بود. از پله ها بالا رفت. از جلوی در اتاقش رد شد و آخرین در را باز کرد. انباری بود. اینجا را نشان بلوط نداده بود. پوزخندی زد. جاروبرقی را برداشت و به اتاق خودش برد. باید خرده شیشه ها را جمع می کرد.

بلوط سر برداشت. صدای جاروبرقی بود. نگاهی به خانمها انداخت. سخت گرم گپ و گفت بودند و به او توجهی نداشتند. آقایان هم که غرق در مسابقه.

آرام از جا برخاست و از پله ها بالا رفت. وارد اتاق نجات شد و گفت: بده من جارو کنم. تقصیر من بود.

نجات سر برداشت و گفت: همینم مونده. دوباره به دستت فشار میاد خونریزی می کنه.

+: نه بابا خوبه دیگه با این همه پانسمان.

_: بهرحال تو مهمونی. برو کنار.

بلوط با غصه گفت: یه مهمون بی دست و پای پر زحمت.

_: یه مهمون عزیز. برو پایین. بفهمن اینجایی دوباره باید دو ساعت بحث کنیم. من دیگه کشش ندارم.

بلوط لب به دندان گزید. سر برداشت. گیج و غمگین نگاهش کرد.

نجات کلافه جارو را خاموش کرد. نفسش را پف کرد و گفت: خیلی خب دروغه اگه بگم ازت خوشم نیومده. ولی واقعاً الان شرایطشو ندارم. نمی تونم تعهد بدم.

بلوط سر به زیر انداخت و گفت: منم نمی تونم. اصلاً نمی تونم.

بعد رو گرداند و با دلی سنگین از پله ها پایین رفت. باور نمی کرد اعتراف صریح نجات اینقدر به قلبش فشار بیاورد. خب... بدون اعتراف هم مشخص بود که هر دو به دل هم نشسته اند اما گفتنش یک چیز دیگر بود.

تنها کسی که متوجه ی رفت و برگشتش شد بهرخ بود. بچه اش داشت گریه می کرد. به طرفش آمد و پرسید: کجا بودی؟

+: بالا. حوصلم سر رفته. چرا نمیریم خونه؟

=: نه بابا داره خوش می گذره. فقط اگه این فسقلی اینقدر گریه نمی کرد خیلی بهتر بود.

بچه اش را از بغلش گرفت و مشغول قدم زدن دور اتاق پذیرایی شد. بچه آرام گرفت. بلوط هم احساس می کرد حالش بهتر است.

نجات در حالی که هزار جور بد و بیراه به خودش می گفت جاروی اتاق را تمام کرد و جاروبرقی را بیرون برد. در انبار را که بست از بالای نرده ها پایین را نگاه کرد. دخترک بچه به بغل دور اتاق قدم میزد.

نجات نفس عمیقی کشید و به اتاقش برگشت. کتابهایش را وسط اتاق پهن کرد و سعی کرد درس بخواند. هرچند که هرکار می کرد نمی توانست تمرکز کند. نه تا وقتی که یک نفر آن پایین قدم میزد و حواسش را پرت می کرد.

بالاخره والیبال هم تمام شد و مهمانها عزم رفتن کردند. نجات هم پایین آمد و با چهره ای سخت و جدی با همگی خداحافظی کرد.

بدرقه ی مهمانها تا توی حیاط ادامه پیدا کرد. بلوط و نجات انتهای صف جمع کنار هم می رفتند. در سکوت و غرق فکر. نجات دستهایش را توی جیبهایش فرو برده بود و با قدمهای مقطع راه می رفت. بالاخره انتهای مسیر سر برداشت و با لبخند گفت: موفق باشی. هرجا که هستی و هر کار که می کنی.

بلوط هم به زحمت لبخند زد و آرام گفت: ممنونم. تو هم همینطور. خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

آن شب تا صبح نجات به این فکر می کرد که چطور می تواند در کنار محدودیتهای درسیش بلوط را بپذیرد و جا بدهد. ولی هرچه بیشتر فکر می کرد، مطمئنتر میشد که این درست ترین تصمیم بوده است. فقط ای کاش اعتراف نکرده بود تا دخترک درگیرش نشود.

با این فکر به پهلو غلتید و در حالی که از پنجره به آفتاب که داشت طلوع می کرد، نگاه می کرد با خنده گفت: خودتو خیلی دست بالا گرفتی جناب. از کجا معلوم که درگیرش کرده باشی؟ کردی ولی بیشتر از پنج دقیقه؟ یعنی اونم دیشب نخوابیده؟

از دراز کشیدن خسته شد و نشست. به خودش گفت: یه شبم که می خوای کمبود خوابتو جبران کنی اینجوری میشه. اصلاً تو همون درستو بخون. غلط اضافه نکن.

 

بلوط تا چند ساعت توی تختش با غصه به سقف نگاه کرد ولی بالاخره خوابش برد. او هم مطمئن بود که نمی تواند نامزد بشود. اشتباه نکرده بود اما غمگین بود.

صبح که بیدار شد مطابق برنامه ی صبحهای جمعه با خانواده به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ پدریش رفت. بعد از سه ماه آمده بود. همه کلی تحویلش گرفتند و ورودش را خوش آمد گفتند. بابابزرگ به افتخارش سفارش نهار داد و همه دور هم خوردند.

خیلی خوب بود. خیلی خوش گذشت. اما تا چشمش به زوجهای جمع می افتاد دلش فشرده میشد. عشق همین بود؟ در یک نگاه؟ این که فقط درد داشت.

عصر به خانه برگشتند. با عجله وسایلش را جمع کرد و با بابا به ایستگاه رفت. دیر رسیدند. دوان دوان از در دوم هم گذشت و درست قبل از این که قطار راه بیفتد سوار شد. قلبش بی وقفه می کوبید. به دیوار راهرو تکیه داد و چشمهایش را بست.

_: بلوط خوبی؟ بلوط؟

چشمهایش را باز کرد. حدس میزد که بازهم باهم باشند. همان قطار بود. اما این که دوباره او را ببیند زیاد به خودش وعده نداده بود. به آرامی گفت: سلام.

نجات نفس عمیقی کشید و گفت: علیک سلام. ترسیدم. فکر کردم حالت بد شده.

بلوط خندید و گفت: نه بابا طوریم نیست. دویدم ضربانم رفته رو هزار.

_: چقدر مگه دویدی؟

+: از دم در.

_: یا کم خونی یا کم حرکت یا هردو. چرا برای دو قدم باید ضربانت بره بالا؟

بلوط راه افتاد. ساکش را روی زمین کشید و گفت: حالا چکار کنم؟

نجات ساک را برداشت و گفت: اینو عجالتاً به خاک نکش. بعد هم تقویت و ورزش.

+: خیلی از راهمو مجبورم پیاده برم. ولی ورزش نمی تونم. اصرار نکن.

_: دویدن چی؟ یه مقدار از راهتو بدو.

+: کنار خیابون! قیافم دیدنی میشه. نه مرسی.

_: اقلاً تقویت کن. آهن می خوری؟

+: ببین تو چرا دکتر نشدی؟ اون از پرستاری دیشبت، این از تز دادن امشب.

_: اتفاقاً دیشب به این نتیجه رسیدم که عمراً نمی تونستم دکتر بشم. ببینم پانسمانتو عوض کردی؟

+: بله. مگه جرأت دارم از دستور اکید شما تخطی کنم؟

نجات خندید و گفت: آفرین. شماره کوپه ات چنده؟

+: اصلاً این واگن نیستم. واگن بعدیم. ولی این یکی نزدیکتر بود بود برای سوار شدن.

_: بریم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
یه عالمه ممنون از این همه کامنت
اینم قسمت بعدی:

بعداً نوشت: اینو دیشب نوشته بودم!!! الان متوجه شدم رفته بود تو چرکنویسا! نزدیک بود دچار کمبود توجه بشم. خدا رحم کرد

بلوط بشقاب خالی را روی میز گذاشت. گلپر از آن طرف اتاق پرسید: بریزم برات؟

سر تکان داد و با لبخند ملیحی گفت: نه متشکرم.

نجات غرق فکر به بشقابها خیره شده بود. آرنجش روی دسته ی مبل بود و نوک انگشتانش را بی پیشانی اش می کشید.

بلوط گفت: به اسم نجات عادت نمی کنم. سخته. به تیپت نمی خوره.

نجات بدون تغییر حالتی گفت: دلیلی نداره که عادت کنی.

بلوط با آن که خودش هم قصد ازدواج نداشت، از جوابش جا خورد. نگاهش کرد. با تردید گفت: منظورم این نبود.

نجات بالاخره سرش را از روی دستش برداشت. صاف نشست و نگاهش کرد. پرسید: منظورت چی بود؟

+: هیچی... یه اسم امروزی تر بیشتر بهت میاد. یه چیزی مثل... مثل فراز مثلاً.

_: بی خیال... من که بهش عادت دارم. برای تو هم که فرق نمی کنه.

پروانه خانم از پشت سرشان خم شد و با صدای پر هیجانی گفت: خیلی ذوق می کنم می بینم اینجوری صمیمی دارین باهم حرف می زنین.

نجات ابرویی بالا انداخت. چهره اش سرد و سخت شد. پرسید: شما که ذوق کردین به حرفامونم گوش دادین یا نه؟ داشتیم می گفتیم که راهمون از هم جداست و دلیلی نداره که بهم عادت کنیم.

پروانه خانم لب برچید و با ناراحتی گفت: نگو اینجوری نجات. بذار دو کلوم باهم حرف بزنین. آشنا بشین. دلت میاد دختر به این عزیزی؟

بلوط با خنده گفت: پروانه خانم اشکال کار اینجاست که ما هیچکدوم آمادگی ازدواج رو نداریم.

جمع ناگهان ساکت شدند و همه به آنها چشم دوختند. بلوط هم خجالت زده سر به زیر انداخت و از روی آستینش پانسمانش را لمس کرد. حس عجیبی داشت. اتفاقی که توی اتاق نجات افتاده بود، چیزی نبود که هر روز پیش بیاید. برخورد نجات هم خیلی خاص و خیلی هماهنگ با او بود. ولی تمام اینها دلیل نمیشد که از مسئله ی اول بگذرد. همانطور که نجات نمی گذشت.

پروانه خانم با هیجان گفت: خب یه مدت باهم معاشرت کنین، هروقت که آمادگیشو پیدا کردین تصمیم می گیریم عزیزم. ما که نمی خوایم اذیتتون کنیم.

نجات نفسش را پف کرد و به سقف چشم دوخت. دهانش را محکم بست که حرفی نزند. این لحن مامان بدجوری آشنا بود. از همان بچگی وقتی که اینطوری حرف میزد باعث میشد که از کوره در برود. نمی دانست چرا بعد از بیست و پنج سال هنوز نتوانسته صبوری پیشه کند.

از بین دندانهای بهم فشرده زمزمه کرد: این راهش نیست مامان.

=: تو که راهشو بلدی به منم بگو عزیزم.

بعد رو به جمع کنجکاو مشتاق پرسید: بد میگم؟

بابک برادر بلوط گفت: بد که نه ولی بهشون فشار بیارین نتیجه ی عکس می گیرین.

=: فشار که نه. فقط میگم یه مدت باهم معاشرت کنن. اخلاق هم دستشون بیاد. می تونیم یه خطبه هم بخونیم که خیال همه راحت باشه.

بلوط با ناراحتی چشمهایش را بهم فشرد و محکم گفت: نه. نمی خوام.

=: آخه تو ایراد نجات رو بگو. سعی می کنیم رفعش کنیم گلم.

+: من نگفتم پسر شما ایراد داره. گفتم خودم آمادگی ازدواج ندارم. من فقط هیجده سالمه.

پدر نجات گفت: صلوات بفرستین. اینقدر اذیتشون نکنین. هر دو تاشون نمی خوان. زور که نیست. شما خانواده ی مقبولی هستین. این وصلت برای ما افتخاره ولی اجباری نیست. این مجلسم خواستگاری نیست. آمدین دیدن ما، قدمتون بر چشم. لطف کردین. خوشحالمون کردین. خانم عزیز تمومش کن.

پروانه خانم آه پر دردی کشید و از کنار آن دو رفت. نجات سری به نشانه ی تشکر برای پدرش تکان داد و زیر لب گفت: تموم نشده. مطمئنم. اگه گذاشتن این ترم شاگرد اول بشم...

بلوط پر حرص پرسید: کجا رو می گیری با شاگرد اولی؟

_: تو الان دقیقاً تو کدوم جبهه ای؟

+: هیچ جبهه ای. اصلاً قصد جنگ ندارم. می خوام برم خونه بخوابم.

_: ولی زخمتو جدی بگیر. به یه دکتر نشونش بده. یه وقت عفونت نکنه. شاید آمپولم کزازم بخوای.

+: کزاز میگن ده سال یه بار. دو سال پیش زدم.

_: خوبه. ولی بهرحال ولش نکن.

بلوط نگاهی به جای زخمش انداخت و گفت: ضدعفونیش کردی دیگه. طوریش نمیشه.

_: اقلاً تو خونه به بابات نشون بده. دیگه تا آخر شب خونریزیش بند امده. غش و ضعف نمی کنه.

+: بعد باید توضیح بدم که چی شده و نمی خوام توضیح بدم.

_: یعنی همین جوری امکان نداره این پانسمان رو ببینن.

+: نه نداره. زمستونه. آستین کوتاه نمی پوشم. فردا هم دارم میرم. اصلاً برات چه فرقی می کنه؟

_: پوه! البته که به من هیچ ربطی نداره. ولی از سنگ که نیستم. اون همه خون رو من جمع کردم.

+: لطف کردین. میشه بفرمایین چقدر شد؟ حساب می کنم.

_: بلوط... بسه دیگه. من حوصله ی دعوا ندارم. اصلاً ندارم. به من لازم نیست لطف کنی. ولی اگه میشه به خودت لطف کن. دکتر نمیری اقلاً هرروز پانسمانشو عوض کن.

بلوط سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت: چشم.

نجات ابرویی بالا انداخت و گفت: چه مظلوم میشه واسه من!

بلوط در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت و نگاه از او می دزدید، اعتراض کرد: اهه... نجات دوباره شروع نکن.

قصد نداشت که لحنش اینقدر پر عشوه باشد ولی شد. نجات هم که نزده می رقصید. در حالی که می خندید از جا برخاست تا بیشتر اسیر این دختر نشود.

توی آشپزخانه یک لیوان آب برای خودش ریخت و یک جا نوشید. صدای جمع را می شنید که دوباره برگشته بودند سر بحث دلیل مخالفت آنها.

لیوان را دوباره پر کرد. به درگاه آشپزخانه تکیه داد و به پشت سر بلوط نگاه کرد. بلوط داشت می گفت: من دارم تو شهر غریب به زحمت درس می خونم. تمام فکرم رو اینه که چه جوری کارای دانشگاه رو به موقع برسونم و بتونم هرچه زودتر درسمو تموم کنم و برگردم. نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم. اصلاً نمی خوام.

این بار دکتر الوندی از دخترش دفاع کرد و گفت: بابا ولش کنین. به قول آقای صفایی همه چی خوب و درست. ولی این دو تا نمی خوان. زور که نیست. پاشین بریم که بیش از این مصدع اوقات نشیم.

آقای صفایی گفت: هنوز سر شبه آقا... می خواستیم باهم والیبال ببینیم. بفرمایید این طرف جلوی تلویزیون.

مردهای جمع به طرف مبلهای راحتی جلوی تلویزیون رفتند. فقط بابک و زن و خواهرزنش چون شام مهمان بودند، خداحافظی کردند.

خانمها هم گرم صحبت بودند. گلپر هم دسته ی ورق بازی اش آورد و دور هم مشغول فال گرفتن و شوخی و تفریح شدند.

بلوط اما خودش را قاطی نکرد. مشغول بازی توی گوشی اش شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست بعدی:
کامنتم بذارین شاد میشیم. من که جیک و جیک می کنم براتون




با دیدن خونی که از بریدگیها سر زده بود، مشتی دستمال از قوطی روی کنسول کشید و به طرف بلوط که هنوز روی زمین افتاده بود گرفت. بلوط دستمالها را روی زخمش فشرد و دقت کرد که خون روی موکت کمرنگ نچکد. سعی کرد بلند شود اما نتوانست.

نجات خم شد، زیر بغلش را گرفت و کمک کرد که برخیزد. پرسید: خوبی؟ جاییت نشکسته؟

+: نه فقط سرم گیج میره.

_: بیا بشین رو تخت.

بدون این که بازویش را رها کند او را تا دم تختش برد و به آرامی نشاند. بلوط با چهره ای درهم کشیده به دستمالها که هر لحظه بیشتر رنگ خون می گرفتند نگاه کرد. از این که غش و ضعف بکند، آن هم جلوی این پسر از خودراضی متنفر بود. ولی داشت می لرزید و با دیدن خون هر لحظه بیشتر ضعف می کرد. سر برداشت تا اقلاً خونریزی را نبیند.

نجات به طرف یخچال کوچکی که کنار اتاق بود رفت. خم شد یک بطری بیرون آورد و کمی آب توی لیوانی که روی یخچال بود ریخت. به طرفش برگشت و با کمی نگرانی گفت: رنگت پریده. مطمئنی که خوبی؟

بلوط عصبی گفت: رنگ من هیچوقت نمی پره. فقط به جای قهوه ای سبز میشه.

نجات خندید و گفت: خیلی خب حالا بیا منو بزن. یه کم از این بخور.

لیوان را جلوی دهانش گرفت و بلوط کمی نوشید.

_: بازم می خوای؟

+: نه. می ترسم حالم بهم بخوره.

نجات متفکرانه برگشت. یک کشو را کشید. بعد از کمی جستجو یک پاکت کوچک کاغذی بیرون آورد. از آن پاکتهای نمک که توی هواپیما می دهند. جلو آمد. گوشه ی کاغذ را پاره کرد و گفت: یه کم نمک بخور.

بلوط که می ترسید دستش را رها کند با ناراحتی دهانش را باز کرد. چند دانه نمک روی زبانش ریخت. به آرامی مزه کرد و سعی کرد بر حال تهوعش غلبه کند.

_: بازم می خوای؟

+: نه. دستمال میدی؟ اینا پر خون شد.

یک قوطی دستمال برداشت. کنارش لب تخت نشست و در حالی که چند تا بیرون می کشید، گفت: بذار ببینم اگه بخیه بخواد باید بریم درمونگاه.

دستش را در اختیارش گذاشت و چشمهایش را بست. نجات آرام خون روی زخمها راپاک کرد. دوباره چند برگ دستمال روی زخمها گذاشت و گفت: به نظر خیلی عمیق نمی رسن. ولی نمی دونم چرا اینقدر خون میاد. می خوای بریم پایین نشون بابات بدیم؟

+: الان نمی تونم برم پایین. چند دقه دیگه.

_: می خوای بگم بابات بیاد؟

+: نه. بابا بدتر از من ضعف می کنه.

نجات متعجب پرسید: ضعف می کنه؟! دکتره.

+: منم دخترشم.

نجات با لبخند سر تکان داد و گفت: البته فرق می کنه.

برخاست. دستمالهای کثیف را توی سطل انداخت. روی زمین سر پا نشست و تکه های بزرگ شیشه را با احتیاط برداشت. در همان حال پرسید: اصفهان درس می خونی؟

+: نه یزد. دیشب آخر شب سوار شدم.

نجات شیشه ها را توی سطل ریخت. دستش را شست و در حالی که با قدمهای مقطع به طرف او برمی گشت، گفت: خنده دار این که بین اون جماعت، اون قهوه باید روی من بریزه.

+: عمدی نبود. معذرت می خوام.

_: می دونم. هزار بار عذرخواهی کردی. میگم تصادف بامزه ای بود.

+: خیلیم بیمزه بود. سوختم.

نجات دوباره خندید و گفت: بدجوری به خون من تشنه ای.

+: نمی خوام عروسی کنم. هرچی به مامان میگم گوش نمی کنه. دوری راه و خونه ی دایی و شلوغی بچه ها و یه عالمه کار دانشگاه، به اندازه ی کافی مشغولم می کنه.

نجات دوباره کنارش نشست و گفت: مرغشون کلاً یک پا داره. منم دو سه روز درسی رو از دست دادم. اینجا که نمیذارن آدم درس بخونه. از راه دورم هرچی میگم نمی خوام، میگن اول ببینش نخواستی بگو نمی خوام. اوه چه خونی میاد! شیشه تو دستت نمونده باشه. بیا بریم یه کم بشوریمش. بعد نگاه کنم شیشه بینش نمونده باشه.

دوباره زیر دست و بازویش را گرفت و کمک کرد برخیزد. توی دستشویی اتاق دستش را زیر شیر آب خنک گرفت. بلوط رو گرداند و چشمهایش را بست. نجات نفس عمیقی کشید و سعی کرد قوی باشد. معمولاً اینقدر مقاوم نبود ولی الان به طور ناخوداگاه سعی داشت خودش را ثابت کند.

لبهایش را بهم فشرد و عضلاتش را منقبض کرد. زخمها را به دقت شست و دوباره رویشان دستمال گرفت. باهم بیرون آمدند. او را روی تخت نشاند و با دیدن لرزشش گفت: یه کم دراز بکش.

+: نه خوبم.

نجات شانه اش را به عقب فشرد و گفت: بابا الان بیهوش میشی. اگه ناراحتی بگم بقیه بیان.

+: نه نگو.

این وضع خودش به قدر کافی خجالت آور بود. وای به این که بقیه هم هراسان خودشان را برسانند و اظهار نظرهای عجیب غریبشان اتاق را پر کند.

نجات هم همین نظر را داشت و ترجیح میداد بدون حضور بقیه بگذرد. به طرف یخچال رفت. با یک بسته شکلات تخته ای اعلاء برگشت. بازش کرد و تکه ای شکست. در حالی که به طرف او می گرفت گفت: خیلی شیرین نیست. ولی از هیچی بهتره. بذار زیر سرت دو تا بالش بذارم بتونی بخوری.

بالش را اضافه کرد. شکلات را توی دهانش گذاشت. خودش هم یک تکه خورد. دوباره لب تخت نشست و دست زخمی را روی پایش گرفت. گوشیش را روشن کرد. برنامه ذره بین چراغ دار را اجرا کرد و روی زخمها گرفت. دیدش را تنظیم کرد و به دقت مشغول بررسی شد. به شدت داشت مقاومت می کرد که حالش بد نشود. از ته دل خدا را شکر کرد که هیچ وقت به طرف پزشکی نرفته است. توانایی اش را نداشت.

بعد از چند لحظه گفت: دو سه تا ذره می بینم. بذار برم تو اتاق دخترا ببینم یه موچین می بینم؟ اگه نباشه مجبورم یکیشونو صدا کنم.

بلوط با خجالت گفت: خودم دارم.

دست آزادش را توی جیب عقب شلوار جینش برد و موچین ظریفی بیرون کشید. نجات آن را گرفت و با ابروهای بالا رفته پرسید: همرات بود؟ برای چی؟ سلاح سرد؟

بلوط خندید و جوابی نداد. نجات هم خندید و مشغول شد. با تمام قوا تمرکز کرد و سعی کرد بدون آسیب بیشتر خرده شیشه ها را بیرون بکشد. در همان حال زمزمه کرد: اصلاً جنست خرده شیشه داره.

+: این دو تا خرده شیشه که قابلی نداره. خودتو تو آینه ندیدی؟ هووووف! میسوزه.

چشمهایش را بهم فشرد و سعی کرد گریه نکند.

نجات دستمال را روی زخم گرفت و با اخم خونهایش را پاک کرد. دوباره ذره بین و چراغ را روی زخم انداخت و گفت: دستتو نکش. بذار ببینم. یه تکه شکلات بخور. یکی هم به من بده.

بلوط برگشت. شکلات کنار دست سالمش بود. کمی آن را فشرد و تکه ای شکست. آن را به طرف نجات که دو دستی مشغول بود گرفت. نجات برگشت و شکلات را با دندان از دستش گرفت و به کارش ادامه داد.

بلوط یک تکه دیگر شکست و پرسید: خیلی طول نکشید؟ می ترسم الان بیان بالا.

نجات آهی کشید. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: یه ربعم نشده. جوش نزن. دیگه نمی بینم. خودت چیزی حس نمی کنی؟

+: قبلشم حس نمی کردم. فقط میسوزه.

_: برم وسایل پانسمان رو از تو اتاق مامان اینا بیارم.

از جا برخاست و از در بیرون رفت. راهرو رو به سالن بود. امیدوار بود کسی بالا را نگاه نکند. خوشحال بود که بلوط با وجود آن همه خونریزی سر و صدا راه نینداخته بود. به قدر کافی این وضع ناراحت کننده بود. حوصله ی شلوغی بیشتر نداشت. ظاهراً بلوط هم همین نظر را داشت.

از توی اتاق پدر و مادرش باند و چسب و پنبه و داروی ضدعفونی برداشت و برگشت. نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. بلوط به سقف چشم دوخته بود. با ورود او برگشت و گفت: خیلی مزاحم شدم.

_: نه بابا. اتفاقه دیگه. سر گیجه ات بهتره؟ به نظرم یه بار دیگه بشوریمش، بعد پانسمانش کنم.

بلوط نشست و آرام گفت: خوبم.

نجات زخم را دوباره شست. بلوط دوباره ضعف کرد. روی در بسته ی توالت فرنگی نشست تا نجات دستش را پانسمان کند. بعد آستینش را روی چسبها کشید و گفت: ممنون.

نجات آهی کشید. شانه ای بالا انداخت و گفت: خواهش می کنم. بریم؟

+: بریم.

نگاهی به لباسش انداخت. تونیکش جا به جا خونی شده بود ولی رنگ لباس تیره و طرحش شلوغ بود و دیده نمیشد. چند لکه هم روی شلوار نجات مانده بود. با ناراحتی گفت: شلوارت لکه شد.

نجات با خنده گفت: عوضش کنم ضایع است. ولش کن دیده نمیشه.

بلوط با خجالت سر به زیر انداخت و لب به دندان گزید. با احتیاط به طرف راه پله رفتند. نجات هر لحظه آماده بود تا زیر بازویش را بگیرد. بلوط به شدت تلاش می کرد که حالش بد نشود. آرام آرام از پله ها پایین آمدند. صدای سوت و کل کشیدن و تبریک گفتن دخترها سالن را پر کرد.

نجات با کمترین فاصله کنار بلوط راه میرفت و تمام عضلاتش منقبض بود. تحمل این شلوغی را نداشت. دلش می خواست همین الان با صدای بلند اعلام کند که قصد ازدواج ندارد.

گلپر آنها را به سمت مبل دو نفره ای هدایت کرد و گفت: بشینین براتون آش بیارم.

بقیه هم مشغول خوردن آش رشته بودند. گلپر دو بشقاب کشید و روی میز عسلی جلویشان گذاشت. نجات یکی از بشقابها را برداشت و آرام از بلوط پرسید: بذارم رو پات می تونی بخوری؟

بلوط فروخورده خندید و خجالت زده گفت: خوبم ممنون.

بشقاب را روی پایش نگه داشت و آرام مشغول خوردن شد. خوشمزه بود.

_: چاشنی؟

+: سرکه شیره.

در حالی که برایش سرکه شیره می ریخت گفت: من کشک دوست دارم.

بلوط سر تکان داد و گفت: سرکه شیره خیلی دوست دارم. کافیه متشکرم.

نجات برای خودش کشک ریخت. سر به زیر انداخت و در حالی که آرام آش را بهم میزد، گفت: فقط نود و پنج جفت چشم دارن نگامون می کنن. احساس می کنم شیر تو قفسم.

بلوط با خنده و سر به زیر گفت: دیشب یال شیر داشتی. ولی الان نه.

نجات خندید و دوباره غرید: واقعاً برای چی دارن نگامون می کنن؟ بابا آشتونو بخورین.

+: برو خدا رو شکر کن که واقعاً نود و پنج نفر نیستن.

_: خیلی کمترم نیستن. اینا کین؟

+: خواهربرادرام با زناشون و شوهراشون. یکیشونم خواهرزن برادرمه. ما پنج تاییم. حساب کن با زناشون و شوهراشون و سمیرا خواهرزن بابک با مامان بابا دوازده تا. با دخترای بهار چارده تا. بهروزم پسراشو نیاورد. بچه ی بهرخم که کوچیکه الان بغل مامانه.

_: عمراً فکر نمی کردم دکتر الوندی اینقدر بچه داشته باشه.

بلوط با خنده پرسید: چرا؟ به قیافش نمیاد؟

_: راستش اصلاً دربارش فکر نکرده بودم. همیشه تنها دیده بودمش. هیچوقت فکر نکردم خانواده اش کی هستن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلامممممم
کی بود دعا کرد خیاطیام خوب پیش برن؟ دستتون درست نصفشونو دوختم. نصفه ی بعدی سختتره. صلواااات
جایزه تون دو تا پست توپه! الهام جان ماشاءالله هزار ماشاءالله دور و بر ما گذر کرده. خدا کنه نذاره بره. چون واقعاً نمی دونم بقیه اش می خوام چی بنویسم. فعلاً اینا رو داشته باشین برم ببینم کی می تونم دوباره بنویسم.



چشمش از چلچراغها و گچبری ها به راه پله رسید و متوجه ی کسی که آرام و مطمئن پایین می آمد شد. چشمهایش را گرد کرد و زیر لب گفت: واووو! این کیه مثل مدلا داره میاد پایین؟! اینجا همه چی خاصه!

چهار پله مانده به آخر، ناگهان بلوط حدس زد که این جوان جذّاب کسی جز نجات نباید باشد! شرمنده از دید زدن مفصلش از جا برخاست و خودش را توی راهروی ورودی انداخت. اولین در را به امید این که دستشویی باشد باز کرد. اما آشپزخانه بود.

گلپر سرش را از روی سینی چایی که مشغول مرتب کردن استکانهایش بود برداشت و با لبخند پرسید: چیزی می خوای عزیزم؟

بلوط نفس عمیقی کشید. بهرحال راه برگشت نداشت. آن پسر از خودراضی بیرون بود و هرچه دیرتر با او روبرو میشد بهتر به نظر می رسید. پس قدمی تو گذاشت و در را دوباره پشت سرش بست. با لبخند خجالت زده ای گفت: فقط یه لیوان آب. شما بفرمایین. چایی یخ می کنه.

گلپر سینی را برداشت و گفت: حتماً عزیزم. مهین یه لیوان آب بده به بلوط جان.

مهین لیوان بزرگ بلوری را پر از آب و یخ کرد و به طرفش گرفت. بلوط دست پیش برد. لیوان را گرفت و محض وقت کشی پشت میز آشپزخانه نشست. لیوان را به لب برد و کمی نوشید.

 

نجات هنوز پا روی پله ی آخر نگذاشته بود که پروانه خانم با خوشحالی اغراق آمیزی گفت: اینم از شازده داماد ما. قرار نبود بیاد. ولی وقتی بهش گفتم میایید اینجا، اینقدر هیجان زده شد که با اولین قطار خودش رو رسوند.

ابروهای نجات بالا رفتند. هیجان زده! این لغت مناسبی برای احساسی که او را به اینجا کشانده بود به نظر نمی رسید. لبهایش را بهم فشرد که حرفی نزند. نگاهش به صورت گذرا بین دخترهایی که روبرویش بودند رد شد و دوباره به مامان رسید. این همه دختر اینجا چکار می کردند؟ بیست سوالی بود؟

او که نمی شناخت. ولی بهار و بهرخ خواهرهای بلوط، سولماز و سیمین زن برادرهایش و سمیرا خواهر سیمین که از شهرستان آمده بود و مهمان سیمین بود که همراهشان آمده بود. همه هم ازدواج کرده بودند.

نجات احساس کرد الان تحمل معرفی و هیجان را ندارد. پس ضمن عذرخواهی کوتاهی زیر لب به مادرش گفت: میرم یه لیوان آب بخورم الان میام.

از در دیگر آشپزخانه که انتهای هال بود وارد شد و بلوط را پشت میز دید. این باید همان یکی باشد که یک دفعه بلند شد و خودش را توی آشپزخانه انداخت. منظورش چه بود؟ داشت خفه میشد احیاناً؟ ولی الان که خوب به نظر می رسید.

بلوط با دیدن او سر برداشت. هول کرد. از جا برخاست و قبل این که بتواند لیوان را کنترل کند از دستش پرت شد. اگر نجات با عکس العمل سریعی آن را وسط هوا نگرفته بود حتماً به هزار تکه تقسیم میشد.

بلوط ترسیده و خجالت زده دستهایش را روی صورتش گذاشت. فقط چشمهای وحشتزده اش دیده می شدند.

نجات لیوان را روی میز گذاشت. چقدر این حالت آشنا به نظر می رسید! این دستهای تیره و ناخنهای سفید مرتب مانیکور شده و آن چشمهای سیاه!

ناباورانه زیر لب پرسید: دیشب تو قطار بودی؟!

بلوط با چشمهای گرد شده از ترس و تعجب به چشمهای او نگاه کرد. این دفعه نگاهش عصبانی نبود. ولی شک نداشت که خودش بود. هرچند با این اصلاح مفصل اصلاً شباهتی به دیشب نداشت.

بالاخره سر به زیر انداخت و با شرمندگی زمزمه کرد: بله. بازم ببخشید.

بعد هم رو گرداند و از دری که آمده بود خارج شد. نجات آنقدر به او چشم دوخت تا در پشت سرش بسته شد. نفسش را پف کرد و از در دیگر برگشت.

پروانه خانم با اشتیاق گفت: نجات می دونستی بلوط جان دانشجوی معماریه؟ نمی خوای ببریش اتاقای بالا رو بهش نشون بدی؟

بعد با همان لبخند عریض به طرف پدر و مادر بلوط برگشت و گفت: البته با اجازه ی شما.

نجات که هنوز فرصت نکرده بود بنشیند، سعی کرد پوزخند نزند. مامان چه تلاشی می کرد! خب شاید خیلی هم بد نبود. به خودش می گفت. ولی خودش کدام یکی بود؟!

نگاهش بی حواس روی دخترها که همراه با خواهرهایش یک طرف اتاق پذیرایی را پر کرده بودند چرخید. آخرین نفر همان بود که توی آشپزخانه بود و قطعاً از همه خوشگلتر بود!

رو گرداند و فکر کرد: شانس که نداریم. محاله این یکی باشه.

گلبهار دست بلوط را گرفت و در حالی که به طرف نجات می برد، گفت: بیا عزیزم. خجالت نکش. باهم برین بالا.

هم قدم هم پا روی پله ها گذاشتند. نجات متعجب از بخت و اقبالش، نگاه سریعی به او انداخت و برای این که اشتیاقش را بپوشاند، کنجکاوانه پرسید: حالا چرا بلوط؟

بلوط متعجب سر برداشت و پرسید: بله؟

_: پرسیدم چرا اسمت بلوطه؟ نشنیده بودم تا حالا.

این پسر خیلی خودش را دست بالا گرفته بود. بلوط رو گرداند و با غیظ زمزمه کرد: منم اسم نجات نشنیده بودم.

نجات شانه ای بالا انداخت و گفت: اسم پدربزرگم بوده. نگفتی چرا؟

به بالای پله ها رسیده بودند. نگاهی به سالن پایین انداخت. همه گرم صحبت بودند. سالن از بالا زیباتر و باشکوهتر به نظر می رسید. نرده ی چوبی تراش خورده را توی دستش فشرد و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید گفت: متولد پاییزم. پاییز فصل بلوطه.

دل از منظره ی پایین گرفت. به طرف نجات برگشت. دستش را بالا آورد. نگاهی پشت دستش انداخت و گفت: شاید مال رنگمم بود. قهوه ای... بلوطی...

چندان راضی به نظر نمی رسید. نجات قبل از آن که بتواند جلوی زبانش را بگیرد، گفت: خوش رنگه.

بلوط چهره درهم کشید و گفت: مسخره نکن.

نجات ناباورانه ابرو بالا انداخت و گفت: چه خشن!

در اولین اتاق را باز کرد و گفت: اتاق دخترا...

وارد شد. یک راهروی کوچک داشت. در کنارش را باز کرد و مثل یک ربات که گزارش می دهد ادامه داد: سرویس بهداشتی.

طول اتاق را پیمود. پنجره را نشان داد و گفت: بالکن.

و به انتظار تماشای بلوط وسط اتاق ایستاد.

بلوط اما همان دم در ایستاد. ذوق معماریش با این گزارشگر بی حوصله به کلی کور شده بود. نجات چند لحظه ایستاد و چون عکس العملی ندید برگشت و در حالی که چراغ را پشت سرش خاموش می کرد، بیرون آمد.

اتاق بعدی اتاق پدر و مادرشان بود. با پرده و تخت و مبلهای سبز سلطنتی مخملی... بازهم بلوط بدون حرف دم در ماند.

نجات چرخی توی اتاق زد و بیرون آمد. آخرین اتاق، اتاق خودش بود. وارد شد. چراغ را روشن کرد. دیوارهای سفید، تخت و میز آینه ی سفید، موکت پرز بلند نرم سفید با دانه های سیاه و کرم.

نجات باز جلو رفت. چراغ را روشن کرد و وارد شد. مثل بقیه ی اتاقها سرویس بهداشتی شخصی داشت. انتهای اتاق پنجره ی قدی را نشان داد و گفت: بالکن و پله ی فرار... گمونم کم کم باید برم. و الا مامان جان تا امشب دست ما رو تو دست هم نذاره ولکن نیست.

بلوط با نگاهی سنگی نگاهش کرد. عصبانی بود. این پسر فقط به درد لای مجله می خورد نه بیرون! چقدر از خودراضی بود!

با حرکتی سریع چرخید که برود. یک استکان که روی کنسول دم در بود را ندید. دستش به آن خورد و استکان پرت شد. قبل از رسیدن به موکت به دیوار خورد و شکست. پای بلوط هم پیچید و زمین خورد. آستینش بالا رفت و تکه های شیشه ساعدش را بریدند.

نجات به طرفش دوید و گفت: تو چرا هی اینجوری می کنی؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
اینم از قسمت بعدی...
دعا کنین خیاطیهام خیلی خوب پیش بره و زود بیام برای قسمت بعدی



بلوط از حمام بیرون آمد و با سر خوشی گفت: و ایضاً هیچ جا حموم خونه ی خود آدم نمیشه.

مامان با ناراحتی پرسید: الهی بمیرم اونجا بهت سخت می گذره؟

لپ مامان را چلپ بوسید و گفت: نه مامان جان خونه ی دایی عماد خونه ی دوم منه. خاله مهرو هم که عشقه ولی خب دلم برای اینجا تنگ شده بود. همین. کاش میذاشتین یه سال دیگه بخونم همین جا قبول شم.

مامان اخم کرد و گفت: حرف نباشه. دانشگاه معماری یزد خیلی هم خوبه. یه کم دوری هم برات لازمه. بزرگت می کنه.

بلوط بادی به غبغب انداخت و گفت: مرد میشم. مثل سربازی.

مامان سری تکان داد و در حالی که به آشپزخانه می رفت پرسید: نهار چی می خوری؟

+: خوراک مرغ مخصوص مامان جان اگه میشه. با تشکر.

=: حتماً.

ساعتی بعد بلوط پشت میز آشپزخانه مشغول میوه خوردن بود. مامان تکه های کارد زده ی مرغ را توی روغن عمیق گذاشت و گفت: ولی عصری اگه بیای خیلی بهتره. دیشب با پروانه خانم حرف زدم. اصلاً نجات خونه نیست. دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهانه. جزء بهترین شاگردا. وسط ترم محاله بیاد خونه. فقط بهش اطلاع دادن که خواستگاری کردن.

بلوط با ابروهای بالا رفته پرسید: اطلاع دادن؟ یعنی حتی نظرشم نپرسیدن؟

مامان با اخم گفت: بله اطلاع دادن. رو حرف مامانش حرف نمی زنه. گفته هرچی شما بگین.

+: عوووق! چه بچه ننه!

مامان بالاخره چشم از قابلمه ی پر روغن گرفت و به طرف او برگشت. با لحنی شماتت بار گفت: گمونم همکلاسیات ادب و آداب ندارن که اینقدر بی ادب شدی.

بلوط لب برچید. خودش هم فهمیده بود که تند رفته است. از جا برخاست و زیر لب گفت: ببخشید.

بیرون رفت. سولماز زن برادرش که طبقه ی بالا زندگی می کرد وارد شد. جلو آمد. با هیجان در آغوشش گرفت و گفت: سلام بلوط خوش اومدی. عصری که میای؟

بلوط جواب سلامش را سرسری داد و گفت: نه بابا کجا بیام؟ هرچی میگم نمی خوام باورشون نمیشه.

=: ولی باید بیای. خونشون خیلی خوشگله! رفتی تا حالا؟

+: نه.

=: از اون دوبلکسای باشکوه قدیمی. خیلی خوشگله. عین تو قصه ها! باید ببینی. اونم تو که معماری می خونی حتماً برات خیلی جالبه.

+: تو چطور خونشونو دیدی؟

=: من چند بار رفتم. هر سال محرم روضه خونی دارن. نرفتی هیچ وقت؟ عروسی بهاره معتمدم اونجا بود. پروانه خانم خاله شه.

+: دعوت نداشتم. چقدم حرص خوردم. بهاره خیلی خوشگله. خیلی دلم می خواست تو لباس عروس ببینمش.

=: جات خالی. ماه شده بود. یه وقت دیدیش بگو عکسای عروسی شو نشونت بده. هم خودش خوشگل بود هم پس زمینه. حیاط پر از گل، باغچه های گرد گرد، سالن و اتاقام که خیلی نازن، طاقیها، راه پله گرد، آجرنماها، چلچراغای خوشگل! باید ببینی.

سولماز تعریفهای پر هیجانش را کرد و رفت. خودش هم نفهمید چه آتشی در دل بلوط که مشتاق طرحهای مختلف معماری بود انداخت. مصیبت اینجا بود که بعد از آن همه نه آوردن حالا چطور باید می گفت که می خواهد بیاید! ولی خیلی دلش می خواست آن خانه را ببیند. مخصوصاً حالا که مامان گفته بود پسرشان نیست.

نجات! آخه اینم شد اسم؟!

نفسش را پف کرد و به اتاقش رفت. کلی کمبود خواب داشت. می توانست تمام روز را بخوابد. روی تختش افتاد و بالشش را در آغوش گرفت. از آن همه احساس آشنایی کیف کرد. چند دقیقه بعد خواب خواب بود.

ساعت سه بعد ازظهر بود که از خواب پرید. نیم ساعتی سر جایش غلت زد و بالاخره گرسنگی امانش نداد و مجبور شد برخیزد. مرغهای خوش آب و رنگ مامان با زرشک پلو دل می بردند. نشست و یک بشقاب پر خورد.

مامان داشت با تلفن حرف میزد. احتمالاً با بهار خواهر بزرگ بلوط. گفت: پروانه خانم گفته ساعت چارونیم. کمتر از یه ساعت دیگه. ها دیگه... ها تو همون کوچه. خونه شون معلومه. ساختمان دو طبقه. نمای سنگ سفید تراش خورده. دیر نیاین ها. ها چارونیم اونجا باشین. به سلامت. خداحافظ.

وارد آشپزخانه شد. بلوط از پشت میز برخاست و بشقاب خالیش را توی سینک گذاشت. مامان گفت: تو هم بیا دیگه. اینقدر ناز نکن. یه مهمونی معمولیه. خواستگاری که نیست. برو حاضر شو.

بلوط از خدا خواسته برخاست. فقط سعی کرد چهره اش اشتیاقش را نشان ندهد J

 

 

نجات نگاهی به ساعت انداخت. دقیقاً یک ساعت بود که رسیده بود و تمام این یک ساعت را داشت با مامان بحث می کرد. ولی هیچی تغییر نکرده بود. حرف مامان یکی بود: تو بذار ببینیش. اگه نخواستی بگو نمی خوام.

پیشانی دردناکش را فشرد. خسته بود. مامان غرغرکنان گفت: پاشو. پاشو یه دستی به سر و روت بکش. با این قیافه عمراً کسی حاضر باشه نگات کنه. چه برسه به این که بخواد زنت بشه.

نالید: من زن نمی خوام مامان جان. درسام خیلی سنگینن. فرصتشو ندارم.

=: پاشو پاشو مهین می خواد جارو کنه. خودتو خیلی دست بالا گرفتی که فکر می کنی فوراً قبول می کنن و نمی خوام نمی خوام راه انداختی.

خنده اش گرفت. با خستگی گفت: چون معلوم نیست قبولم کنن ریسکشو بکنم بهرحال. شاید زد و قبولم نکردن تونستم برم سر درسم. خیلی ایده ی جالبیه!

=: برو خودتو مسخره کن. پاشو از اینجا. برو تو آشپزخونه یه چیزی بخور. لاغر شدی. غذای درست حسابی نمی خوری. یه زن می خوای که به خورد و خوراکت رسیدگی کنه.

سری تکان داد. نخیر مرغ مامان یک پا داشت. پوزخندی زد و به آشپزخانه رفت. معده اش از گرسنگی میسوخت. یخچال را جستجو کرد. یک تکه کتلت که از روز قبل توی یخچال بود را برداشت. با پنیر روی نان گذاشت و مشغول خوردن شد.

مامان وارد شد و پرسید: کتلت؟ اول صبحی معدت قبول می کنه؟ همین کارا رو می کنی که این شکلی شدی.

از بالای لقمه نان به مامان نگاه کرد و به طنز پرسید: چه شکلی؟

=: یه نگاه تو آینه بکن. والا آدم وحشت می کنه.

صبحانه اش را تمام کرد. چون حوصله ی بحث بیشتر نداشت، گفت: میرم آرایشگاه.

=: خدا خیرت بده. دو کیلو وزن کم می کنی به نظرم.

کلافه از در بیرون رفت. سوز سردی به صورتش خورد. چهره در هم کشید و راه افتاد. تا سر خیابان راهی نبود. وارد آرایشگاهی شد که از بچگی مشتریش بود. اینجا را دوست داشت. بوی خاطره هایش را میداد.

با لبخند گفت: سلام آقارضا.

آقارضا سر برداشت و متعجب گفت: سلام به روی ماهت پسرجان. وسط ترم اینجا چکار می کنی؟ خیره ان شاءالله.

روی صندلی انتظار نشست تا کار آقارضا تمام شود. متفکرانه گفت: ان شاءالله خیره.

و دوباره غم عالم به دلش ریخت. این چه بازی ای بود آخه!

جلوی آینه دستی به صورت براقش کشید. پول آقارضا را حساب کرد و بیرون آمد.

توی خانه مامان و مهین کارگرشان همچنان در تدارک عصرانه ای بودند که برای خانواده ی دکترالوندی در نظر داشتند.

قبل از این که مامان قیافه اش را ببیند و اظهار نظری درباره ی چهره ی تازه اصلاح شده اش بکند از پله ها بالا رفت. در همان حال بلند گفت: من میرم بخوابم. برای نهار بیدارم نکنین. خیلی کمبود خواب دارم.

مامان از توی آشپزخانه گفت: ساعت چارونیم مهمونا میان. اگه لطف کنی بیای پایین ممنون میشم.

جوابی به لحن پرطعنه ی مامان نداد. همه ی مخالفتهایش به کنار، سلیقه ی مامان به کنار. به تعارف گفته بود من سلیقه ی شما رو دربست قبول دارم، اما مطمئن بود که دختری که مامان انتخاب کند نمی پسندد.

اخلاقی که مامان می پسندید خیلی ملیح تر و لطیف تر از آن بود که او خوشش میامد. قیافه هم... مامان عاشق بور چشم آبی بود و نجات عاشق سبزه ی تند!

از آنها که خودشان خوشرنگ هستند. نه به ضرب آفتاب و سولاریوم و کرم و این حرفها... کاری به مد نداشت. یک رنگ تیره ی شرقی را می پسندید. نه سیاه پوست. مثل... مثل... همان دختری که دیشب توی قطار بود. بیشتر از همه رنگ دستشهایش را به خاطر داشت که دور لیوان کاغذی حلقه کرده بود و چشمهای مشکی جذابش!

اگر اینقدر بی اعصاب و گرفتار نبود شاید چند دقیقه ای صبر می کرد بلکه شانس آشنایی با او را بیابد. اما اصلاً موقعیتش را نداشت. از آنها هم نبود که بدون بهانه با هر دختری گپ بزند. فرهاد همیشه غر میزد که خیلی خشک و از خودراضی است. ولی موضوع این نبود. شاید هم بود...

شانه ای بالا انداخت و دست از دختر دیشبی برداشت. دوش گرفت، لباس پوشید و زیر لحاف گرمش خزید. با لذت چشمهایش را بست و افکارش را بیرون ریخت تا راحت بخوابد.

با سر و صدای حضور مهمانها از خواب پرید. نفس پرحرصی کشید و سعی کرد دوباره بخوابد اما نمیشد. لب تخت نشست و سرش را بین دستهایش گرفت. فایده ای نداشت. اینطوری هیچی درست نمیشد. آمده بود که خودش همه چیز را تمام کند دیگر. پس سنگر گرفتن توی اتاق دلیلی نداشت. باید خودش می رفت و حرف آخرش را به خانواده ی دکترالوندی میزد. این درست بود. و الا مامان هرگز دست برنمی داشت. یک لباس مرتب، قیافه ی مطمئن و تیر خلاص!

شلوار کتان قهوه ای با پولور سفید ظریفش را پوشید. پولورش را خیلی دوست داشت ولی چون زود کثیف میشد و شستنش هم ظرافت می خواست آن را با خودش به اصفهان نمی برد. آستینهایش را کمی بالا زد. جلوی آینه دستی به موهای تازه کوتاه شده اش کشید. جوراب، دمپاییهای چرم قهوه ای و بالاخره وقتش بود که با اقتدار از پله ها پایین برود.

 

بلوط با کنجکاوی از ماشین پیاده شد. نما زیبا بود. دستی به سنگهای تراش خورده کشید و نگاهش روی طاقی در ماند تا در باز شد و به دنبال خانواده وارد شد. باغچه های دایره دایره ی زیبا و با درختهای پاییزی با سنگچین و آجرچینهای دیدنی را از نظر گذراند تا به ساختمان رسید. خیلی بزرگ نبود. اقلاً آن عمارتی که در تصورش بود نبود. اما خیلی زیبا بود. ستونها و طاقیها و بالکنها... دلش می خواست مدت بیشتری به تماشا بایستد.

عقب رفت و با دقت مشغول بررسی بنا شد. صدای سولماز را شنید که به کسی می گفت: بلوط معماری می خونه. وقتی بهش گفتم خونتون خیلی خوشگله کلی کنجکاو شد که بیاد ببینه.

=: ای جانم. خوش اومدی بلوط جان.

و همزمان جلو آمد و در آغوشش گرفت. پروانه خانم این بود؟ او را که می شناخت! هزار بار دیده بود. حتی دخترهایش را هم می شناخت. فقط اسمشان را نمی دانست. هیچوقت هم کنجکاو نشده بود بپرسد.

به دنبال بقیه وارد خانه شد. هال و پذیرایی سر هم با پله های دوار زیبا و چلچراغهای چشم نواز... مثل توی فیلمها بود. رو به راه پله نشست و با لذت مشغول تماشای اطراف شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :